سخنی چند با
جناب آقای
پروفسور
براهنی
به عنوان
دانشجوی رشته
علوم سیاسی
برایم بسیار
سخت بود و کمی
جسارت زیاده
از حد میخواست
که مقالات «ستم
ملی» و «صورت
مسئله
آذربایجان،
حل مسئله
آذربایجان»
جناب آقای
پروفسور
براهنی را از
منظر رئالیسم
سیاسی که در
سیاست بینالمللی
به لحاظ عملی و
نظری، جریان
حاکم اصلی
شناخته میشود،
مورد نقد و
بررسی قرار
دهم. من در
ابتدا باید
یادآوری کنم
که جنابعالی
در ادبیات
فارسی و در
جهان ادبیات
شخصیتی
شناخته شده میباشید
و بخاطر
دیدگاههای
آزادیخواهانه،
عدالتطلبانه،
ضد استبدادی
مورد احترام
هستید و نیازی
نیز به تعریف و
تمجید امثال
من ندارید و در
هر حال برای
شما عمیقاُ
احترام قائلم
و غرض از نوشتن
این مطلب خدای
ناکرده جسارت
در حق
جنابعالی
نیست. ضمن
اینکه شما به
خاطر
انتقادهایی
که از
فاشیستهای
دولتی و غیر
دولتی فارس به
خاطر
ستمهایشان بر
ملل غیر فارس
در کشور موسوم
به ایران کردهاید
به اندازه
کافی مورد
حمله قرار
گرفتهاید.
اما انگیزه
اصلی من از
نوشتن این
مطلب بیان
حقایقی در
خصوص منافع
ملی
آذربایجان و
نگرش به منافع
ملی ترکهای
آذربایجان
جنوبی با عبرت
گرفتن از
تجربه تلخ
تاریخ شبه
مدرن
صدوپنجاه
ساله اخیر
آذربایجان
جنوبی و ایران
و استفاده از
تجربیات
سیاسی سایر
ملل مستقل در
راستای تبیین
نحوه نگرشمان
به آینده و عمل
براساس این
تجربیات میباشد.
چون منافع ملی
از جمله حفظ
تمامیت ارضی،
امنیت ملی و
موجودیت
معنوی و
فیزیکی یک ملت
از بالاترین
اولویتها
برای هر ملتی
است، لذا این
مسئله بالاتر
از ملاحظات
شخصی قرار میگیرد.
جناب آقای
پروفسور!
اولین و
بنیادیترین
خطای مقالات
شما از این
مسئله ناشی میشود
که به این نکته
توجه نمیکنید
که ایران شبه
مدرن که
متاسفانه
اکثر نظریهپردازان
آن
آذربایجانی
بودند بر
مبنای هویت
زبان فارسی و
تمامیتخواه و
فاشیستی
تعریف شده است
و در آن جایی
برای هویت ملی
غیر فارس وجود
ندارد. جریان
حماقت آلود و
سراسر توام با
سوء فهم از
هویت زبانی
دولت ملی با
فتحعلی
آخوندزاده،
عبدالرحیم
طالبوف،
میرزا یوسف
خان
مستشارالدوله
تبریزی، زینالعابدین
مراغهای،
احمد کسروی،
سید حسن تقیزاده،
تقی ارانی و ...
آغاز شد و در
انقلاب
مشروطیت نمود
عینی یافت. در
حالی که
بایستی با
بهره گرفتن از
تجربه
ناسیونالیسم
در کشورهای
اروپایی که هر
ملتی بر مبنای
هویت زبانی و
هویت ملی خود
دولت ملی(nation-state) خود را
تشکیل میداد،
روشنفکران
آذربایجان
جنوبی بایستی
به جای تلاش و
مبارزه برای
شکل دادن به
دولت-ملت مدرن
فارسی، دولت-ملت
مدرن ترکی
آذربایجانی
را تشکیل میدادند.
همان کاری که
روشنفکران
ترک ترکیه و
آذربایجان
شمالی با شکل
دادن به جریان
ادبی، فرهنگی
و سیاسی ترکی
مدرن در قرن
نوزدهم و در
قرن بیستم به
پایهریزی
نظری و عملی
دولتهای ملی
ترک خاص
خودشان کمک
کردند.
