گونتای
جاوانشیر

فلسفۀ
جنبش ملی
آذربایجان
جنوبی
مفهوم
تکامل
موضوعی است بس
فراگیر که
تحولات
اجتماعی و
قومی در مسیر
تاریخ را
میتوان با
داده های آن در
ساحه های
مختلف
اقتصادی،
فرهنگی،
سیاسی قابل
درک و تفهیم
کرد. بنا
به تثبیتهای
علمی و تجربی داروین
در دنیای
جانداران هیچ
رویدادی بدون
علت نیست.
دنیای
جانداران
پیوسته در حال
حرکت و
دگرگونی
میباشد
وتراکم کمیتی
منجر به
تغییرات
کیفیتی میشود.
چنین به نظر
میرسد که این
قوانین
بیولوژیکی
برسیستمهای
قومی نیز قابل
تطبیق میباشد.
چه، طرز تبادل
انرژی در
سیستم قومی با
محیط اطراف،
جهان و هستی،
یک موضوع علم
بیولوژیکی
میباشد. هر
سیستم اتنیکی
برای بقاء
ارگانیزاسیون
خود ارتباط و
آداپتاسیون
مخصوص به خویش
با محیط
طبیعی،
اجتماعی،
بیوسفر و
بیوجغرافیا
را کشف میکند.
موتاسیون و یا
جهش در سیستم
اتنیکی بیشتر
محصول متناسب
این
آداپتاسیون
میباشد که یک
قوم مثل
مغولها با
کمیت اندکشان
با یک جهش فوق
العاده بر
جهان حکم
میکند. برای
صعود یک قوم
مثل مغولها به
ذروۀ تکامل
حربی، قابلیت
اداری و عقلی
چه اتفاقاتی
در
بیوجغرافیا
رخ میدهد و این
قوم چسان به
این اتفاقات
آداپته میشود
که میتواند به
اوج قدرت
سیاسی در جهان
دست یابد؟ قبل
از ورود به عمق
مبحث زایش-افزایش[1]یک
قوم و آنالیز
هستۀ هستی و
ظهور آن در
صحنۀ تاریخ،
به تحلیل روند تکاملی
و پروسۀ شدن
اقوام
میپردازیم.
اگر
آدمیزاد در
همان حالت
اولیۀ ظهورش
باقی میماند
آنموقع حادثه
ایی بنام
تاریخ نیز
بوجود نمی
آمد. حیوانات
تاریخ
اجتماعی،
بخصوص تاریخ
تکامل
اجتماعی
ندارند. زیرا
محروم از
خاطرات
تاریخی هستند.
خاطرات
تاریخی موجب
ارتباط عقلی
با زمان حال و
آینده میشود
که حیوانات
محروم از آن
هستند.
همگرایی در
حیوانات نه بر
اساس عقل که بر
اساس غریزه
میباشد. وقتی
که حادثه ایی
بنام تاریخ و
تکامل در میان
هست، بنابر
این ارادۀ
تغییر مسیر
تاریخ نیز
باید میسر
گردد. تغییر
مسیر تاریخ از
بسترۀ غریزه
گرایی بسوی
عقل محوری
موضوع تکامل
دیالکتیک
جامعۀ بشری
بوده است.
تاریخِ
انسانهایِ
ابتدایی
بیشتر محصول
غرایز و تاریخ
قُرن وسطا در
غرب و شرق
محصول
تاریکیهای
دینی و خرافات
اسطوره ایی
بوده است. در
مجرای این
تاریخها که
نوع قرن
وسطایی آن در
مشرق زمین
هنوز هم جریان
دارد عنصر عقل
روشنگر و
جستجوگر
تاثیر نداشته
است. اکنون
تاریخ مدرن،
عقل روشنگر را
وارد مجرای
تاریخ کرده
است. با ورود
عقل روشنگر به
مجرای تاریخ
مسیر حرکت از
تاریکیهای
افسانه و دین
محوری به سوی
روشنایی و
انسان محوری (همانیزم)
شروع گشته است
که در این
مسیرِ شدن
واژه هایی چون
حقوق بشر،
حقوق ملل،
حقوق
حیوانات،
حقوق محیط
زیست (اکولوژی)
بصورت
فنومنهای
نوین وارد
انگیزه های
روزمرۀ
دولتها، ملل و
انسانها گشته
است.
دینامیزمِ
پروسۀ پیشروی
از تاریکی
بسوی روشنایی
را عقلِ
روشنگر تشکیل
میدهد، نه
عقلی که در بند
و اسارت
تفسیرهای
دینی قرار
گرفته است. این
عقل روشنگر
کونسِپتِ ملت
و
ناسیونالیزاسیون
را به میان
گذاشته و چنین
به نظر میرسد
که گریزی از آن
نیز نمیباشد.
