ملت
ترك
آذربايجان
جنوبي يا مردم
آذربايجان
ايران (فارس)
در
روند رشد
جنبشهاي
اجتماعي به
تدريج مفاهيم،
سمبلها، پيشفرضها،
گزارهها،
تئوريها و به
طور كلي
گفتمانهاي
خاص هر جنبش
اجتماعي از
سوي فعالان آن
جنبش شكل ميگيرد.
گفتمان در خلأ
شكل نميگيرد،
شكلگيري
گفتمان هر
جنبش اجتماعي
تحت تأثير
علايق،
ارزشها،
پيشينه،
منافع و
ترجيحات هر
گروه اجتماعي
است و با توجه
به تحولات
داخلي و جهاني
خود را با
تحولات جديد
تطبيق داده،
تفاسير جديدي
براي
وضعيتهاي
جديد ارائه مينمايد.
از سوي ديگر
تئوريهاي
اجتماعي و
سياسي،
فرهنگي و
تاريخي
تفاسيري نظري
از تحولات
عيني ارائه ميكنند،
اما هنگامي كه
اين تئوريها
قادر به تبيين
واقعيت
نباشند
اعتبار خود را
از دست داده و
توسط
تئوريهاي
رقيب جايگزين
ميشوند.
تئوريها به
خودي خود نه
خوبند و نه بد،
بلكه ميزان
مفيد بودن
آنها به
توانايي
تبيين
واقعيتهاي
اجتماعي توسط
آنها بستگي
دارد و در اين
روند رابطه
ديالكتيكي
بين نظر و عمل
وجود دارد كه
با گذشت زمان
با ظهور
تئوريهاي
جديد و به
حاشيه رفتن
تئوريهاي
متعلق به
گذشته رويرو
هستيم.
تئوريها
متشكل از پيشفرضها،
مفاهيم و
گزارهها
هستند كه توسط
آنها به تبيين
واقعيتهاي
اجتماعي ميپردازند
و از نظر
پوزيتيويستها
تبيين علمي
ضرورتا از
منظر
تئوريهاي
علمي كه مبتني
بر واقعيت
عيني ميباشند
بايستي صورت
گيرد. از منظر
پست مدرن نيز
گفتمانها در
فرايند شكلگيري
و تحول خود
متأثر از
علايق،
ارزشها،
پيشينه،
منافع و
ترجيحات
گروههاي
مختلف
اجتماعي است و
نميتوان بر
مبناي اين
گفتمانها به
ادعاهاي ذاتگرايانه
پرداخت و مدعي
دستيابي به
حقيقت محض
گرديد.گفتمانها
در هر شرايط
خاص تاريخي و
اجتماعي
بيانگر
اتمسفر و فضاي
اجتماعي،
تاريخي و
فرهنگي آن
دورهاند و
نميتوانند از
تاريخمندي و
زمينهمندي
اجتماعي
بگريزند.
بنابراين
پديدههاي
اجتماعي
تاريخمند و
داراي زمينه
اجتماعياند و
گزارههاي
مبتني بر
مدعاهاي
فراتاريخي و
فرازماني
مردود بوده و
قابل دفاع نميباشند.
براي مطالعه
بيشتر در اين
خصوص ميتوان
به كتب متعدد
در خصوص فلسفه
علم و روششناسي
مراجعه كرد.
در هر
صورت هدف از
ارائه اين
مطلب اشاره به
وضعيت پارهاي
از مفاهيم،
گزارهها، پيشفرضها
و تئوريها در
حركت ملي آذربايجان
جنوبي است. به
ويژه اينكه
هنوز به نظر ميرسد
بسياري از
فعالان حركت
ملي و
نويسندگان و
گردانندگان
سايتهاي
مرتبط با حركت
ملي
آذربايجان
جنوبي از
مفاهيم ،
عبارات و
گزارههايي
استفاده ميكنند
كه متون آنان
را دچار تناقض
ميكند. البته
اثر استفاده
از اين
تناقضها و
مفاهيم
پارادوكسيكال
مورد اشاره
فقط محدود به
حوزه نظري نميگردد
بلكه در حوزه
عمل نيز ما را
دچار آشفتگي و
ترديد و
چندپارگي مينمايد.