جنابعالی
با تکیه بر
خطای اول که
پذیرش و تلاش
برای توجیه
حفظ موجود
جعلی و ساختگی
به نام ایران
با اصلاحات
جزئی زیر سلطه
زبان فارسی،
خطای دوم را
مرتکب میشوید
و از فارسهایی
که به تفکر
فاشیستی
برتریجویی و
تحقیر دیگران
عادت کردهاند
میخواهید که
به ارزشهای
جهان مدرن
مانند آزادی،
تساهل، چند
صدایی و
پلورالیسم،
احترام به
حقوق دیگران و
... احترام
بگذارند و
بالاتر از آن
خود را با
کسانی که صد
سال تحقیرشان
کردهاند
برابر شمرند و
آنها را همسطح
و دارای حقوق
برابر با خود
بدانند.
در
مقاله ستم ملی
آوردهاید،«در
جهان امروز
کثرت فرهنگی،
تفاوت فرهنگی
و قومی و حضور
صاحبان و
دارندگان این
کثرت و فرهنگ
در چارچوب یک
کشور و اجتناب
از یک دست کردن
و شبیهسازی
اجباری مردم
به یکدیگر،
نشانههای
اصلی
دموکراسی
هستند».
نشانهها
و شاخصههای
اصلی
دموکراسی را
به درستی
برشمردهاید.
البته میدانید
که اکنون در
بین قوم فارس
هزاران نفر
نویسنده،
فعال سیاسی،
روزنامهنگار
و ... با ارزشها و
مفاهیم
تئوریک
دموکراسی
لیبرال آشنا
هستند و هر
کدام کتابها و
مقالات
متعددی در این
خصوص نوشتهاند
و مینویسند.
اما شما هیچ
کدام از این
نویسندگان،
فعالان
سیاسی،
روزنامهنگاران
و ... فارس را نمیبینید
که در یک و نیم
سال اخیر یعنی
از اوایل 1384
تاکنون که
رژیم فاشیست
فارس آشکارا
به کشتار ملل
عرب، کرد،
بلوچ، ترک و ...
اقدام کرده
است و تظاهرات
مسالمت آمیز
ملی برای
احیای حقوق
ملی را به خاک
و خون کشیده
است را مورد
اعتراض قرار
دهند. دلیل آن
واضح است.
تبلیغات صد
ساله فاشیسم
فارس در رگ و
خون هر کدام از
آنان رسوخ
کرده است و
آنان آنقدر
این حس کاذب و
متعفن برتری
جویی، سلطهجویی،
تحقیر دیگران
و اوهام
باستانگرایانه
را پیش خود
تکرار کردهاند
که سرکوب و
کشتار ملل
عرب، کرد،
بلوچ، ترک و ...
را در راستای
حفظ تمامیت
ارضی کذایی
سرزمین جعل
شده به نام
ایران را حق
مسلم خود میدانند
و نه تنها
اعتراض نمیکنند
بلکه یا با
سکوت توأم با
رضایت این
کشتارها و
سرکوبها را
نظاره میکنند
و یا بدتر از
آن بیانیه میدهند
و ظاهراُ
اظهار نگرانی
و تأسف میکنند
اما وقتی
عنوان و متن
بیانیهشان را
مطالعه میکنید
با کمال تعجب
مشاهده میکنید
که آنان از
کشتار و سرکوب
ملل بیدفاع
ابداُ ناراحت
نیستند. بلکه
صرفاُ نگران
تجزیه و
فروپاشی سلطه
فاشیسم فارس
بر ملل غیر
فارس در این
کشور جعل شده
به نام ایران
هستند(رجوع
کنید به
هشدارنامه 340
تن از
روشنفکران،
نویسندگان و
فعالان سیاسی
در باره حوادث
اخیر
آذربایجان به
تاریخ 22 خرداد 1385
تحت عنوان«ادامه
سرکوب در
آذربایجان
تقویت تجزیهطلبی
است!» که
سایتهای
فارسی مانند
پیک نت و ... آن را
منتشر کردهاند).
جناب
آقای پروفسور!
هم طبقه حاکم
فاشیسم فارس و
هم
روشنفکرنمایان
فارس به خوبی
میدانند که
پذیرش
دموکراسی و
آزادی و
برابری ملل
ساکن در این
جغرافیا با
توجه به نفرتی
که ملل ترک و
عرب، کرد،
بلوچ و ... از
سلطه فاشیسم
فارس پیدا
کردهاند به
تجزیه ایران و
تشکیل چند
کشور مستقل
منجر خواهد شد.
بنابراین
آنان در
راستای تداوم
سلطه فاشیسم
فارس بر کشور
موسوم به
ایران به هر
حیله کثیفی
متوسل میشوند
تا این وضعیت
را تداوم
بخشند.
جناب
آقای پروفسور!
