گفتگو با صفرخان/ آن روز كه از زندان آزاد شد

 

آبان ماه 1357 زير فشار جنبش انقلابي مردم ايران، در زندان هاي ايران باز شد و گروه گروه زندانيان سياسي آزاد شده و به آغوش خانواده خويش بازگشتند.

باور مردم به اصلاح پذيري نظام شاهنشاهي چنان در هم فرو ريخته بود که حتي زندانيان سياسي آزاد شده نيز رهائي خود را يک عقب نشيني تاکتيکي رژيم شاهنشاهي ارزيابي کرده و به ادامه آن باور نداشتند. اين همان نکته ايست که در مصاحبه صفرخان مي خوانيد.

23 آبانماه 57 صفر قهرماني و جمعي از زندانيان سياسي زندان قصر آزاد شدند و در روزهاي بعد زندانيان ديگري که در تهران و يا شهرستانها محبوس بودند. همه آنها به صف انقلابي پيوستند که ديگر نه در خانه و مطبوعات، نه در حاکميت و پيرامون آن، نه در محافل سربسته سياسي و يا جنبش هاي زير فشار دانشجوئي بلکه در خيابانها به سيلي بنيانکن تبديل شده و استبداد را با خود مي شست و مي برد!

صفرقهرماني، با شهرت قديمي ترين زنداني سياسي جهان وقتي از زندان به خانه باز مي گشت نه شهر را مي شناخت و نه خيابان ها را. در غيب 30 ساله او چهره شهر تهران دگرگون شده بود. همسرش در غياب او چهره در نقاب خاک کشيده بود و فرزند يگانه دخترش تازه پاورچين پاورچين راه مي رفت. نه روي صندلي مي توانست بنشيند و نه در ميانه اتاقي که دخترش در اختيار او گذاشته بود. سالها روي زمين و پشت به ديوار زندان نشسته بود. هنوز عضلات بدنش ورزيده بود. به روستائي چابکي مي ماند که تازه از کار شخم زمين و يا درو گندم و کوبيدن آن با ورزو (گاو نر) به خانه بازگشته باشد. در زندان ورزش مي کرد. چيزي شبيه ورزش باستاني اما نه با ميل، بلکه با دمبل! وصف اين ورزش آلوده به سماجت صفرخان را به قلم مترجم و متفکر بزرگ معاصر ايران محمود اعتمادزاده ( به آذين) در کتاب " ميهمان اين آقايان" خوانده بودم.

آيت الله طالقاني هنوز آزاد نشده بود. زنده ياد حاج علي بابائي، طاهر احمدزاده و حاج مدير شانه چي خانه اش را در خيابان تنکابن آب و جارو کرده و منتظرش بودند و اعظم طالقاني ميهماندار زناني بود که در اتاق هاي خانه دو طبقه آيت الله طالقاني جمع مي شدند. سيني چاي را محمدرضا از طبقه اول تا طبقه دوم که اتاق پذيرائي اش را براي آيت الله طالقاني در نظر گرفته بودند مير رساند. ابتدا سري به آنجا زده بودم و حالا به ديدار صفر خان آمده بودم. سراغ آيت الله آزادي خواه و سنت شکن را از صفرخان گرفتم. گفت " آقاي طالقاني در بهداري زندان است، قرار بود با ما آزاد شود"

صفرخان خسته ومبهوت بود. جوان رفته بود و پير بازگشته بود. اغلب آنها که به ديدارش شتافته بودند به زبان آذربايجاني حرف مي زدند. زباني که من در اتاق شلوغ و فرو رفته در دود سيگار با آن بيگانه بودم.
کوتاه پرسيدم و صفرخان کوتاه پاسخ داد. مجالي براي گفتوي طولاني نبود. گروه هاي بعد آزاد مي شدند. من عازم اوين بودم و او چشم انتظار آنها که هنوز در زندان بودند.

مي دانستم وقتي در زندان قصر گفته بودند آزاد شده اي، گفته بود "من اول نمي روم، وقتي همه رفتند، من مي روم" زنداني ها دوره اش کردند، برايش دالان بستند و گفتند " خان! همه را مرخص مي کنند. برو، ما هم پشت سرت مي آئيم!"

من پرسيدم و او جواب داد. اين مصاحبه را از روي کيهان 57 بازنويسي کرده و برايتان مي فرستم تا به ياد همه قهرماني ها و همه قهرمانان منتشر کنيد. به ياد همه آنها که در سال 57 از زندان بيرون آمدند و اکنون در گلستان خاوران خوابيده اند و آنها که در بهشت زهرا يا امام زاده طاهر به زير خاک رفته اند اما آرمان هايشان در فرزندان و نوه هاي صفرخان زنده است.

صفرخان امروز درمصاحبه اي با خبرنگار كيهان در خانه دخترش گفت

بعد از 30 سال، من اين آزادي غير مترقبه را مديون مردم هستم . اگر مردم نبودند تا آخر عمر بايد در زنذان مي ماندم. اين آزادي به كوشش مردم بدست آمد و من آن را گرامي مي دارم چرا كه براي بدست آوردن آن چه خونها كه ريخته نشد و چه سينه ها كه به گلوله سپرده نشد.


