شهروند -  شماره ۱۰۷۷

۹ ژوين ۲۰۰۶ - جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵

 

صورت مسئله آذربايجان؟/ حل مسئله آذربايجان؟

رضا براهني

من پير سال و ماه نيم يار بي وفاست
بر من، چو عمر مي گذرد، پير از آن شدم
حافظ

بعضي ها صورت مسئله را فراموش كرده اند و حل آن را مي طلبند. بعضي ها مي خواهند صورت مسئله را عوض كنند تا حل مسئله ي عوضي را در برابر ما بگذارند. بعضي ها به مسئله، صورت آن، و حل آن كاري ندارند و مسائل ديگري را پيش مي كشند و راه حل مي دهند. آنچه فراموش مي شود و نبايد فراموش شود، دو مسئله ي بسيار اساسي است كه يكي جزيي است از يك كل؛ و ديگري خود كل است كه نه تنها آن جزء، بلكه اجزاي ديگري را هم در بر مي گيرد تا به يك كل تبديل شود. ولي هر جزء هم يك بار في نفسه مطرح است، و بار ديگر در كنار اجزاي ديگر، پيوسته با آنها، و حتي به عنوان نماد و نمودي فردي از كلي مجموع.
يكي اين است كه مانا نيستاني را به عنوان كاريكاتوريستي در نظر بگيريم كه آن كاريكاتور ضد ترك را كشيده است، و ديگري اين است كه او را به عنوان زنداني اي ببينيم كه به قول مسعود بهنود «با آن صورت كودكانه اش، با آن قدرت غريبي كه از كودكي در طراحي داشت، با مظلوميتش . . . كه در گوشه سلول تنهايي به چه حال است
اما اين دو صورت مسئله به كلي به يكديگر بي ربط اند. كساني كه طنز او به سوسك تبديلشان كرده است، قدرتي از خود نداشته اند كه او را زنداني كنند. روزنامه اي كه او در آن كاريكاتور را كشيده، روزنامه ي رسمي كشور است، و دستگاهي كه او را زنداني كرده، همان دستگاهي است كه روزنامه ي رسمي كشور به آن تعلق دارد. هم روزنامه، هم دستگاه قضايي، هم زندان، به سيستم خاصي تعلق دارند كه نامش جمهوري اسلامي است. روزنامه هم فارسي است، فارسي هم زبان رسمي جمهوري اسلامي است و پيش از آن نيز زبان رسمي سلطنت دو پهلوي بوده است. آيا بايد مانا نيستاني زنداني مي شد؟ براي آن كه حرف هاي بعدي خود را هم به صراحت بيان كنيم مي گوييم در صورتي كه حقوق بشر بر كشور ايران حاكم بود، در صورتي كه او شاكي خصوصي و عمومي نداشت، و در دادگاه صالحه محاكمه و محكوم شناخته نمي شد، هرگز نبايد زنداني مي شد. شاكي خصوصي عمومي او ممكن بود من باشم، ممكن بود، طبق آمار رسمي 4/37 درصد جمعيت ايران، يعني ترك هاي آذري سراسر آذربايجان و بيش از نيمي از جمعيت تهران، و نيز ميليون ها تركمن و قشقايي و ساير ترك زبانان ايران باشند. اما علت اينكه او در زندان است، اين نيست كه دولت مخالف اين است كه مبادا به آذربايجاني ها و ترك ها سوسك گفته شود. علتش ترسي است كه دولت از همه ي مردم ايران، بويژه آذربايجاني ها دارد، و به همين دليل به رغم اينكه آنان را به محروم شدن از داشتن هويت و زبان و فرهنگ و آزادي انديشه و بيان به زبان ملت خود‌ محكوم كرده است، توهين كننده به آنها را هم به موضوع خود آن كاريكاتور تبديل مي كند، يعني او را هم مثل سوسك مي گيرد‌ و مي اندازد‌ توي زندان، و از آن بدتر، تعداد عظيمي از آذربايجاني هاي معترض به چاپ آن كاريكاتور و آن كلمات را هم مي گيرد و زنداني مي كند. تعدادي را هم به قتل مي رساند، كساني كه به جد با محتواي كاريكاتور نيستاني مخالفت كرده اند، وضعي بدتر از او داشته اند. در همه ي شهرستان ها، ماموران مسلح دولت به مردم حمله كرده اند و عده اي كشته شده اند و عده اي بلاتكليف در زندان به سر مي برند، دولت هنوز هم مي گويد تحريكات از خارج‌ بوده و طبق معمول دست آمريكا در كار بوده. اگر آمريكا درست درِ خانه ي روزنامه رسمي كشور نفوذ كرده باشد، ديگر چرا شب و روز در جهان عليه ايران شاخ و شانه مي كشد و مدام تهديد مي كند، تهديدي كه نتيجه اش جنايات هولناكي خواهد بود كه مشابه آن را فقط در ويتنام و عراق مرتكب شده است ــ اگر حتي فرض بمباران اتمي را ناديده بگيريم.
