فدائيان
اكثريت و
رسوبات
ناسيوناليزم
فارسى
رحيم
حنائىزاد
اخيرا
قطعنامه اى
در خارج از
كشور از سوى هئیت
سیاسی –
اجرائی
سازمان
فدائيان-
اكثريت در
باره مسئله
ملى در ايران
با نام "برخی
ارزیابی های
عمومی، پاره
ای استنتاجات
مشخص و بخشی
از تأکیدات
ما در
عرصه مسئله
ملی در کشور!" صادر
شده استּ
مواضع اين
سازمان كه
يكى از
خوشنامترين
تشكيلات چپ
دمكرات
ايرانى است و
همانند كل
حركت چپ در
ايران٬ ريشه
در چپ تركى-
آذربايجانى
داشته و نسب
به احزاب همت
و عدالت
جمهورى
آذربايجان
مىبرد٬ از هر
جهت در فرهنگ
و گفتمان
سياسى ايران
حائز اهميت و
سزاوار تدقيق
استּ در اين
سازمان -
همچنانكه در
متن قطعنامه
اخير نيز
ديده مىشود-
در رابطه با
مساله ملى در
ايران نگرشى
دمكراتيك
وجود دارد كه
معترف به
كثيرالمله
بودن ايران٬
وجود مساله
اى بنام
مساله ملى و
لزوم حل
دمكراتيك آن
در اين كشور
استּ آشكار
است كه
تثبيتهاى
كليدى فوق و
تاكيد بجا بر
آنها٬ خود
دست آوردى
بزرگ در
مبارزه
دمكراسى٬
جامعه اى
مدنى و معاصر
در ايران است
و مىبايست كه
از سوى همه
تقدير شودּ
از
سوى ديگر٬
نگرش برخى از
جناحهاى
موجود در اين
تشكيلات به
مساله ملى و
طرق حل آن٬ با
اصول
دمكراتيك فوق
در تضاد بوده
و در بسيارى
از جهات
متاثر از
ناسيوناليسم
فارسى است و
حتى همسوئى و
عينيتى تمام
با آن داردּ
رسوبات اين
نگرش
غيردمكراتيك
به مساله ملى
را در
قطعنامه اخير
نيز مىتوان
ديدּ اين
قطعنامه
مانند خود
سازمان
اكثريت٬ بافت
سازمانى و
عملكرد سياسى
اش٬ حاوى
تناقضى درونى
در رابطه با
مساله ملى
استּعمده اين
تناقضات را
مىتوان در دو
مساله
تشكيلات
سراسرى و
مليتها و
سرزمينهاى
ملى آنان
خلاصه نمودּ
در
قطعنامه گفته
مىشود:
در
مقابله با
این سیاستها،
واکنش های
مختلف الجهتی
پدیدار شده
که یکی از
اشکال منفی
آنها، گرایش
به
ناسیونالیسم
عظمت طلبانه
ایرانی در
میان "بخشی از
مردم ایران"
است. چنین
گرایشی،
متقابلا
زمینه ساز
تقویت
گرایشات
افراطی در "سایر
ملیتهای
ایرانی" شده
است.
