بحران
هويت درميان
جوانان
آذربايجان
!
يكي
از معضلات
اجتماي جامعه
روشنفكري و
جوان
آذربايجاني
امروز بحران
هويت است. بهجز
جوانان و
پيشقراولان
حركت ملي
آذربايجان
هنوز هم جوان
عادي و
دانشگاهي
آذربايجان از
ترك ناميدن
خود ابا دارد !
چرا كه در طول
دوران حكومت
پهلوي كه
آثار شوم آن
هنوز هم بر
جامعه سنگيني
مي كند
ناجوانمردانهترين
ضربهها بر
شخصيت تركان
ايران وارد
آمد !
در
طول حاكميت 53
ساله رضاخان
و فرزند وي،
تركان ايران
از توهينها
و بي احتراميهاي
آشكار و
مستقيم تا
تحقيرهاي
مدون و
كلاسيك در
راديو و
تلويزيون و
كتابهاي درسي
مدارس و
دانشگاهها
در امان
نبودند .
امروزه هم
گويي كلمه
ترك كابوس
وحشتناكي است
كه بر سينه
جوان
آذربايجاني و
جوانان ترك
ديگر مناطق
كشور سنگيني
مي كند !
دردوران
حاكميت
پهلوي، صحنه
جامعه را
آنچنان بر
تركان و حتي
كلمه تُرك
تنگ كردند كه
آن عده از
جوانان
آذربايجاني
كه زندگي را
نه در مبارزه
براي رهايي
از ظلم و ستم
مضاعف پهلوي
بر عليه
تركان، كه در
به دست آوردن
نان و آبي بي
دردسر ميديدند
تنها راه
رهايي از
كابوس دردناك
"تُرك"را در
جايگزين شدن
اين كلمه با
واژهاي ديگر
جستجو ميكردند!
در
حقيقت تمام
صحنهها براي
اجراي نمايش
تغيير هويت
براي افرادي
كه تاب تحمل
تحقيرها و
توهينها را
نداشتند
و توان
مقابله و
مبارزه با آن
را در خود نمي
ديدند و
مستحيل شدن
در زبان و
فرهنگ حاكم و
غالب را آسانترين
راه فرار از
اهانتها و
بي احتراميها
ميدانستند
،حاضر و مهيا
بود !
"آذري"
آنهم از نوع
غير تركي
واژهاي بود
كه كشف آن !
بيشتر از
سقوط
امپراتوري
هزار ساله
تركان ايران،
رضاخان و پانآريائيستها
را خوشحال
كرد تا
فراريان از
هويت تركي را
نشان ودرجهاي
بس زيبا و
افتخارآميز
از نوع "پارسي"
ارزاني دارند
!
آري
چنين شد كه
جوان تبريزي
، زنجاني
،اروميهاي ،
اردبيلي ،
آستارايي،
همداني ،
ساوهاي و ... با
دو نوع هويت
تحقير شده
تركي ، و
افتخار آفرين
آذري از نوع
پارسي ! روبرو
شد كه اين
دومي را نميدانست
چگونه
جايگزين
اوّلي كند ؟!
به
تركي سخن ميگفت
امّا خود را
آذري ميناميد
! تازه آذري
او با آذري
كسروي فرق
داشت ، او
آذري را فقط
براي رهايي
از كلمه ترك
بر خود گزيده
بود ! وقتي از
او ميپرسيدي
تو تركي يا
آذري ؟ ميگفت
،آذري . وقتي
ميپرسيدي
آذري يعني
چه و منظور
از آذري چيست
؟ چيزي براي
گفتن نداشت ،
حتي تئوري
كسروي را هم
نميدانست ،
فقط ميخواست
ترك نباشد ،
تركي كه در
طول دوران
حكومت پهلوي
به بدبختترين
، تحقيرشدهترين
و كم ارزشترين
عنصر جامعه
تبديل شده
بود !!
ولي
همين آذري
وقتي پاي از
ايران بيرون
مينهاد و دل
به فرنگستان
ميداد
ايراني بودن
خود را انكار
مي كرد
و خود را ترك
اصيل ، آنهم
نه از نوع
ايرانياش,
! ميناميد .
