ملت ترك آذربايجان جنوبي يا مردم آذربايجان ايران (فارس)

در روند رشد جنبشهاي اجتماعي به تدريج مفاهيم، سمبلها، پيش­فرضها، گزاره­ها، تئوريها و به طور كلي گفتمانهاي خاص هر جنبش اجتماعي از سوي فعالان آن جنبش شكل مي­گيرد. گفتمان در خلأ شكل نمي­گيرد، شكل­گيري گفتمان هر جنبش اجتماعي تحت تأثير علايق، ارزشها، پيشينه، منافع و ترجيحات هر گروه اجتماعي است و با توجه به تحولات داخلي و جهاني خود را با تحولات جديد تطبيق داده، تفاسير جديدي براي وضعيتهاي جديد ارائه مي­نمايد. از سوي ديگر تئوريهاي اجتماعي و سياسي، فرهنگي و تاريخي تفاسيري نظري از تحولات عيني ارائه مي­كنند، اما هنگامي كه اين تئوريها قادر به تبيين واقعيت نباشند اعتبار خود را از دست داده و توسط تئوريهاي رقيب جايگزين مي­شوند. تئوريها به خودي خود نه خوبند و نه بد، بلكه ميزان مفيد بودن آنها به توانايي تبيين واقعيتهاي اجتماعي توسط آنها بستگي دارد و در اين روند رابطه ديالكتيكي بين نظر و عمل وجود دارد كه با گذشت زمان با ظهور تئوريهاي جديد و به حاشيه رفتن تئوريهاي متعلق به گذشته رويرو هستيم. تئوريها متشكل از پيش­فرضها، مفاهيم و گزاره­ها هستند كه توسط آنها به تبيين واقعيتهاي اجتماعي مي­پردازند و از نظر پوزيتيويستها تبيين علمي ضرورتا از منظر تئوريهاي علمي كه مبتني بر واقعيت عيني مي­باشند بايستي صورت گيرد. از منظر پست مدرن نيز گفتمانها در فرايند شكل­گيري و تحول خود متأثر از علايق، ارزشها، پيشينه، منافع و ترجيحات گروههاي مختلف اجتماعي است و نمي­توان بر مبناي اين گفتمانها به ادعاهاي ذات­گرايانه پرداخت و مدعي دستيابي به حقيقت محض گرديد.گفتمانها در هر شرايط خاص تاريخي و اجتماعي بيانگر اتمسفر و فضاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي آن دوره­اند و نمي­توانند از تاريخمندي و زمينه­مندي اجتماعي بگريزند. بنابراين پديده­هاي اجتماعي تاريخمند و داراي زمينه اجتماعي­اند و گزاره­هاي مبتني بر مدعاهاي فراتاريخي و فرازماني مردود بوده و قابل دفاع نمي­باشند. براي مطالعه بيشتر در اين خصوص مي­توان به كتب متعدد در خصوص فلسفه علم و روش­شناسي مراجعه كرد.

در هر صورت هدف از ارائه اين مطلب اشاره به وضعيت پاره­اي از مفاهيم، گزاره­ها، پيش­فرضها و تئوريها در حركت ملي آذربايجان جنوبي است. به ويژه اينكه هنوز به نظر مي­رسد بسياري از فعالان حركت ملي و نويسندگان و گردانندگان سايتهاي مرتبط با حركت ملي آذربايجان جنوبي از مفاهيم ، عبارات و گزاره­هايي استفاده مي­كنند كه متون آنان را دچار تناقض مي­كند. البته اثر استفاده از اين تناقضها و مفاهيم پارادوكسيكال مورد اشاره فقط محدود به حوزه نظري نمي­گردد بلكه در حوزه عمل نيز ما را دچار آشفتگي و ترديد و چندپارگي مي­نمايد.

