جنگ چالدران

سلطان سليم پس از تدارك يورش به ايران, براي زمينه سازي آن در روز 19محرّم 920هـ سران نظامي و عالمان مذهبي را در شهر اَدِرنه (در غرب درياي سياه و آن سوي بغاز بسفر) در بخش اروپايي عثماني فراخواند و تصميم خود را براي جنگ با شاه اسماعيل اعلام كرد. او در سخناني ضمن شرح كشتارهاي شاه اسماعيل از اهل تسنّن, تصميمش را براي «جهاد» با قزلباشان اعلام كرد. علماي مذهبي گفته هاي او را تاٌييد كردند و فتواي «جهاد» با «كفّار» قزلباش را صادر كردند.
سلطان سليم پس از اين جلسه, فرمان حركت به سوي ايران را صادر كرد. او با سپاهيانش روز دوشنبه 22محرّم 920هـ (19مارس 1514م) با سپاهي مجهّز به تفنگ و توپخانه از ادرنه به سوي آذربايجان حركت كرد و در دوم ماه صَفَر به استانبول رسيد. سلطان سليم در نزديكي شهر سيواس سپاهيانش را سان ديد و شماره كرد. شمارشان, از سواره و پياده و نفرات توپچي, 160هزار تن بود. 40هزار تن را جداكرد و در سيواس و قيصريّه كه بيشتر ساكنانش شيعه بودند, گماشت كه اگر به هواخواهي شاه اسماعيل قيام كنند, شورشهاي احتمالي را بخوابانند.
سلطان سليم در روز 20جمادي الاول 920هـ (13ژوييه 1514هـ) با سپاه 120هزار نفره اش (شامل 80هزار سواره و 40هزار پياده) از رودخانه «چاي سويي», كه مرز ايران و عثماني بود, گذشت و وارد خاك ايران شد. در سپاه عثماني 12هزار سرباز مجهّز به تفنگ بودند, كه از ورزيده ترين نيروهاي رزمي عثماني (=يني چري) به شمار ميرفتند. آنها 200عرّاده توپ بزرگ و 100عرّاده توپ كوچك نيز به همراه داشتند.
شاه اسماعيل به خان محمدخان استاجلو, حاكم ديار بَكر, كه به ياريش روانهٌ ايران شده بود, دستور داد كه از مرز ايران در كنارهٌ مرز فرات تا تبريز, همهٌ شهرها و روستاها و پلها و كشتزارها و كاريزهاي ميانهٌ راه را ويران كند و ساكنانش را به جاهاي ديگر كوچ دهد, به گونه يي كه بر سر راه سپاه عثماني از آب و آباداني, هيچ, خبري نبود.
سلطان سليم براي آذوقه سپاهش براي طي مسافت دو هزار كيلومتر پيش بيني لازم را كرده بود. به فرمان او, آذوقهٌ سپاه از مناطق شمالي سرزمين عثماني با كشتي به ترابوزان حمل ميشد و از آن جا با 60هزار شتر به پشت جبههٌ سپاه برده ميشد. از آن جا با نزديك به 80 هزار حيوان باركش آن آذوقه به همراه سپاه ميبردند.
سلطان سليم و سپاهيانش پس از 155روز سفر دشوار, كه 40روز آن در خاك ايران گذشت, كه نه آب داشت و نه آباداني, در روز اول رجب 920هـ (22اوت 1514م) به دشت چالدران, در جنوب ماكو, رسيدند. سلطان سليم, بدون اين كه هيچ فرصتي به سپاهش براي استراحت بدهد, براي روياروي با سپاه قزلباش آماده شد.
شاه اسماعيل با 20هزار سپاه قزلباش كه بيشترشان سواره بودندو مانند همهٌ ارتشهاي مشابه آن روزگار با شمشير و تبرزين و گرز و تيرو كمان ميجنگيدند, آمادهٌ مقابله با سپاه مهاجم عثماني شد كه مجهّز به تفنگ و توپخانه بودند. او در ماه رجب 920هـ, باشتاب, از اصفهان به سوي آذربايجان تاخت و در دشت چالدران در برابر سپاه عثماني اردو زد.
سلطان سليم در بامداد روز چهارشنبه دوم رجب سال 920هـ (23اوت 1514م) سپاه را آرايش جنگي داد و آمادهٌ رويارويي با سپاه قزلباش شد. شاه اسماعيل نيز كه پيش از در هيچ جنگي شكست نخورده بود و «يقين داشت» كه اين بار نيز «امدادهاي غيبي» او را ياري خواهند كرد, به سپاهش آرايش جنگي داد و فرمانده نيروي پيشتاز قزلباش فرمان حمله به پشقراولان سپاه عثماني را صادر كرد. نيروهاي پيشتار سپاه ايران كاري از پيش نبردند و با دادن تلفات بسيار ناگزير عقب نشستند.
