
تاريخ
درچنبره ی
شوونيسم
سیدمرتضی
حسینی/دانشجوی
تاریخ
کارامروزی
نه تنها به
انتظارآینده
که درسایه ی
گذشته صورت می
گیرد. آنهاکه
گذشته رادانسته
نادیده می
انگارند وبه
گذشته نمی
اندیشند یا
گذشته
رامخدوش می
کنند،
عاجزازاقدام
هوشمندانه
درزمان
حاضرند.
(مورخ
وتاریخ،آرنولد
توین بی،
ترجمه ی حسن
کامشاد، ص77)
"نگرش
پيشينيان ما
به تاريخ
نگاهي غير
علمي بوده است
" اين جمله
گزاره اي است
كه در كلاس هاي
تاريخ از سوي
بسياري از
اساتيد تكرار
مي شود و گاهي
هم به حالتي
تمسخر آميز،
تواريخ قديم
را تواريخ "آدم
تا خاتم"
عنوان مي دهند
که البته
گزاره اي است
تحقير آميز
براي نمايا
ندن حد بي
فايدگي تاريخ
نگري و تاريخ
نگاري كهن. هر
چند ما هنوز به
روشني در
نيافته ایم كه
منظور خود
شيفتگان از
اين جمله
چيست؟ و اگر در
ادامه سخن
پرسيده شود كه
تاريخ نگاري
علمي چيست؟ بي
شك جواب روشني
نخواهند داشت!
و تاريخ نگاري
قدما را تنها
ازآن جهت غير
علمي مي
دانندكه چند
قرن پيش تر از
زمان ما واقع
شده اند و طبق
يك استدلال
كودكانه هر
آنچه كه در
قرون پيشين
واقع شده باشد
غير علمي و
كهنه است و
هرآنچه از آن
عصر ما باشد نو
و علمي و كوشش
من بر اين است
كه اين پندار
كودكانه از
ترقي را
بشكافم تا
ببينيم درون
آن چه چيزي
نهفته است.البته
ترديدي در اين
نيست كه بشريت
نسبت به
مثلاجهان پيش
از زمان جنگ
اول
پيشرفتهاي
شگرفي داشته
است اما ما در
اين ترقي چه
قدر صاحب نقش
بوده ايم ؟ پس
اگر ما در
آوردگاه علمي
جهان در قرون
معاصرنقش
چنداني
نداشته ايم
وعلم وفن و همه
ی آنچه كه
امروزه در
دانشگاههاي
ما به عنوان
علوم نوين
تكرار و تدريس
مي شوند به
خصوص در حوزه ي
علوم انساني
همه اقتباس
است و تقليد،
ما به چه مجوز
عقلي و منطقي
بايد بپذيريم
كه تاريخ
نگاري جديد
ايران علمي
است ؟ ما كه
نقشي در اين
پروژه
بازيابي و
بازنويسي
تاريخ ايران
نداشته ايم
چرابایداین
گونه سفت وسخت
ازداده هایی
که غربیان
درصدسال
اخیربه عنوان
تاریخ ایران
واسلام و...ازنوع
تاریخ
کیمبیریجی به
خوردمان داده
اند، دفاع
کنیم. باکدام
صلاحیت؟ به
کدام ملاک
ومعیار؟.
مسئله را روشن
تر بيان كنيم
اگر كوششی در
تاريخ نگاري
مثلا در عصر
سلجوقي يا
صفوي به عمل
آمده با تمام
ضعف و كاستيی
كه مي تواند
داشته باشد
اما اين برتري
منطقي را بر
تاريخ نگاري
جديد ايراني
دارد كه عمل و
حركتي قائم به
ذات است و
ديدگاهي مختص
به خود و
خصوصيات ويژه
ی خود را
دارد،اما آيا
در تاريخ
نگاري جديد
ايراني چه
ويژگي دروني
قائم به ذات
وجود دارد؟
تقريبا هيچ.
اين بدبختي
البته حاصل يك
نگرش زمان
پرستانه است
كه در معلمان و
متعلمان ما
شديداً
نهادينه شده
كه هر چه که
جديد باشد،
مترقي و علمي
است وبالعکس.
اما تاريخ
نگاري جديد
ايران يك مثال
نقض عمده براي
اثبات بي
اساسي اين
باور دروغين
است . تاریخ
نگارتواریخ
حکومتی
حکومتگران
ترک وعرب و...
