آرمان ها و واقعیت ها                                            

 

منوچهر عزیزی(هارای)

 

20/11/85

دیشب نوزدهم بهمن ماه 85 چشمانم به تماشای دوست عزیزم آقای انصافعلی هدایت , روزنامه نگار برجسته آذربایجانی از تلویزیون " گون آذ"روشن شد که ضمن تبریک دریافت جایزه از دیدبان حقوق بشر به ایشان موفقیت بیشتری آرزو می کنم , هر چند که این جوایز ارزنده تلافی آن همه بد بختی که بارها شاهد سرازیر شدن اشک بلایا از چشمانش بوده ام نیست .

موضوع بحث برنامه تلویزیون مثل اکثر مواقع در مورد فدرال یا استقلال بود که باز این دو موضوع بسیار مهم و سرنوشت ساز بصورت تئوریهای آرمانگرا یانه مطرح بود که اکثرأ ضمن بحث هموطنان استقلال طلب تقابل نه چندان دوستانه در پیش می گیرند و حتی گاهی مهمان برنامه را تا حد نماینده شوونیزم فارس و یا مأمور نظام اسلامی ایران مورد اتهام مستقیم و غیر مستقیم قرار می دهند که اینها همه ناشی از عدم کفایت فرهنگ و مدنیت سیاسی بعضی از دوستان آرمان گرا و احساساتی می باشد .

بیشتر از هر چیزی تعجب من از این است که چرا مسئله مشخص فدرالیزم و استقلال در این بحث های طولانی و اغلب تکراری راه حل مشخص خود را نمی یابد و تأسف بارتر از همه چرا دوستان اندیشمندم با پاسخ های اصولی به این مباحث به چنین سرگرمیهای اکثرأ عناد برانگیز طولانی خاتمه نمی دهند ؟ در چنین بحث هایی خواه مهمانان برنامه و خواه تلفن کنندگان معمولأ منطق های شخصی خویش را اغلب نه بر پایه اصولهای واقعیت های موجود , که بر پایه استدلالات آرمانی به دور از واقیت های حاکم بر جهان ارزیابی می کنند در این صورت نظریات طرفین مقابل همچون خط موازی هیچ وقت به همدیگر نخواهند رسید و این تکرار و مکررات تا زمان شناخت واقعیت های حاکم ادامه خواهد یافت.

واقعیت این است که نه استقلال و نه فدرالیزم برای ملت و منطقه آذربایجانی که در حساس ترین منطقه استراتژیک و سوق الجیشی جهان قرار گرفته است , به این سادگیهایی که اعم از تشکیلاتهایی که با این عناوین عمل می کنند و یا مهمانان و تلفن کنندگان تصور می کنند, نیست . متأسفانه این بحث های ساده اندیشانه طولانی نه تنها ره به جایی نخواهد برد ,بلکه موجب اتلاف وقت واحیانا تفرقه هموطنان بشود . البته چنین بحثهایی مورد دغدغه خاطر هموطنان غربت نشین است , مردم داخل وطن نه تنها دغدغه ای از این دست ندارند بلکه بیش از بیش به سوی اجماع فکری و وحدت , بر اساس احقاق حقوق طبیعی و قانونی , هویت طلبی و مبارزه با استعمارگریهای فرهنگی و ملی نظام حاکم گام بر می دارند و مسئله استقلال و فدرالیزم را به بعد از حل معضلات موجود که خوشبختانه با مبارزات پیگیر و خستگی نا پذیر بدون کوچکترین تردید به پیروزی آن تعیین حاصل نموده اند , وامی گذارند.

