محرومیت
اززبان مادری
و بازماندگی
تحصیلی
بويوك
تاجري
يكي ازاهداف
برنامه هزاره
سوم ملل متحد
ريشهكني بي
سوادي در جهان
تا سال 2015 ميباشد
. همچنين اصل28
پيمان نامه
جهاني كودك
يونيسف
دولتهاي عضو
را موظف ميداند
زمينه آموزش
ابتدايي
اجباري را
براي همه
كودكان فارغ
از هر نژاد و
زباني فراهم
آورند. بالطبع
، شرايط
جمعيتي و
جغرافيايي
كشورهاي عضو
موانع و
مشكلات عديدهاي
را در دستيابي
به اين اهداف
پيش ميآورد.
در اين قسمت
بخشهايي از
اين موانع را
كه در كشور
ايران وجود
دارد بررسي
خواهيم كرد.
يكي از
مشكلات عمده
اين برنامه
دركشور
بازماندگي
ازتحصيل
شماري
ازكودكان ميباشد.
منظور از كودك
بازمانده از
تحصيل از نظر
ما كودكي است
كه از آموزش
اجباري يا
عمومي بنا به
هر دليلي
محروم بوده و
يا قبل از
اتمام این
دوره ترك
تحصيل ميكنند
. در حال حاضر
طبق آمارهاي
رسمي اگر
مبناي سواد را
آموزش اول
ابتدايي يا
توانايي
خواندن و
نوشتن بدانيم
حدود 8 ميليون
نفر بيسواد
در كشور وجود
دارد اين در
حالي است كه در
برخي از
كشورهاي
اروپايي
مبناي سواد
داشتن مدرك
فوق ديپلم فرض
ميشود. با فرض
مبناي سواد بر
اساس اتمام
مقطع ابتدايي
15 ميليون نفر
برابر 27% از
مردم بعنوان
افراد بيسواد
لحاظ خواهند
شد . طبق مصوبه
مجلس شوراي
اسلامي ملاك
باسوادي در
ايران اتمام
مقطع
راهنمايي يا
آموزش كامل
سوم راهنمايي
ميباشد و اگر
كودك
بازمانده از
تحصيل را
بعنوان كودكي
كه دوره
راهنمايي را
تمام نكرده
بدانيم عمق
فاجعه نمود
بيشتري پيدا
ميكند.
عمده
كودكاني كه
ازتحصيل باز
ميمانند
شامل كودكان
كار،
پناهنده،
مهاجر، جنگ
زده، ساكنين
روستاهاي
كوچك، حاشيهنشين
و عشاير،
فقير يا بيسرپرست،
كودكاني كه
والدين بيسواد
دارند
،کودکان غیر
فارس ،كودكان
دو يا چند
زبانه و
كودكاني كه
نميتوانند
با نظام
آموزشي وفق
يابند ميباشند
. از سوي ديگر،
بيشترين
ميزان
بازماندگي از
تحصيل در
ايران به
ترتيب در
استانهاي
سيستان و
بلوچستان ،كردستان
و آذربايجان
غربی و...و به
طور كلي در
مناطقي كه
افتراق
فرهنگي و
زباني با
مناطق ديگر
كشور دارند
ديده ميشود.
كودكان در
اين مناطق،
زبان فارسي را
بعنوان زبان
دوم ياد ميگيرند
و در وفق دادن
خود با نظام
آموزشي تك
زبانه فارسی
مشكلات
بيشتري دارند .
در عين حال،
فقر اقتصادي و
فرهنگي ،
كمبود
اعتبارات و
امكانات
آموزشي ،
بيكاري
تحصيل كردهها
و بيسوادی
اوليا اين
پديده را
تشديد ميكند.
هر چند كه خود
اين عوامل نيز
ميتواند
معلول فقر
فرهنگي اين
مناطق و
تمركزگرايي
شديد سيستم
آموزشي حاكم ،
باشد.
