جنبش خلق مسلمان آذربایجان (1358)

آقای ماشا الله رزمی، شاهد عینی این جنبش، جنبش حزب جمهوری خلق مسلمان در آذربایجان را اینگونه شرح می دهد:

"سقوط رژیم پهلوی که با شرکت اکثریت مردم ایران و همارهی تمام ملتها صورت گرفت، زمینه را برای پیدائی و رشد حرکات اجتماعی بویژه اعتلای جنبشهای ملی در سراسر ایران فراهم کرد. مردم آذربایجان مخصوصا جوانان تبریز که یک سال قبل از انقلاب بهمن 1357، قیام بی نظیر 29 بهمن 56 را شعله ور ساخته بودند، خود را پرچمدار جنبش انقلابی در سراسر کشور می دانستند.

روانشناسی اجتماعی در برابر هرگونه ستم از جمله ستم ملی فوق العاده حساس بود. در چنین شرایطی خشونت و انحصارگرایی خمینی و اطرافیان او در قبضه کردن قدرت، حاکمیت جدید و استقرار دیکتاتوری مذهبی در کشور آتش به خرمن آرزوهای توده می زد. سراسر ایران در تب و تاب بود. کردها، اعراب، ترکمنها و بلوچها خواستار به رسمیت شناخته شدن حقوق ملی خود بودند و این طبیعی ترین خواسته ملیتهای مختلف و اقلیتهای بومی و مذهبی از انقلاب بود.

در این میان آذربایجان و آذربایجانیها شرایط خاص و خواسته های خاص خود را داشتند. آذربایجانهیا یک سوم کل جمعیت ایران را تشکیل می دادند و پیروزی یا شکست آنان در تحصیل حقوق ملی، پیروزی یا شکست سایر ملیتها نیز محسوب می شد یعنی اگر حامیت جدید حاضر نمی شد حقوق ملی یک سوم جمعیت کشور را به رسمیت بشناسد یقینا به خواسته های سایر ملیتها نیز که اقلیت های کوچکی هستند تمکین نمی کرده و دیدیم که نکرد.

حاکمیت جدید، مذهبی بود و عظیم ترین حرکت مخالف آن نیز رنگ مذهبی داشت. پیروزی روحانیت در انقلاب ضد سلطنتی، اعتبار مراجع را بالا برده بود و آذربایجانیها نیز از دیرباز آیت الله شریعتمداری را رهبر مذهبی خود می دانستند، برای طرح خواسته هایشان پشت سر وی می ایستادند. حزب جمهوری خلق مسلمان تشکیل شد و با تایید و حمایت آقای شریعتمداری به سازماندهی مردم در آذربایجان، قم و تهران پرداخت.

کانون های اصلی این حزب شهرهای تبریز، قمريال شاه عبدالعظیم و جنوب تهران بود و در مدت کوتاهی چنان رشد کرد که قادر به بسیج نیروی میلیونی گردید. آیت الله شریعتمداری در اظهارنظرش راجع به این حزب، به مقدم مراغه ای اولین استاندار آذربایجان گفته بوئ که حزب خلق مسلمان 3 میلیون عضو دارد. اگر مقلدین آیت الله شریعتمداری را عضو یا هوادار این حزب حساب کنیم، آنوقت می توان گفت که هیچ اغراقی در این گفته وجود ندارد. در سراسر ایران هر جا که کانونی از آذربایجانیهای وجود داشت، حزب خلق مسلمان در آنجا فعال بود. از انجمن آذربایجانیهای مقیم مزکز گرفته تا هیئت های مذهبی آذربایجانی ها در مشهد نیروی حزب خلق مسلمان حساب می شدند. در بهار سال 1358، نود درصد ارتش، ادارات و نهاد های اجتماعی آذربایجان در دست طرفداران آیت الله شریعتمداری بود که توسط حزب خلق مسلمان سازماندهی می شدند.

جنبش طرفداران آیت الله شریعتمداری در سال 1358 همه جا با نام این حزب شناخته می شدند. ساختار این حزب با احزاب کلاسیک یکی نبود و بیشتر یک نهضت بود تا یک حزب پیدایش و اضمحلال آن نیز با سرنوشت نهضیتها تطبیق می کند نه احزاب...

