•
نسل
نوين فعالين
سياسی ملل غير
فارس، حرکت بر
حق خودشان را
بر ارزشهای
جهانشمولی
همچون حقوق
بشر - که به
ارزشهای مورد
قبول کشورهای
متمدن دنيا
بدل گشته –
منطبق نموده و
عملا همچو
جويباری کوچک
به اين نهر
عظيم بشری که
می رود تا مهر
خود را بر
پيشانی قرن
بيست و يکم
بزند، می
پيوندند.
•
جنبش
نوين ملی در
ميان ملل
غيرفارس از دو
جهت در حال
گسترش می باشد.
از يک طرف با
بالا رفتن سطح
دانش و سواد در
ميان ملتهای
غيرفارس ساکن
ايران، و از
طرف ديگر
مهاجرت بخش
قابل توجهی از
روشنفکران
اين ملتها به
کشورهای خارج
و آشنائی آنها
با سيستم
سياسی
دمکراتيک و
پيشرفته ی
جوامع غربی
•
سيستم
فدرال حکومتی
در کشورهای
مختلف دنيا و
در شرائط ملي،
انسانی و
اجتماعی
مختلف امتحان
خود را داده و
کارائی خود را
نشان دادن است.
ايرانيها می
توانند با
توجه به اين
تجربيات با
رفرمهای لازم
به سمت ايجاد
جمهوری فدرال
قدم بردارند
س.
سيداوالی
مطلب
زيرين چکيده
ای از نظرات
مولف نسبت به
مسئله ی ملی و
سازمانهای
سياسی
آذربايجان که
در عرصه ی
خواسته های
ملی فعاليت
ميکنند، می
باشد. ناگفته
پيداست که
برای جلوگيری
از اطاله ی
کلام در بيشتر
موارد از طرح
همه جانبه ی
مطالب پرهيز
شده است. چرا
که مولف اميد
آنرا دارد که
صاحب نظران و
فعالين ملی
آذربايجان با
نقد همه جانبه
ی اين نوشته،
راه گشای شيوه
ها و افکار
نوينی در عرصه
ی مسئله ی ملی
در آذربايجان
گردند. مولف،
بخصوص از
گروهها و
سازمانهای
ملی که برای حل
مسئله ی ملی در
ايران دارای
نقطه نظرات
ديگری بوده و
بهر دليلی با
ايجاد سيستم
فدرال در
ايران مخالف
هستند،
انتظار
برخورد
انتقادی با
نوشته اش را
دارد
فهرست
-
مقدمه
-
جمهوری
اسلامی و
مسئله ی ملی در
ايران
-
اپوزيسيون
و مسئله ی ملی
در ايران
-
مسئله
ملی در
آذربايجان
-
چرا
سيستم فدرال
-
چه نوع
سيستم فدرال
-
مسئله ی
زبان فارسی و
زبان ارتباطي
-
مسئله ی
شهر تهران
-
سياست
های جبرانی
دولت فدرال
-
آذربايجانيها
و تشکل های
سياسی در
ايران
-
آذربايجانيها
و حاکميت
اسلامي
-
آذربايجانيها
و ديگر ملت های
ساکن ايران
-
سازمان
های سياسی
آذربايجان
-
حنبش ملی
آذربايجان و
خطر تجزيه
کشور
-
سازمانهای
سياسی
آذربايجان و
رابطه ی آنها
با دولتهای
ترک همسايه
-
آذربايجانيها
و مبارزه در
سطح کشور
-
پايان
سخن
-
ضميمه
مقدمه
جنبش های
سياسی ملتهای
غير فارس ساکن
ايران وارد
مرحله ی جديدی
از حيات خود می
گردند. طی دو
دهه ی اخير
تغييرات
سياسی عظيمی
در سرتاسر
جهان رخ نموده
است. ملتهای
ساکن ايران که
خود بانی يکی
از بزرگترين
انقلابات قرن
اخير بوده
اند، به هيچ
وجه از اين
تحولات
برکنار
نمانده اند.
حتی به جرئت می
توان گفت که
فروپاشی
اتحاد جماهير
شوروی – که در
مرکز اين
تحولات سياسی
قرار گرفته
است- بيشتر از
هر کشوری در
کشور ما
تاثيرات
ماندگار بجا
گذاشته است.