قطعنامه٬
زمينه ساز
گرايشات
افراطى در "ساير
مليتهاى
ايرانى" را
ناسيوناليسم
عظمت طلبانه
ايرانى در
ميان ملتى
ديگر مىداند
كه از آن با
نام "بخشى از
مردم ايران"
ياد كرده استּ
سوال اين است:
اين بخشى از
مردم ايران
چه كسانىاند؟
آيا اين "مليت"
كه سبب تقويت
گرايشات
افراطى در "ساير
مليتهاى
ايرانى" شده
است٬ نامى
دارد و يا نه؟
و اگر دارد به
چه دليل نام
اين مليت
برده نشده و
به جاى آن
عبارت "بخشى
از مردم
ايران" بكار
رفته است؟
اين چگونه
گزارش جامعى
است كه در آن
از مليتى كه
زمينه ساز
تقويت
گرايشات
افراطى در
ساير مليتهاى
ايرانى و
مسبب ايجاد
معضلى بدين
اهميت در يك
كشور
كثيرالملله
است ذكرى به
ميان نمىآيد؟
معلوم
است كه اين "مليت"
اسرارآميز كه
نويسندگان
قطعنامه از
بردن نام آن
به هر دليل و
انگيزه اى-
مصلحت٬ خوف و
يا تابو بودن-
اجتناب نموده
اند٬ "فارس"
نام داردּو همانگونه
كه ديده
مىشود در قطعنامه
اى كه
به ترسيم
تصويرى مجمل
از حركات ملى
مليتهاى
ايرانى
پرداخته است٬
ذكرى از يكى
از عمده ترين
اقوام ايرانى
يعنى مليت
فارس٬ نه با
نام اين مليت
و نه با نام
منطقه ملى
مربوطه اش
نشده استּ به
گمان اينجانب
اين يك مورد
به تنهايى
مىتواند كه
تمام مواضع
اين سازمان
در باره
مساله ملى در
ايران را به
زير سوال بردּ
خلق فارس در
ايران تافته
جدابافته
نيست٬ قومى
است در رديف و
رده همه
اقوام ايرانى
ديگر از ترك و
بلوچ و لر و
كرد و عرب و
تركمن و ּּּּ
در همه تحليلها٬
مطالعات
و بررسىها در
باره مساله
ملى و
مليتهاى ساكن
در ايران ٬ به
طور مشخص
مىبايست به
-
وضعيت
سياسى و
فرهنگى خلق
فارس
در ايران
-
موقعيت
زبان فارسى
در نظام
حقوقى٬
قانونى٬
رسانه اى و
آموزشى و نقش
آن در
سياستهاى
داخلى و
خارجى دولت
ايران در
رابطه با
مليتهاى
ايرانى و
همسايگان٬
-
وضعيت
كنونى و
تشكلات سياسى
طيفهاى
گوناگون جريان
قوميت
گرائى فارسى٬
-
رابطه
اين جريانات
با ايدئولوژى
نژادپرستانه
پان
ايرانيسم٬
-
حضور
و سنگينى اين
دو در ساختار
و سياستهاى
دولت مركزى و
همچنين در
گروههاى
سياسى موسوم
به سراسرى (به
واقع فارس)
ايران٬
-
حضور
و درجه تسلط
قوميتگرايان
فارس در
نهادهاى
حكومتى (از
جمله بر نهاد
رهبرى٬ هئيت
دولت٬ مجالس
شورا و
خبرگان٬
شوراى مجمع
تشخيص صلاحيت
نظام٬ شوراى
نگهبان٬
نيروهاى مسلح
بويژه سپاه
پاسداران٬
صدا و سيما٬
قوه قضائيه٬
وزارتهاى
آموزش و
پرورش٬ فرهنگ
و آموزش
عالى٬ كشور٬
خارجه و
ּּּ)
-
و
حدود و ثغور
منطقه فارس
نشين كشور
اشاره
شودּ در غيرت
اين صورت٬
اين چنين
ارزيابىهايى
فوق العاده ناقص٬
غيرجدى و
حتى شبهه
برانگيز خواهند
بودּ
از ديگر سو٬
ناديده گرفتن
قوم فارس در
بررسى مسائل
قوميتهاى
ايرانى و
تابو شمردن
اشاره به
ماهيت
قوميتگرايانه
فارسى دولت
ايران؛ علامت
مميزه٬ مشى و
نگرش بارز
همه جريانات
قوميتگراى
افراطى فارسى
و پان
ايرانيسم در
تاريخ ايران
معاصر استּ
متاسفانه در
اينجا٬
سازمان
فدائيان
اكثريت مقهور
قوميت گرائى
افراطى فارسى
گرديده استּ
در
قطعنامه گفته
مىشود: جمهوری
اسلامی در
دوران حاکمیت
خود کوشیده،
تمامی حیات
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی مردم
ایران را
اسلامی بکند
و از جمله ترم
امت را بجای
ملت بنشاند.
ما
مروج و مدافع
هم پیوندی
های تاریخی
ساکنان ایران
و اشتراکات
اقتصادی،
اجتماعی و
فرهنگی کنونی
آنان می
باشیم و در
مخالفت با
تفرقه افکنی
ها و نقار
آفرینی های
ملی، با هر
نوع برتری
جوئی ملی در
اشکال پان
ایرانیسم،
پان ترکیسم،
پان کردیسم و
پان عربیسم و
غیره مبارزه
می کنیم.