قرون قدیمه،اگر
چه از منطق درك
پيوستگي و
ديالكتيكي
وقايع
تاريخي چندان
بهره اي
نداشته اما
اين مزيت غير
قابل چشم پوشي
را بر تاريخ
نگاران جديد
ايران داشته
كه افق ديدش
وسيع بوده و
اگر تعصبي مي
داشت گستره ي
اين تعصب
بسيار وسيعتر
بود از آنچه كه
در تاريخ
نگاران معاصر
ايران مشاهده
مي شود.
عموم
تاريخ نگاران
قرون قديم در
گستره تمدن
اسلام مي
انديشيدند و
تعصب شان
تعصبي ديني
بودكه فكر مي
كنم افق دیدآن
بسيار وسيعتر
از تعصب قومي
تاريخ نگاران
معاصر ايران
باشد و البته
بسياري شان
مزاياي چندي
نيز افزون بر
اين ديد وسيع
بر تاريخ
نگاري جديد
ايراني
دارند،اما
تاريخ نگاران
معاصر ايران
در چنبره ي
تعصبي بسيار
كوته بينانه و
كودكانه
گرفتار شده
اند و آن تعصب
شديد قومي است
واين تعصب
شديد
بزرگترين
مانع رشد بينش
سياسي-اجتماعي
روشنفكران
ايراني است
وخواهدبوداگراینگونه
پیش رود.
هيچ
كسي درك درستي
از تاريخ
نخواهد داشت
مگر اينكه
مطالعه اش را
در گستره اي
بسيار وسيعتر
از آنچه كه
امروز مرزهاي
كشور خود مي
شناسد به
انجام برساند.
اما با تأسف
بسيار در نگاه
تاريخي
روشنفكر
ايراني
مرزهاي
تحميلي ترسيم
شده توسط
قدرتهاي
استعماری، به
تاريخ برده مي
شوند و مورخ
دست دوم
ايراني از ازل
تا به
امروزفقط به
آنچه که در
درون مرزهاي
اعتباريي كه
امروزه به
دورش كشيده
اند، رخ داده،
مي اند يشد. آن
هم چه
اندیشیدنی؟
اساسش همه
افسانه های
برساخته! و
البته باز
محدود تر از
آنچه كه
امروزه
مرزهاي كشور
اوست و تنها در
چنبره ي هويت
قومي خويش و با
ناتوانیي كه
نسبت به درك
هويت انساني
انسان به
مثابه انسان
بودنش از خود
بروز مي دهد در
محدوده ی يك
دايره ی باطله
اي دور مي زند
و عاقبت حرف و
درك نويي
بيشتر از آنچه
كه مستشرقین
اروپایی
تلقين اش كرده
اند نمي يابد و
البته اين
تلقينات را هم
شكسته- بسته .
به
عبارتي خلاصه
تر :تاريخ نگار(مثلا)قرن
پنجم اولاً :آنچه
كه از تاريخ
روايت مي كرد
كوششي مستقل
بود. ثانيا:
اگر تعصبي در
كارش داشت
دايره ی اين
تعصب
بسیاروسيعتر
بود. اما تاريخ
نگار معاصر
ايراني اولاً:
در كار خود
مستقل نبوده،
بلكه گفته هاي
ديگران و
عمدتاً
اروپائيان
يهودي را
تكرار كرده
ومی کندو
ثانياً: دايره
تعصبش بسيار
محدودتر از
تاريخ نگار(بازمثالاً)
قرن پنجم است و
از نظر درك
منطق تاريخي
وقايع نيز
البته بي
ترديد مورخي
همچون بيهقي
بسيار برتر از
تاريخ نگاران
معاصر ايراني
بوده است.
همچنين
پاي بندي
اخلاقي به
راستي و
امانتداري
مورخين قديم
اسلامي بسيار
بيشتر از
تاريخ نگاران
معاصر ايراني
است و اگر
بخواهيم سر
سخن از حكايت
دورودراز
ناراستي
تاريخ نگاران
معاصر ايراني
بگشائيم، بي
ترديد مثنوي
صد من شود ! ولي
هدف در اين
مقال كوتاه
نگاه كلي است
نه بررسي
جزئيات و
البته اين به
آن معنا نمي
تواند باشد كه
مي خواهيم همه
را به يك چوب
بزنيم اگر
پژوهش
صادقانه و
خردمندانه اي
بوده باشد
ارزش آن به
جاست. به عنوان
مثال چه كسي مي
تواند بر سر
ارزش پژوهش
هاي محققي چون
شاپور
رواساني سر
پوش نهاده يا
آن را انكار
كندودراین
میانه
نقدهاوبررسی
های
ناصرپورپیراردرمجموعه
ی "تاملی
دربنیان های
تاریخ ایران"(دوازده
قرن سکوت)
چیزدیگری است.