در دو
قرن اخير كه
افكار و
انديشههاي
فلسفي، سياسي
و اقتصادي
اروپاي مدرن
منطقه خاور
ميانه را تحت
تأثير خود
قرار داد. ملت
ترك آذربايجان
جنوبي به خاطر
برخورداري از
موقعيت
جغرافيايي،
فرهنگي و
تاريخي
استراتژيك،
جزو اولين
مللي بود كه در
راستاي اخذ
جلوههاي
مختلف
مدرنيته غربي
فعال بود و به
ويژه ممالك
محروسه قاجار
را به سوي
مدرنيسم
رهنمون نمود.
انقلاب
مشروطه در سال
1906 به عنوان
نقطه عطفي در
گذار از دوره
سنت به دوره
شبهمدرن در
ممالك محروسه
قاجار هم به
لحاظ نظري و هم
به لحاظ عملي
عمدتا با
جانفشانيها و
فداكاريهاي
ملت ترك آذربايجان
جنوبي به
سرانجام رسيد.
ولي نه تنها
اين گذار به
دوره شبه مدرن
در ممالك
محروسه قاجار
براي
آذربايجان
جنوبي سودي در
برنداشت، بلكه به
نزول و به
حاشيه رفتن
موقعيت برتر
اقتصادي،
فرهنگي و
سياسي آذربايجان
جنوبي در
ممالك محروسه
قاجار منجر شد.
چندپارگي
هويت اجتماعي
در آذربايجان
جنوبي و نقش
برجسته مذهب
شيعه در شكل
دادن به هويت
اجتماعي (خودفهمي)
آذربايجاني
كه مراكز اصلي
مذهبي آن خارج
از آذربايجان
و در قم، مشهد و
عراق مستقر
بود، باعث شد
كه حتي
روشنفكران
اوليه آذربايجان
جنوبي در
تعريف هويت
ملي مدرن كه
مبناي آن در
اروپا هويت
زباني و قومي
بود، در آذربايجان
با خطايي
بنيادي و
خانمانبرانداز
بر مبناي زبان
فارسي و قوميت
فارسي شكل
گيرد. در حالي
كه همزمان
روشنفكران
ترك در
آذربايجان
شمالي و
عثماني با به
حاشيه راندن
ميراث زباني و
فرهنگي دوره
اسلامي كه
عمدتا در
زبانهاي عربي
و فارسي تجلي
مييافت، زبان
تركي مدرن را
مبناي شكل
دادن به هويت
زباني،
فرهنگي و ملي
خود
برگزيدند،
روشنفكران
ترك آذربايجان
جنوبي كه از
قضا بعضي از
آنها ساكن
قفقاز بودند و
از نزديك شاهد
تحولات
فرهنگي و
سياسي و رشد
ناسيوناليسم
ترك در
آذربايجان
شمالي و
عثماني بودند، زبان فارسي
را مبناي
ناسيوناليسم
و شكلگيري
دولت-ملت شبهمدرن
جديد ممالك
محروسه قاجار
كه از اين به
بعد عمدتا «ايران» ناميده
شد، قرار
دادند و ترك آذربايجان
جنوبي به
عنوان زايدهاي
بر هويت ملي
فارسي (ايران)
تلقي شد كه
نبايستي
رسميت يابد،
بلكه بايستي
به حاشيه
رانده شده و
سپس حذف گردد.
در شكلگيري
اين خطاي
تاريخي شبهروشنفكراني
مانند فتحعلي
آخوندزاده،
عبدالرحيم
طالبوف، زينالعابدين
مراغهاي
ميرزا يوسف
خان
مستشارالدوله
تبريزي، سيد
حسن تقيزاده،
كاظمزاده
ايرانشهر و ...
در اواخر قرن
نوزدهم
ميلادي و
اوايل قرن
بيستم ميلادي
نقش اساسي
بازي كردند و
مطبوعات و
مجلات و
روزنامههاي
منتشره در آذربايجان
جنوبي توسط
روزنامهنگاران
آذربايجان
جنوبي در باكو،
استانبول و
ساير شهرهاي
اروپا عمدتا
به زبان فارسي
منتشر و در
اختيار مردم
گذاشته ميشد.
در هر حال
صرفنظر از
چرايي اين
تحول عجيب و در
تضاد با منافع
ملت ترك آذربايجان
جنوبي، با شكلگيري
دولت-ملت شبهمدرن
ايران (فارس)
كه هويت ملي آن
بر مبناي
زبان، فرهنگ و
قوميت فارس
عمدتا توسط
روشنفكران
ترك آذربايجاني
تعیین گردید.
