چهره اي
متفاوت از
ايران
- استيون نيپ (واشنگتون
پست(
بدون
در نظر گرفتن
سياست ٫ يک
آمريکايي
آرزو را در
سرزمين
ممنوعه (ايران)
مي يابد.
به
عنوان يك
روزنامهنگار،
سالهايي را
در كشورهايي
گذراندهام
كه هيچگاه
محبوب
آمريكا
نبودهاند. در
روزهاي بد
گذشته، در
روسيه، چين،
ويتنام و به
تازگي در
كشورهايي
كه به نقض حقوق
بشر متهم بودهاند،
مانند
ازبكستان و
كره شمالي و
سپس در
كشورهايي
كه خطرناك
خوانده ميشدند؛
اسرائيل جنوب
فيليپين و
ايرلند شمالي.
اما
من واقعا
هنگام سفر به
ايران، آن هم
در درگيري بر
سر برنامه
اتمي اين
كشور،
احساس
ناراحتي ميكردم
و زماني كه از
سوي يك رابط
سازمان ملل
براي پيوستن
به گروهي
از
خبرنگاران
براي سفر به
ايران دعوت
شدم، احساس
خوبي نداشتم.
آمريكا
و ايران 26 سال
است كه پس از
گروگانگيري
در سفارت
آمريكا، به
مدت چهارده
ماه،
روابط
ديپلماتيك
ندارند و هيچ
كدام در
پايتخت ديگري
داراي
سفارتخانه
نيستند.
جمهوري
اسلامي ايران
و ايالات
متحده حدود ۲۶
سال است پس از
گروگانگيري ۶۶
نفر از
آمريکائيان
به مدت ۱۴
ماه توسط
دانشجويان در
تهران ٫ با هم
روابط
ديپلماتيک
ندارند.
هيچکدام
از اين دو کشور
در پايتختهاي
يکديگر سفارت
ندارند. وزارت
داخله آمريکا
هشدارهاي
امنيتي در
خصوص سفر به
ايران صادر
ميکند و در عين
حال شوراي
امنيت ايران
را
در مورد متوقف
ساختن غني
سازي
اورانيوم تحت
فشار قرار
ميدهد و رژيم
جورج بوش از
تحريم
سخن ميگويد.
من
در اتاقي در
طبقه دوم
سفارت
پاكستان در «جرجتون»
به بخش «منافع
ايران» رفته و
درخواست
رواديد كردم.
در آنجا عده
بسياري از
ايرانيهاي
مقيم آمريكا،
منتظر ويزا
بودند.
در تلويزيون
آنجا نيز
تصوير
كلاسيكي پخش
ميشد كه تصور
بيشتر
آمريكاييها
از ايران
است؛ يك
روحاني با
محاسن انبوه
كه دست خود را
بالا برده و در
استاديومي در
حال
سخنراني براي
مردم است؛ حال
در چه مورد، من
ندانستم؟!
چهار
روز بعد، ويزا
در دست، سوار
بر پرواز «اير
فرانس» از
Dulles به
تهران رفتم. در
آنجا
افراد گروه و
همكارانم از
نقاط گوناگون
جهان وارد ميشدند؛
آلماني،
انگليسي،
اسپانيايي،
روسي، چيني و
كرهاي و من،
تنها
آمريكايي آن
جمع بودم.
اتفاقاتي
كه در شب بعد
برايم رخ داد،
من را متحير
كرد. هرجا كه
ميرفتم، از
خيابانهاي
پرترافيك
تهران يا
استان كويري
يزد و مراكز
بزرگ فرهنگي
اصفهان و
شيراز
مورد
استقبال گرمي
قرار ميگرفتم
و اگر اغراق
نكرده باشم،
غريبهدوستي
مردمي را كه
با
آنان ديدار
كردم، ديدم.