اختلاف طرفداران خمینی و شریعتمداری ریشه های قدیمی داشت که از مسائل مذهبی و مواضع سیاسی آنان نشات می گرفت و قبل از انقلاب، در جریان انقلاب و بعد از انقلاب، بدون وقفه به درکیری های کوچک و بزرگ منجر می شد. این درگیری ها در ضمن شکل دیگری از تصادم انقلابیگری و اصلاح طلبی در درون صفوف روحانیون بود. اما آغاز درگیری جدی طرفداران شریعتمداری با طرفداران خمینی یا در واقع با حکومت جدید از روز دوم اردیبهشت ماه سال 58 و به دنبال مقاله صادق خلخالی در روزنامه اطلاعات می باشد. در این مقاله حزب خلق مسلمان و شخص شریعتمداری مورد انتقاد قرار گرفته بودند. تمامی شرایط برای آغاز تعرض علیه رژیم جدید فراهم شده بود و این مقاله بهانه انفجار شد. تظاهراتی عظیم به طرفداری از آیت الله شریعتمداری و علیه خلخالی در تبریز به راه افتاد. به این ترتیب جنبش طرفداران شریعتمداری از موقعیت جناحی در حاکمیت خارج گردید و به اپوزیسیون آن تبدیل شد و موجودیتش در جهان رسمیت یافت. بار دیگر آتشفشان خاموش مسئله ملی بار دیگر بر اثر زلزله انقلاب بیدار و فعال شد. این جنبش در جریان تصویب قانون اساسی در تمام عرصه ها فعال می شود و درآذرماه 1358 هنگام اشغال رادیو تلویزیون آذربایجان به اوج خود می رسد و بعد از درگیری های مسلحانه شدید در دیماه همان سال حزب خلق مسلمان خلع سلاح و جنبش سرکوب می شود. سرکوبی سیاسی و تعقیب فعالین این جنبش تا بعد از شروع جنگ ایران و عراق ادامه می یابد و بعد از آن به تدریج متوقف می شود"

 ویژگیهای جنبش را آقای رزمی چنین بیان می کند:

"شخص آیت الله شریعتمداری و رهبران حزب خلق مسلمان بارها علیه انحصارگرایی و اجخاف دینی رژیم جدید موضع گرفته بودند اما هرگز وعده حکومت غیر مذهبی به مردم ندادند و از امر جدایی دین از حکومت دفاع نکردند. به این خاطر بسیاری از روشنفکران آذربایجان در آن موقع حق داشتند بگویند که چاقو دسته خودش را نمی برد، دعوای خمینی و شریعتمداری برای کسب قدرت است و نه بر سر  شکل قدرت.

افراط کاریهای حزب الله طرفدار شریعتمداری را نیز باید از زبان غیر مذهبی های آذربایجان شنید. شریعتمدارچی ها از حمله به روستاهای بهایی نشین در حومه بستان آباد گرفته تا برهم زدن تجمعات دانشجویی و کارگری تصویر نامطلوبی از خود ارائه کردند. نویسنده این مقاله بارها تهدید شده و از طرفداران و حتی روحانیون وابسته با آیت الله شریعتمداری شنیده است که می گفتند: (حکومت خمینی کمونیستی است به همین خاطر با کمونیستها میدان داده است رشدب کنند. حزب الله خمینی عرضه مقابله با کمونیستها را ندارد، صبر کنید ما قدرت بگیریم آنوقت نشان خواهیم داد که حزب الله یعنی چه.).

از جنبه سیاسی جنبش طرفداران شریعتمداری با وجود مسلح بودن و در اختیار داشتن نیروهای مسلح و انتظامی منطقه، در جوهر خود یک جنبش اصلاح طلب بود و نه یک جنبش انقلابی.. آیت الله شریعتمداری و روحانیون طراز اول اطراف او اهل انقلاب و مبارزه نبودند و در عمر خود از این کارها نکرده بودند...

جنبش طرفداران شریعتمداری هر روز بیش از روز قبل به یک جنبش محلی تبدیل می شد، زیرا ایت الله شریعتمداری گرچه مجتهد بزرگی بود ولی مرجع تقلید آذربایجانیان بود نه همه ایرانیان..

شریعتمداری وارد مبارزه ضد امپریالیستی نشد و مخالف سرسخت مصادره اموال نیز بود...

