گزارشی از مراسم تشييع پيکر صفر قهرمانيان

صفرخان، قهرمانی برای تمام فصول

 

 

امروز برای تشييع جنازه صفر قهرمانی مردی که زندان را با مقاومت خويش شرمسار کرده بود، رفته بودم. جمع کثيری از زندانيان قبل و بعد از انقلاب (استبداد صغير و استبداد کبير) در اين مراسم حضور داشتند. در ميان اين چهره ها محمد علی عمويی و عباس امير انتظام بيش از همه جلب نظر می کردند. چرا که اينان هم همانند صفر قهرمانی ساليان درازی را در زندان سپری کرده اند. از ميان افراد سرشناس ديگر دکتر جبيب الله پيمان، مرضيه مرتاضی، لطف الله ميثمی، رضا عليجانی، هدی صابر، دکتر محمد ملکی، خسرو سيف، محمد محمدی اردهالی، دکتر صفاريان (مسوؤل دفتر کروبی)، دکتر فريبرز رييس دانا و بر خی اعضای نهضت آزادی ايران و ... را می توان نام برد که امروز حضور داشتند.

برخورد زندانيان سياسی قديمی که بعد از مدت ها همديگر را ميديدند بسيار جالب بود. يکی به ديگری می گفت يادت می آيد صفر خان به من می گفت وقتی تو هنوز به دنيا نيامده بودی من زندان بودم؟

برای ما که آن سال ها و آن مبارزات را نديديم شنيدن اين حرف ها بسيار جالب است.. مردی که در راه عقيده اش ساليان درازی به اندازه عمر آدمی را در زندان صرف کرده باشد، يک قدم هم از عقيده اش عقب ننشسته باشد، يک جور احساس خشوع و خضوع را در آدم بر می انگيزد.

امروز خيلی ها بودند که شايد از نظر فکری سنخيتی با آنها نداشته ام، اما حضور آنها انرژی بخش است. کسانی که در راه آرمانهای انسانی تلاش کرده اند، و جوانی خود را صرف اين آرمان ها کرده اند. وقتی به طرف محمد علی عمويی رفتيم سرش شلوغ بود، همه دور و ورش بودند، به شوخی گفتيم ما جوانها را نمی بينيد آقای عمويی! گفت چشمی که جوانها را نبيند، همان بهتر که هيچ چيز را نبيند! امروز روز شما جوانان است. و فردا نتعلق به شماست. با دستی گشاده ما را که نمی شناخت در آغوش گرفت.. بقيه هم همينطور بودند.. فضايی پر از انرژی مثبت ايجاد شده بود!

برخی زندانيان به همديگر خاطرات دوران زندان را يادآوری می کردند.. برخی که ائل همديگر را نمی شناختند با به خاطر آوردن يک گفتگوی کوتاه در راهروی اوين همديگر را به خاطر آورده و در آغوش می فشردند.. در اين ميان يکی از دوستان خانمی را ديد که شايد بيش از ۲۰ سال بود نديده بودش و در اين بيست سال هر ۲ چقدر مصيبت و زندان کشيده بودند.. اخراج از دانشگاه، رفتن تا پای اعدام.. زندان... هر دو را فرسوده کرده بود.. شايد اين دو آن زمانها به هم علاقه هم داشتند.. اما وقتی صحبت از مبارزه بود ديگر مسايل فرعی می شدند و الان بعد از بيش از ۲۰ سال....

ديدن کسانی که از نيازها، دلبستگی ها، عشق ها و آرزوها در راه آزادی و عدالت دل کنده بودند و در راه مردم ره سپرده بودند بسيار زيبا بود... نمی دانم ما جوانان امروز چقدر می توانيم از خود گذشتگی داشته باشيم؟ چقدر می توانيم خود را از دلبستگی ها جدا کينم؟..

چمعيت با شعار های صفر خان راهت ادامه دارد، زندانی سياسی آزاد بايد گردد، ماندلا ماندلا تسليت تسليت، صفر قهرمانی در قلب ما می مانی و .... به سمت بزرگراه شهيد همت حرکت کردند و در انتهای مسير سوار اتوبوس هايی شدند که به امام زاده طاهر می رفتند تا پيکر صفر خان را به خاک بسپارند....

امروز پيکر صفر خان به خاک سپرده شد، اما روح آزادگی و حريت و مقاومت در مقابل ستم در ميان ملت ما باقی است.. صفر خان رفت اما ميراثی گرانبها از خود برجای گذاشت.. صفر خان مردی برای تمام فصول بود!

او در زندان ماند و مقاومت کرد تا سمبلی باشد برای جوانانی که بعد از او دل به آرمانهای والای انسانی سپرده بودند.. او در زندان ماند تا نظام ظلم و ستم را با مقاومت خود شرمسار کند.. و به هر که می آيد راه مقاومت را بياموزد.. راهش پر رهرو و يادش گرامی باد.