ترك
ستيزي و
تحقير تركان
از زماني كه
امپراتوري
هزار ساله
تركان با
سقوط دولت
قاجار پايان
يافت و
حاكميت
نژادپرستانه
رضاخان بر
كشور
كثيرالمله
ايران تحميل
گرديد آغاز
شد .
از
روشنفكران
نژادپرست اين
دوران محمود
افشار بود كه
با نزديكي به
دربار رضاخان
ثروت و مكنت
هنگفتي بهم
زد و از
تئوريسينهاي
شوونيستي
دربار پهلوي
بشمار ميرفت
. وي از جمله
كساني بود كه
هيچگونه حق
وحقوق فرهنگي
به تركاني كه
نصف جمعيت
كشور را
تشكيل مي
دادند قائل
نبود و حتي با
تدريس 5 دقيقهاي
زبان تركي در
مدارس و
دانشگاهاي
آذربايجان هم
مخالف بود !! (زبان
فارسي در
آذربايجان
،گردآوري
ايرج افشار
،تهران-1368،ص 288)
محمود
افشار با
تشكيل "بنيادافشار"
تنها قسمتي
از ثروت
بادآورده و
هنگفت خود را
كه شامل "32
رقبه" ميشد و
يكي از رقبات
آن يعني "
باغفردوسشميران
" به
مساحت كلّ 10239 (دههزارودويستوسيونه)
متر مربع
عرصه ، مشتمل
بر : 1- دوازده
دستگاه
آپارتمان
مسكوني و
چهار باب
مغازه 2-
ساختمان
توليت خانه
كه دفتر مجله
آينده است
3- ساختمان
متولي خانه
4- دو باب دكان
در قسمت جلوي
كتابخانه [علاوه
بر 4 باب مغازه
قبلي ] 5- دو
ساختمان و دو
باغ مجزّا
6- 18 شمارهتلفن
7- 5ساعت و 53قيقه
از آب قنات
فردوس (پنج
وقفنامه،مجموعه
انتشارات
ادبي تاريخي
موقوفات ...افشاريزدي-
شماره 16-
يادبود
نخستين سال
در گذشت
واقف،28/آذر/1362،صص
12-13) را
طبق مفاد
وقفنامه در
جهت پيشبرد
اهداف واقف
كه همانا
شوونيسم و
پانفارسيسم
است قرار داد !
محمود
افشار وصيّت
كرده بود
علاوه بر
موقوفاتي كه
در حال حيات
وي در نظر
گرفته شده
است و 32 رقبه ميباشد،
يكسوم از
ثروت باقي
مانده از وي
نيز بعد از
مرگش به 32 رقبه
قبلي موقوفات
افزوده شود !
"
هم اكنون به
موجب همين
سطور وصيّت
ميكنم كه
بعد از من يكسوم
از "ماتَرَك"
به عنوان "ثلث"
شرعي بر اين
موقوفات
افزوده شود .
هر گاه در
آخرين
وصيتنامه
شرايط و مصرف
خاصي براي
ثلث معيّن
نكردم منظور
اين است كه
عملاً و
قانوناً يكسوم
نامبرده نيز
زير نظر
متولياني كه
معيّن كردهام
قرار گيرد ..."
(پنج
وقفنامه،ص23 )
"موقوفات
افشار" با
سرمايه نجومي
هم اكنون
نيز در راه
رسيدن به
اهداف
شوونيستي
فعّال ميباشد.
كتابهاي
نژادپرستانهاي
كه توسط اين
بنياد منتشر
و با قيمت
ارزان در
اختيار
خوانندگان
گذاشته مي
شود مؤيد
اهداف اين
بنياد است !