زیرا این
کونسِپت
بصورت سرنوشت
مطلقه ایی که
باید از آن گذر
کرد در پیش روی
تاریخ قرار
گرفته است.
بدین ترتیب که
عقل روشنگر در
حفظ و بقاء هر
چیزِ طبیعی و
تاریخی دقت
کامل بخرج
میدهد. ملت نیز
بصورت یک
فنومن طبیعی و
تاریخی نباید
منقرض گردد.
عقل روشنگر
فعالیتهای
ملی را نه بر
اساس
اوتوپیای
دینی، قرن
وسطای اسلامی
و جهالت صفوی،
بلکه بر اساس
امکانات مادی
و معنوی هر ملت
متشکل و
متمرکز میکند. فعالیت
ملی چیست؟
فعالیت ملی
یکنوع تمایل
عقلی و سیر
جریان حوادث
است بسوی شدن.
این تمایل،
دینامیکها و
تحرکاتِ
موجود در بطن
یک ملت را از
بودن بسوی شدن
به حرکت در
میآورد.
جریانهای
فکری و حسیِ
حاکم بر
شعوراجتماعی،
امواج ملت شدن
(ناسیونالیزاسیون)
را بیشتر و
بیشتر میکند.
بیشتر این
تحرکات و
جریانِهای
شدن از اینکه
در عمق ملت
صورت میگیرد
در سکوت رخ
میدهد. تا
مرحلۀ تشخیص
دقیق اهداف و
تاکتیکها
سِیرِ این
تمایل در عمق
هستیِ ملت
ظاهرا در سکوت
و نامرئت
اتفاق می افتد.
پس از تشخیص
ملی و شکل یابی
بافت فکری،
تئوریک و عقلی
این سکوت
میشکند و
انرژی متراکم
و متمرکز گشته
در مراحل سکوت
بصورتِ حوادث
اجتماعی و
تاریخی تظاهر
میکند. در این
سیرِ شدن با دو
نوع انگیزۀ
درونی و برونی
روبرو میشویم:
انگیزه های
درونی عکس
العملی است
برای حفظ و
بقاء هستۀ
مرکزی ملت در
مقابل
فشارهایی که
به منظور از
بین بردن ملت
از طرف شونیزم
تطبیق میشود.
انگیزۀ درونی
بیشتر حالت
تدافعی دارد.
تکنیکی است
برای حفظ بقاء
و جلوگیری از
نابودی.
انگیزۀ برونی
حالت تدافعی
را کافی
نمیشمارد و پس
از تکمیل کردن
تکنیک دفاع از
خود، تکنیک
تهاجم و گسترش
را پیش
میگذارد.
انگیزۀ برونی
تلاشی است
برای جزیی از
کلِ جهان
معاصر گشتن.
تلاشی است
برای
آداپتاسیون
با محیط بسیار
بزرگ جهانی.
این امر، یعنی
آداپتاسیون،
با تماس انرژی
متراکمِ درون
اتنوس با جهان
بزرگ اجتماعی
و بیوسفِر
اتفاق می افتد.
تماس با جهان
بزرگ جوامع
انسانی و با
جهان علم. در
این روند،
بزرگ مردان و
زنانی از درون
اتنوس پا
بعرصۀ علم و
فلسفه
میگذارند.
انرژی متراکم
و متمرکزِ
درونِ اتنوس
در تمثال
شخصیتهای
بزرگ تظاهر
میکند. این
شخصیتها در
پلانهای
مختلف چون
علم، فلسفه،
سیاست، حرب،
هنرهای زیبا (موسیقی،
رقص، نقاشی،
هیکل تراشی،
نمایشنامه
نویسی،
تئاتر،
ادبیات)
میتوانند
اعلان
موجودیت کنند.
همچنان که
نمونۀ بارز
این شدن را در
تمثالِ ملت
آلمان مشاهده
کردیم. وقتی که
انرژی درونی
ملتِ آلمان که
در سکوت
تاریخی
متراکم گشته
بود، منفجر
گردید،
شخصیتهایی
چون مارتین
لوتر و لیبنیز
را به جهان
عرضه کرد که
آنان ریشۀ
ذهنی، دینی و
فلسفی ملیت
آلمان را بنا
نهادند. جنبش
ملی
آذربایجان
جنوبی نیز در
مراحل تدافعی
و تهاجمی خود
موظف و مکلف به
این امر
میباشد. در غیر
این صورت همۀ
این حوادث مثل
نهضت مشروطه
بشکل یک
ماجراجویی
بیهوده و
بیهدف انرژی
ملی را تخلیه
میکند. تخلیۀ
انرژی درونی
بیشتر در بُعد
فکری و سپس در
بُعد همیاری
ملی و اجتماعی
بدنبال تشکیل
یک
ارگانیزاسیون
بزرگ سیاسی
آذربایجان
مرکزی باید
صورت پذیرد.