آذربايجان
جنوبي به دست
خود به
مستعمره
فرهنگي، سياسي و
اقتصادي فارس
تبديل شد و
طيفي از
روشنفكران
ترك افراطي ضد
ترك چپ و راست
در دوران
حكومت
شوونيست
پهلوي اول و
دوم مانند
احمد كسروي،
تقي اراني،
خلیل ملکی و ...
ظهور كردند كه
آشكارا به
تحريف و جعل
هويت ملي و
فوهنگي ترك آذربايجان
جنوبي به نفع
هويت فارسي (ايراني)
اقدام كردند و
نسلي
خودباخته و
شيفته بدويت
فارسي شكل
گرفت كه اكنون
نيز
بوروكراتها،
تكنوكراتها و
شبهروشنفكران
ظاهرا ترك و
عملا فارس و ضد
ترك را شكل
دادهاند كه
در راستاي
مستعمره كردن
بيش از پيش آذربايجان
جنوبي برای
فارسها ميكوشند
و به اين
دريوزگي حتي
افتخار هم ميكنند.
با
عنايت به
فرايند دولت-ملتسازي
فارسي (ايراني)
از انقلاب
مشروطه
تاكنون هميشه
هم روشنفكران
نظريهپرداز
فارس (ايران) و
هم دولت-ملت
فارس (ايران) ،
مفهوم ايران
را مساوي با
فارس معني
كردهاند و در
تفسير تاريخ
ايران نيز
تلاش كردهاند
با ارائه
تفسيري
توتاليتر از
تاريخ، نقش ملل
عرب، ترك،
بلوچ، كرد و
تركمن را در
ممالك محروسه
قاجار،
افشار، صفوی و
... حذف كرده و
تاريخ اين
منطقه را صرفا
منبعث از قوم
فارس معرفي
كنند و اين
پروسه دروغ
دولت-ملتسازي
فارسي به
درستي از سوي
بعضي از
روشنفكران
نسبتا منصف
فارس از جمله
ناصر
پورپيرار،
مصطفی
ملکیان،
مهرزاد
ملکیان و ...
مورد نقد قرار
گرفته است و در
جهت پيوسته و
تاريخي نشان
دادن نقش
كذايي قوم
فارس، مفهومي
به نام ايران
باستان را
ساختهاند و
حتي انديشه
فلسفي و سياسي
نيز براي آن
درست كردهاند
تا حوزه تمدني
ساختگي به نام
ايران خالص (فارس)
در رسانهها و
مطبوعات
بسازند و بقيه
ملل را به
عنوان عقبمانده
و بدوي و مضر
به تاريخ
مدنيت و
انسانيت نشان
دهند. در صورتی
که قبل از
اسلام و حتی
بعد از آن هیچ
گاه مفهومی به
نام ایران و
تمدن ایرانی و
ادبیات
اختصاصی آن
وجود خارجی
نداشته است و
آثار ملل عرب و
ترک را به نام
قوم فارس جعل
کردهاند.
در
شرايط كنوني
با عبرت گرفتن
از تجربه
جنبشهاي
اجتماعي
صدوپنجاه سال
اخير در آذربايجان
جنوبي كه
مبناي نظري
دقيقي بر
مبناي هويت
ملي و منافع
ملي تركهاي
آذربايجان
جنوبي
نداشتند در
حالي كه روند
گذار به هويت
ملي مدرن بر
مبناي هويت
زباني ايجاب
ميكرد
روشنفكران
ترك
آذربايجان
جنوبي بايد به
دنبال پيريزي
دولت-ملت
مستقل تركي
آذربايجان
جنوبي بر
مبناي هويت
ملي تركي
بودند كه در آن
صورت افكار
عمومي، مطبوعات و
رسانههاي
گروهي،
ادبيات و
انديشه سياسي
متناسب با آن
در ميان
تركهاي آذربايجان
جنوبي نيز شكل
ميگرفت.