در
حالي كه در همه
جهان با ديدن
آمريكاييها،
همه دماغشان
را ميگرفتند،
در ايران
مردم
از آن سمت
خيابان به اين
سمت ميآمدند
تا با من دست
دهند. چه كسي
ميدانست؟ با
چشم
خود ديدم كه
مردم ايران با
آمريكا مشكلي
ندارند، بلكه
مشكل، دولت
اين كشور است.
در
آغاز وقتي از
مردم ميپرسيدم
كه اهل كجا
هستم، پيشبيني
ميكردم كه ميتوانند
حدس
بزنند، اما به
زودي فهميدم
كه اين بازي،
تنها اتلاف
وقت است،
چراكه هيچ كس
نميتوانست
درست حدس
بزند؛
بنابراين،
اين بار به
راحتي ميگفتم،
«آمريكايي» چه
خوب
و چه
بد ايرانيها
هوادار
آمريكايي خوب
هستند؛ از نظر
فرهنگ، فيلم،
غذا، موسيقي،
جامعهاي باز
و آزاد بودند.
براي
مثال؛ در
بازاري در
اصفهان در حال
ديدن يك فرش
بودم و
فروشنده جوان
نيز
زيرچشمي
من را نگاه ميكرد،
اما وقتي به
پرسش معمول او
پاسخ دادم و
گفتم اهل كجا
هستم،
مانند يك كودك
هشت ساله جلو
پريد.
او
ميپرسيد: «تو
هم موافقي كه
مارلون
براندو،
بهترين
بازيگر جهان
است؟»
البته
که بود٫ من
تائيد کردم.
آهسته راهم را
به بيرون کج
کردم ولي او
مرا
بازگرداند
و
از زير ميزش يک
کتاب در مورد
زندگينامه
مارلون
براندو به
زبان فراسي
نشانم داد.
او
با وسواس تمام
صفحات را ورق
ميزد و به
عکسهاي آن مرد
بزرگ اشاره
ميکرد. بعد
دستش
را
به اشاره ؛
نرو؛ بالا برد
تا حس و حال
تقليد مارلون
براندو را
بگيرد و گفت:
“Ya come to meee on desse de day of ma daughter’s wadding . . . ” اين
بدترين تقليد
از
مارلون
براندو بود که
من تا بحال
شنيده بودم
ولي در واقع يک
تقليد جانانه
بود.
در
مدتي كه در
ايران بودم،
هر سي ثانيه يك
بار كه كنار
خيابان
ايستاده
بودم، يك نفر
رد
ميشد و ميخواست
به من كمك كند،
به ويژه وقتي
كه متوجه ميشدند
يك آمريكايي
آنجاست
و اغلب من را
تا مقصدم
همراهي ميكردند.
آنها از فاميل
يا آشناهاي
خود در
آمريکا
سخن ميگفتند. (بر
پايه گفته ها ٫
در حدود ۱/۵
تا ۲
ميليون نفر از
ايرانيان
براي
زندگي به
آمريکا
مهاجرت کرده
اند)بنا
بر آمار
دولتي، حدود 70
درصد جمعيت 69
ميليوني
ايران زير سي
سال سن دارند و
آنان
هيچ گاه
محمدرضا
پهلوي، آخرين
پادشاه
ايران،
گروگانگيري
آمريكاييها
يا هدف
قرار
دادن
هواپيماي
مسافربري
ايران توسط
ناو آمريكايي
را در سال 1988 به
خاطر
ندارند…
مردم
از حمله
آمريکا نگران
هستند و حتي از
تهديدهاي
تحريم
اقتصادي نيز
بيمناکند
٫ آنها بر اين
باورند که در
حال حاضر
اقتصاد ايران
به خاطر ملاها
در بدترين
شرايط قرار
دارد..
ايرانيها
در ذهن خود به
خوبي ميتوانند
بين مردم
آمريكا و دولت
آمريكا که با
سياستهاي
آن سخت مخالفت
دارند تفاوت
گذارند.