بدون هدف ملی
هر نوع خیزش
اجتماعی
نمیتواند
ماجراجویی
بیش جلوه دهد.
داده های
اتنوگرافی
مدرن در دوره
های مختلف،
انرژی درونی
اتنوس را مورد
تحقیق قرار
میدهد. در
بعضی مقاطع
تاریخی حالت
سکون در
موجودیت
اتنوس مشاهده
میشود و در
بعضی مراحل
حساس نیز شاهد
انفجار انرژی
درونی اتنوس
میشویم. بیشتر
تحولات و
وقایع تاریخی
نیز محصول
انفجار همین
انرژی درون
اتنوس میباشد
که به برون
میتراود. این
تئوری علمی،
اتنوس را
بصورت یک
فنومن
بیولوژیکی در
نظر گرفته و با
نظریۀ تکامل
بیولوژیکی،
این موجود
زنده بنام
اتنوس را مورد
بررسی علمی
قرار میدهد.
روند زایش-افزایشِ
(اتنوگِنِزیس)
اتنوس یک پروسۀ
طبیعی است که
خودبخود
بوقوع
میپیوندد.
دیالکتیک آن
در ذات و بطن
خودش میباشد.
دینامیک این
زایش و افزایش
در بطن اتنوس
مخفی است. نوع
تماس با محیط و
افزایش
دانشهای ذهنی
و تجربی
میتواند
انفجارِ
انرژی در بطن
اتنوس را
تندتر و تندتر
کرده باشد.
قانون حاکم بر
تکامل
بیولوژیکی و
بیوشیمی
اتنوس بسیار
کند و آهسته
است. فقط وقتی
که این تکامل
به اوج خود
میرسد،
انفجار شدید
در اندرون
هستی اتنوس رخ
میدهد. همزمان
با این انفجار
درون اتنوسی
افرادی ایده
آلیست از متن
ملت بپا
میخیزند و با
ادعاهای بزرگ
زندگی و
سرنوشت فردی
خود را با
عاقبت ملی گره
میزنند. اگر
چنین افراد
نیرومند و
پاسیونر از
درون ملت
برخیزند این
بدان معنی است
که اتنوس در
آستانۀ
انفجار انرژی
درونی خود
میباشد. با
توجه به اینکه
در سالهای
اخیر
شخصیتهای
بزرگ، مقاوم و
نیرومند از
آذربایجان
جنوبی
برمیخیزند،
میتوان به حجم
انرژی درونی
ملت پی برد.
آذربایجان
جنوبی در
آستانۀ این
انفجاربزرگِ
تاریخی قرار
دارد و گریزی
آز آن نیست که
این، هم جبر
تاریخ و هم
ضرورت ملی است.
پس از انفجار
این انرژی و پی
بردن اتنوس به
مقدار و حجم
انرژی درونی
خود مرحلۀ
تاثیر مستقیم
و تند این
انرژی به
مناسبات بین
المللی منعکس
میشود. تا
مرحلۀ انفجار
شدید که محصول
تکامل
دیالکتیکی
دراز مدت درون
اتنوسی
میباشد، شاید
علامتهای این
رشد با چشم
قابل رؤیت
نباشد. این
تکامل و
ترانسفورماسیون
بیشتر بشکل
نامریی و درون
قومی رخ میدهد.
پس از پایان
رشد و انفجار
انرژی میتوان
تاریخ مراحل
بلوغ آنرا
تحقیق کرد. اما
در حین شدن
شاید قابل
رؤیت نباشد.
بیشتر مواقع
مراحلِ رشد و
بلوغ تدریجی،
ولی تاثیر
خالص و مستقیم
آن انقلابی
میشود.
همچنانکه در
طی تحولات غیر
قابل رؤیت
درون زمینی در
دراز مدت،
ناگهان کوهی
یا کوهستانی
از عمق زمین سر
برمیآورد و یا
آتشفشانی رخ
میدهد. علم
ژئولوژیِ
تاریخ، بیشتر
پس از اتفاق
این حوادث
مراحل آنرا
قابل تدقیق
میداند.
خصوصیات رشد
قومی (اتنوگِنِزیس)
با ریتم تکامل
اجتماعی
متفاوت است.