با
ملاحظه تجربه
يكي دو قرن
اخير و اينكه
مفهوم ايران
اكنون در جهان
و منطقه با
هويت زباني و
ملي فارس
يكسان تلقي
شده است،
ضروري است
هويت ملي ترك آذربايجان
جنوبي در
چارچوب مستقل
و بر مبناي
هويت ملي تركي
در سرزمين
تاريخي
آذربايجان
جنوبي تعريف و
تبيين گردد. هر
چند نظام
توتاليتر
فارس ضربات
سنگيني بر
هويت فرهنگي،
زباني و ملي آذربايجان
در صد سال اخير
وارد نموده
است و سعي ميكند
تمام مسيرهاي
منتهي به
آگاهي ملي و
شكلگيري
انسجام ملي بر
مبناي هويت
تركي را به بنبست
بكشاند. با اين
حال رشد
تكنولوژي
ارتباطات و
فرايند جهاني
شدن و همچنين
رشد نگرشهاي
فلسفي پست
مدرن و پذيرش
متكثر بودن
شناختهاي
علمي،
فلسفي،
فرهنگي و ملي
زمينه را براي
رشد هويتهاي
ملي سركوب شده
مانند هويت
ملي تركهاي آذربايجان
جنوبي مساعد
کرده است و از
سوی دیگر
تبعيضهاي
فرهنگي،
سياسي و
اقتصادي
توتاليتريسم
فارس که به
شكلي ظالمانه
و وقيحانه
اعمال میشود،
زمينه نقد
نظام موجود
فارس را كه
جهان را نيز
تهديد ميكند
فراهم كرده
است. حداقل از
انقلاب
مشروطه
تاكنون در آذربايجان
جنوبي تمامي
افرادي كه
داراي مناصب و
پستهاي كليدي
در تهران يا
مقامات
حكومتي در
آذربايجان
جنوبي بودند
مانند اساتيد
دانشگاه، مديران كل،
استانداران،
نمايندگان
مجلس، همگي يا
كاملا نسبت به
فرهنگ، زبان،
هويت ملي تركي
و منافع ملي آذربايجان
رويه مخالفت و
خصومت علني
نشان ميدادند
که راهي براي
خوش رقصي در
مقابل مقامات
توتاليتريسم
فارس بوده است
و در بهترين
حالت نسبت به
هويت ملي تركي
آذربايجاني
بيتفاوت بودهاند.
با
توضيح كوتاه
در خصوص مفهوم
«ايران» و با
عنايت به
اينكه حركت
ملي
آذربايجان در
عرصه تئوريك
نيز بايد از
موضعي فاقد
تناقض به
توليد ادبيات
سياسي مورد
نياز خود
بپردازد، لازم
است مفاهيم،
پيش فرضها،
گزارهها،
تئوريها و يا
در اصطلاح پستمدرن
گفتمانهاي
مختص به خود را
پرورش داده و
تبيين نمايد و
استفاده از
مفاهيم
متناقضي
مانند تركهاي
ايران، آذربايجان
ايران، اقوام
ايراني، جنبش
خلقهاي
ايران، جنبش
تركهاي
ايران،
فدراليسم
ايراني و ...
لازم است كنار
گذاشته شود.
زيرا وقتي ما
از مفهوم ملت آذربايجان
استفاده ميكنيم
و خواهان حق
تعيين سرنوشت
براي ملت ترك
آذربايجان
جنوبي هستيم،
كه بايستي
داراي حق
حاكميت ملي
باشد و دولت-ملت
مستقل خود را
بر مبناي هويت
ملي تركي
تشكيل دهد.
ملتي كه
خواهان داشتن
حق تعيين
سرنوشت ملي
است ديگر نميتواند
به عنوان بخشي
از مفهوم
توتاليتر
ايران قرار
گيرد كه
مفهومي
تماميتخواه و
انحصارطلب و
صرفا
نمايانگر
هويت و منافع
قوم فارس است.
بنابراين
استفاده از
مفاهيمي
مانند
فدراليسم
ايراني،
دموكراسي
اقوام
ايراني،
پلوراليسم
ايراني و ...
نشاندهنده
عدم آگاهي از
بنيانهاي
نظري و عملي
نظام
توتاليتر
فارس در صد سال
اخير ميباشد.
از
سوي ديگر
مفاهيمي
مانند حقوق
بشر،
دموكراسي،
پلوراليسم و ...
