به بهانه پيام آقای رضا پهلوی بمناسبت سالگرد انقلاب مشروطيت
آقای
رضا پهلوی از
كدام ايران و
ايرانی سخن
ميگويد؟
ميگويند
در جهنم
مارهائی هست
كه برای نجات
از آنها به
افعی پناه
ميبرند. بنظر
ميرسد تحقق
اين ضرب
المثل آرزوی
بازماندگان
حكومت ساقط
شده پهلوی
است كه
اميدوارند
مردم از شدت
جنايات
وحشيانه و
غير انسانی
آخوندها و
شرايط غير
قابل باور
سقوط اقتصادی
و سطح
زندگيشان،
بياد نياورند
كه سلسله
پهلوی با
آنها و با
همان انقلاب
مشروطه شان
چه كرده
بودند كه كار
به حكومت اين
روحانيون دين
فروش دنيا
طلب و طماع
كشيد!
ايران
پرورش
ميگويند
در جهنم
مارهائي هست
كه براي نجات
از آنها به
افعي پناه
ميبرند. بنظر
ميرسد تحقق
اين ضرب
المثل آرزوي
بازماندگان
حكومت ساقط
شده پهلوي
است كه
اميدوارند
مردم از شدت
جنايات
وحشيانه و
غير انساني
آخوندها و
شرايط غير
قابل باور
سقوط اقتصادي
و سطح
زندگيشان،
بياد نياورند
كه سلسله
پهلوي با
آنها و با
همان انقلاب
مشروطه شان
چه كرده
بودند كه كار
به حكومت اين
روحانيون دين
فروش دنيا
طلب و طماع
كشيد!
اينكه
بازمانده
سلسله پهلوي
بدون هيچ نوع
تصفيه حساب
با گذشته
خاندانش كه
جزو
نابودكنندگان
ثمرات همان
انقلاب
مشروطيت
بودند، و بي
آنكه جنايات
و ديكتاتوري
پليسي
وحشيانه پدر
و پدربزرگش و
وابستگي آنها
به قدرتهاي
انگليس و
آمريكا را به
نقد كشيده و
محكوم كند،
به خود جرات
ميدهد
بمناسبت
سالروز
انقلاب
مشروطه پيام
فرستاده و
خود را رهبر
جنبش ضد
استبدادي
مردم ما نيز
بداند، بي
ترديد طنز
تلخ تاريخ
است.
آقاي
پهلوي معترف
است كه از
اهداف پايه
اي انقلاب
مشروطيت كسب
عدالت بوده
است و
ميافزايد كه: «...امروز
هم نسل جوان و
آزاد انديش
ايراني در
همان راهي
گام برميدارد
كه به كوتاه
كردن دست
ارتجاع از
سياست كشور
انجاميد.»
يعني شاهزاده
دوران پدر و
پدر بزرگشان
را دوراني
ميداند كه
دست ارتجاع
از سياست
كشور كوتاه
بوده و طبعا
از نظر ايشان
ميشود
استدلال كرد
كه آن دوران،
دوران آزادي
و حكومت عدل و
پيشرفت بوده
است و مردم
ايران
همانطور كه
سلطنت طلبان
ميگويند
لياقت درك
اينهمه را
نداشته اند.
پس به روشني
ميتوان
دريافت كه در
صورت بقدرت
رسيدن، آقاي
رضا پهلوي
براي مردم
ايران چه به
ارمغان خواهد
آورد.
اين
شاهزاده كه
سالهاي سال
با پولهاي
ربوده شده از
مردم ايران
به خوشگذراني
و بازي ورق و
سير و سياحت
مشغول بوده و
حتي با آن
درياي
امكانات همت
تحصيل درست و
حسابي هم
نداشته و به
گواهي بستگان
خود او، همان
ليسانس بي
ارزش مكاتبه
اي را هم به
كمك
اطرافيانش كه
به جاي او
امتحان كذائي
را مينوشته
اند گرفته
است*، حال چند
سالي است كه
با تعويض
مستاجران كاخ
سفيد و به
قدرت رسيدن
خشن ترين
جناح محافظه
كاران، به
اين امامزاده
دخيل بسته و
اميدوار است
از اين آب گل
آلود ماهي
گرفته و به
وصال سلطنتي
كه در حسرتش
مانده برسد.