در دو قرن اخير كه افكار و انديشه­هاي فلسفي، سياسي و اقتصادي اروپاي مدرن منطقه خاور ميانه را تحت تأثير خود قرار داد. ملت ترك آذربايجان جنوبي به خاطر برخورداري از موقعيت جغرافيايي، فرهنگي و تاريخي استراتژيك، جزو اولين مللي بود كه در راستاي اخذ جلوه­هاي مختلف مدرنيته غربي فعال بود و به ويژه ممالك محروسه قاجار را به سوي مدرنيسم رهنمون نمود. انقلاب مشروطه در سال 1906 به عنوان نقطه عطفي در گذار از دوره سنت به دوره شبه­مدرن در ممالك محروسه قاجار هم به لحاظ نظري و هم به لحاظ عملي عمدتا با جانفشانيها و فداكاريهاي ملت ترك آذربايجان جنوبي به سرانجام رسيد. ولي نه تنها اين گذار به دوره شبه مدرن در ممالك محروسه قاجار براي آذربايجان جنوبي سودي در برنداشت، بلكه به نزول و به حاشيه رفتن موقعيت برتر اقتصادي، فرهنگي و سياسي آذربايجان جنوبي در ممالك محروسه قاجار منجر شد.

چندپارگي هويت اجتماعي در آذربايجان جنوبي و نقش برجسته مذهب شيعه در شكل دادن به هويت اجتماعي (خودفهمي) آذربايجاني كه مراكز اصلي مذهبي آن خارج از آذربايجان و در قم، مشهد و عراق مستقر بود، باعث شد كه حتي روشنفكران اوليه آذربايجان جنوبي در تعريف هويت ملي مدرن كه مبناي آن در اروپا هويت زباني و قومي بود، در آذربايجان با خطايي بنيادي و خانمان­برانداز بر مبناي زبان فارسي و قوميت فارسي شكل گيرد. در حالي كه همزمان روشنفكران ترك در آذربايجان شمالي و عثماني با به حاشيه راندن ميراث زباني و فرهنگي دوره اسلامي كه عمدتا در زبانهاي عربي و فارسي تجلي مي­يافت، زبان تركي مدرن را مبناي شكل دادن به هويت زباني، فرهنگي و ملي خود برگزيدند، روشنفكران ترك آذربايجان جنوبي كه از قضا بعضي از آنها ساكن قفقاز بودند و از نزديك شاهد تحولات فرهنگي و سياسي و رشد ناسيوناليسم ترك در آذربايجان شمالي و عثماني بودند، زبان فارسي را مبناي ناسيوناليسم و شكل­گيري دولت-ملت شبه­مدرن جديد ممالك محروسه قاجار كه از اين به بعد عمدتا «ايران» ناميده شد، قرار دادند و ترك آذربايجان جنوبي به عنوان زايده­اي بر هويت ملي فارسي (ايران) تلقي شد كه نبايستي رسميت يابد، بلكه بايستي به حاشيه رانده شده و سپس حذف گردد. در شكل­گيري اين خطاي تاريخي شبه­روشنفكراني مانند فتحعلي آخوندزاده، عبدالرحيم طالبوف، زين­العابدين مراغه­اي ميرزا يوسف خان مستشارالدوله تبريزي، سيد حسن تقي­زاده، كاظم­زاده ايرانشهر و ... در اواخر قرن نوزدهم ميلادي و اوايل قرن بيستم ميلادي نقش اساسي بازي كردند و مطبوعات و مجلات و روزنامه­هاي منتشره در آذربايجان جنوبي توسط روزنامه­نگاران آذربايجان جنوبي در باكو، استانبول و ساير شهرهاي اروپا عمدتا به زبان فارسي منتشر و در اختيار مردم گذاشته مي­شد. در هر حال صرفنظر از چرايي اين تحول عجيب و در تضاد با منافع ملت ترك آذربايجان جنوبي، با شكل­گيري دولت-ملت شبه­مدرن ايران (فارس) كه هويت ملي آن بر مبناي زبان، فرهنگ و قوميت فارس عمدتا توسط روشنفكران ترك آذربايجاني تعیین گردید. آذربايجان جنوبي به دست خود به مستعمره فرهنگي، سياسي و اقتصادي فارس تبديل شد و طيفي از روشنفكران ترك افراطي ضد ترك چپ و راست در دوران حكومت شوونيست پهلوي اول و دوم مانند احمد كسروي، تقي اراني، خلیل ملکی و ... ظهور كردند كه آشكارا به تحريف و جعل هويت ملي و فوهنگي ترك آذربايجان جنوبي به نفع هويت فارسي (ايراني) اقدام كردند و نسلي خودباخته و شيفته بدويت فارسي شكل گرفت كه اكنون نيز بوروكراتها، تكنوكراتها و شبه­روشنفكران ظاهرا ترك و عملا فارس و ضد ترك را شكل داده­اند كه در راستاي مستعمره كردن بيش از پيش آذربايجان جنوبي برای فارسها مي­كوشند و به اين دريوزگي حتي افتخار هم مي­كنند.