هنوز در نظام
بينالملل
فعلي كه بر
مبناي دولت-ملتها
استوار است،
براي ملتهايي
معني دارد كه
داراي حق
حاكميت ملي
هستند و
سرنوشت خود را
در اختيار
دارند،
بنابراين
تنها آگاهي
ملت ترك آذربايجان
جنوبي از هويت
ملي تركي خود و
تضاد منافع آن
با هويت
تحميلي فارسي (ايراني)
خواهد توانست
در روند زماني
مناسب به
پيوستن تودههاي
ملت ترك به
حركت ملي
آذربايجان
كمك نمايد و در
آن صورت هيچ كس
توان جلوگيري
از حركت مستقل
اين ملت را
نخواهد داشت.
انقلاب
مشروطه (1906) ،
انقلاب
اسلامي ايران
(1979) ، جنگ ايران و
عراق (1980-1989) و ... هر
چند تركهاي آذربايجان
در مسير
موفقيت آنها
جانفشانيهاي
عظيمي كردند، اما
اين جنبشها
همگي در درون
دولت-ملت فارس
(ايران) و در
راستاي منافع
ملي فارسها
بوده است و
حضور تركهاي آذربايجان
جنوبي در اين
حركتها چيزي
جز حماقت و
افتضاح و
خودزني نبوده
است. اگر يك
سال طول عمر
حكومت ملي
شهيد پيشهوري
(46-1945) را در صد سال
اخير استثنا
كنيم، آذربايجان
در صد سال اخير
هميشه مشغول
خيانت به خود و
حماقت بوده
است و نبايستي
آنها را در
چارچوب
افتخارات
آذربايجان
ثبت كرد. بلكه
آنها همگي
عامل شرمساري
و سرافكندگي
ترك
آذربايجاني
بودهاند
اما
تحولات بعد از
فروپاشي
شوروي در دهه 1990
و رشد سريع
فرايند جهاني
شدن، ظهور حركت
ملي آذربايجان
جنوبي در ميان
عموما نسل
جوان فعالان
فرهنگي و
سياسي
آذربايجان به
طور عمده متكي
بر هويت و
منافع ملي
مستقل تركهاي
آذربايجان
جنوبي است.
تحولات و
قيامهاي ملي و
دموكراتيك در
سالهاي 1384 و 1385 در
عربستان (خوزستان)،
آذربايجان،
كردستان،
بلوچستان و ... و
سركوب جنايت
بار اين حركات
مدني و
دموكراتيك
بار ديگر
ماهيت
توتاليتر و
فاشيست نظريهپردازان
دولت-ملت فارس
و روشنفكران و
اصلاحطلبان
به اصطلاح
دموكرات؟!
فارس را نشان
داد و بر همه
خوش باوران به
جد ثابت كرد دل
بستن به
فعالان حقوق
بشر؟! فارس،
اپوزيسيون
فاشيست فارس
در خارج و داخل
فقط ميدان
دادن به
توهمات ميباشد.
با اين حال
هنوز عدهاي
متوهم به
دنبال اتحاد
با برادران
فارس خود براي
شكل دادن به
فدراليسم به
اصطلاح
ايراني يا
دموكراسي
پلورال
ايراني هستند.
دولت
فاشيست فارس و
شبهروشنفکران
حامي و نظريهپرداز
آن به عنوان
اشغالگر
آذربايجان،
عربستان (خوزستان)،
کردستان،
بلوچستان،
ترکمنصحرا و ...
نه تنها
کوچکترين
تعديلي در
بنيانهاي
نظري و عملي
انحصارطلب و
تماميتخواه
خود ندادهاند،
بلکه بر شدت
سرکوب خود بعد
از قيامهاي
مدني، ملي و
دموکراتيک
سالهاي 1384 و 1385 در
عربستان،
کردستان و
آذربايجان
افزودهاند.
به ويژه شدت
عمل فاشيستهاي
فارس در
آذربايجان
جنوبي با توجه
به سابقه
تاريخي، کثرت
جمعيت،
موقعيت
ژئوپوليتيک و
تواناييهاي
ملت ترک
آذربايجان
جنوبي دستگاه
حاکمه
توتاليتر
فارس را به شدت
وحشتزده کرده
و به اقدامات
جنونآميز،
دستگيري و
شکنجههاي
غيرقانوني و
خودسرانه
فعالان
فرهنگي و
سياسي در
آذربايجان
جنوبي اقدام
ميکنند.