محمود
افشار در
وصيتنامه خود
نوشته است:
"بعد
از تعميم
زبان فارسي و
وحدت ملّي [!]كه
بايد هدف
اصلي باشد
منظورهاي
ديگري كه اين
موقوفات براي
آنها بنياد
يافته و
اساسنامه آن
نوشته شده
توجه خاص به
نسل جديد از
راه آموزش و
پرورش كودكان
بهوسيله
كودكستان
شبانهروزي
نمونه و
تربيت اجتماي
و سياسي
جوانان...خواهد
بود...كه بر
اينها اضافه
شود
" مدرسههاي
مادرانه " در
آذربايجان [!!]كه
شرح آنرا بعد
در مجله
آينده خواهم
آورد.". (پنج
وقفنامه،صص 27-28)
آنچه
از زبان
محمود افشار
به عنوان "مدرسههاي
مادرانه در
آذربايجان" جاري
ميشود همان
چيزي است كه
از طرف همفكر
وي جواد شيخالاسلامي
يكي ديگر از
نژادپرستان
دورهي
پهلوي و يكي
از اعضاي
شوراي توليت
"بنياد
افشار" جهت
رسيدن به
اهداف
شوونيستي
عرضه گرديد.
وي
غير انسانيترين
تفكر عصر خود
را كه در هيچ
دورهاي از
تاريخ بشريّت
و در هيچ
نقطعهاي از
ديكتاتورترين
و بدوي
ترين مناطق
جهان ديده
نشده است به
معرض نمايش
گذاشت !
جواد
شيخالاسلامي
تئوري جدا
كردن اجباري
نوزادان
شيرخوار
آذربايجاني و
نوزادان ديگر
مناطق ترك
ايران از
مادرانشان و
نگهداري آنها
در
شيرخوارگاهاي
مخصوص كه تا
هفتسالگي
تماس و
ارتباطي با
والدينشان
نداشته و
كلامي از
زبان آنها
نشنيده باشند
را تقديم
ديكتاتور
زمان و
همفكران خود
كرد !
تكرار
و پيگيري اين
تفكر قرون
وسطايي
از طرف وي ،
بعد از
انقلاباسلامي
همچنان ادامه
داشته است !!
(زبان فارسي
در
آذربايجان،ص
445/ مجلهآينده
سال هفتم-1360،شمارههاي
سوم و چهارم)
از
ديگر باصطلاح
روشنفكراني
كه در دوران
ستمشاهي پهلوي
پشت به هويت
خود كرده و
هضم شدن در
زبان وفرهنگ
حاكم را
افتخاري بزرگ
براي خود
دانست
احمدكسروي
بود . وي با
حمايت رضاخان
به مخالفت
آشكار عليه
دين اسلام و
انكار امام
دوازدهم
پرداخت و پا
به ميدان
مستحيل شدن
در زبان
وفرهنگ
تحميلي
رضاخاني
گذاشت و
تئوري "زبانآذري"
را باصطلاح
به صورت علمي
تقديم وي كرد !
تئوري
خود ساخته
كسروي آنچنان
بر مذاق
نژادپرستان
خوش آمد كه سر
از پا نميشناختند
. در تئوري
كسروي ساكنان
روستاهايي كه
تعداد آنها
كمتر از
انگشتان يك
دست يعني
چهار روستا
بود و اين
روستاهادر
منطقه قرهداغ
و اطراف مرند
و خلخال قرار
داشتند و
زبان آنها
غير تركي بود
دليلي شد بر
اينكه ساكنين
اصلي و بومي
آذربايجان
ترك نباشند !
كسروي
وقتي با
اهالي اين
چهار روستا،
يعني
روستاهاي
هرزند و گلين
قيه در اطراف
مرند ، حسنو
در قرهداغ و
تاتنشينهاي
اطراف خلخال
روبرو شد و از
زبان آنها
پرسيد ، آنها
نام زبان خود
را هرزندي ،
تالشي و تاتي
ناميدند ؛
ولي كسروي با
اصرار تمام
آنها را "
آذري" ناميد !
گر
چه زباني كه
در هرزند و
گلينقيه
صحبت ميشد
با زباني كه
تاتهاي خلخال
صحبت ميكردند
از هر جهت
متفاوت بود و
حتي قابل
فهم براي هم
نبود ، اما
كسروي نام
مشترك " آذري"
از نوع
زبانهاي
پهلوي را بر
آنها نهاد كه
فقط بر روي
صفحات كتابها
ثبت شد و
اهالي اين
روستاها
هيچوقت نام
زبان خود را
آذري
نناميدند !