نمیتوان فقط
با قوانین و
متدولوژی
سوسیولوژیکی
زایش-افزایش (اتنوگنزیس)
و وارد صحنۀ
تاریخ شدنِ یک
قوم را تحقیق
کرد. چرا که
اتنوس فنومنی
است در مرز
تقاطع بیوسفر
و جامعه. بدین
دلیل می بینیم
که با علم
ماتریالیزم
تاریخی
نمیتوان زایش-افزایش
یک قوم را به
درستی مورد
تحقیق قرار
داد. چرا؟ زیرا
هدف
ماتریالیزم
تاریخی کشف
قوانین تکامل
اجتماعی بوده
است. در حالی
که
اتنوگِنِزیس (زایش-افزایش
قوم) حادثه ایی
است برتر از یک
فنومن
اجتماعی. بدین
دلیل قوانین
حاکم بر تکامل
سوسیولوژیکی
و اتنولوژیکی
متفاوت بنظر
میرسد. علم
اتنوگنزیس
قوانین رشد
اتنوس را در
نقطۀ تقاطع سه
علمِ تاریخ،جغرافیا
و بیولوژی (اکولوژیک
و ژنتیک) مورد
بر رسی قرار
میدهد. از
دیدگاه
سوسیولوژیکی
وقتی که به
حادثۀ زایش-افزایش
اتنوس
مینگریم،
چنین میتوان
نتیحه گرفت که
درین مراحلِ
تحولاتِ درون
قومی،
تغییراتِ
اجتماعی در
حیاتِ اتنوس
میتواند
تاثیرات
پولیتیک و
فرهنگی داشته
باشد. که این
نیز به نوبۀ
خود در یک
جغرافیای
معین، تاریخ
آن اتنوس را
قابل درک
میکند. بدین
دلیل علم
تاریخ با علوم
طبیعی در این
واقعه بهم
نزدیک میشوند.
اجتماع و قوم
دو کلمۀ
مترادف
نیستند،
متفاوت هستند.
تحولات
اجتماعی
میتواند
موضوع علم
ماتریالیزم
تاریخی باشد.
اجتماع،
مجموعه ایی را
احتوا میکند،
دربر میگیرد
که زندگی مادی
مشترکی دارند.
تولید نعمات
مادی و همیاری
در این راستا
از شرطهای
اساسی است.
اجتماع ، نوعی
همبستگی است
در ایجاد
مناسباتِ
اقتصادی
پیشرفته و
تولیداتِ
بیشتر. ما در
تاریخ در بارۀ
انواع این
اجتماعها به
اشکالِ کلان،
برده داری،
فئودالیزم،
کاپیتالیزم و
فراکاپیتالیزم
معلومات
داریم. درون
ساختاری
هیچیک از این
جوامع، درون
ساختاری هیچ
یک از این
سیستمهای
اجتماعی با
درون ساختاری
سیستم اتنوس
همسان نبوده
اند. همۀ این
سیستمهای
اجتماعی
احتیاج به
اتحاد و
همبستگی
کونستراکت[2] (ساخته
شدنی) دارند.
اما سیستم
اتنوس به این
اتحاد
ناپایدار
کمتر احتیاج
دارد. انسان از
روزی که به
دنیا می آید
بدون اینکه
خود بداند
عضوی از یک
سیستم قومی
میشود. این
سیستم اتنیکی
با حفظ
استقرار خود
رشد میکند. اما
میدانیم که در
سیستمهای
اجتماعی
استقراری در
کار نیست و
مثلا یک سیستم
برده داری و یا
فئودالیزم
بطور کلی
منقرض میشود و
سیستم نوینی
جای آنرا
میگیرد. یک
سیستم نوین با
مناسبات
اقتصادی و
فرهنگی نوین
قد علم کرده و
جای سیستم
منقرض شده را
پر میکند.
تحقیقات
ماتریالیزم
دیالکتیک نیز
این روند را
تایید میکند.
همانطور که
مشاهده میشود
سیستم
اجتماعِ برده
داری،
فئودالیزم و
کاپیتالیزم
فقط متفاوت
نبوده اند،
بلکه متضاد و
منکر هم بوده
اند. یک سیستم
تماما منحل
شده، منقرض
شده، از بین
رفته و سیستم
دیگری
جایگزین آن
گشته است. اما
در همۀ این
تحولات سیستم
اتنوس منقرض
نشده بلکه با
حفظ استقرار
درونی خود رشد
درونی و برونی
داشته است.
سیستمهای
اجتماعی در
روند تکاملی
خود منقرض
میشوند، اما
انقراض از نوع
پدیده های
اجتماعی در
سیستم اتنوس
را مشاهده
نمیکنیم.
منسوبیت به
سیستمهای
اجتماعی قابل
تغییر است.
مثلا یک
فئودال پس از
انقلاب صنعتی
به بورژوا و یک
رعیت به کارگر
صنعتی تبدیل
میشود. اما در
این تبادلات،
منسوبیت
اتنیکی (قومی)
آنها تغییر
نمیکند. در
اساس تشخیص
قومی
احساساستِ
انسان قرار
میگیرد. انسان
از زمان کودکی
احساس
منسوبیت به یک
قوم را درک
میکند. طرز
حرکت سیستم
اتنوس و تبادل
انرژی آن با
محیط اطراف و
بیوسفر با طرز
حرکت
سیستمهای
اجتماعی فرق
دارد،
دینامیکهای
آنها متفاوت
است. هم
اجتماع و هم
اتنوس از
کولکتیو
انسانها
عبارت هستند.