و اما حل مسائل بسیار پیچیده و طولانی استقلال و یا فدرالیزم با تئوریهای آرمانگرایانه بدور از درک ملموس واقعیات معضلات سیاستهای حاکم بر جهان امکان پذیر نیست . با کمی تعمق عالمانه و کارشناسانه با توجه به واقعیات موجود غیرقابل انکار , به آسانی می توان درک نمود که همه این تئوریهای آرمانگرانه مطرح در روی کاغذ و محبوس در اندیشه های مجرد , با معادلات واقعیت های سیاستهای جهانی موجود نه تنها اصلا و عملا عملی نیست , بلکه همچون عقل کودکانه ایست که می خواهد تمام خواستهای خود را با گریه و شلتاقی و بهانه های بچه گانه به والدین خود بقبولاند اما غافل از آنکه درمورد آرزوهای بچگانه استقلال خواهی و یا فدرال طلبی , طرفهای مقابلمان والدینمان نیست , بلکه قدرتهایی است که صد سال است با استثمار اندیشه مان , چنان رشد فکری ما را ظالمانه سرکوب نموده اند که با وجود یک قرن مبارزه , هنوز در صد سالگی نیز به شکل گیری آیندمان کودکانه فکر می کنیم .

دوستان استقلال طلب و یا فدرال خواه آیا در تنظیم تئوریهای خویش به معضلات پروسه عملی شدن تئوریشان اندیشیده اند یا نه ؟ اگر اندیشیده اند آیا برای رسیدن تئوریشان به مرحله عمل , کدام راه حل گذر از رنجهای طولانی معضلات این پروسه را به ملت آذربایجان ارائه داده اند ؟ آخر صرفا با خواستن و یا آرزو نمودن و رسیدن به هدف پر پیچ و خمی , بدون ارائه عملی که امکان ندارد !! اصلا تا زمانی که جمهوری اسلامی سرکار است صحبت از آرزوی استقلال و فدرال همچون خواستن یک  چیز گرانبهایی به وسیله یک کودک از نامادری بسیار بیرحم نیست ؟! تازه اگر به این قرار نا ممکن برسیم که با برادران و خواهران ناتنی دیگر ناله و استغاثه نمائیم و از نامادری مشترکمان لا اقل اجازه فرماید که بزبان خودمان حرف بزنیم , مگر ندیدیم چه بلاهایی با چه اهانتهایی با همه رفتار کرده است ؟ آخر والدین ناتنی که اجازه تنها حرف زدن به زبان مادریمان نمی دهد آیا با کدام پتانسیل عملی می شود به آنها قبولاند که باید در اداره مسئولیت خانه از حقوق برابر بر خوردار باشیم ؟

هموطنان عزیز غربت نشین فعال ! قبل از حل تکلیف والدین ناتنی , اصلا مباحث استقلال و یا فدرال بیهوده است .تکلیف والدین ناتنی با خصوصیاتی که شرحش رفت , از دو راه امکان پذیر است .  یا باید با عزم راسخ و بطور همگانی با مبارزه خستگی ناپذیر والدین ناتنی ظالم را به رعایت حقوق اهل بیت وادار کنیم و یا یکباره با همکاری صمیمانه سایر برادران و خواهران نا تنی دیگر و هم ستم , به عوض افتادن به جان همدیگر که از سیاستهای تفرقه افکنانه والدین ناتنی به منظور دوام حاکمیت خویش است , با برنامه های حاصل از رهنمودهای عقل و ادراک سالم و بدون نژاد پرستی ارتجاعی و فاشیستی و با تدوین حقوق برابر , تکلیف والدین ناتنی و خودکامه را برای همیشه روشن بکنیم .

و اما معضل پیچیده دیگری که قابل مقایسه با قانونمندی ارتجاعی والدین ناتنی خودکامه نیست , قانون مندهای مجامع بین المللی نظیر مجمع عمومی و شورای امنیت سازمان ملل متحد است که بدون توجه به عدالت ملتهای جهان و بی اعتنا به اعمال ظالمانه حاکمیت های خودکامه جهان , نمایندگانشان تکلیف سرنوشت ملتها و کشورهای جهان را تنها با رأی نمایندگان تعیین شده در آن تعیین می کنند که صد البته اعضای شورای امنیت سازمان ملل در زیر فشارکشورهای دارای حق وتو , در این میان نقش سرنوشت سازی دارند . در واقع می توان چنین نتیجه گرفت که سرنوشت جهان در دست پنج دولت دارای حق وتو است که عبارتند از آمریکا , روسیه , چین , انگلستان و  فرانسه .  و از این پنج کشور چون سه کشور آمریکا , انگلستان و فرانسه سیاست و منافع مشترک دارند , معمولا اراده آنان بر سیاستگزاریهای جهان جاری است.