پا به
پای اين
تغييرات،
جنبش نوين ملی
در ميان ملل
غيرفارس از دو
جهت در حال
گسترش می باشد.
از يک طرف با
بالا رفتن سطح
دانش و سواد در
ميان ملتهای
غيرفارس ساکن
ايران،
اقشاری که با
دستاوردهای
علمی و تکنيکی
ملل پيشرفته ی
جهان – بخصوص
در غرب – در
تماس مستقيم و
دائمی قرار می
گيرند هم در
سطح و هم در
عمق گسترش
يافته و بر وزن
اين اقشار در
حيات سياسی
جوامع شان
رفته رفته
افزوده می شود.
و از طرف ديگر
مهاجرت بخش
قابل توجهی از
روشنفکران
اين ملتها به
کشورهای خارج
و آشنائی آنها
با سيستم
سياسی
دمکراتيک و
پيشرفته ی
جوامع غربي،
نه تنها باعث
رشد و گسترش
خواسته های
ملی می گردد،
بلکه بستر
مناسبی برای
نشو و نمای
ايده های
نوينی که تفکر
سياسی رايج در
ميان اين ملت
ها را از بيخ و
بن دگرگون
خواهد کرد، می
شود. بر بستر
اين ايده ها و
تفکر سياسی
نوين است که
سازمانهای
مدرن سياسی
ملل غير فارس
پا به عرصه
وجود خواهند
گذاشت تا به
نفوذ
سازمانهای
سياسی سنتی
فعال در ميان
اين ملتها
پايان بدهند.
نسل
نوين فعالين
سياسی ملل غير
فارس، حرکت بر
حق خودشان را
بر ارزشهای
جهانشمولی
همچون حقوق
بشر - که به
ارزشهای مورد
قبول کشورهای
متمدن دنيا
بدل گشته –
منطبق نموده و
عملا همچو
جويباری کوچک
به اين نهر
عظيم بشری که
می رود تا مهر
خود را بر
پيشانی قرن
بيست و يکم
بزند، می
پيوندند.
اين
گونه است که
تقابل با
حرکتهای
سياسی ملل غير
فارس در
ايران، هم
برای حاکميت و
هم برای
اپوزيسين غير
دمکرات، هر
روز مشکل تر می
شود.
جمهوری
اسلامی و
مسئله ی ملی در
ايران
رژيم
اسلامی موجود
در ايران که با
غصب انقلاب
بزرگ مردم
ايران و به
قيمت سرکوب
های هولناک
سياسی و مذهبی
تا به امروز
خود را بر
اريکه ی قدرت
نگه داشته
است، عليرغم
همه ی اين
سرکوبها و بعد
از گذشت بيشتر
از 20 سال هنوز
هم با مشکلات و
مخالفت های
بزرگ اجتماعی
روبرو است. هر
چند که اين
رژيم با
ترفندهای
مختلف سعی در
حل و يا بی
اهميت جلوه
دادن اين
مشکلات و
مخالفت ها می
نمايد، ولی
امروزه عملاً
با بزرگترين
چالش سياسی
تمامی دوران
حيات خود
روبرو است.
اکنون
با کنار هم
گذاشتن فاکت
های مختلف،
جمع بندی و
نتيجه گيری از
آرايش
نيروهای
داخلی و نگاهی
دوباره به
وضعيت سياسی
منطقه و جهان،
به جرئت می
توان گفت که
چشم اسفنديار
قدرت سياسی
موجود در
ايران، جنبش
سياسی مليت
های غير فارس
از طرفی و زنان
ايران- صرف نظر
از وابستگی
ملی شان- از
طرف ديگر می
باشد. جنبش
توده ای «برای
دمکراسی در
ايران» عملاً
با کل وجودش از
طرفی به جنبش
مليت های غير
فارس و از طرف
ديگر به جنبش
زنان پيوند
خورده است.
اينگونه
است وقتی که «اصلاح
طلبان» درون و
اطراف حاکميت
– که خودر را
طرفدار
دمکراسی می
نمايانند – در
باره ی جنبش
زنان و حقوق
ملی ملت های
غير فارس سکوت
کرده و عملاً
در سرکوب آن
شرکت می کنند،
و يا هنگامی که
اپوزيسيون
اين حکومت - که
ظاهراً
پرچمدار جنبش
برقراری
دموکراسی و
تعميق آن در
ايران است –
جنبش سياسی
ملل غير فارس و
خواسته های
ملی آنها را
تهديدی عليه
خود می بيند
عدم صداقت و
رياکاری
سياسی شان را
به نمايش
گذاشته و دم
خروس را از زير
عبا و قبا
بيرون می دهند.