اما دريغ كه
چنين محققاني
بسيار كم و
اندك اند
وعموما
ناشناخته و
نتيجتاً به
سبب اشكالات و
ضعفها
وانحصاري كه
به مثابه
امراضي علاج
ناپذير دامن
گير مسئله
تاريخ ايران
شده كه به برخي
از آنها
اجمالا اشاره
شد، بنيان هاي
تاريخ رسمي
ايران كه در
دانشگاهها و
مدارس و محافل
به اصطلاح
علمي بي وقفه
وبا بي سرعتي
سر سام آور و
بي هرگونه جذابيت،
تدریس و
تكرارمي
شوندبسيار
متزلزل و دور
از منطق است و
روشنفكري
ايران به خصوص
مدرسان تاريخ
با توجه به ضعف
هايي كه بر
شمرديم عاجز
از ارائه چشم
اندازي نو به
تاريخ
ايرانند و
خودشیفتگان
نارسیس واری
همچون سيد
جواد
طباطبايي - كه
البته
امیدواریم به
سرنوشت
نارسیس
دچارنشوند!- به
ظن خود به
دنبال جستجوي
ريشه هاي
انحطاط ايران
در تاريخند،
اما تنها يك
كمدي مضحك از
تاريخ در ذهن
خود مي سازند
كه نهايتي
تراژيك مي
يابد و تحليل
گر پر حرف كه
به واقع،"خشت
پر مي زند" در
ميانه ی آغازي
كمیك وسر
انجامي
تراژيك،
آشفته وبی
فرجام، سير مي
كند و كتاب
توليد مي كند
كه بي تمجيد و
بي تعارف اگر
قضاوت كنيم،
توليدشان نه
تنها حتي گره
اي از كلاف سر
در گم تاريخ و
جامعه امروز
ايران نمي
گشايد بلكه به
نردباني
سياسي تبديل
مي شود براي
صعود عده اي بر
بام قدرت. و
همين تاريخ
سازي نمايشي
بود كه بي
سوادي همچون
رضاخان را
پشتيباني
فکری مي كرد كه
مي خواست آن
نمايش تلقين
شده را تكرار
كند و پسر
خيالاتي اش،
در حالي كه به
ظن خود به
دروازه هاي
بزرگ تمدن
نزديك مي شد،
به چنان
سرنوشت
تراژيك و
ناباورانه اي
دچار شد و
دروازه هاي
تمدن بزرگ را
با خود به گور
برد(واین یکی
البته به
سرنوشت
نارسیس دچار
شدکه
امیدواریم
مایه ی عبرت
باشد)!!. و اما آن
نمايش ساختگي
مضحك و شوم بر
جاماند
وتاکنون
حاصلي جز
تفرقه و ستيز
اندازي بين
اقوام و ملل
منطقه به بار
نياورده و
نخواهد آورد.
حال
فكر مي كنم
ميزان خيال
پروري و سر
گرداني و
اغتشاش فكري
روشنفكرانی
را كه در اين
كلاف سر در گم
دست و پا مي
زنند را در
يابید كه
آرمان شهري
دروغين در
گذشته هايي نا
معلوم مي
سازند و آن را
به دست عرب و
ترك و مغول به
انحطاط مي
برند و شرم نمي
دارند از
اينكه مدافع
تاريخ و هويت
برساختگي ای
باشندکه به
زور و اجبار آن
پدروپسرمشنگ
به خورد
فرزندان این
مرزوبوم داده
شده- که
ارتجاعي است
نولباس، به
مانند عجوزه
اي بزك كرده
ونو رس نما-
وهنوز
چاكرانه از آن
دفاع مي
كنندوهيچ نمي
انديشند كه
تاريخ به
دلخواه آنان
پيش نمي رود كه
جامعه را تابع
اميال خويش
كنند و راهي بر
اساس توهمات
خويش براي حفظ
تلقينات كهنه
براي مسکوت
گذاشتن
مطالبات و
تحولات نو،
دست و پا كنند .