به
سهولت مىتوان
گفت كه در بند
نخست نوعى
عوام فريبى
بر زبان
آورده شده و
بر يكى از دو
خاصيت اصلى و
غير دمكراتيك
دولت ايران و
مانع عمده
گذار به
جامعه اى
مدنى و
دمكراسى٬
يعنى قوميت
گرائى فارسى-
آرياگرايى
دولتى سرپوش
گذارده شده
است (خاصيت
ديگر٬
بنيادگرايى
شيعى است). آيا
مىتوان از
نژادپرستى
تبارى (راسيسم)
و يا
نژادپرستى
زبانى (لينگوئيسيسم)
سخن بميان
آورد اما
ذكرى از
رابطه آن با
قدرت و دولت و
قوميت مسلط
نكرد؟ آيا
مىتوان از
آنتىسميتيسم
آلمانى در
دهه چهل سخن
گفت بى آنكه
به دولت نازى
اشاره اى
نمود؟ پس از
كودتاى ١٢٩٩
هر دو دولت
پهلوى و
جمهورى
اسلامى
دولتهايى
نژادپرست
تبارى (بر
مبناى تبار
آريايى) و
نژادپرست
زبانى (بر
مبناى زبان
فارسى) اند و
جمهورى
اسلامى نيز
هم اكنون
عالىترين
تجسم
قوميتگرائى (بنيادگراى)
فارسى در
ايران است.
انكار اين
واقعيت٬
گفتمان اساسى
جريانات
قوميتگراى
افراط فارسى
و پان
ايرانيست است.
در
بند دوم نيز٬
پان ايرانيسم
به نادرستى
با پان
تركيسم و پان
عربيسم
همرديف شمرده
شده استּ در
شرايط ايران
موقعيت و يا
خطر پان
ايرانيسم با
پان تركيسم و
پان عربيسم و
ּּּ به هيچ
وجه شبيه به
هم نيستּ
جريانات پان
تركيست و يا
پان عربيست٬
حتى اگر در
ايران وجود
داشته باشند
امرى دولتى
نبوده٬ محدود
به گروههاى
جوانان٬
متشكل از چند
ده و چند صد
نفر و فاقد هر
گونه پايگاه
اجتماعى
گسترده و عمل
سياسى با برد
تعيين كننده
بوده٬ بدون
سنن و ريشه
تاريخى قابل
توجه اى در
ايرانندּ حان
آنكه پان
ايرانيسم و
قوميتگرائى
برترى طلب
فارسى٬ نزديك
به هشتاد سال
است كه صبغه
اصلى دولت
ايران و
اكثريت قريب
به اتفاق
نيروهاى
سياسى و
فرهنگى
سراسرى (فارسى)
ايرانى را – از
راست و چپ و
مذهبى- تشكيل
مىدهدּ
همچنين
برخلاف
قوميتگرائى
تركى و عربى؛
قوميتگرائى
فارسى و حتى
تمايلات بارز
پان
ايرانيستى به
طرزى بسيار
گسترده در
ميان همه
طبقات و
گروههاى
اجتماعى فارس
زبان ايرانى
٬ از عامى و
باسواد عميقا
نهادينه شده
استּ
سرپوش
گذاردن به
حضور
نژادپرستى
تبارى (آريايى)
و زبانى (فارسى)
و قوميتگرائى
افراطى فارسى
در سطح دولتى
و همچنين
انكار
گستردگى
بسيار عميق
اين جريانات
در ميان خلق
فارس بويژه
در ميان
اكثريت مطلق
نخبگان فارس٬
يكى ديگر از
رفتارهاى
سياسى مميزه
جريانات
قوميتگراى
افراطى فارسى
در ايران
مىباشد.