امروزه
به جرئت می
توان گفت که
بدون پذيرفتن
و جامعه ی عمل
پوشاندن به
خواسته های
ملی ملت های
غير فارس و
زنان ايران –
که خود مستلزم
رفرمهای
بسيار عميقی
در ساختار
سياسی و
مديريت جامعه
ی ايران می
باشد- هر گونه
حرکتی برای
مدرنيزه کردن
جامعه ی ايران
از اول محکوم
به شکست می
باشد.
شايد
رژيم جمهوری
اسلامی با
جابجائی قدرت
سياسی در درون
خود و با تکيه
بر در آمد يکی
از بزرگترين
ذخيره های
نفتی و گازی
جهان در عرصه ی
عدالت
اجتماعی قادر
به اقدامات
محدودی باشد،
اما ميدان
مانور برای
اين رژيم در
عرصه ی خواسته
های ملل غير
فارس و زنان
ايران فوق
العاده محدود
است. مسائل و
خواسته های
سياسی زنان و
ملل غيرفارس
عملاً به
استخوانی در
گلوی سيستم
سياسی جمهوری
اسلامی بدل
شده است.
منتها
همه ی اينها
بدان معنی
نيست که
اِليته ی
سياسی –
اسلامی موجود
به دنبال حل
اين مشکلات
نبوده است.
سياست مداران
و سياست
گذاران سيستم
اسلامي،
سالهاست که با
تربيت و تقويت
عناصری از
ميان
جريانهای ملی
و جنبش زنان
ايران – به
مثابه
دکانهای دو
نبشه ی سياسي،
که يک در آن به
حاکميت و در
ديگرش به
جريانهای ملی
و جنبش زنان
باز می شود-
سعی در کنترل و
راهبردن اين
حرکتها دارند.
اين عناصر در
تبديل اين
جنبش ها به
زائده ئی از
اين و يا آن
جناح حاکميت
بشدت کوشا
هستند.
اپوزيسيون
و مسئله ی ملی
در ايران
اپوزيسيون
جمهوری
اسلامی را
يايد به چهار
طيف آ: سلطنت
طلبان ب: سازمان
مجاهدين خلق
ايران و
گروهای مشابه
آن پ:مليون ت: چپ
ها تقسيم کرد.
قبل از
هر چيز بايد
گفت که
متاسفانه
برخورد هر
جهار طيف با
مسئله ی ملي،
عليرغم تفاوت
های بنيادی در
بينش و برنامه
ی سياسی شان،
برخوردی نه از
موضع حسن نيت
بلکه، بيشتر
از موضع سو ظن
و «در مقابل
عمل انجام شده
قرار گرفتن»
می باشد. برای
اينها حقوق
ملی نه خواسته
ها و طلباتی
ابتدائی و
بشری همچون حق
کار کردن، حق
تحصيل و حق
تشکيل
خانوده، بلکه
حقوقی تصنعی
هستند که توسط
عده ئی از
روشنفکران
وابسته به اين
ملتها عملاً
به «مسئله» بدل
شده اند. اينها
با
استثناهائي،
در کليت
خودشان با شدت
و ضعف جنبش های
ملل غير فارس
را تهديدی
عليه خود و يا
در بهترين
حالت رقيبی
برای
سازمانهای
سياسی شان
محسوب می کنند.
اين
جريانها که با
گسترش مبارزه
ی ملت های غير
فارس عملاً
خود را قادر به
مبارزه با اين
جريانات نمی
بينند، از در
ديگری وارد
شده و سعی می
کنند که اين
جنبش ها را به
زائده ی
سازمانهای
سياسی خود بدل
نمايند.
در زير
مختصراً به
برخورد هر
جهار طيف با
مسئله ی ملی
خواهم پرداخت:
آ: سلطنت
طلبان
سلطنت
طلبان خود به
دو جناح شاه
اللهی ها و مشروطه
خواهان
معتدل تقسيم
می شوند.