با عنايت به فرايند دولت-ملت­سازي فارسي (ايراني) از انقلاب مشروطه تاكنون هميشه هم روشنفكران نظريه­پرداز فارس (ايران) و هم دولت-ملت فارس (ايران) ، مفهوم ايران را مساوي با فارس معني كرده­اند و در تفسير تاريخ ايران نيز تلاش كرده­اند با ارائه تفسيري توتاليتر از تاريخ، نقش ملل عرب، ترك، بلوچ، كرد و تركمن را در ممالك محروسه قاجار، افشار، صفوی و ... حذف كرده و تاريخ اين منطقه را صرفا منبعث از قوم فارس معرفي كنند و اين پروسه دروغ دولت-ملت­سازي فارسي به درستي از سوي بعضي از روشنفكران نسبتا منصف فارس از جمله ناصر پورپيرار، مصطفی ملکیان، مهرزاد ملکیان و ... مورد نقد قرار گرفته است و در جهت پيوسته و تاريخي نشان دادن نقش كذايي قوم فارس، مفهومي به نام ايران باستان را ساخته­اند و حتي انديشه فلسفي و سياسي نيز براي آن درست كرده­اند تا حوزه تمدني ساختگي به نام ايران خالص (فارس) در رسانه­ها و مطبوعات بسازند و بقيه ملل را به عنوان عقب­مانده و بدوي و مضر به تاريخ مدنيت و انسانيت نشان دهند. در صورتی که قبل از اسلام و حتی بعد از آن هیچ گاه مفهومی به نام ایران و تمدن ایرانی و ادبیات اختصاصی آن وجود خارجی نداشته است و آثار ملل عرب و ترک را به نام قوم فارس جعل کرده­اند.

در شرايط كنوني با عبرت گرفتن از تجربه جنبشهاي اجتماعي صدوپنجاه سال اخير در آذربايجان جنوبي كه مبناي نظري دقيقي بر مبناي هويت ملي و منافع ملي تركهاي آذربايجان جنوبي نداشتند در حالي كه روند گذار به هويت ملي مدرن بر مبناي هويت زباني ايجاب مي­كرد روشنفكران ترك آذربايجان جنوبي بايد به دنبال پي­ريزي دولت-ملت مستقل تركي آذربايجان جنوبي بر مبناي هويت ملي تركي بودند كه در آن صورت افكار عمومي، مطبوعات و رسانه­هاي گروهي، ادبيات و انديشه سياسي متناسب با آن در ميان تركهاي آذربايجان جنوبي نيز شكل مي­گرفت.