من
با خواندن
مطالب ايشان
هميشه اين
سوال به ذهنم
ميرسد كه از
آقاي پهلوي
بپرسم كه
ايشان سنگ
كدام ايران
را به سينه
ميزند؟ اخر
او كه از
ايران با آن
وسعتش جز كاخ
هاي شاهيش را
نميشناسد.
آخر شاهزاده
كه هيچوقت
ايران را
نديده، يا در
كاخهاي
سلطنتي
بوده
و يا در ديار
فرنگ. شك نيست
كه ايران ما و
ايران او يكي
نيست. ايران
ما ايراني
است كه
كردستانش در
دوران شاه
نيز چون شيخ
جز محروميت و
سركوب سهمي
نداشته و در
فقر و
محروميت در
زير مهميز
چكمه و نعلين
له شده است و
در اكثر
روستاهايش
مردم از
اوليه ترين
امكانات
زندگي چون آب
و برق و
دستشوئي و
توالت و راه و ...
محروم بوده و
هستند.
ايران
ما ايراني
است كه
درخوزستانش
مردم برروي
دريائي از
ثروت يعني
طلاي سياه،
در فقر و
بدبختي
ميسوزند.
البته اگر
ايشان به
آبادان سري
هم زده
باشند، بلاشك
از محله « بريم »
آن كه براي
استعمار گران
انگليسي به
سبك اروپائي
ساخته شده
بازديد كرده
اند و نه از
فقر جگر سوز
مردمانش.
يا
ايران ما
سيستان و
بلوچستاني
است كه از
بركت
سياستهاي «
مدبرانه » پدر
شاهزاده آب
هيرمند را از
دست داد و به
صحرائي لم
يزرع تبديل
شد. همان
منطقه اي كه
وصف كوچه
باغهايش را
در شاهنامه
ميخوانيم ولي
در دوران پدر
ايشان اكثر
مردمش، اگر
روزي
ميتوانستند
وعده غذاي
مفصلي
بخورند،
غذايشان نان
و كشك بود،
امروز كه
ديگر بدبختي
اين خلق
محروم را
مرزي نيست.
آري
ايران ما
ايراني است
كه روستاهاي
بيشمارش با «
انقلاب سفيد »
بي مايه و
پشتوانه محمد
رضا شاه به
خاك سياه
نشستند و
روستائيانش
روانه حلبي
آباد هاي
اطراف تهران
و شهرهاي
بزرگ شدند.
آخر ايشان كه
هيچ يك از اين
ها را
نميشناسد. پس
از كدام
ايران
ميگويد؟
آخر
چگونه ميشود
همه گذشته ها
را نديده
گرفت؟ و
شاهزاده اي
را كه نه
كشورش را
ميشناسد و نه
مردم كشورش
را، با
پوزخندي نثار
آنهمه رنج و
خون، رهبر
مبارزه براي
آزادي خواند؟!
ايشان
در سخنراني
ها از
استقلال و
راي مردم سخن
ميراند و چون
به خلوت
ميرود با
آمريكا و
اسرائيل عقد
اخوت ديرين
خاندان پهلوي
را تجديد
ميكند! اساسا
ايشان در
تمام زندگي
در ناز و
نعمتش با
صاحبان اصلي
اين مرز و بوم
تماسي نداشته
است. لابد
منظور از
ايراني ها
همان
اطرافيان خود
او و خانواده
پهلويست كه
از بركت غارت
سرمايه هاي
مردم ايران 25
سال است در
اروپا و
آمريكا به
خوش گذراني و
زندگي هاي پر
تجمل مشغولند.
و جالب
اينجاست كه
ميبينيم كه
اكثريت
همانها هم
بدلايلي كه
در كتابها و
موضعگيريهايشان
آمده،
شاهزاده را
بدليل خوش
گذراني و عيش
و نوش و
سفرهاي
تفريحي و
بازي ورق تا
صبح و
خوابيدن تا
بعد از ظهر و
بي عملي مطلق
و...شايسته
نيافته و حتي
شاه اللهي ها
ميخواستند
برادر ايشان
را صاحب تاج
ناداشته
اعلام كنند.