اما طرزِ سیرِ
تکاملی آنها
متفاوت
میباشد. اتنوس
از یکنوع طرز
حرکتِ درون
ساختاری مختص
به خود
برخوردار است.
احتیاجات
درونی اتنوس
با احتیاجات
اجتماع فرق
دارد.
احتیاجات
اجتماع
میتواند با
احتیاجاتِ
ساختار
بیرونی اتنوس
همآهنگ باشد
نه با ساختار
درونی. که این
نیز سبب
تاثرات
فرهنگی و
پولیتیک
میگردد.
سیستمهای
اجتماعی دچار
چنان انقراضی
میشوند که در
آرشیو تاریخ
قرار میگیرند. همۀ
تکیه گاههای
سیستم از بین
مبروند. اما
سیستمهای
قومی دچار
چنین انقراضی
نمیشوند. یعنی
با یک جهش، یک
قوم منقرض شده
و به قوم دیگر
تبدیل نمیشود.
اگر هم چنین
جهشی اتفاق
بیفتد فقط در
نتیجۀ
تحولاتِ
بیوسفری و
بیوجغرافیایی
میتواند صورت
گیرد. در این
رابطه است که
علم تاریخ
میتواند
جوامع مختلف
در دوره های
متفاوت را
مورد بر رسی
قرار دهد، اما
علم تاریخ
نمیتواند و یا
هنوز
نتوانسته است
جایگزین
اتنولوژی
گردد. علم
تاریخ به
اتنولوژی کمک
میکند، ولی
هنوز
نتوانسته است
جایگزین آن
شود. اینکه
تئوریهای
شونیستی
میگویند که
مثلا فلان قوم
به این
سرزمینها
آمده اند و
باید از بین
بروند،
هیچکدام از
این تئوریها
با علم تاریخ و
بخصوص با
قوانین
اسرارانگیز
اتنولوژی
ارتباطی
ندارند. بدون
تردید در جهان
اقوام همواره
در حال
جایگزینی،
جابجایی و کوچ
بوده اند. این
جابجاییها از
از احتیاجات
درونی سیستم
اتنوسها بوده
است. اگر این
جابجاییها و
تنوع نمیبود
بیشتر
اتنوسها از
جمله خود
فارسها نیز
منقرض
میشدند، از
بین میرفتند.
اگر
جابجاییها نه
به زور بلکه بر
اساس
احتیاجاتِ
ساختارِ
درونی اتنوس
اتفاق افتد،
این یک روندِ
طبیعی است که
به بقاء بافت
درونی اتنوس
کمک میکند. در
اینجا این بحث
را میبندیم و
در این رابطه
وارد موضوع
دیگری میشویم.
گاهی ادامۀ
حیاتِ یک
اتنوس با
برشِ زندگی
خود با تاریخ
خویشتن میسر
میگردد. زیرا
آن ارزشهای
قومی،
اجتماعی و
دینی توانایی
صدور انرژی
درونی را از
دست میدهد. آن
ارزشهای
اجتماعی و
قومی
نمیتواند با
دنیای نوین
همپا گردند.
بدین دلیل در
پیش روی یک قوم
دو آلترناتیو
قرار میگیرد:
یا انهدام و
انقراض و یا با
ترجیح ارزشها
و پارادایم
های نوین
ادامه دادن به
زندگی. بعنوان
مثال اتنوس
ترک در
آنادولو تحت
بیرق امت
مسلمان تا دم
انهدام و
انقراض رسیده
بود. انرژی
درونی اتنوس
ترک نه برای
رشد خود، برای
ترویج اسلام
اختصاص داده
شده بود. در
مدت 600 سال
انرژی درونی
قوم ترک چنین
بیهوده تخلیه
شده بود. دیگر
با نام امت
محوری قادر به
حرکت نبود.
اسلامی که در
آنجا قوم ترک
فقط حمال
ایدئولوژیکی
امت مسلمان را
میکرد. با
ترجیح طرز
زندگی نوین
قوم ترک از
انقراض رهایی
یافت. این یک
ترجیحی بود
برای بقاء
سیستم اتنوس
ترک. وقتی که
ما از نهضت ملی
آذربایجان
جنوبی حرف
میزنیم این
بدین معنی
نیست که از
سیطرۀ شونیزم
در آمده و به
اسارتِ
دوبارۀ صفویت
و ارزشهایِ آن
در آییم. این
بدان معنی است
که همگام با
مبازره با
اسارت ذهنی
فاشیزم، از
تحتِ اسارتِ
دین محوری و
خرافات پرستی
مشرق زمین
نیزباید
رهایی یافت.
این تاریخ،
انرژی درونی
ما را به خاطر
ماجراهای
عربها و
فارسها تخلیه
کرده است.