با اينكه در
طي سالهاي پس
از انقلاب
اسلامي
اقدامات
مثبتي در
زمينه
محروميت
زدايي ، توسعه
اقتصادي و رفع
تبعيضها و
تعصبات قومي
صورت گرفته و
نتيجتا
تغييرات
بارزي را در
وضعيت عمومي
اين مناطق در
مقايسه با
دوران باستان
پرستي و پان
آريايي پهلوي
به دنبال
داشته است. ولي
هنوز هم آثار
سياستهاي
شوونيستي
ويكسان سازي
فرهنگي (
اليناسيون و
آسيميلاسيون)
كه در دوران
ستمشاهي صورت
ميگرفت
ادامه دارد و
فاصله رفاه و
توسعه اين
مناطق در
آمارهاي
اقتصادي كشور
و تدوين بودجه
كشور مشهود
است. از سوي
ديگر ، با توجه
به اينكه
بازماندگي از
تحصيل در
مناطق فارس
زباني كه
فقراقتصادي
را نيز تجربه
ميكنند به
مراتب كمتر
مشاهده ميگردد
به نظر ميرسد
تفاوت زباني
اين مناطق
عامل اصل شكل
گيري اين
پديده باشد. در
اين مناطق
آموزش زبان
دوم بعنوان
زبان آموزشي
تحت تاثير
عوامل مختلفي
قرار دارد كه
در بازماندگی
تحصيلي اين
دانش آموزان
تاثير بسزايي
دارد.
محیط
اجتماعی-فرهنگی
عامل نخست
بازماندگی
تحصیلی،وضعيت
اجتماعي –
فرهنگي اين
مناطق ميباشد
. اين دانش
آموزان
معمولا در
معرض تبعيضهاو
تعصبات قومي
در مورد
محتواي مطالب
آموزشي
كتابهاي
تحصيلي،
كيفيت و روش
آموزش،
محدوديتها،مقررات
و حساسيتهاي
آموزشي،
رفتار
معلمين،
اشتغال به كار
دانش آموزان،
كمبود يا نبود
معلم و
بيسوادي
اوليا قرار
دارند.در سطوح
عمومي جامعه
نيز تبعيض هاي
كلي بين اين
مناطق و مناطق
ديگر احساس مي
گردد و فقر
اقتصادي-
فرهنگي مشهود
مي باشد. در كل
ميتوان گفت كه
كودكان اين
مناطق وضعيت
پايين گروه
اقليت زباني
منطقه خود
وهمزبانان و
همتايانشان(
تبعيض ها و
تعصبات عليه
ملت هاي ديگر)
را تجربه مي
كنند. همين
مساله مي
تواند اعتماد
به نفس ،
اضطراب ، فرار
از مدرسه،
ارتباط با
همسالان ،
موفقيت درسي و
سازگاري
كودكان را تحت
الشعاع قرار
دهد كه حتي
درمواردی تا
بحران هاي
هويتي و
شخصيتي پيش
رفته و زمينه
گرايش به
برنامه هاي
كشور هاي
همجوارو
همفرهنگ را
نيز فراهم تر
ميسازد.
براي مقايسه
بعنوان مثال :
ناكاجيما
نتيجه مي گيرد
كه كودكان در
درجه اول بايد
به زبان مادري
شان(ژابنی)تسلط
پيدا كنند و
بعد از آن بقيه
درس ها از جمله
انگليسي را
فرا گيرند،
چرا كه تدريس
همزمان زبان
انگليسي و
ژاپني در سنين
پايين تر توان
يادگيري
كودكان را
كاهش داده
ومشکلات
عاطفی انان را
تشدید میکند.ايندر
حاليست كه در
حال حاضر
امكان آموزش
زبان مادری در
اين مناطق
وجود ندارد و
مقايسه وضعيت
اقتصادي-اجتماعي
اين مناطق در
مقايسه با
كشوري چون
ژاپن عمق
فاجعه را نشان
مي دهد. يكي از
علل بالاي
آسيب هاي
اجتماعي در
مناطق مهاجر
نشين و حاشيه
اي تهران همين
مساله مي
باشدچرا كه
امكان
سازگاري
فرهنگي و
مدرسه اي اين
كودكان را كا
هش مي دهد.با
اين حال،علی
رغم فراهم
نبودن يك محيط
مناسب فرهنگي-
اجتماعي براي
دآنش آموزان
غير فارس
زبان، تبعيض
ها، تعصبات و
تحقير هاي
قومي هنوز در
سطح جامعه
مشاهده مي
گردد و ترويج
افكار
و انديشه هاي
باستان
گرايانه
تفرقه انگيز و
برتري جويي
فرهنگي ادامه
دارد و حتي
افرادي چون
ماهي صفتها از
اين مساله
بعنوان وسيله
تمسخر فرهنگ
هاي دیگرو كسب
درآمداستفاده
مي كنند. جالب
اين جاست كه
ارگانهاي
تصميم گير نیز
به نظاره و چه
بساباسکوت به
تقو يت اين خط
فكري مي
پردازند.