شما علیرغم
حساسیتتان به
فرهنگ، زبان و
هویت ملی
آذربایجان
نمیدانم چه
اصراری دارید
که تمامیت
ارضی این کشور
شبه مدرن
ساختگی وجعلی
در صدوپنجاه
سال اخیر را که
بنیان آن بر
برتریجویی،
سلطهطلبی و
تمامیتخواهی
-که در ادبیات
سیاسی به آن
فاشیسم گفته
میشود-
گذاشته شده
است را حفظ کنید.
این دو حساسیت
یعنی علاقهمندی
به زبان،
فرهنگ و هویت
ملی ترکهای
آذربایجان و
علاقمندی به
حفظ تمامیت
ارضی کشور
موسوم به
ایران با توجه
به واقعیت
فضای فاشیستی
حاکم بر افکار
عمومی و
نخبگان فارس،
مانعةالجمع
میباشند و
تجربه سیاسی
مللی که به هر
دلیل به
استقلال دست
نیافته بودند
و یا هنوز دست
نیافتهاندبه
ما نشان میدهد
که با نصیحت
کردن قوم حاکم
که دارای
دیدگاههای
فاشیستی است و
با خواستن از
آنان که به
ارزشهای مدرن
دموکراسی،
حقوق بشر،
پلورالیسم و ...
احترام
بگذارند نمیتوان
به حقوق ملی که
نهایت آن
استقلال ملت
آذربایجان
است دست یافت.
رئالیسم
سیاسی به
عنوان نظریهای
سیاسی که از
تجربه و
واقعیت عینی
سیاست داخلی و
بینالمللی
برگرفته شده
است به ما حکم
میکند که با
پند و اندرز و
نصیحت هیچ ملت
تحت سلطهای
به حق خود
نرسیده است و
حق در روابط
بینالمللی بر
بستر قدرت
حیات مییابد
و ضروری است
برای رسیدن به
حقوق ملی به
قواعد و اصول
علم سیاست که
مبتنی بر قدرت
است و به لوازم
و الزامات
بدست آوردن
قدرت و از طریق
آن رسیدن به
حقوق ملی توجه
کافی مبذول
نمود.
جناب
آقای پروفسور!
شما با توجه به
رشته و حوزه
مطالعاتیتان
یعنی ادبیات،
در تلاش هستید
با دعوت به
صلح، دوستی،
احترام به
حقوق همنوع ،
پرهیز از
دیدگاههای
برتری
جویانه،
جهانی پر از
صلح و صفا،
فاقد جنگ،
فاقد ظلم و
ستم، مستعد
برای توسعه
استعدادهای
معنوی و مادی
انسانها و ...
آیندهای
درخشان برای
همه انسانها
از جمله
ساکنین ایران
آرزو میکنید.
اما تجربه
آرمانگرایی
روشنفکران و
فعالان سیاسی آزادیخواه،
عدالتطلب و
دموکراسیخواه
آذربایجان در
صد سال اخیر که
به دنبال
آزادی،
دموکراسی و
عدالت برای
همه ملل ساکن
در این
جغرافیای
موسوم به
ایران بودهاند
و در انقلاب
مشروطه، ملی
شدن نفت،
انقلاب 1979 و جنگ
ایران و عراق
جانفشانیهای
عظیمی نیز
کردهاند، میتواند
درس عبرتی
باشد برای ما
که به رغم همه
جانفشانیها و
ایثارگریهای
فوق از انقلاب
مشروطه
تاکنون یعنی
تاریخ شبه
مدرن صد ساله
ایران ترکهای
آذربایجان
تحت شدیدترین
و کثیفترین
سیاستهای قوم
حاکم فارس در
راستای
آسیمیله شدن
در قوم فارس
قرار گرفتهاند.
اکنون شما میدانید
که از کلماتی
مانند ترک،
عرب و ... فارسها
در تهران و
سایر شهرهای
فارس زبان به
عنوان توهین
استفاده میکنند.
با این وضعیت
که هم طبقه
حاکم فارس و هم
روشنفکرنمایان
تغذیهکننده
فکری فاشیسم
فارس بر طبل
دشمنی با
اعراب،
ترکها،
ترکمنها و ... هر
روز میکوبند
و بویژه در صد
سال اخیر از
سوی حکومت نیز
این سیاستهای
فاشیستی در
دانشگاهها،
مدارس و مراکز
مطالعاتی و
تحقیقاتی
تئوریزه شده و
این تئوریها
و برنامهها
با امکانات و
بودجه عظیم
دولتی به اجرا
گذاشته میشود،
مردم عامی
فارس نیز با
حماقتی مثالزدنی
هیزم
سیاستهای
خصومتآمیز
دولت و
روشنفکرنمایان
فارس هستند.