با ملاحظه تجربه يكي دو قرن اخير و اينكه مفهوم ايران اكنون در جهان و منطقه با هويت زباني و ملي فارس يكسان تلقي شده است، ضروري است هويت ملي ترك آذربايجان جنوبي در چارچوب مستقل و بر مبناي هويت ملي تركي در سرزمين تاريخي آذربايجان جنوبي تعريف و تبيين گردد. هر چند نظام توتاليتر فارس ضربات سنگيني بر هويت فرهنگي، زباني و ملي آذربايجان در صد سال اخير وارد نموده است و سعي مي­كند تمام مسيرهاي منتهي به آگاهي ملي و شكل­گيري انسجام ملي بر مبناي هويت تركي را به بن­بست بكشاند. با اين حال رشد تكنولوژي ارتباطات و فرايند جهاني شدن و همچنين رشد نگرشهاي فلسفي پست مدرن و پذيرش متكثر بودن شناختهاي علمي، فلسفي، فرهنگي و ملي زمينه را براي رشد هويتهاي ملي سركوب شده مانند هويت ملي تركهاي آذربايجان جنوبي مساعد کرده است و از سوی دیگر تبعيضهاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي توتاليتريسم فارس که به شكلي ظالمانه و وقيحانه اعمال می­شود، زمينه نقد نظام موجود فارس را كه جهان را نيز تهديد مي­كند فراهم كرده است. حداقل از انقلاب مشروطه تاكنون در آذربايجان جنوبي تمامي افرادي كه داراي مناصب و پستهاي كليدي در تهران يا مقامات حكومتي در آذربايجان جنوبي بودند مانند اساتيد دانشگاه، مديران كل، استانداران، نمايندگان مجلس، همگي يا كاملا نسبت به فرهنگ، زبان، هويت ملي تركي و منافع ملي آذربايجان رويه مخالفت و خصومت علني نشان مي­دادند که راهي براي خوش رقصي در مقابل مقامات توتاليتريسم فارس بوده است و در بهترين حالت نسبت به هويت ملي تركي آذربايجاني بي­تفاوت بوده­اند.

با توضيح كوتاه در خصوص مفهوم «ايران» و با عنايت به اينكه حركت ملي آذربايجان در عرصه تئوريك نيز بايد از موضعي فاقد تناقض به توليد ادبيات سياسي مورد نياز خود بپردازد، لازم است مفاهيم، پيش فرضها، گزاره­ها، تئوريها و يا در اصطلاح پست­مدرن گفتمانهاي مختص به خود را پرورش داده و تبيين نمايد و استفاده از مفاهيم متناقضي مانند تركهاي ايران، آذربايجان ايران، اقوام ايراني، جنبش خلقهاي ايران، جنبش تركهاي ايران، فدراليسم ايراني و ... لازم است كنار گذاشته شود. زيرا وقتي ما از مفهوم ملت آذربايجان استفاده مي­كنيم و خواهان حق تعيين سرنوشت براي ملت ترك آذربايجان جنوبي هستيم، كه بايستي داراي حق حاكميت ملي باشد و دولت-ملت مستقل خود را بر مبناي هويت ملي تركي تشكيل دهد. ملتي كه خواهان داشتن حق تعيين سرنوشت ملي است ديگر نمي­تواند به عنوان بخشي از مفهوم توتاليتر ايران قرار گيرد كه مفهومي تماميت­خواه و انحصارطلب و صرفا نمايانگر هويت و منافع قوم فارس است. بنابراين استفاده از مفاهيمي مانند فدراليسم ايراني، دموكراسي اقوام ايراني، پلوراليسم ايراني و ... نشان­دهنده عدم آگاهي از بنيانهاي نظري و عملي نظام توتاليتر فارس در صد سال اخير مي­باشد.