رشد
علمی
عامل مهم
ديگر ، عامل
رشد علمي زمان
مندومستمرمي
باشد. برنامه
ها و مطالب
درسي معمولا
واژگان
فراوان و
مطالب درسي
پيچيده اي را
شامل مي
گردندو اين
مطالب در
چارچوب تدريس
مدرسه اي
معنادارو
کلاسی،
يادگرفته مي
شوند. از انجا
كه رشد مستمر
علمي دآنش
آموزان مورد
تاكيدمدرسه و
نظام آموزشي
مي باشد ضعف در
زبان دوم (
فارسي ) براي
دانش آموزان
غير فارس مي
تواندموجب
تاخير در
ارتقا علمي ،
شكست تحصيلي و
مشكلات عاطفي
و رواني گردد.
در اين شرايط
زمان زيادي
معمو لا هدر
رفته و
متعاقبا
مردودي هاي
متعددي را در
پي خواهد دارد
. در هر مورد
مردودي نيز
احتمال ترك
تحصيل 50 درصد و
در مردودي دوم
تا 90 درصد
افزايش مييابد.
با اين حال
امكان رشد
مستمر علمي به
زبان مادري
قابل وصولتر و
امكان پذيرتر
است چرا كه
محيط
خانوادگي و
فرهنگي دانش
آموزان
انگيزههاي
فراواني جهت
ارتقاي سطح
تحصيلي فراهم
ميآورد. در
مواردي كه
دانش آموزان
غير فارس
مجبورنداز
زبان دومي كه
به خوبي رشد
نكرده در
مدرسه
استفاده كنند
رشد علمي كمتر
اتفاق افتاده
و يا نسبتا كند
صورت ميگيرد
كه آمارهای
افت یا
بازماندگی
تحصیلی گویای
این مساله
میباشد. هر چند
كه دانشآموزان
اين مناطق
بخاطر شرايط
پيش گفته ، فقر
اقتصادي ،
فرهنگي و ... با
تلاش و ممارست
دو چندان ضعفهاي
سيستم آموزشي
موجود راخود
در طي ادامه
تحصيل حتي در
مقاطع آموزش
عالي پوشش ميدهند.
رشد
شناختي –
اجتماعي
عامل
ديگر رشد
شناختي –
اجتماعي
ميباشد.
زبان در شكلگيري
سطوح تفكر و
مراحل رشد
شناختي اهميت
بسزايي داشته
و
معمولابارشدشناختي
و سطوح تفكر
فرد ارتباط
مستقيمي
دارند. رشد
شناختي
اجتماعي به
صورت بهرهگيري
از تفكر خلاق و
انتزاعي و
تعامل
اجتماعی
کارامدنمودپيداميكند
كه با زندگي
روزمره ،
محيط فرهنگي
– اجتماعي و
ارزشهاي
خانوادگي
ورشداخلاقی
نيز ارتباط
نزديكي دارد .
آموزش به زبان
مادري ميتواندبخاطر
تعامل پوياي
فرد با
خانواده و
محيط زندگي به
عنوان عامل
مهمي در رشد
شناختي-
اجتماعي بوده
در تسلط به
زبان دوم نيز
مؤثر باشد و در
صورت نبود اين
آموزش ، آموزش
زبان دوم به
نقشهاي محدود
دو ساده
شناختي و
مهارتهاي
پايين
اجتماعي
محدود گرديده
و امكان
خلاقيت علمي
را كندتر ميكند.
با توجه به
اينكه محتواي
مطالب درسي
چندان ساده ،
نظاممند و به
دور از توالي
مصنوعي نميباشد
اهميت اين
مساله دو
چندان ميباشد.