شما همانند
روشنفکران و
فعالان سیاسی
آذربایجان در
انقلاب
مشروطه و
وقایع بعد از
آن این همه
دشمنی فارسها
را با ترکهای
آذربایجان
نمیخواهید
ببینید و بدون
هرگونه منطق
واقعگرایانه
و مبتنی بر
منافع ملی
آذربایجان از
فارسهای
محترم؟! میخواهید
بخاطر حفظ
تمامیت ارضی
این موجود
ساختگی و جعلی
به نام ایران،
به حقوق ملل ترک و
عرب، کرد،
بلوچ و ...
احترام
بگذارند و با
توسل به هزار
نوع استدلال
نظری و عملی میخواهید
از سر دلسوزی
به فارسهای
محترم؟!
بفهمانید که
در عین حفظ
زبان فارسی
بعنوان زبان
برتر و زبان
رابط، پذیرش
حقوق حداقل
فرهنگی،
سیاسی،
اقتصادی و ...
دیگر ملتهای
ساکن در این
کشور موسوم به
ایران به نفع
فارسها خواهد
بود. این
دلسوزی
جنابعالی
برای فارسها و
ایران تحت
سلطه فارسها
که استراتژی
پیشنهادی
فدراتیو
جنابعالی
برای آینده
این کشور – که
با توجه به
وضعیت سیاسی،
فرهنگی،
اقتصادی و ...
فارسها خللی
اساسی بر
سیاستهای
سلطهجویانه و
فاشیستی آنها
وارد نخواهد
کرد- باز با
منطق
رئالیستی با
منافع ملی
آذربایجان
سازگار نیست.
جنابعالی نمیتوانید
هم در جناح
فاشیستهای
فارس دشمن
آذربایجان
قرار بگیرید و
هم برای حقوق
ملی تضییع شده
آذربایجان
دلسوزی کنید.
به عبارت دیگر
دشمنی و تضاد
منافع بین قوم
فارس که ابزار
و هیزم فاشیسم
حاکم فارس است
با ملل ترک
و عرب، کرد،
بلوچ و ... بیش از
آن عمق پیدا
کرده است که
جنابعالی
بتوانید در
میانه میدان
قرار بگیرید و
نقش میانجی را
داشته باشید.
جناب
آقای پروفسور!
شما حتی یک
جریان کوچک
روشنفکری فارس بین
فارسها نمیتوانید
پیدا کنید که
به برابری
فارسها با ملل ترک
و عرب، کرد،
بلوچ و ... در
ایران اعتقاد
داشته باشد.
زیرا پذیرش
این برابری به
دنبال آن به
این معنی
خواهد بود که
همانطور که
فارسها حق
دارند دولت
ملی مستقل
داشته باشند، ملل ترک و عرب،
کرد، بلوچ و ...
نیز حق دارند
دولت ملی
مستقل خود را
تشکیل دهند. از
همین رو
فارسها که در
صد سال اخیر با
شعارهای
باستانگرایانه
کذب توهم
متمدن بودن را
پیدا کردهاند
و دیگران را
حقیر و تحت
سلطه میخواهند،
حاضر به پذیرش
این اصل بدیهی
دنیای مدرن
نیستند. با این
چشمانداز شما
در میان منافع
متضاد ملل
ساکن در این
جغرافیای جعل
شده به نام
ایران
ایستادهاید و
طبیعی است که
از هر دو سو
مورد حمله
واقع شوید.
جناب
آقای پروفسور!
مطالبی که در
مورد نقش
ترکها در
گسترش زبان
فارسی در
گذشته و بویژه
در صد سال اخیر
فرمودهاید
کاملا بدیهی و
واضح است. اما
در عصر دولت-ملت(nation-state) هر ملتی
بر مبنای هویت
زبانی خود
هویت ملیاش
را تعریف میکند
و زبان رسمیاش
را تعیین مینماید.
روشنفکرات
ترک
آذربایجانی
در انقلاب
مشروطه درک
دقیق و علمی از
مفهوم دولت-ملت
مدرن که هویت
ملی آن بر
مبنای هویت
زبانی تعریف
میشد نداشتند
و اگر این درک
علمی و دقیق را
از مفهوم
وستفالیایی
دولت-ملت
داشتند
قاعدتاُ
بایستی مبانی
نظری و علمی
دولت ملی ترک
آذربایجانی
را پیریزی میکردند
نه اینکه با
خطایی
استراتژیک
مبانی نظری و
علمی دولت ملی
فارس را در
انقلاب
مشروطه پیریزی
کنند. از
معروفترین
این
روشنفکران میتوان
به فتحعلی
آخوندزاده،
عبدالرحیم
طالبوف،
میرزا یوسف
خان
مستشارالدوله
تبریزی، زینالعابدین
مراغهای،
احمد کسروی،
سید حسن تقیزاده
و تقی ارانی
اشاره کرد که
روشنفکرنمایان
آسیمیله شده
ترک امروز در آذربایجان
جنوبی،
خطاهای آنان
را در مورد
هویت ملی و
زبانی
آذربایجان
نشخوار میکنند
و چیزی به آن
نیافزودهاند.