با اینکه تمام مریدان شریعتمداری را خلع سلاح کردند و نزدیکترین یاران او را کشتند، لیکن شریعتمداری حاضر نشد فتوای مقاومت بدهد. امروز دوست و دشمن قبول دارند که اگر شریعتمداری در آن موقع به مریدانش دستور مقاومت می داد آذربایجان کردستان دیگری میشد و شاید دهها برابر شلوغتر و ویرانتر از کردستان جنگ زده...

پایگاه اجتماعی آیت الله شریعتمداری در آذربایجان که در واقع پایگاه معنوی و مذهبی او بود، بسیار گسترده و در عین حال غیر مبارز بود....به غیر از طبقه متوسط جدید که زندگیش را جدا از مسائل مذهبی نگه می داشت، بقیه اقشار و طبقات مردم آذربایجان مرید و مقلد شریعتمداری بودند. از این رو شریعتمداری پایگاه بی نظیری در آذربایجان داشت که اکثریت جمعیت در این منطقه حساس از نظر ژئوپولیتیکی را در بر می گرفت، برای رهنمود خواستن، چشم امید این مردم به خانه شریعتمداری در موقعیت حساسی دوخته میشد، اما مردم همیشه ناامید میشدند. جنبش هر چه پیش می رفت طیف بی شکل طرفداران شریعتمداری تجزیه میشد. در ضمن صف بندی های مشخصی نیز در درون جنبش ایجاد می گردید. روند دگرگونی جنبش به سوی رادیکالیسم بود، اما تا سرکوب کامل جنبش ترکیب مردمی آن حفظ شد. به همین جهت با قاطعیت می توان آن را یک جنبش کاملا ملی دموکراتیک نامید. در مرداد ماه 58 تعداد زیادی از روحانیون از جمله سید هادی خسروشاهی که از بنیانگذاران اصلی حزب خلق مسلمان بودند، طی اطلاعیه ای از حزب کناره گرفتند و با خمینی بیعت کردند. اگر بخواهیم ترکیب جنبش را بعد از جدا شدن این عده از شریعتمداری مورد ارزیابی قرار بدهیم، 3 طیف مشخص را در ترکیب آن مشاهده می کنیم که به تریتیب اهمیت عبارتند از:

1) روحانیت: روحانیون نقش بسیار حساس و تعیین کننده ای در سرنوشت جنبش داشتند و رهبری جنبش در دست آنان بود. این روحانیون که اغلب غیر سیاسی و بیگانه با استراتزی و تاکتیک سیاسی بودند، با احساسات مردم بازی می کردند و کارهایی انجام می دادند که در نهایت به نفع رژیم تمام می شد... شخص آیت الله شریعتمداری را باید از این عده جدا کرد، زیرا نامبرده برخوردی سیاسی با مسائل داشت و در زندگی خود نیز جزء روحانیون تجدد طلب محسوب میشد.

.2) روشنفکران دمکرات و ملی: این بخش از جنبش که حیثیت و اعتبار دمکراتیک و آزادیخواهی جنبش مدیون آنان است، اکثرا در احزاب و جمعیت های کوچک و مستقلی متشکل بودند و در ضمن از حزب خلق مسبمان نیز حمایت می کردند. بخشی از رهبری غیر روخانی حزب خلق مسلمان نیز از این طیف بود. هر چه سیمای جنبش روشن تر می شد و قاطعانه در مقابل اعمال غیر دموکراتیک حاکمیت می ایستاد، گرایش عناصی لیبرال و دمکرات به جنبش بیشتر میشد... حزب ایران، نهضت رادیکال جامعه آزادگان ایران (مرکب از حزب آزادیخواه، آزادگان و گروه سیاسی رهروان)، حزب جمهوری خواه، جبهه متحد خلق آذربایجان، جامعه دانشگاهیان آزاد، شورای اصناف، جامعه فرهنگیان مبارز، اتحاد برای آزادی، جبهه متحد خلق بلوچ، انجمن آذربایجانیان مقیم مرکز، حزب پان ایرانیست، جامعه استاداند دانشگاههای ایران، گروه همبستگی ملی، گروه همبستگی ملی، گروه وحدت ملی، گروه سیاسی بشارت.

3) جوانان چپ و رادیکال: این نیرو عمدتا در بدنه جنبش حضور داشت و بشدت طرفدار اتحاد حزب خلق مسلمان با جریانان چپ بود...در میان طرفداران شریعتمداری یک جریان مدافع فدائیان وجود داشت و درون فدائیان نیز یک جریان مدافع شریعتمداری. جناح دموکرات و جناح چپ خواستار همکاری بین این دو جریان بود اما رهبری هر دو جریان فدائی و حزب خلق مسلمان و روحانیون پیرو شریعتمداری، شدیدا با هرگونه همکاری مخالف بودند.