زبان
مادری
به نظر ميرسدآموزش
به زبان غیر
مادري
مهمترين عامل
بازماندگي از
تحصيل در اين
مناطق ميباشد
، با توجه به
عوامل ذكر شده
قبلي موفقيت
درسي مستلزم
فراهم بودن
عوامل مذكور (
محيط مناسب
فرهنگي -
اجتماعي و
اقتصادي ) رشد
شناختي مداوم
و رشدعلمي
مستمر و زمانمند)
ميباشد . در
صورت آموزش
اوليه به زبان
مادري ،كودك
در طول آموزش
واژگان
بيشتري را
فراگرفته ،درك
معنايي
بالاتري
داشته ، نحو وي
نيز پيچيدهتر
گرديده و
تمايزات و
اجشناختي
ظريفي در
فراگيري زبان
مادري به وجود
ميآيد. به
مرور زمان
مهارت خواندن
و نوشتن
افزايش يافته
و در طول
بزرگسالي نيز
زبان مادري
تكامل يافتهتر
و متنوعتر
گرديده و
ظرافت معنايي
گسترش مييابد.
در واقع
فراگيري زبان
يك فرايند بيپايان
در طول زندگي
روزمره است و
در طول دوره 2
يا 5 ساله نميتواند
اتفاق بيافتد
اين در حالي
است كه امكان
هيچ گونه
آموزشي به
زبان مادري در
اين مناطق
وجود ندارد. در
عين حال آموزش
به زبان دوم
نيز فرايندي
پيچيده، در
حال تكامل و
پويامیباشد و
براي تسلط در
اين زبان نيز
مدت زمان
طولاني حتي تا
سطح تحصيلات
دانشگاهي ( اگر
بتوان تسلط
زباني پيدا
كرد) مورد نياز
ميباشد. لذا
موفقيت درسي
در زبان دوم
نيازمند رشد
علمي ، شناختي
و فرهنگي
متناسب با
زبان اول يا
مادري اين
دانش آموزان
ميباشد.
آيا
يك فرد غير
فارس ميتواند
به سطح تسلط
زباني فردي
فارس زبان دست
پيدا كند؟
علی رغم
اینکه در
بسياري از
ايالات
آمريكا از
جمله ايالت
مكزيكنوانگليسي
و اسپانيايي
ودرايالت
هاوايي
هاوايي و
انگليسيبه
طور همزمان
تدريس ميگردند
و در بسياري از
كشورها از
جمله
افغانستان و
عراق و يا
شوروي سابق و ...که
امكان آموزش
زبان مادری به
وضوح فراهم ميباشد
باز هم از نظر
تسلط زباني
حداقل 7- 10 سال
زمان لازم است
كه يك كودكي
انگليسي زبان
ازنظر تسلط
زباني به كودك
انگليسي زبان
برسدو در
حاليكه در
جامعهما زما
اين كودكان به
زبان مادري
آموزشي نميبينند
، بعنوان يك
سوال آيا
امكان تسلط
زباني براي
اين كودكان
فراهم است؟
از نظر تسلط
زباني با توجه
به ارتباط
تعاملي عوامل
فوقالذكر ،
ارتقا دانش
آموزان اين
مناطق به سطح
زباني دانش
آموزان
فارسزبان
بسيار دشوار و
چه بسا غير
ممكن به نظر ميرسد
چرا كه دانش
آموزان فارسي
زبان به طور
مداوم و
پيوسته در حال
تقويت
مهارتهاي
زباني و علمي
خود هستند ضمن
اينكه عوامل
اجتماعي –
فرهنگي و
اقتصادي ميتواند
ميزان اين
فاصله را
تشديد كند. لذا
رقابت دانش
آموزان غير
فارس با دانش
آموزان فارس
زبان از نظر
تسلط زباني
بيهوده به
نظرميرسد.
با توجه به
تاثير عميق
عوامل
چهارگانه فوق
در سيستم
آموزشي حاكم
اكثريت قريب
به اتفاق
كودكان
غيرفارس بدون
تسلط زباني
مدارج علمي را
طي ميكنند و
توانايي
رقابت با
فارسزبانها
را از اين نظر
ندارند . هر
چند كه با
پشتكار و تلاش
فراوان در
زمينههاي
ديگرعلمي و
عملي
موفقيتهاي
دوچنداني را
به دست آورده
تا چه
بسابتواننداين
ضعفهاي ظاهري
را پوشش داده و
تا حدودي از
تيررس
تحقيرها ،
تبعيضها و
تعصبات قوي
خود را دورنگه
دارند.
