توجه.....توجه

 

اهانت بسيار نفرت انگيز جديدي عليه ملت مجروح آذربايجان

شوونيزم فارس شرف توركها را هدف قرار داده است

روزنامه شرق، 17 خرداد ماه ص مشروطه:

ستارخان مردى عامى و كاملاً بيسواد و لوطى مشرب بود و براى امرار معاش اقدام به راهزنى مي (!!!)كرد

ابراهيم.س. امير خيز ...تبريز

 

 

در حاليكه بدنبال انقلاب ضد آپارتايد ملت آذربايجان جنوبي، خون نزديك به 100 شهيد گلگون كفن آذربايجان هنوز بر زمين داغ وطنمان جاري است، صدها نفر در اثر هجوم وحشيانه مامورين شوونيزم فارس مجروحند و هزاران نفر در بند زندانهاي مخوف ر‍يم آپارتايد به سر مي برند، روزنامه شرق بعنوان پر تيرا‍‍ژترين نشريه غير دولتي فارس زبان در مطلبي عموما اهانت آميز و نفرت انگيز، مقام شامخ شهيد ستارخان سردار ملي و فانوس مبارزه با استبداد در مشرق زمين را مورد اهانتهاي مكرر و غير قابل بخشايش قرار داده است.

اين روزنامه كه از سابقه اي طولاني در ضديت با توركها و آذربايجان برخوردار است كوشيده تابه دنبال درج چند جمله كوتاه ستايشگرايانه، سيل لجني را عليه سردار غريب و مظلوم آذربايجان براه اندازد و به اين ترتيب به ترور شخصيت يكي از برجسته ترين مبارزان ضد ظلم تاريخ معاصر جهان بپردازد.

اهانت غير قابل بخشايش روزنامه شرق در حالي صورت مي گيرد كه اخيرا روزنامه ايران با چاپ و درج كاريكاتور و متن به شدت متعفن و كثيفي توركها را سوسكهاي نجاست خوار توالتهاي فارس لقب داده بود. شونيستها با مشاهده طغيان ملت هويت طلب آذربايجان، مزورانه سعي كردند تا اهانت ركيك مذكور را بعنوان اشتباه كاريكاتوريست بيان كنند!!!

درج و انتشار مطلب اخير روزنامه شرق بخوبي حكايت از عمق كينه و نفرت شوونيستهايي دارد كه در مقابل تاريخ ديناميك، پرافتخار و سراسر غرور آفرين آذربايجان دچار واماندگي و افسردگي شده اند و به اين ترتيب چاره اي جز حمله سفيهانه و هجوم كودكانه به شهيد ستارخان، بعنوان يكي از برجسته ترين شخصيتهاي غيور و رشيد و فداكار مشرق زمين ندارند.

آنچه كه در ذيل تحت عنوان تاريخ ذكر مي شود فحاشي بي شرمانه اي عليه تاريخ و حقيقت و حماسه است. در اين نوشتار تهوع آور، شهيد ستارخان بعنوان فردي لات و راهزن و احمق تصوير مي شود كه معناي مشروطيت را نمي فهمد و به همين دليل در پارك اتابك به تير يپرم ارمني گرفتار مي شود!!!

و اين است سرنوشت ستارخان مظلوم در تاريخ شوونيزم جنايتكار! ....

واي بر كساني كه از شدت بي ريشه گي قومي خود تبر بر ريشه هاي هزاران ساله ملت تورك آذربايجان مي كوبند. اينان كساني هستند كه همواره نسبت به برگزاري مراسمهاي شكوهمند شهادت ستارخان عصباني و نگرانند و فرزندان هويت طلب آذربايجان را شوروشي، جاسوس و پان توركيست خطاب مي كنند.

بله من يك پان توركيستم. پان توركيسم من، يعني قرابت فرهنگي تمام توركهاي جهان. پان توركيسم من، بر به هيچ وجه گرايشهاي نژادي استوار نيست. پان توركيسم مورد نظر من، منبع صلح و سعادت و ثبات براي همه ملتهاي مجاور است. من با هر گونه بحث نژادي مخالفم.