 آیت الله شریعتمداری حلقه ارتباط و چتر فراگیر نیروهای مخالف گرد آمده در صفوف جنبش بود. شخص وی در هیچ یک از جناحههای یاد شده نمی گنجید، در عین حال مورد قبول همه جناحهها نیز بود. آیت الله شریعتمداری در یک نقطه با همه این نیروها اشتراک موضع داشت، آن مورد هم داشتن اندیشه ملی آذربایجان بود. انگیزه ملی آن ملاط و سیمانی بود که اعضای نا همگون نیروهای جنبش را به هم پیوند می داد.

شریعتمداری و طرفدارانش وجود ملیتها را در چهارچوب ایران می پذیفتند و خواستار به رسمیت شناخته شدن حقوق آنها در عرصه های مختلف بودند. خواسته های آنها در کادر خودمختاری بود، ولی شخص شریعتمداری به کار بردن اصطلاح خودمختاری را صلاح نمی دانست. حزب خلق مسلمان شعار نیروهای استانی میداد و منظور آن همان قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی دوران مشروطیت بود که متاسفانه هرگز اجرا نشده بود...

انگیزه ملی طرفداران شریعتمداری سالم ترین و برحق ترین انگیزه در جنبش یود. این انگیزه بطور بالقوه همچنان در آذربایجان باقی است.

خواسته های مردم تبریز که از رادیو و تلویزیون تبریز بعد از اشغال رادیو و تلویزیون توسط هواداران شریعتمداری خوانده شد عبارت بودند از:

1)اصلاح ماده 110 قانون اساسی و مواد دیگری که از نظر آیت الله شریعتمداری ناقص است.

2) حذف سانسور از رادیو تلویزیون

3) محاکمه عاملین حمله به منزل آیت الله شریعتمداری و عاملان اصلی آن.

4) مصاحبه مستقیم حضرات آیات عظام، بخصوص آیت الله شریعتمداری در باره قانون اساسی و سایر امور مملکتی.

5) توضیح علت اصلی استعفای جناب مهندس بازرگان از نخست وزیری.

6) تعیین امام جماعت و استاندار و شهردار و مقامات دولتی با تایید آیت الله شریعتمداری باشد.

7) اخراج پاسداران غیربومی از آذربایجان

8) حاکم شرع که ایجاد دو دستگی در تبریز را عامل گشته، از تبریز اخراج گردد.

9) امام جماعت باید از طرف آیت الله شریعتمداری تعیین شود."

در زندان ولايت فقيه

بسم الله الرحمن الرحيم

نوشته ‏اى كه در پيش رو داريد جزوه گونه‏اى است كه مؤلف آن تحت عنوان " در زندان ولايت فقيه" با قلمى شيوا ورسا به تحرير در آورده‏اند، ومنعكس كننده بخشى از تاريخ ايران مىباشد و گوياى گوشه‏اى از بيدادگريهاى كسانى است كه بنام روحانيت بر مقدرات ملت ومملكت حاكم شدند ومىتواند سندى از اسناد تاريخ تاريك ايران باشد. مجله " ديدگاه" قبلا اين مقال را در شماره ششم خود به چاپ رسانده است ولى اكنون بنابر احساس وظيفه واحياى نام مرجع گرانقدرى كه بيش از همه براى جلوگيرى از انحرافات احتمالى به مقاومت برخواست مرحوم حضرت آيت الله العظمى سيد كاظم شريعتمدارى كه اين روزها سالگرد رحلت مظلومانه ايشان مىباشد وى از معدود شخصيتهايى بود كه در راه رشد فرهنگى جامعه اسلامى با تأسيس مؤسسات فرهنگى وهمچنين مجلات مفيد همچون ،" نسل نو" و" پيام شادى" خدمات ارزنده‏اى به جوانان وكودكان فارسى زبان نمودند وبا برپايى مدارس براى پذيريش دانشجويان علوم دينى ازخارج كشور تلاش‏هاى وافر وبى نظيرى را نمودند.

اين بار نوشته زير را بصورت مستقل در سايت مجله منتشر مىكنيم تا مردم عزيز وبويژه جوانان برومند كشور بدانند كه در دو دهه اخير بر سر روحانيت اصيل ومستقل شيعه چه آمده است.