البته این که می گویند سازمان ملل , در واقع منظور از مللی است که نمایندگانشان از جانب ملت خودشان بوسیله دولتهای دموکراسی نظام آزاد بوجود آمده خویش انتخاب می شوند , نه بوسیله دولتهای خودکامه که بوسیله کودتا و یا ایدئولوژیهای دیکتاتوری که اکثریت نظامهای حکومتی جهان را نشان می دهند , بنام نماینده ملت خویش بر کرسی سازمان ملل تکیه می زنند ! این نماینگان عوض اینکه نماینده حفظ منافع بین المللی    ملت خود باشند مأمور حفظ منافع ابرقدرتهای صاحب حق وتو که در واقع ارباب و حافظ موجودیت نظامهای توتالیتر دست نشانده هستند , می باشند . در واقع آئین نامه سازمان ملل طوری تنظیم شده است که سرنوشت ملتهای جهان را در برمی گیرد . از طریق اراده سیاستهای کشورهای قدرتمند دارای حق وتو جهان تعیین می گردد و سرنوشت تحول ملتها , اعم از انقلاب , کودتا , فروپاشی , استقلال , فدرال و مختاریت تغییر نظام

و تعیین نظام و از این گونه تحولات ملی و سیاسی بسته به اراده آنان است و بدون اراده آنان حتی اجازه داده نمی شود که دهکده کوچکی در اعماق جنگل های آمازون و یا قطب جنوب بطور خود مختار اداره شود ! مثلا رژیم های بسیار دیکتاتور که کوچکترین حق انسانی به ملت خود نمی دهند و حتی خطرهای امنیتی در منطقه خود به وجود می آورند و پشیزی به حقوق بشر , کنوانسیونهای بین المللی , صلح جهانی ارزش قایل نیستند , به اختیار قدرت خویش پا برجا نمی مانند و تا زمانی که نه برعلیه صلح جهانی و حقوق بشر , بلکه بر خلاف منافع سیاستهای قدرتهای جهانی اقدامی به عمل نیاورده اند , صرفنظر از اینکه هر بلایی بسر ملت خویش بیاورند در قدرت باقی خواهند ماند , و اگر قرار است حتی نظام های دموکرات نظیر حکومت کنگو به رهبری پاتریس لومومبا و یا در شیلی به رهبری سالوادور آلنده که نظامهای واقعی  منتخب مردم خودشان بودند از بین برود , بوسیله نوکران خود مانند موسی چومبه را برای کنگو و پینوشه را با بهای هزاران خونریزی به قدرت شیلی برسانند!

این ها را بعنوان شواهد تاریخی به عرض دوستان طرفداراستقلال و یا فدرال رسانیدم که اگر بخواهیم به آرزوهای خود برسیم دو وظیفه در پیش داریم . نخست اینکه اگر توانستیم با ایجاد اتحاد با ملت های تحت ستم مشترک آماده اعاده حقوق آزادی و دموکراسی شدیم . بعد از اخذ مجوز غیر مستقیم از شورای امنیت سازمان ملل متحد نسبت به وادار کردن نظام به تمکین و احترام به حقوق ملی , آزادی , دموکراسی و عدالت اجتماعی اقدام می کنیم و اگر آنها صلاح دیدند و منافعشان ایجاب نمود نظام جدید و آکبندی به رهبری شخصی که در خواب هم ندیده بودیم , مثلا نظیر ((رضا خان )) و یا پرویز مشرف و صدها از این نوع موجودات را بپذیریم که آیا در دستورات کار خود فدرالیزم وجود دارد یا نه ؟ در غیر این صورت استقلال که سهل است , با میلیونها تن راهپیمایی از رژیم جدیدی حمایت خواهیم نمود که قرار است , ملت را بعنوان انسان قبول ننماید.!!