من يك هويت طلبم. هويت طلبي من يعني برگشت به ريشه هاي توركي ملتي كه از كاشغرستان تا بالكان مستقرند. من مايل و قادر به وحدت سياسي توركها نيستم. من تنها مي گويم يك تورك آذربايجاني با هر تورك ديگري در هر گوشه جهان قرابت فرهنگي و زباني دارد.اما به رغم اين ايده ال مشورع، در حال حاضر درگير نجات آذربايجان از زير تيغ تيز فاشيزم فارس هستم. همه جهان اين خواست را بعنوان يك حق پذيرفته است .اكنون كشورهاي عربي ،انگليسسي زبان، فرانسوي زبان و اسپانيولي زبان و ... دقيقا چنين رفتاري از خود نشان مي دهند.اما تنها اين شوونيزم فارس است كه در برابرهر كسي كه مي گويد من توركم با سلاح گرم واكنشهاي تبهكارانه از خود نشان مي دهد.

اما پان فارسيزم چه مي گويد: آنها خود را نژاد برتر، نجيب زاده و واجد خون پاك آرايايي مي دانند و همه جهانه را غير از خود پست و مستوجب مرگ مي دانند. پيشروان اين پندار همان نازيهاي دوران هيتلر و كوكلوسكلنهاي سياه پوست كش آمريكا هستند.. كشتار دهشتناك مات هويت طلب آذربايجان در آذر ماه سال 1325 هرگز فراموش نخواهد شد.

اكنون اين گله جانيان و قاتلين كمر به محو فرهنگ و هويت و تاريخ ملت آذربايجان بسته اند و از بيان هيچ توهين و تهمتي ابا ندارند. يقينا شوونيستها در صدد امحاء فرهنگي و نيز فيزيكي ملت ما هستند.

اكنون بي ترديد تماميت شوونيزم در برابر تماميت آذربايجان ايستاده است.

در خاتمه من نيزهمانند ملت آذربايجان با تمام وجود فرياد مي كشم:

آند اولا ستارخانا... فاشيزم گرك اودلانا

صد چهره

ستارخان ، سردار ملى

احسان رشيدى

195900.jpg

 