يك نكته ديگر را هم درباره آن جزء و كل بگوييم: چگونه به ذهن مانا نيستاني رسيده است كه يك سوسك ترك زبان بسازد؟ بگذاريد از يك كاريكاتور ديگري صحبت كنم كه از زماني كه مقاله ي «ستم ملي در ايران» را نوشته ام، چندين بار براي من به صورت اي ميل فرستاده شده است. چند الاغ را در اين كاريكاتور پشت سر هم رديف كرده اند، با كمي تفاوت، و در زير پاي آنها به ترتيب شهرهاي آذربايجان را نوشته و الاغ آخر را وارد‌ تهران كرده اند. الاغ اول متعلق به اردبيل است و بعد به تدريج از راه ميانه و زنجان و قزوين به تهران مي رسد. قدش را در تهران نيم خيز مي كند، و در واقع به نوعي تكوين دست پيدا مي كند. يعني ترك ها الاغند، و فقط موقعي كه به تهران رسيدند به صورت نيمه ــ الاغ، نيمه ــ آدم در مي آيند، ولي هرگز به صورت آدم كامل، يعني فارس، در نمي آيند. البته اين كاريكاتور را گويا يك گروه سلطنت طلب مي فرستد. يعني بين گروههاي مدعي حكومت آينده در خارج از كشور و جمهوري اسلامي ــ تا آن جا كه به مسئله ي آذربايجان مربوط مي شود، فاصله بسيار كم است، و جالب اين است كه از اين نظر بين آدم باسواد و بيسواد چندان فرقي نيست. مثلا دكتر احسان يارشاطر كه دائره المعارف ايرانيكا را چاپ مي كند، در هر اجلاسي پيشنهاد مي كند كه بعد از اين در زبان انگليسي "ايران" نگوييم، بلكه Persia بگوييم، چرا كه غربي ها در گذشته به ايران Persia مي گفتند (و با اين حساب معلوم نيست چرا اسم دائره المعارف را ايرانيكا خوانده است!) و احمد شاملو در شعري رسما از داشتن نام احمد، و نام خانوادگي شاملو ابراز نفرت مي كند، چرا كه اولي عربي است و دومي تركي، و دكتر جلال متيني كه مخالف احمد شاملو هم هست چنان شوونيسمي از خود نشان مي دهد كه همه ي بزرگان آذربايجان را خائن به ايران مي داند، و هرگز يادم نمي رود كه نادر نادرپور، وقتي كه در برابر منطق ادبي درمانده بود، رسما در مجله ي فردوسي، چهل سال پيش، در مقاله اي عليه من، مرا «درخت عرعر» خواند كه در آن زمان حتي داد نويسندگان خارج از كشور، به گمانم محمد عاصمي درآمد كه اين حس نژادپرستي تا كي بايد ادامه يابد!