از سوي ديگر مفاهيمي مانند حقوق بشر، دموكراسي، پلوراليسم و ... هنوز در نظام بين­الملل فعلي كه بر مبناي دولت-ملتها استوار است، براي ملتهايي معني دارد كه داراي حق حاكميت ملي هستند و سرنوشت خود را در اختيار دارند، بنابراين تنها آگاهي ملت ترك آذربايجان جنوبي از هويت ملي تركي خود و تضاد منافع آن با هويت تحميلي فارسي (ايراني) خواهد توانست در روند زماني مناسب به پيوستن توده­هاي ملت ترك به حركت ملي آذربايجان كمك نمايد و در آن صورت هيچ كس توان جلوگيري از حركت مستقل اين ملت را نخواهد داشت. انقلاب مشروطه (1906) ، انقلاب اسلامي ايران (1979) ، جنگ ايران و عراق (1980-1989) و ... هر چند تركهاي آذربايجان در مسير موفقيت آنها جانفشانيهاي عظيمي كردند، اما اين جنبشها همگي در درون دولت-ملت فارس (ايران) و در راستاي منافع ملي فارسها بوده است و حضور تركهاي آذربايجان جنوبي در اين حركتها چيزي جز حماقت و افتضاح و خودزني نبوده است. اگر يك سال طول عمر حكومت ملي شهيد پيشه­وري (46-1945) را در صد سال اخير استثنا كنيم، آذربايجان در صد سال اخير هميشه مشغول خيانت به خود و حماقت بوده است و نبايستي آنها را در چارچوب افتخارات آذربايجان ثبت كرد. بلكه آنها همگي عامل شرمساري و سرافكندگي ترك آذربايجاني بوده­اند

اما تحولات بعد از فروپاشي شوروي در دهه 1990 و رشد سريع فرايند جهاني شدن، ظهور حركت ملي آذربايجان جنوبي در ميان عموما نسل جوان فعالان فرهنگي و سياسي آذربايجان به طور عمده متكي بر هويت و منافع ملي مستقل تركهاي آذربايجان جنوبي است. تحولات و قيامهاي ملي و دموكراتيك در سالهاي 1384 و 1385 در عربستان (خوزستان)، آذربايجان، كردستان، بلوچستان و ... و سركوب جنايت بار اين حركات مدني و دموكراتيك بار ديگر ماهيت توتاليتر و فاشيست نظريه­پردازان دولت-ملت فارس و روشنفكران و اصلاح­طلبان به اصطلاح دموكرات؟! فارس را نشان داد و بر همه خوش باوران به جد ثابت كرد دل بستن به فعالان حقوق بشر؟! فارس، اپوزيسيون فاشيست فارس در خارج و داخل فقط ميدان دادن به توهمات مي­باشد. با اين حال هنوز عده­اي متوهم به دنبال اتحاد با برادران فارس خود براي شكل دادن به فدراليسم به اصطلاح ايراني يا دموكراسي پلورال ايراني هستند.

دولت فاشيست فارس و شبه­روشنفکران حامي و نظريه­پرداز آن به عنوان اشغال­گر آذربايجان، عربستان (خوزستان)، کردستان، بلوچستان، ترکمن­صحرا و ... نه تنها کوچکترين تعديلي در بنيانهاي نظري و عملي انحصارطلب و تماميت­خواه خود نداده­اند، بلکه بر شدت سرکوب خود بعد از قيامهاي مدني، ملي و دموکراتيک سالهاي 1384 و 1385 در عربستان، کردستان و آذربايجان افزوده­اند. به ويژه شدت عمل فاشيست­هاي فارس در آذربايجان جنوبي با توجه به سابقه تاريخي، کثرت جمعيت، موقعيت ژئوپوليتيک و تواناييهاي ملت ترک آذربايجان جنوبي دستگاه حاکمه توتاليتر فارس را به شدت وحشت­زده کرده و به اقدامات جنون­آميز، دستگيري و شکنجه­هاي غيرقانوني و خودسرانه فعالان فرهنگي و سياسي در آذربايجان جنوبي اقدام مي­کنند.