جنابعالی
به توهینها و
تحقیرهای
نویسندگان،
شاعران و
فعالان سیاسی
فارس به ترکها
و عربها
اشاره کردهاید
و چند مورد از
افاضات
روشنفکرنمایان
فارس را به نام
آوردهاید.
شما خودتان را
در درون
جریانهای
ادبی-فرهنگی
فارس قرار
دادهاید و
نسبت به آنها
احساس هموطنی
دارید. اما
بایستی خاطر
نشان کنم که
نسل جدید
تحصیلکردگان
ترک ابداُ به
آنان به عنوان
هموطن نگاه
نمیکنند.
بلکه آنان را
دشمنان قسم
خورده ملت ترک
میدانند و از
دشمن هم
انتظار دوستی
ندارند.
آنقدرها هم که
شما فکر میکنید
فارسها
اهمیتی در سطح
بینالمللی
ندارند و در
فضای بسته و
متعفن فارسی
ایران آنان
اسمی بدر کردهاند
و دانشجوی
امروز ترک
آذربایجانی
دیگر مرعوب
روشنفکرنمایان
فارس و فارس
زده نیست و حتی
با دیده تحقیر
به آنها نگاه
میکند و
توهمات
باستانگرایانه
این حضرات
سوژه جوک
دانشجویان
ترک
آذربایجانی
است.
جناب
آقای پروفسور!
اشاره کردهاید:«البته
هستند کسانی
که پس از رؤیت
این بلاها
تزریق جداییطلبی
میکنند، ...
توهین
کاریکاتور
ایران نشان
داد که ترکان
آذری در همه
جای ایران
پراکندهاند و
هر گوشه ایران
را در واقع وطن
خود میدانند».
البته در آذربایجان
همیشه تعدادی
از روشنفکران
و فعالان
سیاسی به شکل
محدود بودهاند
که به دنبال
تشکیل دولت
ملی
آذربایجان
بودهاند و
ابداُ
درخواست
استقلال
آذربایجان
جنوبی فقط
متأثر از
وقایع بعد از
چاپ
کاریکاتور
موهن ورق پاره
ایران نبوده
است. اما با
فروپاشی
شوروی به
عنوان غول
نظامهای
سیاسی-فلسفی
توتالیتر،
دولت و مفهومی
جعلی به نام
ایران(فارس)
نیز که مفهومی
فاشیستی و
توتالیتر میباشد
هم در بعد نظری
و هم در بعد
عملی ضربههای
اساسی دریافت
نموده است و
صدای شکستن
استخوانهای
این موجود
متعفن و
پوسیده بویژه
در سالهای
اخیر به گوش میرسد.
در آذربایجان
جنوبی با
فروپاشی
شوروی، ایده
استقلال
ترکهای
آذربایجان
جنوبی به سرعت
رو به رشد
گذاشته است و
هر روز بیش از
پیش پیشرفت میکند.
ظاهراُ دوری
چند ساله شما
از آذربایجان
جنوبی باعث
این قضاوت شده
است که ترکهای
آذری همه جای
ایران را وطن
خود میدانند.
نخیر جناب پروفسور وطن آذربایجانی
فقط
آذربایجان
است که مرزهای
تاریخی آن که
به شکلی
متناوب به هم
پیوسته است
مشخص است. اگر
در تهران و
سایر شهرهای
غیر
آذربایجانی
نیز تظاهراتی
بر علیه
کاریکاتور
موهن صورت
گرفت همگی
دانشجویان
متولد شده در
آذربایجان
بودند که هیچ
کدام هم خود را
نه تهرانی و نه
ایرانی نمیدانند.
در خود تهران
که شما اشاره
کردهاید
بزرگترین شهر
آذری گوی جهان
است حتی صد نفر
ترک متولد
تهران و ساکن
تهران
تظاهرات
نکردهاند.