مي خواهم بگويم فضايي كه عليه مردم آذربايجان درست شده، به رغم آنكه جمعيت آذري هاي ايران، طبق آمار بين المللي (نگاه كنيد به Ethnologue.com در اينترنت) با 3/37 درصد جمعيت كل كشور، حتي سه درصد از جمعيت فارسي زبانان ايران بيشتر است، فضايي است سخت آلوده به نژادپرستي، و عجيب اينكه اين عقب ماندگي در زماني چهره ي كريه خود را به رخ مي كشد كه هم در تئوري و هم در عمل جوامع مشابه دنبال باز كردن فضا هستند. كساني كه مي خواهند نوعي هويت مشترك كامل بر تمام مليت هاي ايران تحميل كنند، دچار نوعي باستانگرايي هستند. اين باستانگرايي از خود دوران باستان شروع نشده، به دليل اين كه در خود آن عصر وقوف به باستانگرايي وجود نداشت. اين باستانگرايي كه هشتاد سال بيشتر هم عمر ندارد در واقع با عصر پهلوي شروع شد، و بيشتر به دنبال اين بود كه جوهر لايزال آريايي، يك جوهر لايزال هندواروپايي، وجود دارد كه بايد به هر قيمتي شده بقيه ي گروههاي قومي و ملي خود را در آن ذوب كنند. از نظر سياسي اين ايدئولوژي در جهت ريشه كن كردن دستاوردهاي مشروطيت، و بازگرداندن سلطنت به عنوان اسطوره ي كامل و پاك و جامع براي اداره كشور به كار گرفته شد. اين عقده ي جوهر باستاني، اين حس عقب گرد به سوي يك مركز به ظاهر الهام بخش سراسر مردمان كشور، ايران را از نظر رسيدن به جهان مدرن سالها به عقب راند. بازنويسي جوهره ي ابتدايي ملي، حتي با نگرش هاي سلطنتي پيش از دوران مشروطيت متفاوت بود. حقيقت اين بود كه تاريخ ايران مستمر بود، ولي در راس تاريخ، بيش از هر قوم و هر سلسله، قوم ترك و سلسله هاي ترك بر ايران حكومت كرده بودند. و همين قوم در احيا و اعتلاي زبان فارسي از هيچ كوششي دريغ نكرده بود. اگر جانبداري پادشاهان ترك از زبان و ادب فارسي نبود، چه بسا كه امروز چيزي به نام زبان و ادبيات فارسي وجود نداشت، و اگر آنها زبان مادري قومي خود را بر سراسر كشوري كه بر آن سلطنت مي كردند، تحميل كرده بودند، چه بسا كه امروز ما با زبان و ادبيات تركي سروكار داشتيم. علاوه بر اين نوشتن به يك زبان در عصري كه در آن تحصيل رسمي و چاپ و انتشار كتاب به آن زبان و يا زباني ديگر وجود ندارد، خود مسئله ي نگارش را به چيزي خصوصي تبديل مي كند. اگر تحصيل رسمي و چاپ وجود مي داشت، ما دربدر دنبال نسخ خطي تقريبا نادر كتابهاي گذشتگان نمي بوديم.
خيانت به اكثريت مردم در زماني صورت گرفت كه تعليمات عمومي در كشور، كه پيش از سلطنت رضاخان در ابتدا به دو زبان آغاز شده بود، با آمدن او تبديل به تحصيل به زبان فارسي شد. صاحبان زبانها و فرهنگ هاي ديگر بايد از حقوق و هويت اصلي خود، با يك دستور سلطنتي دست مي كشيدند و همگي تسليم يكي از زبانها مي شدند: يعني فارسي. از راه زبان فارسي كه زباني هندواروپايي بود، به تدريج اين حس به همه مردمان كشور به جز فارس ها تلقين شد كه آنها هنگام ورود به مدرسه بايد زبان مادري و زبان بومي خود را فراموش كنند. اين شقاق ذهني خانواده ها را از فرزنداني كه به مدرسه راه مي يافتند، بويژه از مادرها، جدا كرد و همين حادثه به پيدايش شخصيت هاي دوگانه در تك تك آدم هاي مليت هاي تحت ستم ايران انجاميد. به فرزندان بيش از شصت و هفت درصد مردم كشور اين حس القا شد كه زبان مادر