در
قطعنامه
تيترهايى به
شكل "در باره
كردستان"٬ "در
باره
آذربايجان"٬
"در باره
تركمنها" و "در
باره عربها"
وجود داردּدر
حاليكه
نويسندگان
اين قطعنامه
از نياخاك
خلق كرد بنام
كردستان و از
نياخاك بخشى
از خلق ترك در
شمال غرب
ايران بنام
آذربايجان
ياد كرده
اند٬ از
نياخاك خلق
تركمن (تركمنستان)
و نياخاك خلق
عرب (عربستان)
بنام ياد
ننموده و به
جاى آن ترجيح
داده اند كه
تعبيرات "در
باره تركمنها"
و "در باره
عربها" را
بكار برندּ (تو
گوئى كه اين
دو خلق در
ايران داراى
سرزمين و
منطقه ملى
خاص خود
نمىباشند و
يا تابوئى در
كار برد اين
اسامى وجود
دارد) آيا
مىتوان گفت
كه نويسندگان
اين اعلاميه
در حاليكه
وجود مناطق
ملى خلقهاى
ترك و كرد را
به رسميت
مىشناسند٬
وجود مناطق
ملى خلقهاى
تركمن و عرب
را نفى
مىنمايند؟
ممكن
است گفته شود
نويسندگان
قطعنامه از
آنرو لفظ
تركمنستان را
بكار نبرده
اند كه در
تقسيمات
ادارى كشور٬
واحدى بنام
تركمنستان
وجود نداردּ
اما همه
مىدانند كه
تا آغاز قرن
حاضر در
تقسيمات
ادارى و
سياسى كشور
همواره واحدى
بنام عربستان
وجود داشته
استּدر اين
صورت و طبق
اين منطق٬ در
حاليكه عدم
كاربرد نام
تركمنستان
مىتواند موجه
شمرده شود٬
مىبايست نام
عربستان بكار
برده مىشدּ
اما
نويسندگان
قطعنامه از
كاربرد لفظ
عربستان نيز
اجتناب نموده
اندּ بنظر
مىرسد كه
دليل اين امر
يعنى
نامگذارى
بكار برده
شده براى
ناميدن مناطق
ملى مليتهاى
ايرانى از
سوى سازمان
فدائيان
اكثريت٬
تقسيمات
ادارى- سياسى
دولتين پهلوى
و جمهورى
اسلامى و
نبود نامهايى
مانند
تركمنستان و
عربستان در
اين تقسيمات
استּ
آشكار
است كه انكار
وجود مناطق
ملى خلقهايى
مانند تركمن
و عرب در
ايران و
اجتناب از
نامگذارى
آنها به شكل
تركمنستان و
عربستان٬
تائيد ضمنى
حذف نامهاى
تاريخى-جغرافيائى
مربوط به ملل
غيرفارس
ايرانى و
نامگذاريهاى
استعمارى
دولتين ايران
بر مناطق
ملى؛ رفتار٬
انديشه و
نگرشى تماما
بر مبناى
ناسيوناليسم
قومى افراطى
فارسى استּ
بويژه اصرار
بر عدم كار
برد نام
تاريخى
نياخاك خلق
عرب يعنى "عربستان"
و حتى دورى از
كاربرد نامى
كه اين خلق
براى ناميدن
سرزمين ملىاش
بكار مىبرد (الاحواز)
از مشخصه هاى
حركت پان
ايرانيستى
است و در
فرهنگ
دمكراتيك ملل
ايرانى جائى
نداردּ
سازمانهاى
موسوم به
سراسرى نبايد
براى ناميدن
سرزمينهاى
ملى مليتهاى
ايرانى
استاندارد
مضاعف بكار
برندּ اگر
مىتوان از
كردستان و
بلوچستان سخن
راند٬ مىبايد
از نام
نياخاك خلق
عرب يعنى
عربستان نيز
واهمه نداشتּ
در
قطعنامه گفته
مىشود: هژمون
مبارزات
فرهنگی و ملی
در آذربایجان
(شرقی – غربی –
اردبیل) و
زنجان با
روشنفکران
دموکراتی استּּּּ
قطعنامه
مصوب هئيت
اجرائى-سياسى
فدائيان
اكثريت٬ در
حاليكه استان
اردبيل را