شاه
اللهی ها از
بيخ و بن با
مسئله ی ملی
مخالف بوده و
تقسيم کشور به
ملل مختلف را
توطئه ی خارجی
دانسته و قتل
عام های 1325 ارتش
در آذربايجان
و کردستان را
بزرگترن
دستاورد رژيم
محمد رضا
پهلوی می
دانند. اينان
که در حرف دشمن
سرسخت رژيم
جمهوری
اسلامی
هستند،
هنگامی که
صحبت حقوق ملل
غير فارس به
ميان می آيد از
رژيم جمهور
اسلامی
خواستار شدت
عمل و سياست
آتش و خون و
شمشير می شوند.
اما
سلطنت طلبان
معتدل که واقع
بين تر و با
سياست جهان و
رويداد های
داخل کشور
آشنا تر هستند
در ظاهر با يکی
به ميخ و يکی
به نعل زدن و
صحبت از اقوام
ايرانی - نه
مليت های غير
فارس – که
فرهنگ و زبان
ويژه ای
دارند، با
شامورتی بازی
سعی در جلب
آرای اين ملت
ها و بخصوص
آذربايجانيها
می نمايند.
اينها بخوبی
می دانند که
اکثريت
آذربايجانيها
و ملل غير فارس
بنا به تجربه ی
تلخ تاريخی
شان مخالفين
سرسخت برگشت
سلطنت در
ايران هستند.
لذا برای جلب
آرای آنها و
بخصوص
آذربايجانيها
حاضر به گذشت
های محدوی
هستند. در
حاليکه
مطالعه ی
عملکرد
روزانه ی اين
جريانها دروغ
بودن ادعا
هايشان را
عيان می کند.
نشريات و
رسانه های
گروهی وابسته
به اين طيف، هر
روزه با
توپخانه ای از
فحش و دشنام و
تئوری های من
در آوردي،
فرهنگ و زبان
آذربايجانيها
را به لجن
کشيده و سعی در
بی اعتبار
کردن آن می
نمايند. دشمنی
و مخالفت قاطع
با زبان ترکی
آذربايجانی
خصيصه ی مشترک
هر دوجناح
سلطنت طلب می
باشد.
ب: سازمان
مجاهدين خلق
ايران و
گروهای مشابه
آن:
برای
بررسی موضع
سازمان
مجاهدين خلق
ايران نسبت به
مسئله ی ملی
احتياج به راه
دور رفتن
نداريم. همان
اسم اين
سازمان
نشانگر
مخالفت اين
سازمان با
وجود ملتهای
ساکن ايران می
باشد. سازمان
مجاهدين،
ملتهای ساکن
ايران را به
عنوان ملت (خلق)
واحد تلقی
نموده و از
ابتدا منکر
وجود ستم ملی
در ايران است.
اين سازمان که
خود را در هر
عرصه ی
اجتماعی و
سياسی صاحب
نظر می داند تا
بحال به خود
زحمت کنکاش در
مورد ستم ملی و
تبعيض عليه
ملتهای غير
فارس را نداده
است. اين
سازمان در
جريان مقابله
با رژيم
اسلامی سعی در
استفاده ی
ابزاری از
سازمانهای
سياسی کردی
نمود که بعد از
گذشتن خرش از
پل، بخاطر
استقلال عمل
سازمانهای
کردی با آنها
اختلاف پيدا
نموده و به لجن
مالی حرکت ملی
آنها پرداخت.
مجاهدين
در برنامه ی
سياسی خود،
فقط خواهان
خودمختاری
برای کردها
بوده و در مورد
ديگر ملت های
ساکن ايران
سکوت می
نمايند.
پ: مليون
ميليون
که بيشتر از دو
طيف ديگر
سلطنت طلب و چپ
ها با مسئله ی
ملی در ايران
مشکل دارند و
برخورد کجدار
و مريز آنها را
با اين مسئله
را در نشست
اخيرشان در
برلين شاهد
بوديم، خود به
سه جناح تقسيم
می شوند.
قبل
پرداختن به
موضع هر سه
جناح بايد گفت
که اينها چون
خود را
پرچمدار جنبش
دموکراسی در
ايران می
دانند و از
آنجائی که در
حرف خود را
متعهد به ارزش
های جهان
شمولی همچون
حقوق بشر و قطع
نامه های
سازمان ملل و
از آن جمله قطع
نامه ی 135/47 - که
ناظر بر حقوق
ملی می باشد -
می دانند، در
عمل نمی دانند
که با خواسته
های ملل غير
فارس در ايران
چه بکنند.