اما
رندانه ترين
بخش اين پيام
همانا حمايت
ايشان از
روزنامه
نگاران و اشك
تمساحي است
كه براي آنان
ميريزد!
ترديدي نيست
كه هر حمايت
صادقانه اي
از نويسندگان
و روزنامه
نگاران ايران
در برابر
توحش اين
حكومت قرون
وسطائي
ارزشمند است.
اما به شرط
آنكه حامي
مزيور خود
ميراث كش
ميراثي خون
آلوده نسبت
به همين
جماعت مظلوم
نباشد. ايشان
خيال ميكنند
كه همگان از
ياد برده اند
كه در زمان
سلطنت پهلوي
ها تعداد
روزنامه ها
به تعداد
انگشتان دست
هم بزور
ميرسيد و حال
آنكه هم الان
با وجود
سركوب
وحشيانه و
بيرحمانه
مطبوعات بدست
آخوندها باز
هم دهها
برابر بيش از
آن زمان
روزنامه و
مجله منتشر
ميشود كه
البته اين
نيز محصول
شرايط ويژه
جامعه است نه
تمايل
مرتجعين حاكم.
پدر ايشان
حتي نشريات
ادبي را هم
تحمل نميكرد
چه رسد به
نشريات سياسي.
و در كارنامه
پهلوي ها خون
روزنامه
نگاراني چون
ميرزاده عشقي
و كريمپور
شيرازي كه
زنده زنده
بدستور اشرف
پهلوي، عمه و
حامي
شاهزاده، و
در حضور خود
وي و عليرضا
عموي شاهزاده
به آتش كشيده
شد و سوخت نيز
وجود دارد.
سخنان
مدافعين
شاهزاده و يا
بازي خوردگان
وي را همگان
ميشناسيم، كه
بله اين
شاهزاده «جوان
جوانبخت» در
آن ديكتاتوري
ها نقشي
نداشته است.
كه او بيشتر
عمرش را در
خارج گذرانده
و «دموكرات »
است و... اما من
معتقدم كه تا
زماني كه هر
فرد يا جريان
سياسي به نقد
گذشته خويش
نپرداخته،
ادامه دهنده
آن خط و خطوط
خواهد بود.
بخصوص كسي كه
مشروعيت خويش
را از
مشروعيت
ناداشته همان
گذشتگان
سلسله خود
ميخواهد
بگيرد. پس
ناگزير بايد
گفت كه با عدم
مرزبندي
شاهزاده با
عملكرد دوران
حكومت پهلوي،
ارثيه او را
تنها خروارها
دلار دريافتي
تشكيل نميدهد
و او بار
تمامي عملكرد
پدرانش را هم
بر دوش خود
دارد و لذا
اينگونه ژست
هاي
آزاديخواهانه
وي خريداري
ندارد. حتي
دولتهاي
استعماري هم
ايشان را چون
مترسكي بكار
ميگيرند و نه
تحت عنوان
جدي
آلترناتيو.
آنچه
در اين ميان
بروشني به
چشم ميزند
حساب كلاني
است كه آقاي
پهلوي برروي
كم حافظه گي
تاريخي ملت
ها باز كرده
است. ايشان در
اين تصورند
كه همه
فراموش كرده
اند كه مواد
مخدر در
مناطقي چون
سيستان و
بلوچستان و
يا آذربايجان
و خراسان، با
كاميونهائي
كه ژاندارمري
آنها را
اسكورت ميكرد
عبور داده
ميشد زيرا آن
ها به همان
عمه اشرف
ايشان تعلق
داشت! وهيچ
قاضي هم جرات
و توان توقيف
و ضبط آن
كاروانها را
نداشت.
لابد
اينها هم از
الزامات همان
« تمدن بزرگ »
پدرآقاي رضا
پهلوي بود كه
به گفته
ايشان دروازه
اش را زود
بروي مردم
ايران كه
لايق آن
نبودند گشوده
بود!