جزء
آذربايجان
شمرده است٬
زنجان را
خارج آن٬ اما
داخل جنبش
ملى
آذربايجان عد
نموده و ديگر
بخشهاى
آذربايجانى و
ترك نشين در
شمال غرب
كشور را كه در
تقسيمات
ادارى-سياسى
فعلى در
استانهاى
همدان و
قزوين و
مركزى و ּּּּ
قرار دارند٬
كلا جزء
آذربايجان
بشمار
نياورده استּمتاسفانه
ذهنيت بسيار
مغشوش و
ناهمگون پشت
پرده همچو
نگرشى٬ شديدا
متاثر از
ناسيوناليسم
قومى برترى
طلب فارسى
استּ
اگر
مبناى
نويسندگان
قطعنامه ٬
تقسيمات
ادارى در
ايران فعلى
است مىبايست
اردبيل در
رديف زنجان و
جداگانه
آورده مىشد٬
زيرا طبق
تقسيمات فعلى
ادارى-سياسى
٬ استان
اردبيل ديگر
آذربايجان
نام نداردּ و
اگر مبنا٬
تقسيمات
ادارى –سياسى
قبلى پيش از
انتزاع
اردبيل از
استان
آذربايجان
شرقى بوده
است٬ پس به چه
جهت احتياجى
به ذكر نام
استان قزوين
ترك نشين٬ كه
عينا و به
روشى مشابه و
اخيرا از
استان زنجان
منتزع شده
است حس نشده
است؟ البته
مىتوان مبداء
زمانى را
عقبتر برده و
شمول اين
سوال را به
ديگر مناطق و
استانهاى
تركنشين
مركزى و
همدان و ּּּּ
نيز تعميم
دادּ
و
اساسا
مىبايست
پرسيد به چه
سبب در زير
تيتر
آذربايجان
نام استان
زنجان را ٬ كه
در تقسيمات
كشورى
آذربايجان
نام ندارد٬
گنجانده اند؟
شايد معيار
نويسندگان قطعنامه
در
دسته بندى
اين چنينى
استانها؛
وحدت زبانى-تبارى٬
تاريخى٬
اقتصادى و
ائتنيكى
استان زنجان
با ديگر
استانهاى
آذربايجانى و
يا وجود جنبش
فرهنگى –سياسى
ملى تركى-
آذربايجانى
فعال در اين
استان بوده
باشدּ در
اينصورت نيز
مىبايست
پرسيده شود
كه به چه سبب
از نام بردن
استانهاى
مركزى و
همدان و
قزوين و
همچنين
بخشهاى
آذربايجانى و
ترك نشين
استانهاى
كردستان و
گيلان و
تهران
خوددارى شده
است؟ چرا كه
از سوئى همه
مناطق ترك
نشين در شمال
غرب كشور
داراى وحدت
زبانى و
فرهنگى و
تبارى و
مذهبى و ּּּּ
اند و از سوى
ديگر
استانهاى
همدان (بهار٬
رزن٬ּּּ)٬
مركزى (ساوه٬
برچلوּּּ) و
بخشهاى تركى-آذربايجانى
استانهاى
عمدتا
كردنشين (بيجار٬
قروه٬ سنقر٬ּּּ)
و حتى استان
تهران (شهريار٬
ساوجبلاغ نجم
آباد٬ּּּ) در
سالهاى اخير
از جمله
فعالترين
مراكز جمعيتى
در جنبش نوين
خودآگاهى ملى
تركى –آذربايجانى
بشمار مىروندּ
اما
آنچه كه جدا
جاى تامل
دارد اين است
كه نويسندگان
قطعنامه در
مورد هيچكدام
از مليتهاى
ايرانى ديگر
خود را موظف
به شمردن نام
استانهايى كه
منطقه ملى
ايشان را
تشكيل مىدهند
ندانسته اندּ
و صرفا در
مورد
آذربايجان٬
نام چهار
استان را
برده اندּ
آيا هدف از
اين رفتار٬
تاكيد بر
منحصر بودن
اراضى
آذربايجان به
چهار استان
فوق و يا
تاييد درستى
سياست دولتى
تجزيه
آذربايجان
ائتنيك به
استانهاى
گوناگون و به
عبارت ديگر
تائيد تلويحى
سياستهاى
ادارى-سياسى
دولت ايران
در تجزيه