این جمله غیر
واقعی که
تهران
بزرگترین شهر
آذری گوی جهان
است از فرط
تکرار کمکم
از نظر بعضیها
به حقیقت
پیوسته است. در
حالیکه حتی
اگر تمام
جمعیت ساکن
تهران ترک
باشند با توجه
به اینکه
اکثریت قریب
به اتفاق آنها
آسیمیله شدهاند
ابداُ هیچ
تأثیری
فرهنگی و
سیاسی در کشور
موسوم به
ایران به نفع
آذربایجان
ندارند و
برعکس تهران
ضدترکترین
شهر دنیاست و
من بعید میدانم
در هیچ کجای
دنیا فضای
لومپنیسم
فرهنگی به این
اندازه رشد
کرده باشد که
شما در هر کجای
این شهر میتوانید
شاهد توهین به
ترکها باشید.
جناب پروفسور
به توهمات
دامن نزنید.
فارسها دشمن
آشکار ما
هستند و ما
مجبوریم این
واقعیات را
بپذیریم و با
دشمنانمان
مبارزه کنیم.
ملت ترک را به
خواب دعوت
نکنید.
روشنفکران
خودفروخته
آذربایجانی
به جای اینکه
با الهام از
ناسیونالیسم
اروپایی که هر
ملتی بدنبال
تشکیل دولت
ملی خود
برمبنای هویت
ملی و زبانی
خود بود دولت
ملی مدرن
ترکهای
آذربایجان را
تشکیل دهند با
تشکیل دولت
ملی شبه مدرن
فارس، مار
افعی فاشیسم
فارس را پرورش
داده و آن را
به جان ملت
آذربایجان
انداختند و در
زندان فاشیسم
فارس این ملت
را تحقیر و
زندانی کردند.
در طول تاریخ
شاید کمتر
ملتی را بتوان
پیدا کرد که
روشنفکران و
نخبگان آن به
ائتلاف با
دشمنان آن (فارسها)
بر علیه ملت
خودشان
بپردازند و به
تحقیر و نابود
کردن هویت ملی
و زبانی
ملتشان اقدام
کنند. اما
روشنفکران
آذربایجانی (به
جز تعداد
معدودی از
آنان) با
افتخار و در
حقیقت با
پررویی و
حماقتی مثالزدنی
به این کار
اقدام کردهاند.
که فتحعلی
آخوندزاده و
احمد کسروی
سردسته این
روشنفکرنمایان
خودفروخته
ترک میباشند.
برای دور نشدن
از موضوع اصلی
بحث در همین حد
کافی است. اما
تاریخ
صدوپنجاه
ساله اخیر
ترکهای
آذربایجان
جنوبی و نقش
دولت فاشیست
فارس و
روشنفکرنمایان
خائن ترک
آذربایجانی (که
اکنون سرشناسترین
آنها سید جواد
طباطبایی
تبریزی است و
در دریوزگی
برای فارسها
با جواد شیخالاسلامی،
کسروی و
آخوندزاده
مسابقه
گذاشته است)
بایستی از
منظر یک ترک
آذربایجانی
مورد بازبینی
و مطالعه مجدد
قرار گیرد.
البته در این
فضای سراسر
جعلی که در
آموزش و
پرورش،
دانشگاهها،
صدا و سیما و
افکار عمومی
بر علیه
ترکهای
آذربایجان
ایجاد شده
ممکن نیست.
زیرا نیازمند
تغییر فضای
سیاسی،
فرهنگی و علمی
در آذربایجان
است. با این
حال بایستی به
قدر امکان به
طرح مسئله و
رسوا کردن این
تاریخ جعلی
نوشته شده با
دیدگاههای
فاشیستی فارس
برای
آذربایجان
پرداخت و
مبانی
گفتمانی که
دربردارنده
تاریخ،
فرهنگ، سیاست
و هویت زبانی و
ملی خاص
آذربایجان
جنوبی است را
طراحی کرد.
بدون تغییر در
گفتمان
فرهنگی و
سیاسی
روشنفکران و
تحصیلکردگان
ترک
آذربایجانی
که مبتنی بر
فارسگرایی و
ایرانگرایی
ملهم از لجنزار
اندیشههای
فاشیستی
فارسی است،
امکان تحول
سیاسی مثبت در
مسیر منافع
ملی ترکهای
آذربایجان
جنوبی ممکن
نخواهد بود.
البته برای
تغییر و بیرون
کردن
گفتمانهای چپ
و راست فارسی
که همگی لجن
فاشیسم و
نژادپرستی را
با خود حمل میکنند
توسط نخبگان
ترک مانند
مرحوم پروفسور
ذهتابی،
مرحوم علی
تبریزی،
مرحوم
پروفسور
فرزانه و ...