اينهائی که تا
ديروز نه از بر
چيدن ولايت
فقيه بلکه از
تعريف دوباره
ی اختيارات آن
صحبت می کردند
و از آنجائی که
دمکراسی بی
يال و دم و
اشکم ديگر در
ايران
خريداری
ندارد – زيرا
که وجود
پارلمان
انتخابي،
جدائی قوای سه
گانه و انتخاب
رئيس دولت
ديگر به
تنهائی برای
ايجاد سيستم
دمکراتيک
کافی نيست –
مجبور به روشن
کردن موضع شان
نسبت به ستم
ملی در ايران
هستند.
جناح چپ
اين طيف با
بزرگ منشی
مخصوص مليون،
حاضر به اعطای
حق «اداره ی
امور محلی
مردم در سطح
شهر ها و استان
ها» به ملت
ايران!! شده
است!! اين جناح
برای عملی
کردن اين کار
ناگهان ياد
انجمن های
ايالتی و
ولايتی
افتاده و بعد
از يکصد سال که
از مرگ اين
انجمن ها می
گذرد می خواهد
جنازه ی آن را
از قبر در
آورده و روح
دوباره ای به
کالبد افسرده
ی آن بدمد.
گويا که کشور
ايران و ملت
های ساکن آن در
عرض اين صد سال
فقط در جا زده
و آحاد آن از
نظر سواد،
تخصص، رشد
سياسی و
جابجائی
طبقاتی
کوچکترين
تغيير و رشدی
نکرده اند.
اينها که خود
اکثراً در
کشور های
دمکراسی درس
خوانده،
زندگی کرده و
روزانه از
مواهب سيستم
دمکراتيک و
فدرال اين
کشورها بهره
مند گشته اند،
معلوم نيست به
چه علت اين
حقوق را برای
هموطنان خود «زيادي»
می دانند و مثل
شاهنشاه
آريامهر مردم
ايران را يرای
اداره امور
داخلی شان
نابالغ به
حساب می آورند!!
شعار
انجمن های
ايالتی و
ولايتی که در
بحبوحه ی
انقلاب
مشروطيت
شعاری مترقی و
به روز محسوب
می شد، امروزه
عملاً در
تقابل با شعار
«فدراليسم
دمکراتيک»*
شعاری
ارتجاعی
محسوب می شود.
جناح
ميانی اين طيف
درست است که به
ظاهر با انجمن
های ايالتی و
ولايتی
مخالفت نمی
کند، ولی در
عمل حتی
همينقدر نيز
حاضر به تفويض
اختيارات
دولت مرکزی به
استان ها نيست.
اينها با حرف
های کلی و بحث
های انتزاعی
که هيچ ربطی به
مشکلات ملل
غير فارس در
ايران ندارد،
عملاً از جواب
دادن به اين
سئوال اساسی
که آيا در
ايران ستم ملی
وجود دارد و
اگر وجود
دارد، راه حل
اين مشکل
چيست، طفره می
روند. اينها که
خود را قيم ملل
غير فارس می
دانند، با
تجويز «دمکراسی
قطره چکاني»
از حل مسئله ی
ملی در چند
مرحله سخن می
گويند. ولی حتی
از صحبت در
باره ی جزئيات
اين چند مرحله
سر باز می زنند.
اينکه ملل غير
فارس اينها را
از کی قيم خود
کرده اند و يا
اينها
مشروعيت خود
را از کجا می
گيرند، بحثی
است که مليون
اصلاً مايل به
وارد شدن در آن
نيستند. با
فشار اين
جناح، در
کنگره ی برلين
جمهوری
خواهان، بحث
مسئله ی ملی
همچون شيوه ی
مرضيه ی مجلس
شورای اسلامی
به «کميسيون
مربوطه» ارجاع
شد!!
و
نهايتاً جناح
راست اين
جريان - که
شونيست های
نشان دار و بی
نشان در
بينشان کم
نيستند- در
سرکوب
حرکتهای ملی
ملل غير فارس
عملاً با
جمهوری
اسلامی
همدستی کرده و
برای يافتن
شيوه های بهتر
سرکوب به
حاکميت خط
داده و
راپرتهای
پنهانی به
رئيس جمهور و
مقامهای
امنيتی می دهد.