- پرونده شما چي بود و چرا به حبس ابد محکوم شديد؟

من 30 سال پيش، پس از پنج سال فعاليت و مبارزه در ميان دمكراتهاي آذربايجان كه شكستها و پيروزي هائي داشت ( سال 27) دستگير شدم و به زندان افتادم. مبارزه من عليه حكومت فئودالها بود ولي با آنكه اين را مي دانستند به حبس ابد محكومم كردند.

- هيچ وقت تقاضاي عفو نکرديد؟

- سال 55 يكباره مرا با 60 نفر براي نوشتن تقاضاي عفو به زندان اوين بردند. من قبول نکردم و بخاطر همين مدتها در بد ترين شرايط در زندان اوين ماندم.

به من گفتند : آنقدر اينجا ميمآني تا بپوسي. من خنديدم و گفتم: من پوسيدني نيستم، مردم پشت ديوار زندانند. (1)
اعتراض هاي من به زندانبانها باعث شد به سلول سبز در زندان اوين تبعيد شوم. اين زنداني است كه در آن هرگز نمي توان شب و روز را تشخيص داد، هوايش را با پمپ عوض مي كنند. مدتها در اين زندان بودم. البته، اين ماجرا مال سال 55 است. از گذشته هاي تلخ و پرمشقت نمي خواهم چيزي بگويم، در باره زندان برازجان كه 25 سال زنذگي مرا بلعيد نمي خواهم هنوزحرفي بزنم.

- شما 30 سال شهر و زندگي مردم را نديده بوديد. وقتي از زندان آزاد شديد احساس غربت نمي کرديد؟
- راست مي گوئيد. فکرش را بکنيد؛ سالها گوشته زندان برازجان بدون ملاقات بودم. اگر شهر را نمي شناسم، اگر هيچ خياباني را بلد نيستم و اگر هر لحظه تمام وجودم هواي كساني را دارد كه هنوز در زندانهانند تعجب نكنيد. همه زنذگي من پشت سر من است. زندگي من در زندان است. بچه ها هنوز در زندانند.

- مي گويند شما در زندان ها نقش صاحبخانه را داشتيد؟ تجربه زندان و چگونگي زندگي در زندان را به جوان هائي که تازه به زندان مي افتادند ياد مي داديد.

- من نوجوانهائي را ديدم كه هنوز موي صورتشان در نيآمده بود و آنها را به جرم خواندن يك كتاب به زندان آورده بودند. از کجا شروع کنم و چه بگويم ؟

- مي توانيد چند خاطره براي خوانندگان کيهان تعريف کنيد؟ از احساس آزادي خودتان بگوئيد.

- همه وجود من خاطره است. من كساني را ترك كرده ام كه 25 سال با آنها بسر برده ام. من از آزادي خودم چه مي توانم بگويم؟‌

براي من درك كلام زيباي آزادي هنوز امكان پذير نيست. در روزنامه ها مي نويسند سانسور نيست. شما را به خون همه شهداي راه آزادي قسم ميدهم كه اين پيام مرا خطاب به مردم ايران بنويسيد:

ما با اراده مردم از زندان بيرون آمديم. عفوي نه براي من و نه فكر مي كنم براي همه آنها كه آزاد شده اند در کار نبوده است. ملت ما را آزاد كرد. ملت بقيه زندانيان سياسي را هم آزاد خواهد كرد. ما به اين نيرو ايمان داشتيم و همچنان داريم. حتي در هولناك ترين لحظات كه دوستانمان را براي شكنجه مي بردند و ما فقط فرياد و نعره آنها را مي شنيديم اميد به مردم را هرگز از دست نداديم.

سينه من دفتريست كه با مركب خون همه خاطرات 30 سال گذشته را در آن نوشته اند. از من شما مي پرسيد چه آرزويي دارم؟

من مي گويم كه خواست من آزادي تمام احزاب است و آزادي تمام زندانيان سياسي. دولتي ها و امنيتي ها مي گويند چريك ها بايد در زندان بمانند. من امروز با مراجعه به همان دفتري كه در سينه دارم مي گويم كسي بنام چريك كه اتهام قتلي داشته باشد زنده نيست كه در زندان باشد.

-سياست دولت جديد براي آزادي زنداني ها را تائيد مي کنيد؟

-من بسيار بدبينم و تقصير هم ندارم. من معتقدم حكومت ايران از اتحاد مردم بيش از هر چيز بيم دارد. ذستگيري به آذين كه خبر آن را در آخرين لحظات زندان 30 ساله ام شنيدم دليل من است!

كيهان سوم آبان 1357 صفحه دوم

1- اين همان سال و همان تهديدي است که رهبران کنوني جمعيت موتلفه اسلامي- از جمله عسگراولادي، پرورش، بادامچيان و...- به آن تمکين کردند و پس از درخواست عفو از شاه، در مراسم سپاس آريامهر، در تلويزيون شاهنشاهي ظاهر شدند.