کتابها و
مقالات مفید و
مستدلی نوشته
شده است. لکن
ما با توجه به
سمپاشیهای
فاشیستی
گفتمانهای
فارسی در طول
صد سال اخیر
نیازمند
آثار، کتابها
و مقالات
جدیدی برای
عرضه در بازار
رقابتی
نابرابر
گفتمانهای
فرهنگی،
تاریخی،
سیاسی در درون
و بیرون آذربایجان
جنوبی هستیم
تا حقانیت و
موجودیت هویت
و منافع ملیمان
را در وهله اول
به ملتمان
ثابت کنیم.
البته
برای دیگر
ملتها نیز این
آثار ارائه
خواهد شد. لکن
نوشتن کتابها
و مقالات
مستدل بویژه
برای
روشنفکرنمایان
فاشیست فارس
از هر طیف و
جریانی حتی
مردم عادی
کوچه و بازار
فارس که در
فضای کینهتوزانه
حقد و
نژادپرستی
تنفس میکنند
ابداُ مفید
فایده نخواهد
بود. آنان به
فضای لجنزار
نژادپرستی،
سلطهجویی و
برتریجویی
کاملاُ عادت
کردهاند و با
استدلال و
منطق
روشنفکری
حاضر به دست
کشیدن از سلطه
بر آذربایجان
نخواهند بود.
استدلالهای
منطقی،
انسانی، حقوق
بشری، تاریخی
و فرهنگی
بارها به آنها
گوشزد شده است
اما آنان خود
را به کری و
کوری زدهاند.
در قیام
انقلابی و
مدنی و
دموکراتیک
اردیبهشت ماه
و خرداد ماه 1385
ملت ترک
آذربایجان با
صدای بلند بار
دیگر حقوق
ملی، تاریخی و
حق تعیین
سرنوشت خود را
با شعارهای «هارای،
هارای، من
تورکم» و «منیم
دیلیم اؤلن
دئییل، فارس
دیلینه چؤنن
دئییل» به گوش
دولت فاشیست
فارس و
روشنفکرنمایان
فاشیستتر
فارس رساندند.
اما ظاهراُ
هیچکدام از
آنان نمیخواهند
صدای حقانیت
ملت ترک
آذربایجان
جنوبی را
بشنوند و
بیانیههایی
که دادند همگی
از لجن فاشیسم
فارس آگنده
بود. حتی خانم
شیرین عبادی
مدافع سینهچاک
حقوق بشر(فارس)
و آقای اکبر
گنجی که 6 سال
در زندانهای
رژیم فاشیست
جمهوری
اسلامی مانده
است چشمها و
گوشهای خود را
بستهاند و
شهادتها ،
دستگیریها و
شکنجههای
فرزندان
آذربایجان را
نمیبینند و
نمیشنوند.
جناب
آقای براهنی!
ظاهرا این
جمله متعلق به
شما است که «زبان
فارسی بر گرده
ارتش به
آذربایجان
آمده است» میخواهم
جمله دیگری به
آن اضافه کنم
که: «زبان
فارسی بر گرده
ارتش اشغالگر
فارس با خواری
و خفت از
آذربایجان
بیرون رانده
خواهد شد». هر
چند حتی به
زمان طولانی
نیاز داشته
باشد. زبان
فارسی در
آذربایجان به
نماد فاشیسم
فارس در 85 سال
اخیر تبدیل
شده است که
تحقیر فرهنگ،
هویت ملی و
زبان ترکهای
آذربایجان
تنها وظیفه آن
بوده است و
اظهار تنفر از
این زبان
فاشیستی در
آذربایجان حق
هر ترک
آذربایجانی
است. چون این
زبان ما را از
برقراری
ارتباط علمی و
فرهنگی توسط
زبان مادریمان
با همدیگر
محروم کرده
است. البته هر
زبانی در دنیا
قابل احترام
است و زبان هر
ملتی معمولا
نام آن ملت و
نماد و شاخص
آشکار هر ملتی
است و فی نفسه
ارزشمند و
بخشی از میراث
معنوی
انسانها
شمرده میشود.
اما زبان
فارسی در
آذربایجان
زبانی
اشغالگر است و
هر نوع ابراز
احساسات
دوستانه نسبت
به این زبان
خیانت به ملت
ترک
آذربایجان
است. شعار «فارس
دیلی، ایت
دیلی» و « هر کس
کی بیطرفدی،
فارسدان دا بیشرفدی»
بهترین شعاری
است که از سوی
مردم عادی
آذربایجان
برای توصیف
این زبان
اشغالگر
انتخاب شده
است. بعضی
مواقع مردم
عادی بهتر از
نویسندگان،
روشنفکران و
دانشجویان
واقعیات را
درک و تبیین میکنند.