مسلما
دوستان
فدراليست
آذربايجان
جنوبي
منتظرند از
سوي به اصطلاح
احزاب و
روشنفکران
سوسيال-دموكرات، ليبرال-دموکرات،
پلوراليست و
طرفدار حقوق
بشر فارس؟!
صداي اعتراضي
بر عليه دولت
فاشيست فارس
درآيد و
فارسهاي
سوسيال-دموكرات
و ليبرال-دموکرات؟!
به نداي
فدراليستخواهي
آنان پاسخ
متقابل دهند.
اما دوستان
فدراليست؟!
هيچ پاسخي از
سوي هممسلکان
خيالي فارسشان
دريافت نميکنند.
با اين حال
همچنان
اميدوارند که
از سوي تهران،
يا حداقل از
سوي شبهروشنفکران
سوسيال-دموكرات
و ليبرال-دموکرات
فارس نداي
فدراليسم سر
داده شود و
آنان نيز
خوشحال شوند
که بالاخره
خطر تجزيه
ايران عزيز؟!
رفع شده و جبهه
متحدي از
ليبرال-دموکراتهاي
فدراليست
فارس، ترک،
عرب، کرد؟! و ...
تشکيل شده و
فاشيستها و
شوونيستهاي
اشغالگر
اصلاح شوند و
رؤياي ايراني
متکثر،
ليبرال-دموکرات،
مترقي، توسعهيافته
و پايبند اصول
اعلاميه
جهاني حقوق
بشر تحقق
خواهد يافت.
اين
خيالپردازيها
براي نوشتن
رمان و يا
ارائه ايدههايي
مانند مدينه
فاضله، که
البته
فيلسوفان
معروف هزاران
سال پيش اين
ايدههاي خوشبينانه
را ارائه دادهاند،
بسيار خوب
است، اما براي
ملتي که در صد
سال اخير تحت
سلطه يکي از
کثيفترين و
ظالمانهترين
نظامهاي
حکومتي
فاشيستي جهان
مجهز به يک
ايدئولوژي
توتاليتر با
صدها نظريهپرداز،
بوروکراسي
گسترده،
دستگاه
امنيتي و
انتظامي
مخوف، دهها
ميليارد دلار
بودجه و مهمتر
از آن شبهروشنفکران
و بوروکراتها
و
تکنوکراتهاي
مانقورت ترک
که نقش حامي و
نگهبان و جادهصافکن
منافع
نامشروع
توتاليتريسم
فارس در
آذربايجان را
بازي ميکنند
و فرهنگ،
سياست،
اقتصاد و ...
آذربايجان را
به استعمار
توتاليتريسم
فارس درآوردهاند،
توسعه
اقتصادي در
آذربايجان را
به بنبست
رساندهاند و
فقر و فلاکت را
در همه جاي
آذربايجان
پراکندهاند،
نميتواند
درمان درد
آذربايجان
باشد. در صد
سال اخير هويت
ملي و اجتماعي
ترک
آذربايجاني
را جعل نموده،
هويت فارسي (ايراني)
را به او تحميل
کردهاند.
شخصيتهاي
فرهنگي و
سياسي ملي
واقعي
آذربايجان
همگي يا به
خارج رانده
شدهاند يا در
داخل منزوي
شدهاند ويا
در گوشههاي
زندان به سر ميبرند.
در عوض مشتي
دزد، جاني،
خودفروخته و
لمپن به عنوان
جيرهخوار
توتاليتريسم
فارس سرنوشت
فرهنگي،
سياسي،
اقتصادي و ...
آذربايجان را
در راستاي
منافع
نامشروع
فارسهاي
اشغالگر
آذربايجان به
دست گرفتهاند،
فرصتي براي
خيالپردازي و
خوشبيني به
نظام
توتاليتر
فارس و شبهروشنفکران
نظريهپرداز
آن وجود ندارد
و بايستي صرفا
با زمينهسازي
فکري و
تشکيلاتي ملت
ترک
آذربايجان
جنوبي را براي
مبارزهاي
طولاني و
پرهزينه
آماده نمود.