كسروي
با استناد به
نظريه زبانشناسان
مبني بر
اينكه
روستائيان
خالصترين و
دستنخوردهترين
زبانها را
دارند و زبان
آنها زبان
اصلي و بومي
منطقه است و
زباني است
دست نخورده؛
وجود اين
چهار روستا
در آذربايجان
را دليلي بر
غير تركي و
باصطلاح آذري
بودن زبان
بومي مردم
آذربايجان
دانست ، غافل
از اينكه اگر
مردم چهار
روستا در
آذربايجان به
زبان غير
تركي صحبت ميكنند
، در مقابل
اهالي هزاران
روستا و به
بيان ديگر بهجز
اين چهار
روستا بقيه
مردم ساكن در
تمام
روستاهاي
آذربايجان از
دور افتادهترين
نقاط آن و از
ميان كوههاي
سر به فلك
كشيده سهند و
ساوالان
گرفته تا
دشتهاي
پهناور مغان
و زنجان و
همدان تا
اطراف
تهران،كرج ،
ساوه ، اراك ،
قم، تفرش ,
دماوند و
فريدن اصفهان
به تركي
تكلّم ميكنند؛
لذا بومي
بودن زبان
تركي در
آذربايجان و
ديگر مناطق
ياد شده
ايران
مدللتر و
مستندتر است
.
از
طرف ديگر, اگر
دلايل كسروي
را بر كل
ايران تعميم
بدهيم در اين
صورت مي توان
ادعا كرد كه
نزديك به 90% (نود
درصد) مردم
ايران ترك
هستند و زبان
اصلي وبومي
فارسهاي ساكن
در استانهاي
مختلف كشور
نيز در اصل
تركي بوده
است !! چرا كه
كمتر استاني
را در ايران
مي توان پيدا
كرد كه در آن
چند روستاي
ترك نباشد.
در
باره تركان
ايران دكتر م .
پناهيان
تحقيقاتي
انجام داده و
بر اساس ده
جلد "
فرهنگ
جغرافياي
ايران " از
انتشارات
ستاد ارتش ,
سال 1328-31
مجموعه اي
در چهار جلد
به نام "
فرهنگ
جغرافياي ملي
تركان ايران
زمين " همراه
يك جلد حاوي
نقشه , فراهم
آورده ودر
سال 1351 در خارج
از كشور به
چاپ رسانيده
است (سيري در
تاريخ زبان
ولهجه هاي
تركي , دكتر
جواد هئيت-
چاپ سوم , سال1380,ص307)
كه
ما در اينجا
به نقل از اين
كتاب به
تعداد
روستاهاي
ترك زباني
كه خارج از
چهار استان
آذربايجان
شرقي ,
آذربايجان
غربي , اردبيل
و زنجان
(
كه
تقريباً همه
روستاهاي اين
چهار استان
ترك هستند
ونيازي به
آوردن آنها
در اين ليست
نمي باشد )
هستند اشاره
اي مي كنيم :
نام
شهرستان
روستاهاي
ترك وابسته
نام شهرستان
روستاهاي
ترك وابسته
.....................
..........................
.....................
........................
تهران
209 روستا
شهرضا
19 روستا
قزوين
441 //
شهركرد
30 //
اراك 334 // فريدن 82 //
ساوه 224 // بيجار 135 //
دماوند
28 //
تويسركان
9
//
قم
17 //
شاه آباد(اسلام
آباد) 2
//
محلات
12
//
كرمانشاه
8
//
طوالش(هشتپر)
68 //
همدان
452 //
رشت
39 //
اهواز
5
//
بندر
انزلي
10 //
خرم آباد
65 //
فومن
4
//
آباده
65 //
لاهيجان
4
//
بوشهر
57
//
آمل
2
//
شيراز
29
//
ساري
7
//
فسا
47
//
شاهرود
15 //
فيروزآباد (فارس)
12
//
گرگان
107 //
كازرون
53
//
نوشهر
(1) 1
//
سيرجان (2)
4
//
(1)
در
اطراف
كلاردشت
چالوس چند
روستاي ترك
ازجمله ده "بازارمحله"
موجود هست كه
اينجا نيامده
است
(2)
دركتاب
"جغرافياي
انساني " (زمان
رضاخان)روستاهاي
پيچاقچي و
افشاركرمان2000
خانوار قيد
شده است
نام
شهرستان
روستاهاي
ترك وابسته
نام شهرستان
روستاهاي
ترك وابسته
....................