زبان تحقير است، و زبان حاكم زباني است درخشان كه همه بايد آن را ياد بگيرند و به آن ببالند. بيخود نيست كه ناخودآگاه آقاي مانا نيستاني او را بر آن داشته است كه سوسك و مادر آذربايجاني ها را از يك جنس به شمار آورد. كافي بود آقاي نيستاني قدري به اصالت دو زبان آشنايي مي يافت و معناي آن واژه «نمنه» را در برابر «يعني چه» ي فارسي قرار مي داد و مي فهميد كه واژه تركي هم اگر زيباتر نباشد، دست كم به اندازه همان دو كلمه ي فارسي كه معناي يك كلمه ي تركي را مي دهد، زيباست. و تحقير چيزي كه زيباست تنها به اين دليل صورت مي گيرد كه در طول هشتاد سال گذشته دو حكومت مختلف توي سر او زده اند كه تركي زباني است زشت، و فارسي زباني است زيبا. در حالي كه زبان ها في نفسه نه زشت اند و نه زيبا، بلكه آغشته به روان فردي و جمعي آدمهايي هستند كه به آن زبان ها تكلم مي كنند. بر اين ذهن، بويژه ذهن هنرمند، بايد وسعت و قدرت درك زيبايي در چيزها و پديده هاي بيگانه را هم اضافه كرد. زيبايي در عنصر بيگانه بايد ‌زودتر به چشم بخورد تا در عنصر آشنا، به دليل اينكه عنصر بيگانه خود به خود غرق در بيگانگي است، و بيگانگي، نه هميشه، بلكه معمولا در بسياري موارد جذاب تر و زيباتر از پديده ي آشناست. كسي كه زيبايي پديده ي بيگانه را درك نكند، در واقع به خود بيگانه شده است. و اين آگاهي بايد مانا نيستاني را غرق در پوچي كند، چرا كه او درس زيباشناسي خود را زير سئوال برده است، و در واقع او با درك نكردن زيبايي دو "نه" در دو سوي يك "مه" توهين را به سوي خود برگردانده است. و اين از خودبيگانگي مضاعف هنرمندي است آلوده به سياست حاكم در رژيم نژادپرست، كه يك بار پشت به زيبايي صوتي آن زبان كرده، و بار ديگر به علت عدم درك آن، آن را تا حد حرف و سخن يك سوسك پايين آ‌ورده است. قرار بود سوسك زيبايي را نفهمد، ولي حالا مي بينيم كسي كه زيبايي دو نون مفتوح بين يك ميم مفتوح را نمي فهمد ــ در هر زباني، فرق نمي كند (فارسي، تركي، عربي، انگليسي) ــ در واقع شخص شخيص خود را به منزلت سوسك تقليل داده است: «تنها نه منم كعبه ي دل بتكده كرده» ــ خوب، «نمنه» در مصراع حافظ هم تكرار شده، آيا زشت است؟» تنها نه منم كعبه ي دل بتكده كرده ـ در هر قدمي صومعه اي هست و كنشتي.» آيا اين «نمنه» در زبان حافظ هم زبان سوسك است؟ يا اينكه خفقان حاكم بر روابط ما در ما ايجاد نسيان ريشه كرده است. فراموش كرده ايم كه زيبايي ممكن است گاهي در چيزهايي باشد كه خفقان حاكم زيبايي آنها را از ريشه سوزانده و پوسانده است، و مانا نيستاني كه بايد فرزند لايق تري براي دوست زنده يادم منوچهر نيستاني مي بود، حتي اگر پيش از چاپ اين يادداشت هم آزاد شود، بايد پريشان وجدان غافل خود بماند كه چرا گز نكرده بريده است. توهين به قريب به سي ميليون نفر از هم ميهنان او به چه بهاي سنگيني تمام شده است. اعتراض به حق به كار ناشايست او را، در همه ي شهرهاي آذربايجان و حتي تهران، با كتك و زندان و قتل و جنايت پاسخ داده اند. يك ملت يخه ي خود را پاره كند كه چرا روزنامه رسمي مرا سوسك خوانده است و دولت از مناطق ديگر به شهرهاي آذربايجان، مامور ضرب و شتم و قتل گسيل كند كه تو كه هستي كه سوسك بودن خود را قبول نداري!