اين نوشتار توسط مرحوم حضرت آيت الله سيد رضا صدر كه از ياران ونزديكان مرحوم مظلوم آيت الله شريعتمدارى بوده‏اند نوشته شده است كه درباره شخصيت آيت الله سيد رضا صدر در زير مىخوانيم كه:

حضرت آيةالله آقاى حاج سيد رضا صدر(قدس سره الشريف) حدود سال 1340هجرى قمرى در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود , وى فرزند حضرت آية الله العظمى آقا سيد صدرالدّين صدر(ره) يكى از زعماى ثلاثه حوزه علميه قم پس از وفات مرحوم آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم الحائرى يزدى(ره) و نوه دخترى حضرت آية الله العظمى حاج آقا حسين طباطبائى (ره) كه يكى از مراجع بزرگ بشمار مىرفت, مىباشد.

حضرت آقاى صدر(ره) تحصيلات مقدماتى وسطح ومباحث عالى فقه واصول را نزد والد بزرگوارش وحضرت آيةالله العظمى آقاى بروجردى(ره) وحضرت آيةالله آقا شيخ مرتضى حائرى(ره) وعلامه طباطبائى (نويسنده تفسير الميزان) وديگر بزرگان علم وادب فرا گرفت ودرسنين جوانى به مقام عالى اجتهاد نائل گرديد.

وى از همان اوان تحصلات همواره به درس وبحث وتزكيه وتهذيب نفس اشتغال داشته وهيچگاه عمر خويش را در راه بطالت وبيكارى هدر نداد, از اين روآن بزرگوارازاساتيد ارجمند ومحققان برجسته ونويسندگان برازنده حوزه علميه قم محسوب مى گرديد.

آن جناب در طول زندگيش خدمتگذار اسلام ومسلمين ومردم محروم وخانواده‏هاى مستمند بوده ونسبت به مراجع تقليد شيعه ومرزبانان قرآن ومكتب اهلبيت (ع) بى نهايت احترام قائل بود.

روانشاد سيد رضا صدر حسب الامر مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى آقا سيد كاظم شريعتمدارى (رضوان الله تعالى عليه) در سال 1340 شمسى از قم به تهران رحلت اقامت افكند ودر مسجد امام حسين(ع) واقع در ميدان امام حسين تهران به اقامه نماز جماعت وتدريس وتاليف پرداخت.

آن مرحوم سنين متمادى در شبهاى پنجشنبه براى طلاب علوم دينى حوزه علميه قم در زمينه‏هاى اخلاق درسهائى تحت عنوان(استقامت),(دروغ) و(حسد) تدريس مىكرده است كه مكرر به چاپ رسيده است. تاليفات چاپ شده مانند: دروغ، حسد، زير درختان سدر ( مجموعه داستان)، زن وآزادى، راه على(ع)، راه محمّد(ص) ودر زندان ولايت فقيه و امثال آن به علاوه مقاله‏هائى كه به فارسى وعربى در مجله‏هايى امثال(مكتب اسلام) وغيره نگاشته است.

حضرت آية الله معظم آقا سيد رضا صدر(ره) پس از عمرى تلاش وكوشش در راه علم وفضيلت وتربيت شاگردان ونوشتن كتاب وجهاد در راه خدا چراغ زندگيش خاموش ودر زادگاهش كنار مرقد مطهّر حضرت فاطمه معصومه(س) آرام گرفت.

يادش گرامى ونامش جاودان.

 

بسمه تعالى

در زندان ولايت فقيه

هفده ‏شب از چنته ماه رجب بيرون ريخته شده بود وتعطيلات نوروزى پايان يافته بود وشام شنبه با هيجدهم رجب 1406 با شب يكشنبه دهم فروردين 1365 هم‏آغوش بودند ومن در اثر كسالت در تهران مانده به قم نرفته بودم واز انجام برنامه‏ام كه بايد روزهاى تحصيلى را در حوزه علميه بگذرانم، محروم بودم چون درسها از شنبه شروع ميشد واز اين شروع بهره‏اى نداشتم ولابد شاگردانم خوشحال بودند.