آخرين دسته گل
اين جريان،
نامه رهبری
جبهه ی ملی به
حاکميت در
مخالفت با
استانی شدن
تهيه ی
کتابهای درسی
و ايجاد
ايستگاههای
تلويزيونی
برای غير فارس
زبان ها بود.
ت: چپ ها
چپ ها
نيز در برخورد
با مسئله ی ملی
به سه جريان
تقسيم می شوند:
چپ های
کلاسيک، که
همچون بسياری
از عرصه های
زندگی
اجتماعی و
سياسی هنوز هم
مدل شوروی
برايشان وحی
منزل محسوب می
شود. اينها
دهها سال است
که از خود
مختاری صحبت
می کنند بدون
اينکه دقيقاً
روشن بکنند که
اين
خودمختاری
مضموناً
چگونه خواهد
بود. اين جريان
حتی بعد از
انقلاب از
شعارهای سابق
اش کوتاه آمده
و خود مختاری
را به «خود
گرداني» بدل
کرد.
بهر حال
اين جناح، حل
مسئله ی ملی را
عملاً حواله
به «ظهور امام
زمان» نموده و
از هر کنکاشی
در اين عرصه
سرباز می زند.
اين جناح از
طيف چپ هميشه
سعی بر آن
داشته است که
جنبش ملی ملل
غير فارس را
دنباله رو و
زائده ای از
سازمان سياسی
خود بنمايد.
سرنوشت
غم انگيز فرقه
ی دمکرات
آذربايجان
بعد از انقلاب
و رفتار حزب
توده ی ايران
با اين فرقه که
ظاهراً
سازمان
ايالتی اين
حزب با
اختيارات
ويژه ای محسوب
می شد، مثال
روشنی در اين
مورد است.
بعد از
انقلاب بهمن
عليرغم زمينه
ی مناسب برای
فعاليت در
عرصه ی ملی و
خواسته های
روشن مردم
آذربايجان که
خود را در
ايجاد حزب خلق
مسلمان نشان
داد، فرقه زير
فشار رهبری
حزب توده نسبت
به اين خواسته
ها بی اعتنا
مانده و حتی در
پاره ای موارد
در مقابل اين
خواسته ها
ايستاد. با اين
کار ميدان
بدست جريانات
و سازمانهائی
افتاد که در
انحصار طلبی
دست کمی از
طرفداران
رژيم نداشته و
مهمتر از هر
چيزی در اين
عرصه فاقد
کوچکترين
تجربه و بينش
سياسی بودند.
به خاطر همين،
فرقه ی دمکرات
آذربايجان با
آن سابقه و
محبوبيت در
ميان مردم و
روشنفکران،
عملاً از طرف
مردم جدی
گرفته نشد.
هفته نامه ی
آذربايجان که
در حقيقت
ترجمه ی نامه ی
مردم محسوب
ميشد، حتی
توسط اعضا و
طرفداران
فرقه نيز
خوانده نمی شد.
اين دنباله
روی بی چون و
چرا از حزب
توده ی ايران
باعث اين شد که
اکثر کادرها و
اعضای قديمی
فرقه از
همکاری با
سازمان
ايالتی اين
حزب يعنی فرقه
ی دمکرات
آذربايجان
خودداری
بنمايند.
جناح
ديگر چپ ها هر
چند که همچو چپ
های کلاسيک حل
مسئله ی ملی را
موکول به
استقرار
حکومت
زحمتکشان
کرده و با وعده
های سر خرمن
سعی در
استفاده از
عناصر و
کادرهای
نيروهای غير
فارس در حرکت
سياسی شان می
کند، ولی
حداقل در حرف
پا فراتر
گذاشته و از «
حق تعيين
سرنوشت» برای
ملت های ساکن
ايران صحبت می
کند.
منتها
برای اين جناح
که تا ديروز
مبارزه ی ملی
را «ناسيوناليستي»
و «ارتجاعي»
دانسته و از
شرکت در آن
بکلی خودداری
می کرد، با شدت
يافتن مبازره
ی ملل غير فارس
و مسئله دار
شدن کادرها و
اعضائی که از
ميان اين ملت
ها برخاسته
اند، کنار
ماندن از اين
مبارزه و يا با
موضع گيری های
کلی يخه ی خود
را از آن خلاص
کردن هر روز
مشکل تر می شود.