ممکن است دوستان نظریات بنده را جدی نگیرند , ولی این واقعیتی است که از انقلاب مشروطه تا امروز , چه در تاریخ سرنوشت سیاسی خود و چه در کشورهای جهان سوم شاهد آن بوده ایم که با بارزترین نمونه آن اراده قدرت های جهانی به اضمحلال فاجعه بار تاریخی قیام خود مختار طلب ملت آذربایجان در سال 1325 که با کشتار بیست و پنج هزار تن و فرار و دربدری و غارت پنجاه هزار خوانوار از ملت منجر گردید , بدون اینکه در تجزیه بحرین از ایران خونی از دماغ کسی ریخته شود و این سیاست دو گانه و بسیار تبعیض آمیز , همه در سایه مصوبات شورای امنیت سازمان ملل متحد بود البته اتخاذ سیاستهای کشورهای عضو شورای امنیت از طرف قدرتمندان جهان , تصمیمات غیرمترقبه و بی حساب و کتابی نیست و حتما و یقینا ارزش جدیت و اراده مبارزات اصولی و پیگیرانه ملتها در تعیین تصمیمات قدرتهای جهانی نقش بسزایی دارد که مبارزات طولانی و بسیار جدی ملت ویتنام با آمریکا نمونه بارز آن است که اراده آهنین آن ملت اجازه نداد قدرتمندان جدیت و عزم مبارزان را به سوی خویش منحرف کنند . اما امروزه به نظر میرسد چنین سیاستی جای خود را بر فشار بیشتری که منافع قدرتمندان را تامین کند داده است.

نتیجه آن که استقلال طلبان و یا فدرالیست ها بل از آنکه با احساسات تبلیغاتی مردم را به تهییج و امیدواری ساده لوحانه وادارند , واقعیات مذکور را در برنامه های خویش در نظر گرفته و مردم را با واقعیات موجود و تجربه شده در تاریخ قرار بدهند . لیکن آنانیکه منطقی جز لفاضی احساساتی ندارند , حتما باید خویشتن را به تنهایی آماده سرنگونی نظامی که با زور مبارزات حق طلبانه را به خاک و خون می کشند باشند و سپس  به سراغ سازمان ملل رفته و علیرغم سیاستهای قدرتمندان جهان , آنان را به قبول استقلال و یا فدرالیزم وادار سازند که شاید مفری از این گزینه حاصل گردد!!

نتیجه حرف آخر این که امروزه اراده ملتها برای استقلال و یا فدرال بدون قانونمندی خط قرمز و توازن قدرت از سوی شورای امنیت غیر ممکن است و این امر در صلاحیت آنان است و در صورت اقتضا منافعشان می توانند شوروی و کشورهای اروپای شرقی را چند پارچه نمایند , قاراباغ و      را از کشورهای اصلی جدا کنند به کردهای عراق فدرال نیم بند بدهند و شاید ایران را چند تکه بکنند , یا روزگار بدتر از این برایمان تدارک ببینند , زیرا نه استقلال کشورهای سابق به اختیار ملتهایشان بوده و نه هیچ کشوری حق دارد نوع نظامش را ملت خویش تعیین کنند. زیرا از زمان تشکیلات سازمان ملل نتیجه تمام تحولات همه کشورها و ملتهای جهان به ویژه کشورهای جهان سوم بدون رضایت کشورهای دارای حق وتو , به ویژه غرب که توازن قدرت حفظ منافع استراتژیک سیاسی , اقتصادی , نظامی , امکان پذیر به نظر نمی آید که حتی نظامای کشورهای جهان سومی اختیار اراده تغییرات بنیادی داخلی را نیز ندارند که مسئله غنی سازی انرژی هسته ای ایران نمونه بارز آن بشمار می رود.

از سوی دیگر دوستانی که در آرزوی استقلال و یا فدرالیزه نمودن ملت آذربایجان مبارزه می کنند , آیا زمینه این آرزوها را با کدام معیارهای قابل قبولی را که به رسیدن به آن را تضمین کند فراهم نموده اند ؟ آرزوی سعادت , خوشبختی , آزادی , دموکراسی , مدنیت , عدالت اجتماعی , استقلال و زیشرفت را تمام ملتهای جهان دارند , اما تمام زمینه های لازم رسیدن به آن را دارند؟ اگر ندارند , چرا ندارند و اگر می شود فراهم نمود , چگونه و با چه تضمینی؟!