آقاي
رضا پهلوي
آنچنان سخن
ميگويد كه
جوانتر ها در
توهم آن
گرفتار شوند
كه مردم در
دوران پهلوي
ها از بركت
سلطنت (و نه
پولهاي كلان
ناشي از
افزايش بهاي
نفت در آن
دوران كه فقط
ريزه هاي آن
خوان گسترده
به مردم
ايران ميرسيد)،
در نعمات
غوطه ور بوده
اند. كه هيچ
درد آينده اي
نبوده، كه
آزادي چون
آفتاب تابان
ايران در
خانه ها لنگر
انداخته
بوده، كه در
سراسر كشور
ترك و فارس،
بلوچ و كرد و
عرب خوزستاني
يكسان از
مواهب مملكت
بهره ميبرده
اند. كه كسي
بغضي فرو
خورده اي در
گلو نداشته
است. هر
منتقدي
آزادانه
انتقادش را
ميكرده و
ترسي از دار و
درفش نداشته
است، (كه در
اين ارتباط
جامعه فعلي
ايران بسا
آزادتر از
دوران پهلوي
هاست و مردم
در كوچه و
بازار يا در
همان روزنامه
ها به تمام
حكام و سيستم
حكومتي
آخوندها
انتقاد
ميكنند)، و
ثروت مملكت
بدون چپاول
آن بدست
حكومتگران،
در جهت منافع
ملي مردم
استفاده
ميشده است. پس
ناچار بايد
سوال كرد كه
چه كساني
طومار خاندان
شما را در هم
فرو پيچيدند
و چرا؟ خوشي
زير دل مردم
را زده بود؟
يا لابد «از
آنسوي مرزها»
ميآمدند!
همان بهانه
هميشگي
خودكامگان.
ايشان به عمد
فراموش
ميكنند كه
آخر پدرايشان
هم خود
اعتراف كرد
كه صداي
انقلاب مردم
را شنيده
بوده است. هر
چند مثل همه
ديكتاتورها و
بر اثر سير
قانونمند
تاريخ بسيار
دير.
اما
واقعيت هاي
جامعه ديگر
بود و نتيجه
اش همان شد كه
در بهمن 57 مردم
ايران براي
يكبار ديگر
چون دريائي
خروشان به
حركت در آمده
و اين بار كل
بساط سلطنت
را كه نه با
زمانه سازگار
بود (زيرا كه
سلطنت،
سيستمي غير
انتخابي و
عقب افتاده
براي اين
دوران بود و
هست) و نه
سيستمي مردمي
و در جهت
منافع مردم
بود، براي
هميشه
برچيدند.
ولي
درد و بدبختي
از آنجا رسيد
كه محمد رضا
شاه زهرش را
به مردم
ايران در طول
همان سالهاي
حكومت غصبي
اش ريخته بود.
ميگويم حكومت
غصبي زيرا پس
از كودتاي 28
مرداد سيا و
بازگشت به
حكومت به كمك
بيگانگان،
هيچ نوع
مشروعيتي
براي حكومت
او وجود
نداشت. و وي با
بستن دهانها
و شكستن
قلمها و
ايجاد رعب و
وحشت بوسيله
ساواك و
ايجاد احزاب
فرمايشي و
نهايتا حزب
رستاخيزش،
امكان نضج
گيري و بقاي
هيچ نهاد
دموكراتيكي
را در جامعه
باقي نگذاشته
بود و نتيجه
هماني شد كه
ميبينيم.
اگر
واقعيت را
بخواهيد «وليعهد»
راستين سيستم
سلطنت پهلوي
همان خميني
بود كه
جانشينش شد.
در
بحث با سلطنت
طلبان هر وقت
به دزديها و
زورگوئي ها و
خفقان زمان
پهلوي ها
اشاره ميكنيم
پاسخ ميدهند
مگر آخوندها
دزد نيستند
يا مگر اينها
كم زور
ميگويند؟
اينها كه
بيشتر از شاه
دزدند يا
بيشتر از شاه
زندان كرده و
آدم كشته اند!!