عدهای
روشنفکرنما
ژست انساندوستانه
گرفته و با این
نوع شعارها بر
علیه زبان
فارسی، بدلیل
اینکه حرکتی
در راستای
پرورش
لومپنیسم است
مخالفت کردند.
اما اینان چرا
به این سؤال
پاسخ نمیدهند
که چرا
روشنفکرنمایان
فارس تاکنون
نه تنها مردم
لومپن کوچه و
بازار فارس را
از فحاشی به
ملت ترک
بازنداشتهاند
بلکه خود با
نوشتن
دیوانهای شعر
و کتب تاریخی
مغرضانه بر
علیه ملت ترک
آتش بیار این
معرکه بودهاند؟
در
تاریخ شبه
مدرن
صدوپنجاه سال
اخیر
آذربایجان
اگر چند نقطه
عطف تاریخی
روشن (مانند
تشکیل حکومت
ملی
آذربایجان
توسط پیشهوری)
بتوان پیدا
کرد، یکی از
آنها مطمئناُ
حمله به زبان
فارسی بطور
علنی و عمومی
در
تظاهراتهای
خرداد ماه 1385 در
شهرهای
آذربایجان
بود. همچنانکه
هر روز توسط
روشنفکرنمایان
و مردم عادی
فارس بر علیه
زبان و هویت ما
توهین صورت میگیرد.
در حالیکه ما
سرزمین آنها
را اشغال
نکردهایم و
به آنها توهین
نکردهایم،
چرا بایستی
زبان ترک
آذربایجانی
را ببندیم و
عملاُ به پررو
شدن و جری شدن
این موجود بیادب
و نمک نشناس(فارس)
کمک کنیم.
اساساُ در
تاریخ معاصر
آذربایجان
جنوبی حماقت
بزرگداشت
زبان فارسی و
تحقیر زبان
ملی خود یعنی
ترکی
آذربایجانی
بیش از همه
متعلق به
روشنفکرنمایان
صدوپنجاه سال
اخیر
آذربایجان
است؛ علیرغم
اینکه در دوره
مدرن همه
ملتها
بیشترین توجه
و سرمایهگذاری
را برای توسعه
و ترویج زبان
ملی خود صرف
کردهاند. ما
مانند همه
ملتها که در
عصر دولت-ملت(nation-state)
زبان ملی خود
را بالاتر از
هر زبانی مورد
توجه قرار میدهند،
زبان ترکی
آذربایجانی
را بعنوان
زبان ملی خود
بایستی ترویج
و توسعه دهیم و
اگر گذشتگان
ما حماقتی
مرتکب شدهاند
ضرورتی به
تکرار و ادامه
آن نیست.
در حوزه گفتمان سیاسی نیز علتالعلل شکستهای فعالان سیاسی آذربایجان که جزو اولین ملتهای خاور میانهاند که به اخذ مدرنیته غربی اقدام کردهاند، عدم درک مبانی هویت زبانی و ملی نظام دولت-ملت و تداوم درک سنتی شیعی از مفهوم ملت بود. آنان با درک هویتی شیعی از کلیت ایران و زدن رنگ و لعاب شبه مدرن به هویت ملی آن و عدم درک غیر ممکن بودن تشکیل ملتی به نام جعلی ملت ایران و عدم امکان تأمین منافع ملی ترک آذربایجانی در چارچوب آن، در آستین خود مار افعی فاشیسم فارس را پروردند و اکثر آنها خود قربانی آن شدند. البته این سخن به معنی خائن بودن همه آنان نیست. اکثریت آنان صادق و خیرخواه و ایثارگر نسبت به ملت ترک آذربایجان بودند ولی مسیری سراسر اشتباه توسط روشنفکرنمایان پیش از آنان در پیش روی آنها قرار داده شده بود. اگر هم قرار بود آنها جان خود را فدا کنند، بایستی برای دولت-ملت آذربایجان آن را فدا میکردند نه اینکه همانند ستارخان و باقرخان، کلنل پسیان، حیدر عمواوغلی و شیخ محمد خیابانی جان خود را در راه فارسگرایی و ایرانگرایی فدا کنند (البته فقط سید جعفر پیشهوری در چند سال آخر عمر بدلیل درک رئالیسم سیاسی بخاطر حضور در سیاست عملی و یا به هر دلیل دیگر یک استثناست). در هر صورت ما بایستی از تجربیات تلخ گذشتگانمان که با هزینهای سنگین بدست آمده است عبرت بگیریم و دوباره در میان دشمنان فارسمان به دنبال دوست نگر&