ساعت از ده گذشته بود كه زنگ در به صدا در آمد، در خانه باز شد وآقايان حاج سيد جلال امامى وحاج مير جليل منيبى وحاج موسى شيخ‏زادگان وحاج مهدى‏دواتگران وحاج اكبرمراغه‏چى، پنج تن بودند كه درون خانه شدند، دو عدد پنج وهفت در ميان يكانهاى اعداد، قابل بخش بر دو وسه وچهار نيستند ونصف صحيح وثلث صحيح وربع صحيح ندارند.

اين پنج تن چنين گفتند: آمده‏ايم كه وصيت شفاهى مرجعى عالى مقام را كه در بيمارستان بسترى است وما اصفا كرده‏ايم شهادت دهيم:

مرا در قم در حسينيه‏ام غسل دهيد، آقاى صدر بر من نماز بخواند ومرا در حرم دفن كنيد واگر نگذاشتند در حسينيه‏ام دفن كنيد... ودر ضمن سخن در باره نويسنده اظهار لطفى كرده سخنى گفته بودند كه بمن‍زله دليل بر وصيتشان بود كه از نوشتن خودداري ميشود.

آقاى امامى داماد آنحضرت ميباشد ودانشورى است عاليمقام، آقاى منيبى عموزاده آنحضرت وبرادر همسرشان وبازرگانى است امين، بقيه آقايان از دوستان نزديك آنحضرت ودر زمره بازرگانانند.

(2)

دو شبى از اين قضيه گذشت كه به عيادت آنمرد بزرگ رفتم كه در بيمارستان مهرداد در بخش (سى سى يو) بسترى بود. بالابر مرا به طبقه چهارم برد. آقاى حائرى برادر بيمار معظم درب سالن (سى سى يو) را براى من گشود و به اتاق بيمار ... راهنمائيم كرد. تخت بيمار را خم كرده بودند تا بتواند تكيه بدهد. وسيله‏اي براى راحتى تنفس بر بينى او گذارده بودند. تلويزيون بالاى سر از سلامتى قلب وزنده‏دلى وى خبر ميداد ولى قلب سالم با وجود آنكه كليه راست را بيمارى فرا گرفته بود واز كبد گذشته به ريه سرايت كرده بود، چه مىتواند بكند؟ قلب فرمانده است، وقتى سربازان فرمانده بيمار ونا توان باشند، كارى از دستش ساخته نيست.

سرطان كليه راست را تسخير كرده واز كبد گذشته سپاهيانش وارد ريه شده‏اند بطوريكه آسانى تنفس را از بيمار سلب كرده وبيمار را به سوى مرگ مىبرند وقلب از دفاع ناتوان است.

(3)

ديدگان روشن‏بين ودورانديش بيمار روى هم بود ولى بخواب نرفته بود، شايد ديگر نميخواست جهان وجهانيان را ببيند.

آقاى حائرى برادر را صدا زد وگفت: آقاى صدر آمده‏اند.... ديدگانش باز شد وبا لبخند شيرينى كه ويژه حضرتش بود سلام مرا پاسخ داد. مبلى كه در گوشه اتاق قرار داشت به كنار تخت كشيده شد، بر آن نشستم. از عيادت كردن من خشنود شد چون غريب بود وارادتمندان ودوستانش از عيادتش ممنوع بودند با آنكه عيادت مريض در اسلام محمدى مستحب است واز سنن اكيده اين دين است.

چرا چنين كردند؟ چرا عيادتش را ممنوع ساختند؟ اگر مردم از او عيادت مىكردند چه ميشد؟ او كه قدرت بر سخن نداشت.

چرا نگذاشتند پسرش در دقايق واپسين عمر پدر، چند كلمه‏اى با پدر سخن بگويد؟ اگر اين پسر با اين پدر سخن مىگفت چه ميشد؟ آيا اين عدل اسلامى است؟!

سخنم را با بيمار معظم چنين آغاز كردم:

اجازه بدهيد هفت سوره حمد براى شفاى شما بخوانم وحمدها را خواندم ولى از شفا اثرى نديدم ومعجزه‏اى لازم بود كه از دست من وامثال من ساخته نيست.

سوره‏هاى حمد كه به پايان رسيد با چهره‏اى گشاده به من اظهار مهر كرد وفرمود: خيلى ممنونم بدين بسنده نكرد وگفت: خيلى مرحمت فرموديد. آنگاه سخن از سفر درمانى به اروپا با نزديكان ايشان به ميان آمد، معلوم شد رهبر موافقت نكرده است. چرا؟ اگر مىرفت به اروپا چه ميشد؟ او ديگر تاب وتوان مصاحبه وملاقات نداشت.