اراضى تاريخى
ملل ايرانى
بوده است؟
هدف
صادر كنندگان
قطعنامه چه
بوده است به
درستى
نمىدانيم٬
آنچه كه به
قطع مىدانيم
اين است كه
بازى نمودن
با حدوث و
ثغور مناطق
ملى و پاره
پاره نمودن
آنها در
تقسيمات
ادارى-
سياستى
رفتارى تماما
غيردمكراتيك٬
پان
ايرانيستى و
غيرقابل قبول
استּ مطلب
بسيار ساده
است: همه
مناطق ترك
نشين به هم
پيوسته در
شمال غرب
كشور جزء
آذربايجان
ائتنيك – كه
مبنا و اساس
هر گونه بحث و
بررسى در
باره مساله
ملى خلق ترك
در شمال غرب٬
از جمله
ترسيم حدود
دولت فدرال
خواهد بود-
استּسازمانهاى
موسوم به
سراسرى
نمىتوانند در
تعيين حدود و
ثغور مناطق
ملى
استاندارد
مضاعف و يا
مبانى
نژادپرستانه
دولتى مانند
تقسيمات
ادارى و
سياسى تحميلى
و ضد ملى را
اساس گيرندּ
اگر كه
كردستان يعنى
محل سكونت
مليت كرد در
غرب ايران
است٬ به همان
صورت و بدون
استثناء
آذربايجان
نيز محل
سكونت خلق
ترك در شمال
غرب كشور استּ
در
قطعنامه تنها
به بخشى از
حركت
دمكراتيك خلق
ترك در
ايران٬ يعنى
شمال غرب
كشور (آذربايجان)
اشاره شده
استּ معلوم
است كه خلق
ترك در ايران
به لحاظ
پراكندگى
جغرافيائى٬
وضعيتى منحصر
به فرد داشته
و به صورت
متراكم در سه
ناحيه
جداگانه ساكن
استּ شمال
غرب كشور و يا
آذربايجان
تنها يكى از
اين مناطق
است؛ شمال
خراسان و
جنوب ايران
دو منطقه
سكونت ديگر
خلق ترك در
ايران
مىباشندּ
مجموع نفوس
خلق ترك در
شمال خراسان
و جنوب ايران
جمعا بيش از
نفوس خلق كرد
در كل ايران -
كه اين
قطعنامه بر
آن تاكيد
خاصى نموده-
مىباشدּ اين
مساله نيز از
آنروى اهميت
دارد كه
بويژه در
سالهاى اخير
حركت بيدارى
ملى خلق ترك
در اين دو
ناحيه به شكل
ملموسى گسترش
يافته و حتى
مساله تاكيد
بر هويت ملى
تركى و اعمال
ترجيحات
سياسى بر
مبناى آن٬ به
يكى از عمده
ترين و ثابت
ترين مولفه
هاى انتخابات
شهرها و
مراكز ترك
نشين اين دو
ناحيه ( در
خراسان در
بجنورد٬
راميان٬ּּּּ؛
در جنوب
ايران در
فيروزآباد و
ּּּ) تبديل
شده استּ
هر
ارزيابى و
اشاره به
حركت ملى ترك
در ايران كه
دو بخش شمال
خراسان و
جنوب ايران
را ناديده
بگيرد و يا
نفى كند٬ در
بهترين وجه
خود ناقص و در
بدترين
تفسير٬ ناشى
از سياستهاى
قوميتگرائى
افراطى فارسى
در نفى وجود
پاره هاى
مختلف خلق
ترك در سراسر
كشور و يا
يگانگى آنها
و نفى حقوق
دمكراتيك دو
بخش اخير خلق
ترك مىباشدּ
سازمانهاى
سياسى سراسرى
نمىتوانند در
مورد حق
تعيين سرنوشت
گروههاى ملى
استاندارد
مضاعف بكار
برندּ اگر
گروهى ملى
محق به
دستيابى به
حقوق ملى و از
جمله حق
تعيين سرنوشت
است نمىتوان
اين حق را از
بخشهايى از
خلق ترك كه در
شمال شرق و
جنوب ايران
ساكن اند
مضايقه نمودּ
تحريف
هويت تاريخى
ملل
در
قطعنامه گفته
مىشود: در
میان
روشنفکران
ملی گرای "آذری"