مسلما دوستان فدراليست آذربايجان جنوبي منتظرند از سوي به اصطلاح احزاب و روشنفکران سوسيال-دموكرات، ليبرال-دموکرات، پلوراليست و طرفدار حقوق بشر فارس؟! صداي اعتراضي بر عليه دولت فاشيست فارس درآيد و فارسهاي سوسيال-دموكرات و ليبرال-دموکرات؟! به نداي فدراليست­خواهي آنان پاسخ متقابل دهند. اما دوستان فدراليست؟! هيچ پاسخي از سوي هم­مسلکان خيالي فارس­شان دريافت نمي­کنند. با اين حال همچنان اميدوارند که از سوي تهران، يا حداقل از سوي شبه­روشنفکران سوسيال-دموكرات و ليبرال-دموکرات فارس نداي فدراليسم سر داده شود و آنان نيز خوشحال شوند که بالاخره خطر تجزيه ايران عزيز؟! رفع شده و جبهه متحدي از ليبرال-دموکراتهاي فدراليست فارس، ترک، عرب، کرد؟! و ... تشکيل شده و فاشيستها و شوونيستهاي اشغالگر اصلاح شوند و رؤياي ايراني متکثر، ليبرال-دموکرات، مترقي، توسعه­يافته و پايبند اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر تحقق خواهد يافت.

اين خيال­پردازيها براي نوشتن رمان و يا ارائه ايده­هايي مانند مدينه فاضله، که البته فيلسوفان معروف هزاران سال پيش اين ايده­هاي خوش­بينانه را ارائه داده­اند، بسيار خوب است، اما براي ملتي که در صد سال اخير تحت سلطه يکي از کثيف­ترين و ظالمانه­ترين نظام­هاي حکومتي فاشيستي جهان مجهز به يک ايدئولوژي توتاليتر با صدها نظريه­پرداز، بوروکراسي گسترده، دستگاه امنيتي و انتظامي مخوف، دهها ميليارد دلار بودجه و مهمتر از آن شبه­روشنفکران و بوروکراتها و تکنوکراتهاي مانقورت ترک که نقش حامي و نگهبان و جاده­صاف­کن منافع نامشروع توتاليتريسم فارس در آذربايجان را بازي مي­کنند و فرهنگ، سياست، اقتصاد و ... آذربايجان را به استعمار توتاليتريسم فارس درآورده­اند، توسعه اقتصادي در آذربايجان را به بن­بست رسانده­اند و فقر و فلاکت را در همه جاي آذربايجان پراکنده­اند، نمي­تواند درمان درد آذربايجان باشد. در صد سال اخير هويت ملي و اجتماعي ترک آذربايجاني را جعل نموده، هويت فارسي (ايراني) را به او تحميل کرده­اند. شخصيتهاي فرهنگي و سياسي ملي واقعي آذربايجان همگي يا به خارج رانده شده­اند يا در داخل منزوي شده­اند ويا در گوشه­هاي زندان به سر مي­برند. در عوض مشتي دزد، جاني، خودفروخته و لمپن به عنوان جيره­خوار توتاليتريسم فارس سرنوشت فرهنگي، سياسي، اقتصادي و ... آذربايجان را در راستاي منافع نامشروع فارسهاي اشغالگر آذربايجان به دست گرفته­اند، فرصتي براي خيال­پردازي و خوش­بيني به نظام توتاليتر فارس و شبه­روشنفکران نظريه­پرداز آن وجود ندارد و بايستي صرفا با زمينه­سازي فکري و تشکيلاتي ملت ترک آذربايجان جنوبي را براي مبارزه­اي طولاني و پرهزينه آماده نمود.