با توجه به اين
امر در آينده
با شدت يافتن
مبارزه ی ملل
غير فارس -
بخصوص
آذربايجانيها
که اکثريت
کادرهای اين
جريان را
تشکيل می دهند--
بايد منتظر
تحولاتی در
موضع اينها
نسبت به مسئله
ملی شد.
جناح
سوم چپ ها
عليرغم يک دست
نبودن ظاهراً
طرفدار ايجاد
سيستم
فدراتيو در
کشور هستند.
منتها اين
جناح موذيانه
سعی در پنهان
کردن مطلبی
است. و آن
اينکه،
فدراليسم
درخواستی
اينها فرق
زيادی با
انجمن های
ايالتی و
ولايتی مليون
ندارد. اينجا
نيز
فدراليسم، نه
فدراليسم
ملتهای ساکن
ايران، بلکه
استانهای
موجود کشور می
باشد. اين جناح
نيز با
استفاده از
کادرها و
عناصر ظاهراً
منفرد که از
نظر فکری و
بينش سياسی به
اين جناح
نزديک هستند
سعی در
اثرگذاری بر
سازمانها و
حرکتهای ملی
دارد.
در صفوف
اين جناح،
شوونيست های
شرمگين را می
توان بوفور
پيدا کرد که در
فرصت های
مناسب از نيش
زدن به
نيروهای ملی
ملل غير فارس
ابائی ندارند.
عليرغم
همه ی مسائل
بالا نبايد
فراموش کرد که
جنبش چپ در
ايران سنتاً
هميشه يکی از
مهمترين - و
حتی در دوران
پهلوی های پدر
و پسر تنها -
متحد جنبش های
ملی در ايران
بوده است.
عليرغم همه ی
اين انتقادات
نبايد به
جريانها و
کسانی که
دانسته و
ندانسته سعی
در مقابل هم
گذاشتن جنبش
ملی
آذربايجان و
چپ های کشور می
نمايند،
ميدان داد.
نبايد
فراموش کرد که
رژيم جمهوری
اسلامي،
سازمانها و
نهادهای
امنيتی آن،
بخصوص در اين
عرصه بسيار
فعال هستند.
جنبش ملی
آذربايجان،
بايد در مقابل
شوونيستهای
حاکم و
ناسيوناليستهای
افراطی فارس
از همه ی
متحدين خود
برای رسيدن به
اهدافش
استفاده کند.
فراموش نبايد
کرد که سياست
هنر است و بايد
آنرا آموخت.
جنبش
ملی
آذربايجان،
در عين حال که
بايد از
دنباله روی چپ
های کشور بشدت
پرهيز نمايد
در عين حال از
اتحادها و
ائتلاف های
سياسی نبايد
غفلت بنمايد.
مسئله
ملی در
آذربايجان
قبل از
انقلاب
مشروطيت و در
دوران
قاجارها
مسئله ئی بنام
ستم ملی در
ايران بشکل
امروزين وجود
نداشت. در
سيستم سياسی
سنتی آن
دوران، ملل
غير فارس در
چارچوب ممالک
محروسه ی
ايران از يک
خود مختاری و
استقلال نسبی
برخوردار
بودند. عربها
در مملکت
عربستان(خوزستان
فعلي)،
آذربايجانيها
در مملکت
آذربايجان و
بلوچها در
مملکت کرمان
دارای
اختيارات
معينی در
اداره ی امور
داخلی خود
بودند.
آذربايجانيها
همراه ديگر
طوايف ترک
عملاً بر کشور
حکومت می
کردند.
انقلابيون
صدر مشروطيت
که عزم ايجاد
تغييرات
راديکال در
همه ی عرصه های
اجتماعی و
سياسی آن روز
ايران را
داشتند، برای
مدرنيزه کردن
کشور دست به
تدوين مجموعه
قوانينی زدند
که از آنها،
قانون انجمن
های ايالتی و
ولايتي، ناظر
بر حقوق ملی و
سيستم اداره ی
کشور بر اساس
عدم تمرکز بود.
مجلس
ملی
آذربايجان**
عملاً در
تصويب اين
قوانين نقش
درجه ی اول را
بازی می کرد.
اينکه انجمن
ايالتی
آذربايجان
ابتدا مجلس
ملی
آذربايجان
ناميده می شد،
خود گويای
حساسيت
آذربايجانيها
برای اداره ی
امور داخلی
خودشان بود.