رهایی از
اسارت فرهنگِ
دین محور که در
آن نه حقوق بشر
موجود است و نه
زن بصورت
انسان در نظر
گرفته میشود
ضرورت دارد.
آنچه هست فقط
حقوق دین است و
آیین ضد انسان.
هم دین و هم
آیینهای
خرافی بصورت
اژدهایی در
آمده اند که
غذایشان
انسان و
سرنوشت ملت
تُرک بوده و
هست. مثلا وقتی
که ما به
ادبیات سیاسی-ایدئولوژیکی
ماقبل انقلاب
اسلامی نگاه
میکنیم،
میبینیم که
همۀ
ارزیابیهای
ایدئولوژیکی
"بازگشت به
خویشتن" را
بشکل سقوط به
عمق
تاریکیهای
دین محور
تفسیر کرده
اند. آن سرمایۀ
ایدئولوژیکی
و فکری که
دراین راستا
نهاده بودند
بار داد و
جمهوری
اسلامی با
الهام از
زندگی نمونه
وار 14 "معصوم"
احیا گردید. آن
ایدئولوژی
شیعه محور که
به هیچگونه
پلورالیزم
مذهبی اعتقاد
نداشت، چون
قدرت سیاسی را
بدست گرفت
وحشیانه به
قتل عام مردم
پرداخت.
رژیمهای
جنایتکار
پهلوی و
جمهوری
اسلامی از کجا
سر بر آوردند؟
فرهنگ این مرز
و بوم هر نوع
شرایط را برای
پرورش چنین
ذهنیتهایی
مهیا میکند.
عملیات تمدن
کش که با نام
اسلام تحت
بیرقداری
امویان،
عباسیان،
عثمانیان،
صفویان و
خمینیزم
تطبیق گشته
است تاریخ
تمدن را در
تاریکیهای
وحشتناک فرو
برده است. در
این میان ملت
ترک با نام بی
مفهوم "شمشیر
برندۀ اسلام"
مورد سوء
استفاده و
حمالی قرار
گرفته است. در
این تاریخ هیچ
نوع امید
رهایی موجود
نیست. اکنون که
دور جدیدی در
تاریخ با نام
تشخیص وطن
آغاز شده است،
هر ملتی سعی در
کشف جغرافیای
تاریخی خود و
تبدیل آن به
وطنش میباشد.
وطن یک
کونسِپتِ
مدرن است.
تاریخ کلاسیک
که بیشتر بر
اساس امت
محوری بود همۀ
سرزمینها را
مال خدا
میدانست و همۀ
ملل نیز در ملک
خدا زندگی
میکردند. هم در
تاریخ امت
محوری عیسویت
و هم در تاریخ
امت محوری
اسلامیت چنین
بوده است. در
اصل در مرکز
این امت محوری
یک زبان و یک
ملت بصورت
تمثیل گر
خداوند تجلی
میکرد. در
تاریخ امویان
و عباسیان
زبان و تمدن
عرب در مرکز
بود و در
جهانبینی امت
شیعه محوری
خمینیزم زبان
فارسی در مرکز
قرار گرفته
است. خداوند
فقط این
زبانها را بلد
است. در غرب
وقتی که تولد
نوین با نام
رنسانس آغاز
شد روشنفکران
بر علیه
متافیزیک
دگماتیک،
ویزیون عقل
محوری را
بمیان
گذاشتند.
همزمان با برش
ذهنی از
متافیزیک
دگماتیک، عقل
انسانی کمک
طلبیدن از
آسمانها را
نیز پوچ و
بیهوده دانست.
عقل انسانی به
کشف روشنایی
خویشتن
پرداخت. بدین
ترتیب
کونسِپتِ "ملت"،
"حقوق بشر"، "حقوق
زن" و ... همه و
همه بصورت
دستآوردهای
عقل روشنگر
واقعیت
اجتماعی پیدا
کردند. انسان
مدرن کشف کرد
که این زمین نه
مال خلیفه ها،
نه مال
امامها، نایب
الامامها و نه
مال
امپراتورهایی
است که دم از
نمایندگی
مستقیم خدا
میزنند. زمین
مال آن قومی
است که بر روی
آن زحمت
میکشد، می
آفریند و خاک
را تابع ارادۀ
انسانی خود
میکند.
دیالکتیک
حاکم بر تدقیق
و تشخیص قومی،
انرژیهای
پراکنده در
بطن اتنوس را
در یک مکان
مادی و معنوی
متمرکز میکند.
محل تجمع
خاطرات
تاریخی و همۀ
حوادثِ شدن در
یک محل جمع
میشود که
ذهنیت مدرن،
دنیای مدرن
آنرا با نام جغرافیای
ملی تعریف
مکند. حق
برخورداری از
امکانات این
جغرافیا مال
آن قوم
تاریخیست که
بر روی آن
زندگی میکند.
خیزش یک قوم
نیز بر اساس
این انرژی
متراکم و
متمرکز شده در
این جغرافیای
ملی رخ میدهد.