هرجا
كه ميرفتم
ايرانيها از
جوانان
دبيرستاني
گرفته تا
رانندگان
تاكسي ميگفتند:
چرا
آمريكا ما را «محور
شرارت» ميخواند؟
ما مردم خوبي
هستيم. ما پرشن
هستيم. ايران
كشور
خوبي است. عده
اي بد هستند، و
عده اي بد.
واضح بود که
آنها با
تعاريف سياسي
کاخ
سفيد در مورد
ايران رنجيده
شده اند.
وقتي
گفتم خبرنگار
هستم ٫ بچه هاي
دبيرستاني از
من خواستند
به آمريكاييها
بگويم:
«بدانيد
ما عربستان
نيستيم، عراق
نيستيم، يمن
نيستيم. ما
مانند آنها
نيستيم. در
واقع
اسلام خيلي
بعد وارد
پرشيا شد.
امپراطوري
پرشيا شدنگي
متمدنانه اي
داشتند حتي
قرنها
قبل از اينکه
اعراب بر آنها
غلبه کنند. ». در
طول سفرم
متوجه شدم که
ايرانيها
به
اسلام با ديده
احترام
مينگرند و
مخصوصا
ديسيپلين و
هنر و معماري
را هديه اسلام
ميدانند
و به آن فخر
ميکنند. ولي
نسل جوان به
اين موضوعات
اهميت و توجه
کمتري قائل
هستند.
در خاتمه اين
عمر خيام شاعر
پرشيا بود که
ميگويد:
“A
loaf of bread . . . a flask of wine, a book of verse — and thou.”
عجيبتر
از اين، خانمهاي
ايراني بودند.
تعدادي از
زنهاي مناطق
مختلف را
ملاقات
کردم
و در مورد
امکاناتشان
همصحبت شدم. كه
بسيار سرزنده
بوده و برخي از
آنان در چند
زبان
تبحر داشتند٫
آنها بسيار
مدرن و متجدد
بودند. آنان به
راحتي عقايد
سياسي خود
را
در روز روشن
بيان ميكردند،
حال آن كه برخي
مردها اينگونه
نبودند.
آنان
ميتوانند
كار كنند،
رانندگي
كنند، حق رأي
دارند و اموال
و تجارت را
اداره
ميكنند.
بيشتر فارغالتحصيلان
دانشگاههاي
ايران، زن
هستند.
ولي
در کل زنهاي
ايراني
مجبورند از
اسلام اطاعت
کنند. حجاب
بپوشند و با
مردهاي
غريبه
معاشرت نکنند.
با اينهمه
آنها توانسته
اند خاصيت
زنانگي خود را
حفظ کنند.
آنها
از روژلبهاي
براق استفاده
ميکنند ٫
ناخنهاي خود
را لاک ميزنند
و چشمهاي خود
را
آرايش
ميدهند. آنها
عاشق کيف و کفش
وارداتي
هستند.
زنها
اين تفکر را در
من قوي کردند
که آنها روزي
به اقتدار
گذشته خود باز
خواهند
گشت
.
جوانترها
عقيده دارند
که زمان تغيير
نزديک است.
شب
آخر که منتظر
پرواز خود
بودم پسري به
نام علي به
همراه پدر و
مادر بزرگ پير
خود
پشت
سر من نوبت
گرفت. آنها
براي بدرقه
پسر آمده بوند
و مادر بزرگ
نگران از
پرواز
پسر
٫ دائما اورا
ميبوسيد و در
آغوش ميکشيد.
من
به آنها آدامس
دارچيني دادم
و از آنها عکس
گرفتم. در اين
موقع پيرزن در
گوش پسر
نجوايي
کرد. پسر قرمز
شد و به طرف من
آمد ٫ دستش را
به طرف من دراز
کرده و گفت:
ميتوانيم
با هم دوست
باشيم ٫ بله؟
ترجمه
کامل به فارسي:
باي بک (خلاصه
اين ترجمه با
سانسور
بخشهايي در
سايت بازتاب
منتشر
شده است(