.............................
......................
...........................
سنندج
83 روستا
درگز
99
روستا
اصفهان
7
//
سبزوار
109 //
لار
10
//
بجنورد
193 //
مشهد
25
//
قوچان 330
//
نيشابور
46
//
..........................................................................................................................
كسروي
در رساله 56
صفحه اي كه در
زمان رضاخان
به چاپ
رسانده از
زبان غير
تركي با نام
آذري
درآذربايجان
صحبت به ميان
مي آوَرَد كه
در طول تاريخ
هيچگونه آثار
و نشانه ي
ادبي و مكتوب
هر چند اندك
از اين زبان
ديده ويا
شنيده نشده
است و خود
كسروي هم به
آن اعتراف مي
كند :
"
چنانكه باز
نموديم آذري
زبان گفتن
بوده و هميشه
در پيش روي او
زبان همگاني
روان , و براي
نوشتن جز اين
يكي بكار نمي
برده اند . از
اين رو نوشته
اي به زبان
آذري در دست
نبوده و يا
اگر بوده از
ميان رفته . "
( آذري يا زبان
باستان
آذربايجان –
احمد كسروي – ص
35 ).
بعد
از امپراتوري
هزار سالة
ترکان ايران
,
يعني بعد از
سقوط دولت
قاجار و از
زمان شروع حاكميت
رضاخان که
حکومت نژاد
پرستانه
پارسي را بر
کشور
کثيرالمله
ايران تحميل
کرد, افرادي
از ميان مردم
آذربايجان که
تحت تأثير
تبليغات
آپارتايدي
رضاخان قرار
داشتند, بر
عليه هويّت و
موجوديت خود
عصيان کردند !
علّت
اين عصيان,
احساس حقارت
و بيهويّتي
بر اثر عدم
آگاهي از
پيشينة زبان,
ادبيات ,
فرهنگ , تاريخ ,
موسيقي و در
يک کلام
موجوديت خود ,
و خالي شدن از
فرهنگ خودي
که منجر به از
خود بيگانگي
و يا بقول
دکتر شريعتي
الينه شدن ميگرديد
بود .
وقتي
انسان اِلينه
گرديد و از
خود بيگانه
شد , احساس
پوچي و بيهويّتي
ميکند و براي
رهايي از اين
حقارت و
دربدري معنوي
به دنبال
هويّت جديد
است, حال اين
هويّت را هر
کس با هر نيّت
و مقصد به او
بدهد با آغوش
باز ميپذيرد .
چنين
شخص مثل فردي
ميماند که در
منجلاب سيلاب
خروشان در
حال غرق شدن
است و براي
نجات خود چنگ
به هر خار و
خاشاکي مياندازد
تا خود را
نجات دهد !
در
چنين شرايطي
اطلاعات آسان,
بيزحمت و
بدون هزينه
از سنين
کودکي تا
بزرگسالي از
خانه و مدرسه
و دانشگاه
گرفته تا
کوچه و
خيابان و در
هر زمان و
مکان از
افتخارات
ساختگي زبان,
فرهنگ و
تاريخ قدرت
حاکم در
اختيار اوست؛
يعني پر شدن
از فرهنگ
تحميلي.
طبيعي
است افرادي
که قدرت
مقاومت در
مقابل فرهنگ
مهاجم را
ندارند و
بدست آوردن
معلومات و
اطلاعات
واقعي از
افتخارات
ملّت خويش را
توأم با سختيها,
ممانعتها,
دردسرها و
هزينههاي
زياد ميبينند
راحتترين و
بي دردسرترين
راه را هضم
شدن در فرهنگ
حاکم ميبينند
و پشت به
هويّت خويش
ميکنند.