مبازره
ملي براي
آزادي
آذربايجان
جنوبي مانند
هر جنبش
اجتماعي که به
دنبال تغيير
در ساختارهاي
فرهنگي،
سياسي و
اقتصادي
جامعه خود
است، بدون
تغيير در نحوه
نگرش ملت ترک
آذربايجان
جنوبي نسبت به
هويت ملي خود و
رهايي از هويت
جعلي و تحميلي
توتاليتريسم
فارس امکانپذير
نميباشد. در
همين راستا
تغيير در نحوه
شناخت هم به
معني متعارف
آن و هم به
معناي علمي آن
در ميان
فعالان فکري،
فرهنگي و
سياسي
آذربايجان
جنوبي پيش شرط
اصلي عمل
سياسي
برمبناي هويت
ملي و منافع
ملي
آذربايجان
جنوبي است. به
همين جهت
مبارزه بر سر
شکل دادن به
نمادها،
سمبلها، و
شعارها و
اصطلاحات،
تئوريهاي
تاريخي، فکري،
فرهنگي و
سياسي مستقل
آذربايجان
جنوبي و بيرون
راندن
نمادها،
سمبلها،
شعارها و
اصطلاحات،
تئوريهاي
جعلي و تحميلي
توتاليتريسم
فارس در
آذربايجان
جنوبي ضرورت
فوري و اوليه
است.
هنوز
بسياري از
فعالين
فرهنگي و
سياسي
آذربايجان
جنوبي به
اهميت مبارزه
بر سر سمبلها،
نمادها،
شعارها،
اصطلاحات و
تئوريها که هر
کدام مبتني بر
فرضيهها،
مفاهيم و
گزارههاي خاص
هر نيروي
اجتماعي است
که علايق،
ارزشها و
منافع آنان را
نمايندگي ميکنند،
واقف نيستند و
يا اهميت کافي
به آنها نميدهند.
در حالي که عمل
سياسي معطوف
به آزادي
آذربايجان
جنوبي از
اشغال
توتاليتريسم
فارس محتاج
بنيانهاي
نظري عميق و
مستحکمي است
که بدون تبيين
قدرتمند آن از
سوي فعالان
فکري، فرهنگي
و سياسي
آذربايجان
جنوبي خطر
انحراف از
منافع ملي
آذربايجان
جنوبي را به
دنبال خواهد
داشت. اگر به
صورت مثالي
رابطه نظر و
عمل را در يک
جنبش اجتماعي
بخواهيم به
طور نسبي نشان
دهيم ميتوان
گفت همانند
طراحي و ساخت
بناي عظيمي ميماند
که مطالعه و
طراحي و نقشهکشي
آن بنيان نظري
و احداث بنا
بعد عملي آن ميباشد.
بدون مطالعه و
طرح و نقشه
مهندسي نميتوان
بنايي عظيم
احداث کرد.
اگر
تحولات فکري،
فرهنگي و
سياسي 150 سال
اخير
آذربايجان
جنوبي را از
نظر بگذرانيم
متوجه خواهيم
شد که ترکهاي
آذربايجان
جنوبي يکي از
پيشروترين
ملتها در اخذ
جلوههاي
مختلف
مدرنيته غربي
در خاور ميانه
بودهاند. اما
چرا اکنون اين
ملت در وضعيتي
مستعمره قرار
دارد و مشتي
فارس عقدهاي
و فاشيست
سرنوشت آن را
به دست گرفته و
عقدهها و
کينهتوزيهاي
بدوي خود را در
آن خالي ميکنند.
اين موضوع ميتواند
سوژه مطالعات
گسترده و
پاياننامههاي
دانشجويان
تحصيلات
تکميلي و ساير
صاحبنظران
قرار گيرد. اما
به طور اجمال و
خلاصه ميتوان
گفت شبهروشنفکران
و فعالان
فکري، فرهنگي
و سياسي
آذربايجان در
نيمه دوم قرن
نوزدهم و
اوايل قرن
بيستم درک
دقيقي از
تحولات نظام
بينالملل و
به ويژه گذار
از مفهوم سنتی
هويت اجتماعي (امت)
به مفهوم مدرن
هويت ملي که
تشکيل نظام
دولت-ملت (nation-state)
مدرن بر اساس
هويت زباني و
تاريخي و
فرهنگي هر
ملتي فارغ از
تعلقات مذهبي
تجسم مييافت
نداشتند و به
ويژه تعلقات
مذهبي را در
درجات بعدي
اهميت تشکيل
دهنده هويت
ملي به عنوان
بعدي از ميراث
فرهنگي و
تاريخي هر ملت
را شامل ميشد
و نقش زبان و
هويت قومي و
ملي در تشکيل
دولت-ملتهاي
جديد بسيار
برجسته بود. به
همين دليل ما
ميبينيم که
از زمان کنگره
وستفالي در 1648
که آن را زمان
آغاز شکلگيري
دولت-ملت مدرن
در نظام بينالملل
ميدانند
تعداد انگشتشمار
دولت-ملتهاي
اروپايي، به
تدريج افزايش
يافته و اکنون
به بيش از 50
دولت-ملت
رسيده است. در
خرداد 1385 مونتهنگرو
با 650هزار نفر
جمعيت از
صربستان جدا
شد و استقلال
خود را اعلام
کرد. کوزوو نيز
مراحل
استقلال خود
را از صربستان
عليرغم موانع
موجود به پيش
ميبرد. يعني
روند تشکيل
دولت-ملتهاي
جديد بر مبناي
هويت زباني و
ملي حتي در
اروپا نيز
ادامه دارد و
متوقف نشده
است.
