سـكوت چـرا؟
حميد
داديزاده
وقايع
چنان سريع ميگذرند
و رويدادها
پشت سرهم
شتابناک چنان
در حرکتند که
انسانها در
ميمانند که
در اين رهگذر
تند حوادث
چگونه واکنش
نشان دهند.
امروزها خبر
مرگ صفرخان
يکي از اين رخدادهها
بود که بخش
وسيعي از
رسانههاي
تصويري و
شنيداري خارج
از کشور از طرح
آن خودداري
کردند و عليرغم
اينکه برخي از
اين رسانهها
آذربايجان را
قلب ايران و
کردستان را
مهد تمدن
ايراني مينامند
از ذکر صريح و
روشن
رويدادهاي
اين مناطق به
حاشيه رانده
شده هنوز هم
امتناع ميکنند.
گردانندگان
تلويزيونهاي
باورمند به
بازگشت نظام
موروثي حتي از
ذکر خبر
درگذشت
صفرخان خود
داري کردند و
تنها آقاي ب.
صوراسرافيل
لطف خود را
شامل اين
فرزند قهرمان
ايران نمودند
و با اطلاق
واژه هايي چون
اجنبي پرست،
وطن فروش و آدم
کش صفرخان را
به باد
دشنامهاي
سخيف گرفتند.
آقاي
صوراسرافيل
که بيش از دو
دهه است که از
مرزهاي ايران
در خارج است به
کسي اتهام
اجنبي پرست و
مزدرو ميزند
که ۳۲ سال در
سراسر ايران
زنداني بود و
حتي در خارج از
وطن خويش
زندگي نکرد و
هنگام مرگ
آثار ضربات
آدم کشان دو
رژيم بر بدن او
هويدا بود.
ايران پرستي
دروغين آنها
به انها اين
اجازه را نداد
که از حقوق
ابتدايي يک
ايراني، که
دهه ها زنداني
رژيم گذشته
بود، حتي به
طور سطحي پس از
وفاتش، سخني
به ميان آورد.
اما من خيلي
ساده براي نسل
جديد که از
طريق رسانههاي
الکترونيکي
به اين نوشتهها
دسترسي دارند
و داراي وجدان
بيدار و روحي
پاک و بيغرض
هستند عظمت
کار صفرخان يا
صفر
قهرمانيان را
با مثال زندگي
خودم توضيح ميدهم:
حوالي
آذرماه ۱۳۲۷
صفرخان روانه
زندانهاي
آريامهر ميشود
و من چشم به
جهان ميگشايم
و ۲۵ آبانماه
۱۳۵۷ که
صفرخان از
زندان اوين
تهران آزاد و
به تبريز ميآيد،
من تحصيلات
دانشگاهيام
را تمام کرده،
سربازي رفته و
شش سال هم
معلمي کرده
بودم. سفر
زندگي صفرخان
را من اين گونه
و با اين تمثيل
بيان ميکنم و
چه خوب از خود
صفرخان
بشنويم: ?من
بير انسان
عمري
زندانلار
گوشه لرينده
تالميشام? من
به اندازه طول
عمر يک انسان
در گوشه زندانها
ماندهام.
اما
صفرخان براي
من در جهان
امروز و با
ويژگيهاي
جديد، چه
مفهومي دارد:
در
بررسي
نمادهاي
برجسته فرهنگ
و نشانههاي
هويت مليتهاي
محروم در
جوامع چند
فرهنگي چون
ايران،
صفرخان به
عنوان نماد و
سمبل بارز يک
مليت به حاشيه
رانده شده
است، مليتي که
سياستهاي
فرهنگزدايي acculturation و
استحالهگري
در فرهنگ حاکم
تلاش دارد از
مطرح شدن اين
نشانهها و
نمونهها
بپرهيزد.
صرف
نظر از اين که
حرکات فرقه
دموکرات
آذربايجان،
در آن مقطع
حساس و پيچيده
تاريخي، که
استالينيسم
بر انديشهها
حاکم بود، چه
مسيري را ميخواست
طي کند، چهرههاي
ماندگار و
يادگارهاي
زنده آن دوران
در شهرهاي
آذربايجان،
از زندهدلي،
شادماني،
پرمهري، جو
صلح آميز و
آشتيجويانه
در عرصه رواني
و از فعاليتهاي
ماندگار در
عرصه اقتصادي
و بويژه تعليم
و تربيت به
زبان اصيل
مردم
آذربايجان،
در آن مقطع يک
ساله سخن ميگويند.
صفر خان نمادي
است اصيل از
فرهنگ و هويت
مردم
آذربايجان،
نمادي که از
سدهها و دههها
قبل در معرفي
موجوديت
فرهنگي و
شخصيت تاريخي
مردم
آذربايجان
توسط ديگر
نشانههاي
برجسته اين
سرزمين
همانند
اسطورههايي
خودنمايي مي
کنند، همانند
بابک خرمدين،
ستارخان،
باقرخان، شيخ
محمد
خياباني،
بهرنگي و
ديگران که
فهرست همچنان
ادامه دارد.