بنابراين
مهمترين عامل
جهت تسلط به
زبان دوم (فارسي)
، تحصيلات
دانشآموزان
به زبان مادري
ميباشد،
آموزشي صرفا
به زبان فارسي
براي دانشآموزان
غيرفارس به
ويژه از سال
سوم ابتدايي
كه نيازهاي
خاص علمي ،
شناختي و ...
دانش آموزان
تشديد مي گردد
در امر تحصيل
پيشرفت
چنداني را
فراهم نميكند.درجهت
تسلط علمي
بيشتر ، آموزش
به زبان مادري
مهارتهاي
تفكر علمي –
اجتماعي و
شناختي را
افزايش ميدهد
. در اين صورت
يادگيري
توانايي ها و
مفهوم سازيهاي
پيچيده از
زبان اول به
زبان دوم
منتقل ميگردد
چرا كه با رشد
زبان مادري
مهارتهاي
ربان دوم نيز
گسترش مييابد.لازم
به ذکر است که
عوامل
چهارگانه ذكر
شده در عين حال
لازم و ملزوم
يكديگر بوده و
بيتوجهي به
هر كدام ميتواند
پيشرفت
تحصيلي فرد را
باز داشته يا
كندتر كرده و
زمينه
بازماندگي يا
ترك تحصيل را
فراهم آورد.
آموزش به هر
دو زبان مادري
و رسمي در مقطع
ابتدايي ميتواند
موفقيت دراز
مدت دانشآموزان
اين مناطق
را تامين كرده
وامكان
پيشرفت در
زبان مادري ،
فرهنگ قومي
وکسب هويت ملی
را تسهيل ميكند.
در اين صورت
مهارتهاي
اجتماعي ، و
علمي و فرهنگي
كسب شده در هر
زبان ، زبان
ديگر را نيز
تقويت مينمايد
وتنها به اين
صورت ميتوان
تبعيض آموزشي
را به حداقل
رسانده و
زمينههاي
بازماندگي از
تحصيل را كاهش
داد. البته در
سالهاي آينده
آموزش و پرورش
قصد دارد
برنامههاي
آموزش پيش
دبستاني را در
سنين پايين تر
براي كودكان
به اصطلاح دو
زبانه اجرا
کند ،در
حالیکه در اين
مناطق اكثريت
قريب به اتفاق
مردم به زبان
مادري صحبت ميكنند
و تك زبانه
محسوب ميشوند
پس در واقع با
توضيحات بالا
در این مناطق
اصطلاح دو
زبانه معنی
نداردو اجراي
اين برنامه
مصداق عيني «
آب در هاون
كوبيدن» است.
مبارزه با
فقر اقتصادي ،
فرهنگي ،
تبعيضهاي
اجتماعي و
تعصبات قومي
بيمورد ،
ايجاد تنوع در
آموزش و
مقررات
آموزشي ،
اصلاح
وتغييرات
نظام
ارزشيابي
مبتني بر نمره
، تغيير محتوا
ومنطقهاي
كردن توليد
محتواي
آموزشي،
آموزش
بزرگسالان و
والدين ،
توسعه
آموزشهاي
غيررسمي
وتشكيل كمتيهاي
ملي در زمينه
آموزش زبان
مادري و زبان
رسمي ميتواندموفقيت
در دستيابي به
اهداف برنامه
هزاره سوم را
فراهم كند . در
عين حال زمينه
تقويت وحدت و
هویت ملي و رشد
و توسعه عمومي
در مناطق
مختلف كشور
فراهم خواهد
شد.
منابع
عمده
آمارهاي
رسمي برگرفته
از سخنراني
مديركل آموزش
پايه نهضت
سواد آموزي
كودكان
بازمانده از
تحصيل ،
يونيسف ايران
، تاريخ 28/1/85 ميباشد.
روزنامه
همشهري ش 3965 ص21؛
اختلاف بر سر
آموزش انگلسي
است به نقل از
مجله اجوكيش
گاردين
ترجمه؛ فاطمه
بزرگ سهرابي
Collier, v. pc( 1996a)
acquiring a second language for school .direction and education. online