ستارخان سردار ملى نفر اول مدافع تبريز در مقابل قشون محمدعلى شاه بود. شاه پس از به توپ بستن مجلس و تعطيلى آن عين الدوله را براى طرد و دستگير كردن مشروطه طلبان به تبريز فرستاد. ستارخان اولين كسى بود كه در تبريز بناى مخالفت را گذاشت و مردم را بر ضد اردوى دولتى تحريك كرد. وى حدود يك سال به همراه باقرخان و ديگر مجاهدين تبريز در مقابل قواى دولتى مقاومت كرده، نگذاشت تبريز به دست آنان بيفتد. ستارخان به مدت يازده ماه رياست مجاهدين تبريز، ارامنه و قفقازى ها را بر عهده داشت و در مقابل حدود چهل هزار طرفدار محمدعلى شاه مقاومت كرد. بسيارى از روزنامه هاى خارج از ايران آن زمان دليرى هاى او را منعكس كرده، براى ثبت شجاعت وى به تبريز تاريخ نگار ارسال كردند. در اواخر كار كه اهل تبريز به واسطه محاصره و نرسيدن آذوقه به شدت در فشار بودند با توافق كنسول روس و انگليس، عده اى از قشون روس از راه جلفا به تبريز آمده، به مقاومت ستارخان پايان دادند. ستارخان و باقرخان به همراه جمعى ديگر از روساى آزاديخواهان به كنسولگرى عثمانى پناهنده شدند. سردار ملى در مقابل پيشنهاد كنسول روس براى به اهتزاز درآوردن بيرق روس برسر منزلش و وعده سرقراسورانى (ژاندارمرى) آذربايجان پاسخ داد: «ژنرال كنسول من مى خواهم كه هفت دولت به زير بيرق دولت ايران بيايند، من زير بيرق بيگانه نروم.»
ستارخان از اهالى ارسباران ساكن تبريز، در سال ۱۲۸۴ قمرى متولد شد. او مردى عامى و كاملاً بيسواد و لوطى مشرب بود. مدتى هم كدخداى محله اميرخيز تبريز شد. وى در فرقه شيخيه بوده، به ثقه الاسلام پيشواى شيخى هاى آذربايجان ارادت بسيار داشت. ستارخان بنابر عادت لوطى گرى يك بار با مامورين مظفرالدين ميرزا وليعهد و حاكم آذربايجان درگير شد و به زندان افتاد اما از زندان گريخت و براى امرار معاش اقدام به راهزنى كرد. در اين مدت نيز چند بار به زندان افتاد اما سرانجام به خدمت ژاندارمرى درآمد و با لياقتى كه از خود نشان داد به تهران آمده و به صف تفنگداران ويژه مظفرالدين شاه وارد شد. اما پس از چندى به تبريز بازگشت و به شغل دلالى اسب و ديگر چارپايان پرداخت. مدتى نيز به عتبات رفت و با توبه از گذشته اش به تبريز بازگشت.
ادوارد براون در كتاب انقلاب ايران مى نويسد: ايستادگى ها و مقاومت در نبردهاى مختلف، او را به اوج آسمان برد و اگر در اين صحنه ها از پاى درمى آمد بى شك نام پرافتخارى در صفحه تاريخ به جاى مى گذاشت. ولى كاميابى، او را بر باد داد.آخرين نشانه هاى ستارخان دلير در مقابله با صمدخان شجاع الدوله ديده شد. زمانى كه صمدخان به شهر حمله ور شد و در حال پيروزى بود ستارخان به جمع مدافعان پيوست و شكست را به پيروزى كشاند. كردار وى پس از رفع محاصره تبريز به رسوايى گراييد. مسئوليت شورش شاهسون ها كه سركردگانش براى انقياد و اطاعت به اردبيل آمده بودند به عهده اوست. ستارخان به آنان ناسزا گفت و آنان را رنجاند تا آنان به سپاه رحيم خان بپيوندند. سردار ملى آن شهر بينوا را ترك كرد و به تبريز گريخت. در تبريز نيز مشروطه خواهان را از خود خشمناك كرد و خدمات او را به فراموشى كشاند. مخبرالسلطنه در مورد او مى گويد:اگر ستارخان سواد داشت و آن گرفتارى را نداشت مردى بود كه به كار مملكت مى خورد.»
ستارخان همراه باقر خان در سال ۱۳۲۸ قمرى تحت فشار روس ها و به دعوت تلگرافى آخوند خراسانى وارد تهران شد و مورد استقبال شديد قرار گرفت. سردار ملى در جريانات سياسى به سمت اعتداليون متمايل شد. مدتى بعد نزاع بين اعتداليون و دموكرات ها بالا گرفت كه دولت مجبور شد با كسب اجازه از مجلس هر دو گروه را خلع سلاح كند. عده اى از اعتداليون از جمله ستارخان حاضر به خلع سلاح نشدند. در نهايت او در جريان محاصره محل اقامتش در تهران تير خورده و تسليم شد. ستارخان باگذشت، راستگو و ساده دل بود اما از آن جهت كه معنى مشروطه را نمى دانست پس از موفقيت مشروطه حاضر به اطاعت از قانون مصوب مجلس و تسليم اسلحه نشد. با اين حال فداكارى هاى او باعث ادامه مقاومت تبريز شد و همين مقاومت تبريز، سلطنت محمدعلى شاه را متزلزل كرد.
وى در تاريخ ۲۸ ذى الحجه سال ۱۳۳۲ قمرى و در اوايل جنگ جهانى اول در حالى كه ۴۸ سال سن داشت در تهران درگذشت.
منابع:
۱- شرح حال رجال ايران، مهدى بامداد، جلد اول
۲- رهبران مشروطه، ابراهيم صفايى
۳- تاريخ مشروطه، كسروى

 http://www.sharghnewspaper.com/850317/html/mashroteh.htm