از سنن اسلام محمدى است كه عيادت كننده نزد بيمار كمتر بماند مگر آنكه بيمار خودش بخواهد ملاقات طول بكشد ولى پزشكان اجازه نمىدهند كه كسى در سىسىيو از بيمار ملاقات كند چون به سود بيمار نيست پس با طولانى شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.

بر سر دو راهى قرار داشتم از نظرى بيمار معظم دوست ميداشت نزدش بمانم ولى بيمارى او چنين اجازه‏اى نميداد. بهر حال مصلحت را بر عواطف ترجيح دادم وبرخواستم از نزد بيمار بيرون شدم وديگر براي هميشه او را نديدم.

(4)

سالها بود كه حضرتش را نديده بودم او در خانه‏اش زندانى شده بود وكسى حق ملاقات با وى نداشت واگر از كوچه‏اش ميگذشت ديوارهايش سر مىشكست او در زمان خود پناه بىپناهان بود واميد اميدواران، چه بسيار زندانى را از زندان نجات داد، چه تيره بختانى را سعيد ساخت.

پس از زنداني شدن قائم مقامى نداشت وپناهى براى بىپناهان دركار نبود. گاه پناه خاندان ووابستگان من بودم ومن قدرتى نداشتم تا پناه آنان بشوم، واى به حال مردمى كه بىپناهى پناه آنان بشود.

براى نجاتش از زندان بسيار كوشيدم. نخست بوسيله آقاى موسوى اردبيلى پيام دادم كه من آماده حل اين مشكل هستم نظرتان را بگوئيد. سپس پيامهاى من بوسيله آقاى حاج سيد محمد صادق لواسانى بود. اين مرد شريف پيامهاى مرا با خوشروئى استقبال ميكرد وميرسانيد وپاسخ مىآورد ولى نتوانستم براى رهايى آنمرد بزرگ كارى كنم. تقدير با تدبير همآهنگ نبود وكوشش ثمر نداد.

يكسال پيش دكتر باهر بيمارى كليه راست را تشخيص داده بود واگر در همان موقع آوردن بيمار به تهران مجاز بود ويا بردنش به خارج از كشور آزاد بود از رشد ونمو بيمارى جلوگيرى ميشد وشايد چند سالي بر عمرش افزوده مىگشت، ولى نه تهرانش آوردند ونه به خارج از كشورش بردند. چرا؟!

پس از گذشت سال بيمارى سخت شد ودرد دل شديد، بيمار را آزار ميداد. با كوشش بسيار والتماسهاى بيشمار به تهران آورده شد ولى نوشدارو به وقت نرسيد. در اين هنگام پسرش خواست از آلمان با پدر صحبت كند واحوالى پرسد، نگذاشتند! چرا نگذاشتند؟! با آنكه طبق همه قوانين جهانى بستگان نزديك زندانى، حق ملاقات با وى دارند بويژه آن زندانى كه در راه مرگ باشد وبخواهد وصيت كند، چه ميشد پدرى گرانمايه در بستر مرگ كه آرزوى ديدار پسر را دارد بدين آرزو برسد؟ وبا گوش نواى دلرباى فرزند را بشنود؟! چه ميشد فرزند آواره وسرگردانى كه سالها دور از پدر ومادر در بلاد غربت بسر برده آهنگ پدر پير را در دم مرگ بشنود؟ اسلام محمدى چنين اجازه‏اى را نميدهد؟.

اويس قرنى براى آنكه از مادرش دور نشود از ديدار رسول خدا محروم گرديد. او براى زيارت پيامبر رحمت به مدينه آمد ولى پيامبر در مدينه نبود واز مادر اجازه توقف نداشت وبه زودي برگشت چون پيامبر به اطاعت از مادرش امر داده بود، آنهم مادرى كه كافر بود. گويند پيامبر كه به مدينه برگشت فرمود: بوى رحمان را مىشنوم چه كسى اينجا بود؟ عرض شد: جوانى ژنده پوش از يمن براى زيارت حضرتت آمده بود وموفق نشد... اويس تا مادرش زنده بود خدمت مادر كرد ودر هيچيك از جهادهاى رسول شركت نداشت. پس از مرگ مادر به خدمت على (عليه السلام) پيوست. مرگ مادرش پس از وفات رسول