در هر
حال شبهروشنفکران
و فعالان
فکري، سياسي و
فرهنگي
آذربايجان
جنوبي در نيمه
دوم قرن
نوزدهم و
اوايل قرن
بيستم مانند
فتحعلي
آخوندزاده،
عبدالرحيم
طالبوف، زينالعابدين
مراغهاي،
ميرزا يوسف
مشيرالدوله
تبريزي، سيد
حسن تقيزاده،
احمد کسروي،
تقي اراني،
اسماعيل
اميرخيزي،
محمدعلي خان
تربيت، ميرزا
حسن رشديه و ...
تحولات عميق
در مفهوم هويت
اجتماعي و گذر
از انديشه امت
اسلامي يا امت
يا ملت شيعه به
مفهوم هويت
ملي مدرن بر
مبناي هويت
زباني را به
درستي درک نميکردند
و به همين جهت
در خطايي
تاريخي و ذلتبار
و خانمانبرانداز،
ملت در مفهوم
سنتي يعني
پيروان يک
شريعت را با
ملت به عنوان
شهروندان يک
دولت-ملت
داراي هويت
زباني و ملي
واحد را
اشتباه
گرفتند و زبان
و قوميت فارسي
را به عنوان
بنيان و پايه
دولت-ملت شبهمدرن
ايران تعيين
کردند و وقتي
انقلاب
مشروطه با
جانفشانيها و
مرارتها و خون
شهداي ترک
آذربايجاني
به نتيجه
رسيد، در
قانون اساسي
آن نه اشارهاي
به هويت ملي و
زباني ترک
آذربايجاني
وجود داشت و نه
سهمي در پازل
هويتي ايران
شبهمدرن براي
آذربايجان در
نظر گرفته شد و
موجوديتي
توتاليتر و
تماميتخواه
به نام ايران
فارس با
حماقتها و
ندانمکاريهاي
مشتي سادهلوح
و بعضا،
همانند کسروي
و تقيزاده،
خودفروخته
شکل گرفت و ترک
آذربايجان
جنوبي به
عنوان
مستعمره آن
بايستي هويت
ملي خود را از
دست داده و در
هويت جعلي
فارسي مستحيل
ميشد. تنها
قانون
انجمنهاي
ايالتي و
ولايتي براي
جلوگيري از
تمرکز بيش از
اندازه قدرت
در مرکز در نظر
گرفته شد که
البته با توجه
به ماهيت
توتاليتر و
يکسانساز
دولت-ملت شبهمدرن
فارس (ايران)
هيچ وقت اجرا
نگرديد.
توضيح نقش شبه روشنفکران ترک آذربايجاني در مستعمره کردن آذربايجان براي فارسها، به معني ناديده گرفتن ساير عوامل بينالمللي و داخلي مانند نقش روحانيت محافظهکار و عربگرا و فارسگراي آذربايجان و نقش انگلستان و روسيه تزاري و کمونيستي در به قدرت رساندن توتاليتريسم فارس نيست. اما نقش عوامل داخلي آذربايجان به ويژه شبهروشنفکران ترک و روحانيت محافظهکار که داراي گرايشات ملي ترکي نبودند و در سوداي آباد کردن قم، مشهد، نجف، کربلا، تهران، اصفهان و يزد، کاملا در اين روند برجسته بود، و به همين جهت در آذربا