انفجار این
انرژی متراکم
شدۀ تاریخی در
بطن جامعه و در
مکان
جغرافیایی
مشخص برای یک
قوم افقها و
اهداف نوینی
بوجود می
آورَد.
پلانیزاسیون
عقلی و
رئالیزاسیون
این انرژی
میتواند در
بعد اجتماعی،
اقتصادی،
مدنی بسیار
مثمر ثمر گردد
و در یک کلمه
در یک شدن نوین
ارگانیزاسیون
بسیار بزرگی
پدید آورد که
کل جهانیان
موظف و مکلف به
برخورد جدی با
آن میشوند. در
تشخیص قومی
آرکِتیپ هایی(مفاهیم
فراموش شده و
انرژی زای
تاریخی) که در
تحت الشعور
قومی نهان هست
اهمیت بسیار
زیادی دارد. از
روزی که اقوام
با زایش و
افزایش کمیت
خود وارد صحنۀ
تاریخ گشته
اند هر حادثۀ
تاریخی را که
از سر گذرانده
اند در ژنهای
خود بصورت
خاطرات مجرد،
بصورت کد و رمز
درآورده اند.
انرژی بسیار
قابل توجهی که
در ادوار
مختلف از درون
و از تحت
الشعور قوم
ترک
آذربایجان
فوران کرده
است در طول
تاریخ بشکل
تشکیل
دولتهای
مختلف متظاهر
شده است. حالا
اینکه این
دولتها بر
ملیت خود تکیه
نکرده اند
موضوعی دیگر
است و سبب آن
بیشتر از
جهانبینی امت
محوری نشات
گرفته است. باز
این انرژی در
قرن بیستم
بصورت
انقلابهای
مختلف متظاهر
شده است. اکنون
این خاطرات
تاریخی و این
آرکِتیپها را
که میخواهند
بزور از حافظۀ
تاریخیمان
بزدایند، یک
رفلکس مقاومت
خودبخود در
متن و در بطن
جامعه و در
درون سیستم
اتنوس شروع به
سازمانیابی
میکند. بافت
درونی سیستم
اتنوس برای
مدافعۀ نفس
خود انرژی
تاریخی و سیال
موجودش را
بحرکت در
میآورد.
مقاومتی که از
بافت درونی
متبلور میشود.
این بیداری و
تبدیل انرژی
پتانسیل قومی
به انرژی
فعال، تاریخ
نوین
آذربایجان
جنوبی را می
آفریند. بر
اساس مقدار،
حجم و مقیاس
این انرژی،
تاریخ و
سرنوشت ما ورق
خواهد خورد. با
حرکت آگاهانۀ
این انرژی در
راستای تشخیص
ملی همۀ
انگلهای
موجود، بخصوص
انگل شونیزم
از سر راه
آذربایجان
جنوبی
برداشته
میشود.
در این روند
شاهد تغییر در
معیارهای
اتیکِ ملت نیز
میشویم. یعنی
معیارهای
اخلاقی و
اخلاق شناسی
نیز بسوی ملت
محوری سوق
داده میشود.
میدانیم که
اخلاق از
موضوعاتِ
اصلی
سوسیولوژیکی،
آنتروپولوژیکی،
پسیکولوژیکی
و بخصوص
تئولوژیکی
بوده است. یک
ملت در روند
بیداری ملی،
معیارهای
اخلاقی خود را
به محاکمۀ عقل
روشنگر
میسپارد. کدام
عنصر اخلاقی
تحت عنوان
تقدسات
ساختگی ملت را
از درون
میخورد، می
پوکاند و او را
به ماندن در
اسارت
بیگانگان
تشویق میکند؟
موضوع بسیار
جدیی است که
امروز جنبش
ملی
آذربایجان
جنوبی مکلف به
پاسخگویی آن
میباشد.
معیارهای
اخلاقی صفویت
از روز تاسیسش
تا بحال ما را
ذهنا و روحا به
اسارت در
آورده است. قرن
16 میلادی زمان
رهایی
ملتهایی چون
آلمان،
فنلاند و دیگر
کشورهای
اسکاندیناوی
میباشد. در این
قرن ترجمۀ "کتاب
مقدس" به
زبانهای ملی
با تشبث
مارتین لوتر
دربعضی
کشورهای غربی
صورت میگیرد.
در همین عصر با
تشکیل دولت
صفوی
آذربایجان به
قعر تاریکی
ذهنی سوق داده
میشود.
برسرکوبی،
سینه زنی،
شخصیت زدایی و
هر نوع
خودباختگی،
خود گم کردگی و
خرافات بصورت
یک عادت،
بصورت یک
بیماری روانی
و "فرهنگِ"
روزمره در می
آید. ما
این معیار
اخلاقی را
بنام جهالت و
تاریکی صفویت
مینامیم که
بهر شکلی که
باشد باید از
تاریخ و ذهن
ملت زدوده شود.
