من دیگر برای تو گریه نخواهم کرد
نامه ای از تبریز
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
وقتی شنیدم قلب عاشقت رو به خاموشی دارد در را به روی خود بستم و اشک در چشمانم حلقه زد اما اندیشه تو مرا دوباره تکان داد از خود پرسیدم آیا لسانی اهل گریه و زاری است مگر او با این کارش عملا نمی خواهد بگوید که مرگ با عزت را به زندگی پر ذلت ترجیخ می دهد از جایم بلند شدم در را به روی خود باز کردم خورشید در حال درخشش بود آواز پرنده ای را شنیدم به گمانم مژده آزادی آذربایجان را در آینده ی نزدیک می داد ای لسانی خوبم می دانم سلول تو تنگ و تاریک است و سرد ، می دانم تن رنجورت از تاب و توان افتاده است ای خوبم بگذار تن من دیرکی برای اندام رنجورت باشد بگذار دهان من از زخمهایت بگوید بگذار خشمگین باشم و کسانی را که می خواهند شعله زندگی تو را خاموش کنند بشناسم من دیگر برای تو گریه نخواهم کرد به شرطی که به من همچو خود دریا دل بودن را بیاموزی