آيا آذربايجان تحقير را مي پذيرد؟ اصلا پذيرش و عدم پذيرش براي آذربايجان معني داشته است؟ مسئله فراتر از اينهاست. اعتماد به نفس آذربايجاني شايد در جايي ديگر است. در جنبش تنباكو فتوا از طرف ميرزاي شيرازي صادر شد. در آن زمان آذربايجان كشت تنباكو نداشت، اما يك سگ در ذهن تاريخ، از هر سگ ديگري بيشتر نقش بسته است. وقتي كه شاهي كه امتياز تنباكو را فروخته بود، فرستاده ي خود‌ را براي قبولاندن تصميم خود به تبريز فرستاد، مردم قلاده اي دور گردن سگي انداختند و او را فرستاده ي شاه خواندند. اگر مردم تبريز فقط به فكر تيره و نژاد‌خود بودند، قاعدتا بايد از شاه ترك تبعيت و دفاع مي كردند. مخالفت مردم تبريز با امتياز تنباكو حتي كنسول انگليس را به اين نتيجه رساند كه امتياز با شكست مواجه شده است. آيا مشروطيت بدون آذربايجان، بدون انقلاب مردم آذربايجان، كه در آن زمان، طبق اسناد موجود در مكتوبات و تلگراف هاي مبادله شده «ملت آذربايجان» خوانده مي شد، امكان داشت به دست بيايد؟ قهرمان آن انقلاب، يعني ستارخان اگر به تهران نمي رفت آيا به آن زاري و در نتيجه ي خدعه و خيانت كشته مي شد؟ آيا حيدرخان عموغلي در مساعدت به ميرزا كوچك خان كشته نشده است؟ آيا كلنل پسيان، فرزند بزرگ آذربايجان در نتيجه خدعه و خيانت قوام السلطنه و رضاخان كشته نشده؟‌ آيا سيد جعفر پيشه وري، تيز هوش ترين رجل سياسي آذربايجان، بيش از هر رجل سياسي ديگر در زندان رضاشاه نمانده است؟ آيا همو پس از در رفتن رضاشاه، در واقع پس از بركنار شدنش به دست همان اجانبي كه او را بر سر كار آورده بودند، نمي خواست فقط وكيل تبريز در مجلس شوراي ملي باشد؟ و آيا با او مجلسيان آن همه خدعه نكردند؟ آيا او نبود كه در بازگشت به تبريز نخستين كنگره ي ملي آذربايجان را براي تحقق شوراهاي ايالتي و ولايتي تشكيل داد؟‌ آيا او نبود كه نخستين بار به زنان حقوق مساوي با مردان داد. آيا او نبود كه در طول يك سال با دست خالي يك ولايت به آن بزرگي را از شر لومپن ها، چاقوكش ها، دزدان سرگردنه، مفتخورها، گردن كلفت ها و زمين خوارها نجات داد؟ آيا او نبود كه مشروطيت را در آذربايجان به صورت عيني پياده كرد؟ آيا او نبود كه پدر همه ي بچه هاي تبريز، دوست همه كارگران و دهقانان، و مسئول سلامت و امنيت سراسر منطقه اي به آن بزرگي بود؟ و آيا براي كوبيدن دمكراسي در آذربايجان، و از بين بردن اميد و آرزو در ميان مردم منطقه اين قوام و استالين نبودند كه دست به دست هم دادند تا نخستين حركت انقلابي كارگران و دهقانان را در آذربايجان نقش بر آب كنند؟‌ زبان تركي، زبان رسمي آذربايجان شد، به دليل اينكه زبان تركي زبان رسمي اش بود. منتها قبلا بالقوه بود و پيشه وري آن را به فعل تبديل كرد، تا بعد دوباره پس از سقوط فرقه نه از قوه خبري باشد و نه از فعل! آيا او نبود كه دومين شهر بزرگ كشور، يعني تبريز را شبانه آسفالت كرد؟ آيا او نبود كه دومين دانشگاه كشور را به وجود آورد؟‌ آيا او نبود كه بين مردم مي گشت و از كسي واهمه نداشت؟ و او نبود كه جز جنايتكاران و متجاوزان به عنف به بچه ها و زنهاي مردم، كسي را تنبيه نكرد؟ آيا او نبود كه تئاتر، موسيقي و ادبيات منطقه را به صورت رسمي رواج داد؟ شما خجالت نمي كشيد مردي را كه اين همه خدمت كرده، خائن مي خوانيد؟ نامه ي استالين را در ملامت او در برابر چشم خود نداريد،‌ كه به او مي تازد؟ و شما اصلا دقت نمي كنيد كه او اصلا و ابدا نمي خواست از ايران برود. او را به قول پروفسور زهتابي توي ماشين دربسته به آن سوي مرز بردند، و بعد هم به آن صورت فجيع كشتند، تنها به خاطر اين كه جام شرابش را به سلامتي آذربايجاني كه در چارچوب مرز ايران بماند، در مهماني با قراوف، سر كشيده بود.
بزرگ ترين خصيصه ي سلطنت هر دو پهلوي مخالفت با آذربايجان بود. اين دو به قول جلال آل احمد آذربايجان را مستعمره ي تهران كردند. به قول صادق هدايت، براي كوبيدن تبريز در ع&#