اينها
به سربازاني
در جبهه ميمانند
که بجاي
مقابله و
مبارزه با
دشمن و کشته
شدن يا
پيروزي, راه
اسارت آسان
را برميگزينند
!
سياست
اِليناسيون و
يا هويّتزدايي
ايرانيان غير
فارس نيز از
زمان رضاشاه
آغاز گرديد ,
در اين دوران
گويي در
ايران هيچ
قوم و ملّتي
جز با هويّت
فارسي حق
حيات ندارد و
هر آنچه از
تمدّن و
گذشته درخشان
است مخصوص فارس
زبانهاست و
ديگران اگر
تمدّني
برايشان
منتسب است از
اعقاب
فارسيان
هستند, در غير
اينصورت
محکوم به بيتمدّني
و بيفرهنگي
هستند !
بدينسان
تاريخ جديدي
براي ايران
نوشته شد و
افتخار بر
کوروش و
داريوش و
نژاد موهوم
آريايي و
قوم پارس
که سر آمد همة
ملّتهاي جهان
باشد سرلوحه
تبليغات
رضاخاني
قرار گرفت و
در اين ميان
اگر کسي ميخواست
براي خود
هويّتي که
بتواند بر آن
ببالد دست و
پا کند, چارهاي
جز چسباندن
خود به پارس و
پارسيان
نداشت و اين
در حالي بود
که تاريخ
واقعي حقايق
را به شکل
ديگري آشکار
ميکرد ! : [«. . .
پارسيان در
نزد يونانيان,
که معمولاً
آنها را ماد
ميناميدند,
وحشياني بيش
نبودند .
يونانيان در
قدرت و سلطة
بلامنازع
شاهنشاه بر
دست نشاندگان,
استبداد مخوف
و دهشتناک ميديدند
و در وفاداري
ساتراپها
نسبت به
خاندان شاهي,
حالتي
کورکورانه و
محض را
مشاهده ميکردند».
«
من, [داريوش] هم
بيني و هم گوش
و هم زبان او (فرورتي
سردار
استقلالطالب
ماد) را بريدم
و يک چشم او را
هم کندم (به
همين حال) او
را به در کاخ
بستم تا همه
او را ببينند,
سپس او را در
همدان به دار
زدم و تمام
ياران برجستة
او را در دورن
دژ حلق آويز
کردم " (
شارپ,
فرمانهاي
شاهان
هخامنشي,
کتيبة بيستون
۲, بند 1۳).
«.
. . کوروش پسر
چوپاني بود
از ايل مردها,
که از شدت
احتياج مجبور
گرديد راهزني
پيش گيرد .
کوروش در
ايام جواني
به کارهاي
پَست اشتغال
ميورزيد و از
اين جهت
مکرّر
تازيانه خورد.
. . . »
«.
. . .
در ماه تيشري
وقتي کوروش
در اوپيس
واقع در ساحل
دجله با ارتش
بابل نبرد
کرد , مردم اکد
عقب نشستند ,
او به تاراج و
کشتار مردم
پرداخت . اينک
يهوديان به
عنوان تنها
سروران بينالنهرين
عازم خانه
خويشاند و
امپراتور
جديد به قلع و
قمع و
تصرّف ثروت,
هويّت و هستي
تاريخي مردمي
ميپردازد که
در ايران کهن,
به ازاي2000 سال
پيش از او, در
نهايت آرامش
گرد آمده
بودند . مردمي
که از درون به
توطئه يهود
پوک ميشدند و
از بيرون نيز
اقوام مهاجم [پارس]
بر آنان ميباريد
. اينجاست که
براي نخستين
بار مردم
ايران, اين
قوم بينشان و
ناشناخته و
خونريز را, «پارسه»
خواندند,
لقبي که در
ايران کهن و
ايران کنوني
و در فرهنگ
ماد و عيلام «گدا,
وِلگرد,
مهاجم» معني
شده است . از
اين لقب مشتق «پرسهزدن»
در فارسي
آمده است ؛
وحتی صدای
عصبانی سگ را
مردم ايران،
به قياس ,
صدای "پارس"
شناختند .".]