معیار اخلاقی
صفویت ذهن ترک
آذربایجان را
در تاریکیهای
سیاست شیعه
محوری دفن
کرده است. بر
اساس
معیارهای
اخلاقی صفویه
فرد حق
استفاده از
عقل و ذهن خود
را ندارد. فرد
تحت عنوان
فرهنگ تقلید
باید عقل و ذهن
خود را به یک
آخوند و ملا
بسپارد. معیار
اخلاقی صفویت
در اوج تکاملی
خود خمینیزم
را زاییده است.
عقل روشنگر هم
صفویت و هم
خمینیزم را
باید در
گورستان
تاریخ دفن کند.
به جای شیون،
سینه زنی،
ملابازی و
برسرکوبی
باید اندیشید.
دنیای مدرن با
تجربه های
عبرت آمیز
سکولاریستی
خود در این راه
ملت
آذربایجان را
یاری خواهد
کرد.
فعالیتهای
اخلاقی با
اتکاء به
احساسات نیرو
میگیرند. اما
کدام
احساسات؟
احساساستی که
از طرف یک
آخوند قم و یا
نجف اداره
میشود؟
شونیزم شیعه
محور فارس
برای رسیدن به
اهداف خود
تنوعاتِ
احساسی را کور
کرده است. هر
کس در شهر خودش
موظف است مثل
امام جمعۀ شهر
خودش
بیندیشد، مثل
او رفتار کند.
زیرا رفتار او
مظهر
اخلاقیست که
امام مهدیِ در
چاه فرو رفته
در ذات خود
بطور کل در
نهان دارد!
زندگی کردن در
چنین محیطی
جهنم است و این
تاریخ که با
این اعتقاد
شکل گرفته
جهنمی بیش
نبوده است. از
این جهنم
خلاصی باید. در
هر فعالیت
اخلاقی یک
نمونۀ ایده آل
مشاهده میشود.
ایده آلیزمی
را که شونیزم
شیعه محوربه
خورد تجسم،
تفکر و تخیل
مردم میدهد چه
خصوصیاتی
دارد؟ بهترین
خصوصیاتش این
است که مومن و
پایبند به
اسلامی باشد
که در مرکز آن
زبان و تمدن
فارس قرار
گرفته است. هر
کس که هویت ملی
خود را انکار
کرده و هر چه
با سرعت
فارسیزه
میشود، زبان
فارسی را بدون
لهجه حرف
میزند او
بهترین نمونه
ایی است که از
طرف اتیکِ
حاکم تقدیر
میبیند.
در این میان جنبش ملی آذربایجان جنوبی اخلاق سکولاریستی را جایگزین معیارهای اخلاقی شونیزم شیعه محور میکند. اخلاق سکولاریستی هیچ یک از این اتیک غیر انسانی صفویه و خمینیزم را مقبول نمیشمارد. زیرا خداوند برتر از این تفسیرهای نژادپرستی شونیزم فارس میباشد. زیرا انسان مدرن کسی است که از تاثیرات میتولوژیها، اسطوره ها، افسانه ها و مذاهب خرافی عقل و روح خود را بری داشته است. فیلسوف بزرگ قرن بیستم برگسون میگوید: "اعتقادات مذهبی و خرافی تدابیر امنیتی و روانیست در مقابل ترس و واهمه که روان انسانهای ابتدایی بوجود آورده و سپس بصورت عادت در آمده است." رژیمهای دیکتاتور و شونیست با در محیطِ ترس و واهمه نگه داشتن جامعه از این ضعف انسانها برای آماج ضد انسانی خود استفاده میکنند. دشمنی این رژیمها با دموکراسی نیز از این موضوع روانی نشات میگیرد. دموکراسی محیط ترس و واهمه را از بین میبرد. در دموکراسی دولت نه مظهر ترس، بلکه قدرتی است در مقابل ترس. درست برعکس رژیمهای شونیست پهلوی و جمهوری اسلامی. انسانی که پسیکولوژیِ ترس و واهمه را همواره در درون خود داشته باشد نمیتواند درست بیندیشد. انسان در دو حالت نمیتواند فکر کند: 1- در حالت ترس و واهمه. هنگام ترس مغز انسان قابلیت درک و تشخیص را از دست میدهد. چرا در کشورهای دیکتاتوری فلسفۀ سیاسی بوجود نمی آید؟ برای اینکه برای اندیشه محیط آرام و دور از ترس لازم میباشد. فلسفۀ سیاسی و اجتماعی محصول جامعۀ باز میباشد، نه محصول جوامع بسته و دیکتاتوری. بیش از 1000 سال است که حتی یک فلسفۀ سیاسی در دنیای شرق اسلام بوجود نیامده است. چرا؟ برای اینکه انسان