و در خارج از
کشور، اکنون
روندی سرعت
گرفته است که
پیش از این
روشنفکران
کُرد و ترکمن
طی کردندּּּ
اين
قطعنامه در
حاليكه از سه
خلق عرب٬
تركمن و كرد و
بلوچ با نام
تاريخىاى كه
خود اين
خلقها آنرا
براى ناميدن
خود بكار
مىبرند (به
ترتيب عرب٬
تركمن٬ كرد٬
بلوچ)
استفاده
نموده است٬
براى ناميدن
خلق ترك٬ نام
تاريخىاى را
كه خود اين
خلق براى
ناميدن خويش
بكار مىبرد (ترك)
بكار نبرده و
بجاى آن از
نام تحميلىاى
كه دو دولت
پهلوى و
جمهورى
اسلامى بكار
مىبرند (آذرى)
استفاده
نموده استּسازمانهاى
موسوم به
سراسرى
مىبايست از
اعمال
استانداردهاى
دوگانه در
مورد ملل
ايرانى
اجتناب ورزندּ
اين سازمانها
نمىتوانند در
حاليكه يك
خلق را با نام
تاريخى اى كه
خود را به آن
نام مىنامد
خطاب مىكنند (مثلا
كرد) ٬ خلق
ديگرى را نه
به نام
تاريخى اى كه
خود را به آن
نام مىنامد ٬
بلكه با
نامىاى كه جريانات
قوميتگراى
فارسى افراطى
بكار مىبرند
بنامند (آذرى
به جاى ترك)ּ
يكى
از روشهاى
نسل كشى
فرهنگى و
امحاء
گروههاى ملى
توسط دولتهاى
راسيست٬
بىهويت كردن
و از بين بردن
حافظه تاريخى
ملل از طريق
عوض كردن
اسامى
جغرافيايى و
حتى نام خود
گروه ملى است.
اين سياست
يعنى ناميدن
خلقها و
گروههاى
زبانى و ملى
به نامى به
غير از
نامهاى
تاريخىاى كه
خود آنرا
بكار مىبرند٬
بويژه اگر
نامهاى جديد
داراى معانى
تحقير كننده
و يا راسيستى
بوده باشند٬
بر خلاف همه
مقاوله ها و
عهدنامه هاى
جهانى و از
جمله اعلاميه
جهانى حقوق
بشر و
اعلاميه
جهانى حقوق
زبانى استּدر
ايران نيز
اين سياست
راسيستى
دولتى از
جمله به شكل
آذرى ناميدن تركهاى
آذربايجان٬ به
منظور نفى
هويت تركى
اين خلق
تجلى
پيدا مىكندּ آذرى
ناميدن تركان
آذربايجان
آموزه و
گفتمان رسمى
دولت ايران و
جريانات
قوميتگراى
فارسى افراطى
است.
در
قطعنامه گفته
مىشود: ما از
ضرورت
موجودیت
احزاب سراسری
برای کل
ایران دفاع
کرده و بر این
واقعیت که
احزاب
دموکراتیک
سراسری
باورمند به
حل مسئله ملی
در ایران،
مؤثرترین
ابزار برای
تأمین تفاهم
عمومی در
گذار به
موقعیت
دموکراسی
مبتنی بر
برابری حقوق
ملی در کشور
اند، تاکید
داریم.
از
بررسى اين
قطعنامه
مستفاد مىشود
كه اولا در
ايران احزابى
سراسرى وجود
دارند و دوما
سازمان
فدائيان
اكثريت
سازمانى
سراسرى استּبراى
نشان دادن
درجه ابهام و
نارسائى و
مخدوش بودن
تلقى
نويسندگان
قطعنامه از
احزاب سراسرى
مفيد خواهد
بود كه نخست
معنى حزب
سراسرى در
كشورى چند
مليتى از دو
جنبه ساختارى-نحوه
تاسيس و
عملكرد سياسى
تبيين گردد و
سپس بررسى
شود كه آيا
طبق اين
تبيين٬ در
ايران احزاب
سراسرى بواقع
وجود دارند و
يا نه؟
سراسرى بودن
يك حزب را
مىتوان از دو
زاويه
ساختارى و
سازمانى ٬ و
عملكرد سياسى
مورد تدقيق
قرار داد:
احزاب