گوئي كه بر
جبين ما
نوشته شده كه
بايد هميشه
غارت شويم،
بايد هميشه
زندان و
شكنجه و
اعدام و عدم
امنيت جزئي
از زندگيمان
باشد كه پاسخ
ميدهند كه
آخوندها كه
بيش از ما شما
را ميچاپند،
آنها كه بيش
از ما زندگي
شما را با خون
و شكنجه
آغشته اند،
پس به ما
رضايت دهيد!
حال
آنكه ملتي كه
در كمتر از 80
سال سه بار
براي دستيابي
به آزادي جهش
و انقلاب
كرده است،
لايق حكومتي
مردمي در
مفهوم واقعي
آنست.چنين
تلاشي را در
تاريخ كدام
ملتي سراغ
داريم؟
بررسي
مواضع
شاهزاده و
بخصوص
شعارهائي از
قبيل گذشته
ها گذشته و
گريز از نقد
دوران حكومت
پهلوي ها،
جاي هيچ
ترديدي را
باقي
نميگذارد كه
آقاي رضا
پهلوي نيز
هواي براه
اندازي همان
بساط چپاول و
سركوب سابق
را دارد تا
انتقام « شورش »
مردم از نظر
خود و در واقع
انقلاب عظيم
مردم در سال 57
را بسا كينه
توزانه تر از
انتقامي كه
پدرش، محمد
رضا شاه، از
حمايت مردم
از مصدق گرفت
بگيرد. مواضع
ايشان آنقدر
گوياست كه
اين گفته
بهيچوجه قصاص
قبل از جنايت
نيست. بايد
صريحا گفت
نه، آن سبو
بشكست و آن
پيمانه ريخت.
حتي
اگر بگوئيم
فرض محال كه
محال نيست و
بپذيريم كه
آقاي رضا
پهلوي با
خلوص كامل
قصد برقراري
سلطنت مشروطه
را دارد و
ميخواهد شاه
باشد و سلطنت
كند نه حكومت.
باز جاي اين
سوال باقي
خواهد ماند
كه ملت ايران
به چه دليل
بايد خرج آن
دستگاه عريض
و طويل و
آنهمه بريز و
بپاش بساط
سلطنت و
كاخها و سفر و
حضرهاي ايشان
و
اطرافيانشان
را بپردازد؟
شاهزاده
ميگويد
ميخواهد «سمبل
وحدت» ملت
ايران باشد؟
مگر كشورها و
ملتهائي كه
شاه ندارند و
به سيستم
جمهوري اداره
ميشوند وحدت
ندارند؟ براي
ملت ما چه
تفاوتي در
داشتن
خودكامه
غيرانتخابي
از نوع
تاجدار يا
ولي فقيه
هست؟ آنچه
ما بعد از
اينهمه سال
رنج و درد
خواهانيم
همانا حكومتي
است كه هيچ
مدير و صاحب
قدرت غير
انتخابي
نداشته باشيم.
اين اصلي غير
قابل گذشت
است.
اما
آقاي پهلوي
در فرض تبري
جستن از
نياكان خود،
چون هر فرد
ايراني ديگري
حق دارد
خواهان
فعاليت سياسي
در جهت آزادي
مردم ايران
شود. و باز در
اينصورت نيز
من بعنوان يك
ايراني
معتقدم براي
عمل به اين
خواسته ايشان
بايد اول
بپذيرد كه
سياست هم يك
علم است و
آموختني. و
كسي آنرا از
يك پدر يا
مادر
سياستمدار،
هر چند هم
ورزيده (تازه
در فرض اينكه
ايشان چنين
پدري
ميداشتند) به
ارث نميبرد.
لذا بايد
آنرا در
تئوري و عمل
آموخت و جلو
رفت و نه
اينكه مكتب
نرفته ملا شد!
و ايشان در
مراحل اوليه
اين
كارآموزيست
نه در انتهاي
آن و در سطح
رهبري توده
هاي مردم.
البته
شاهزاده
ظاهرا
اميدوار است
كه داراي
آنچه به
اصطلاح «شانس
تازه كاران»
مينامند باشد!
با
اميد اينكه
با يك انتخاب
غلط ديگر
اينهمه رنج و
خون به هدر
نرود.