بنابراين
صفرخان نمادي
است از مقاومت
يک ملت ديرسال
که فرهنگ و هنر
و پروسه توسعه
و شکوفايياش
دچار ?يخبندانهاي
تاريخي? يعني
وقفههاي
ديکتاتوري
شده است. مقام
موقعيت
صفرخان را بيش
از همه مردم
آذربايجان با
گوشت و پوست
خويش لمس ميکنند.
صفرخان يک متن
است. متني که
فرزندان
آذربايجان
هرروز او را
خوانده و از نو
معني خواهند
کرد. متني
ماندگار در دل
تاريخ و اعماق
آرزوهاي مردم.
او همچنان
پرچمي است که
مدام در
اهتزاز است.
هرچند که ميل
به کتابخواني
نداشت و چهرهاش
رنگ روشنفکري
نگرفت و ۳۲ سال
زندان و جو
مختنق دوره
جوانياش او
را از علم و
دانش محروم
کرد، اما وجود
او، حضور او و
زبان شيرين
آذري او متني
است روان، از
هر متن ادبي
خواناتر و از
هر نغمهاي
زيباتر، که
نام او را
چوپانان در
سينهکوههاي
آذربايجان و
دهقانان در
قعر درهها و
دامن تپهها
سر خواهند داد
و عاشقان
آذربايجان در
سازهاي خويش
از سوز مرگ
فرزند زبان
بسته خويش
خواهند نواخت.
صفرخان
هرچند به کل
مردم ايران و
نيز به مليتهاي
رنج کشيده
جهان تعلق
دارد، اما فقر
فرهنگي جامعه
ما و طوقهاي
تيز شونيسم
مضاعف حاکم
هرگز امکان
رشد و پيشرفت
به اين انسان
آزاده را نداد
و او را در دو
دهه اندي اخير
در کنج خانه
نگه داشت.
صفرخان
در خصلتنگاري
فرهنگ ايران
يک فرد نيست،
بلکه يک پديده
است. او نماد
اعتراض به
جرثومه و
تنديس
ديکتاتوري
است که
موجوديت
زباني،
فرهنگي و
اصالت خلقي را
به رسميت نميشناسد.
صفرخان را
بايد در قلب و
دل ميليونها
دهقان،
روستايي و
محرومان کورهپز
خانهها و خوشنشيناني
جست که همچنان
از حقوق طبيعي
و از ابتداييترين
مزاياي
شهروندي مدرن
محرومند. در
شهرها و
روستاهاي
خويش دسترسي
به ابتداييترين
خدمات
فرهنگي، ادبي
و هنري به زبان
خويش را
ندارند،
سياستي که سبب
عقبماندگي و
توسعه
نيافتگي
اقتصادي و از
سويي خجلتزدگي
و روانپريشي
مليت بزرگي
است. آنان با
زبان حال
خويش، اين
پرسش را دارند
که چرا در
جامعهاي که
از هر دو نفر
يک نفر آذري
است، امکانات
قانوني براي
رشد مدنيت و
حقوق شهروندي
آنان به رسميت
شناخته نشده
است؟ مقاومتهاي
صفرخانها،
تلاشهاي
بهرنگيها،
ايستادگيهاي
ستارخانها و
ديگران گام به
گام شکوفههاي
شکوفندگي
فرهنگي اين
خلق و ساير
مليتهاي
دربند را
بارور ميکند
و نسل نو در
حال زايش و
رويش است که
رويکردي
دگرگونه با
مسايل فرهنگي
و هويتي دارد.
روي کردي که از
فردايي صلح
آميز، آشتيجويانه
و وحدت طلب
دارد. رشد و
گسترش نشريات
به زبانهاي
غيررسمي،
طرح مداوم
ضرورت طراحي
اورتوگراف و
الفبايي جديد
براي اين زبان
توسط
کارشناسان و
زبانشناسان
و تلاشهاي
متخصصين زبان
و ادب آذري در
بازخواني
فرهنگ اين
مليت اصيل
نشان از اين
سخن نيک دارد.
بهرحال
صفرخان اين
نماد حضور
مداوم زبان
شيرين آذري و
فرهنگ قديم آن
و اين سمبل
مقاومت در
برابر
استبداد در
قلب و در
آرزوهاي
ميليونها
انسان محروم
از فرهنگ و
زبان خويش
زنده است.
طغيان
صفرخان عليه
ظلم اربابها
و فئودالها و
ژاندارمها
هرچند سفر
زندگي او را به
زندانها
کشاند، اما
صفرخان آن قدر
زنده ماند تا
قدرشناسي
فرزندان
سرزمين خويش
را نظارهگر
باشد. او آن
قدر زنده ماند
تا چهرههاي
مصمم و پيگير
جوانان
آزاديخواه
آذربايجان را
ببيند که با
گامهاي
مطمئن در پي
اثبات هويت
انساني و
اصالت خويشند.
اما هرچند
آرزوهاي
صفرخان در
برچيده شدن
بساط فئودالها
و ستم اربابان
به تحقق
پيوست، اما به
سبب انتقال
قدرت از
استبداد
سلطنتي به
استبداد ديني
ستم مضاعف
عليه مردم
همچنان ادامه
يافت و در
مواردي عمل
کرد جباران
دينمدار روي
ژاندارمهاي
سابق را نيز
سفيد کرد.