مبازره ملي براي آزادي آذربايجان جنوبي مانند هر جنبش اجتماعي که به دنبال تغيير در ساختارهاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي جامعه خود است، بدون تغيير در نحوه نگرش ملت ترک آذربايجان جنوبي نسبت به هويت ملي خود و رهايي از هويت جعلي و تحميلي توتاليتريسم فارس امکان­پذير نمي­باشد. در همين راستا تغيير در نحوه شناخت هم به معني متعارف آن و هم به معناي علمي آن در ميان فعالان فکري، فرهنگي و سياسي آذربايجان جنوبي پيش شرط اصلي عمل سياسي برمبناي هويت ملي و منافع ملي آذربايجان جنوبي است. به همين جهت مبارزه بر سر شکل دادن به نمادها، سمبلها، و شعارها و اصطلاحات، تئوريهاي تاريخي، فکري، فرهنگي و سياسي مستقل آذربايجان جنوبي و بيرون راندن نمادها، سمبلها، شعارها و اصطلاحات، تئوريهاي جعلي و تحميلي توتاليتريسم فارس در آذربايجان جنوبي ضرورت فوري و اوليه است.

هنوز بسياري از فعالين فرهنگي و سياسي آذربايجان جنوبي به اهميت مبارزه بر سر سمبلها، نمادها، شعارها، اصطلاحات و تئوريها که هر کدام مبتني بر فرضيه­ها، مفاهيم و گزاره­هاي خاص هر نيروي اجتماعي است که علايق، ارزشها و منافع آنان را نمايندگي مي­کنند، واقف نيستند و يا اهميت کافي به آنها نمي­دهند. در حالي که عمل سياسي معطوف به آزادي آذربايجان جنوبي از اشغال توتاليتريسم فارس محتاج بنيانهاي نظري عميق و مستحکمي است که بدون تبيين قدرتمند آن از سوي فعالان فکري، فرهنگي و سياسي آذربايجان جنوبي خطر انحراف از منافع ملي آذربايجان جنوبي را به دنبال خواهد داشت. اگر به صورت مثالي رابطه نظر و عمل را در يک جنبش اجتماعي بخواهيم به طور نسبي نشان دهيم مي­توان گفت همانند طراحي و ساخت بناي عظيمي مي­ماند که مطالعه و طراحي و نقشه­کشي آن بنيان نظري و احداث بنا بعد عملي آن مي­باشد. بدون مطالعه و طرح و نقشه مهندسي نمي­توان بنايي عظيم احداث کرد.

اگر تحولات فکري، فرهنگي و سياسي 150 سال اخير آذربايجان جنوبي را از نظر بگذرانيم متوجه خواهيم شد که ترکهاي آذربايجان جنوبي يکي از پيشروترين ملتها در اخذ جلوه­هاي مختلف مدرنيته غربي در خاور ميانه بوده­اند. اما چرا اکنون اين ملت در وضعيتي مستعمره قرار دارد و مشتي فارس عقده­اي و فاشيست سرنوشت آن را به دست گرفته و عقده­ها و کينه­توزي­هاي بدوي خود را در آن خالي مي­کنند. اين موضوع مي­تواند سوژه مطالعات گسترده و پايان­نامه­هاي دانشجويان تحصيلات تکميلي و ساير صاحب­نظران قرار گيرد. اما به طور اجمال و خلاصه مي­توان گفت شبه­روشنفکران و فعالان فکري، فرهنگي و سياسي آذربايجان در نيمه دوم قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم درک دقيقي از تحولات نظام بين­الملل و به ويژه گذار از مفهوم سنتی هويت اجتماعي (امت) به مفهوم مدرن هويت ملي که تشکيل نظام دولت-ملت (nation-state) مدرن بر اساس هويت زباني و تاريخي و فرهنگي هر ملتي فارغ از تعلقات مذهبي تجسم مي­يافت نداشتند و به ويژه تعلقات مذهبي را در درجات بعدي اهميت تشکيل دهنده هويت ملي به عنوان بعدي از ميراث فرهنگي و تاريخي هر ملت را شامل مي­شد و نقش زبان و هويت قومي و ملي در تشکيل دولت-ملتهاي جديد بسيار برجسته بود. به همين دليل ما مي­بينيم که از زمان کنگره وستفالي در 1648 که آن را زمان آغاز شکل­گيري دولت-ملت مدرن در نظام بين­الملل مي­دانند تعداد انگشت­شمار دولت-ملتهاي اروپايي، به تدريج افزايش يافته و اکنون به بيش از 50 دولت-ملت رسيده است. در خرداد 1385 مونته­نگرو با 650هزار نفر جمعيت از صربستان جدا شد و استقلال خود را اعلام کرد. کوزوو نيز مراحل استقلال خود را از صربستان عليرغم موانع موجود به پيش مي­برد. يعني روند تشکيل دولت-ملتهاي جديد بر مبناي هويت زباني و ملي حتي در اروپا نيز ادامه دارد و متوقف نشده است.