شاه اسماعيل كه چنين ديد خود وارد ميدان نبرد شد و با دلاوري به بخشي از سپاه عثماني يورش برد و آنها را عقب نشاند. خان محمد استاجلو نيز همچون مرادش شاه اسماعيل, پاي به ميدان نهاد و او نيز بي باكانه جنگيد. سپاه قزلباش در راه پيشبرد آرمان پيشواي خود, دليرانه پيش ميتاختند و ميجنگيدند و كشته ميشدند. امّا, اين جنگ با جنگهاي پيشين تفاوت بسيار داشت, جنگ شمشير بود با تفنگ و توپخانه و نتيجه اش هم از پيش, روشن بود. شاه اسماعيل و همرزمانش در اين جنگ نابرابر نيز مانند جنگهاي ديگر, دلاورانه, جنگيدند و بسياري از اميران قزلباش كشته شدند. محمدخان استاجلو, حاكم ديار بَكر, كه از صوفيان جانسپار خاندان صفوي بود و براي ياري شاه اسماعيل به سپاه او پيوسته بود, از آن جمله بود.
دلاوريهاي قزلباشان شيفتهٌ شاه اسماعيل كاري از پيش نبرد و «مرشد كامل», اين بار, با شكستي سخت روبه رو شد. او از پا و شانه زخمي شد و بسياري از سپاه قزلباش نيز كشته شدند. سرداران قرلباش كه ادامهٌ اين جنگ نابرابر را ناممكن ديدند و هر آن بيم آن بود كه شاه اسماعيل كشته شود, سرانجام او را به عقب نشيني راضي كردند و او, به ناچار, فرمان داد كه شيپور عقب نشيني را به صدا درآوردند و 300سوار كه دورش بودند, از ميدان جنگ گريخت. سپاهيان عثماني در پي فراريان تاختند. در ميانهٌ راه اسب شاه اسماعيل در باتلاقي فرورفت و گروهي از سپاهيان عثماني به سويش شتافتند. سلطان علي ميرزا افشار, از سرداران قزلباش, كه شبيه شاه اسماعيل بود, خود را شاه اسماعيل معرّفي كرد. او را دستگير كردند و نزد سلطان سليم بردند. در آن جا به اين نيرنگ پي بردند. سلطان سليم كه بسيار خشمگين شده بود, فرمان داد كه سر از تن آن سردار فداكار جداكردند. شاه اسماعيل, به تاخت,تا نزديكي همدان عقب نشست.
سلطان سليم دستور داد كه فرماندهان قزلباش را كه دستگير كرده بودند, كشتند , و زنان قزلباش را كه به اسارت درآورده بودند, تصاحب كردند. نوشته اند كه بهروزه خانم, زن عقدي شاه اسماعيل نيز از آن جمله بود. سلطان عثماني از دشت چالدران به تبريز تاخت و بي آن كه با مقاومتي روبه رو شود, در روز 16رجب 920هـ (6سپتامبر 1514م) وارد تبريز شد. عالمان ديني و بزرگان شهر از او استقبال كردند و در مسير او فرشهاي زيبا گستردند. سلطان سليم بر آن بود كه زمستان را در تبريز به سربرد و بهار به ديگر نقاط ايران لشكركشي كند. اما, سربازان يني چري كه او را به قدرت رسانده بودند و تكيه گاهش بودند, حاضر نشدند كه بيش از آن در تبريز بمانند. آنها نامه يي به سلطان سليم نوشتند و در آن از او كه 45هزار تن را در سرزمين عثماني و 20هزار تن را در ايران به بهانهٌ «جهاد با كفّار» كشته بود, انتقاد كردند و استدلال كردند كه شيعيان نيز مانند ما نماز ميگزارند و به خدا معتقدند و كشتن آنها جايز نيست. سلطان سليم از علماي اهل تسنّن فتواي مرتد بودن شيعه را گرفت و متن فتوا را براي سربازان «يني چري» فرستاد. آنها تن ندادند و شبانه سه تير به چادر سلطان انداختند. تيرها چادر را سوراخ كرد. سلطان سليم كه قدرت مقابله با آنها را نداشت, به خواست آنها تن داد و پس از 8روز توقّف در تبريز آن شهر را رها و سپاهيانش را از آذربايجان بيرون برد و روانهٌ سرزمين عثماني شد. امّا, ديار بكر را به تصرّف درآورد.
شاه اسماعيل دو هفته پس از اين شكست, در اوايل ماه شعبان به تختگاهش تبريز بازگشت.