(دوازده قرن
سکوت, ناصر
پورپيرار , صص
۲۵, ۴۲, ۱۷۲, ۲۱۷,
۲۱۸).
بر
اين اساس
پروژههاي
کوتاه مدت و
طولاني مدت
با هزينههاي
سرسام آور
براه افتاد و
زبانسازي و
هويّتتراشي
براي
ايرانيان غير
فارس رونق
گرفت و دشمني
و تبليغات
عليه زبانها
و فرهنگهاي
غيرفارسي
بخصوص ترکي
در اولويت
اين برنامهها
قرار داده شد .(
کثرت قومي و
هويّت ملّي
ايرانيان-
دکتر ضيا صدر
ص ۶۲- ۶۴).
با
گردآوري چند
بيتي از
زبانهاي
مهجور تاتي,
تالشي و
گيلکي در
کنار- گوشة
آذربايجان و
گذاشتن نام
ساختگي «آذري»
بر آن که هرگز
اثر و نشانة
ادبي و مکتوب
از اين زبان
در هيچ دورهاي
از تاريخ
بدست نيامده,
زبان
قانونمند,
موزون و
آهنگدار ترکي
مردم
آذربايجان با
ميراث ادبي و
کم نظير
هزارساله و
منحصر به
فردش انکار
گرديد و
زبانِ ساختگي
و موهوم «آذري»
دستپخت کسروي
زبان مردم
آذربايجان
قلمداد گرديد
!
در
دوره ي
حاكميت نژاد
پرستانه ي
رضاخان , پروژه
انکار زبان و
فرهنگ مردم
آذربايجان و
ديگر ترک
زبانان ايران
تا بدانجا
پيش رفت که
بعد از
زبان
ادبي (فارسي),
نام زبانهاي
افغاني يا
پشتو, کردي,
بلوچي, ارمني,
بنياسرائيلي,
زرتشتي, و
لهجههاي
مازندراني,
گيلکي,
سمناني,
بروجردي و
کاشي در ليست
زبان و لهجههاي
رايج مردم
ايران آورده
شد و از برده
شدن نام زبان
ترکي,
ترکمني و
عربي که نصف
جمعيت ايران
بدان تکلم ميکردند
به طرز
احمقانهاي
امتناع گرديد!
(جغرافياي
انساني ص
۲۵۱, چاپ
در دوره رضا
خان )
از
اوايل حاکميت
رضاخان و به
دستور او
تدريس در
مدارس کشور
به جز زبان
فارسي ممنوع
گرديد و
سياست
حاکميّت مطلق
و بيچون و
چراي زبان
فارسي در
کشوري که در
طول تاريخ
چند هزارسالهاش
حتيٰ
در دوران
ديکتاتورترين
پادشاه يک
زباني و يک
فرهنگي را به
خود نديده
بود بر کشور
تحميل شد .
ناسيوناليسم
افراطي فارسي
که هدية
انگليسيها
به رضاخان
بود, شروع به
هويّتزدايي
ترکان ايران
کرد که
امپراتوري
پرقدرت
هزارساله را
بعد از
حاکميت اسلام
در ايران رقم
زده بودند و
خطر بالقوّه
براي حکومت
رضاخان و
سياست انگليس
به حساب ميآمدند.
از
تحصيل و
تدريس زبان
ترکي
آذربايجاني
که اولين
مدرسه مدرن
ايران و
نخستين روش
تدريس با
اصول صوتي در
دنياي اسلام
با اين زبان و
در زمان
قاجار و
بوسيله
دانشمند شهير
آذربايجان
ميرزا حسن
رُشديّه در
تبريز و با
کتابِ «وطن
ديلي» آغاز
بکار کرده
بود جلوگيري
شد ! ( روزنامه
نويد
آذربايجان-
ويژهنامة
عيد ۸۲- صمد
سردارينيا ص
۱۷) .
كتاب درسي " وطن ديلي " تاليف ميرزا حس