در هر حال شبه­روشنفکران و فعالان فکري، سياسي و فرهنگي آذربايجان جنوبي در نيمه دوم قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مانند فتحعلي آخوندزاده، عبدالرحيم طالبوف، زين­العابدين مراغه­اي، ميرزا يوسف مشيرالدوله تبريزي، سيد حسن تقي­زاده، احمد کسروي، تقي اراني، اسماعيل اميرخيزي، محمدعلي خان تربيت، ميرزا حسن رشديه و ... تحولات عميق در مفهوم هويت اجتماعي و گذر از انديشه امت اسلامي يا امت يا ملت شيعه به مفهوم هويت ملي مدرن بر مبناي هويت زباني را به درستي درک نمي­کردند و به همين جهت در خطايي تاريخي و ذلت­بار و خانمان­برانداز، ملت در مفهوم سنتي يعني پيروان يک شريعت را با ملت به عنوان شهروندان يک دولت-ملت داراي هويت زباني و ملي واحد را اشتباه گرفتند و زبان و قوميت فارسي را به عنوان بنيان و پايه دولت-ملت شبه­مدرن ايران تعيين کردند و وقتي انقلاب مشروطه با جانفشاني­ها و مرارتها و خون شهداي ترک آذربايجاني به نتيجه رسيد، در قانون اساسي آن نه اشاره­اي به هويت ملي و زباني ترک آذربايجاني وجود داشت و نه سهمي در پازل هويتي ايران شبه­مدرن براي آذربايجان در نظر گرفته شد و موجوديتي توتاليتر و تماميت­خواه به نام ايران فارس با حماقتها و ندانم­کاري­هاي مشتي ساده­لوح و بعضا، همانند کسروي و تقي­زاده، خودفروخته شکل گرفت و ترک آذربايجان جنوبي به عنوان مستعمره آن بايستي هويت ملي خود را از دست داده و در هويت جعلي فارسي مستحيل مي­شد. تنها قانون انجمنهاي ايالتي و ولايتي براي جلوگيري از تمرکز بيش از اندازه قدرت در مرکز در نظر گرفته شد که البته با توجه به ماهيت توتاليتر و يکسان­ساز دولت-ملت شبه­مدرن فارس (ايران) هيچ وقت اجرا نگرديد.

توضيح نقش شبه روشنفکران ترک آذربايجاني در مستعمره کردن آذربايجان براي فارسها، به معني ناديده گرفتن ساير عوامل بين­المللي و داخلي مانند نقش روحانيت محافظه­کار و عرب­گرا و فارس­گراي آذربايجان و نقش انگلستان و روسيه تزاري و کمونيستي در به قدرت رساندن توتاليتريسم فارس نيست. اما نقش عوامل داخلي آذربايجان به ويژه شبه­روشنفکران ترک و روحانيت محافظه­کار که داراي گرايشات ملي ترکي نبودند و در سوداي آباد کردن قم، مشهد، نجف، کربلا، تهران، اصفهان و يزد، کاملا در اين روند برجسته بود، و به همين جهت در آذربا