سخنی چند با جناب آقای پروفسور براهنی

به عنوان دانشجوی رشته علوم سیاسی برایم بسیار سخت بود و کمی جسارت زیاده از حد می­خواست که مقالات «ستم ملی» و «صورت مسئله آذربایجان، حل مسئله آذربایجان» جناب آقای پروفسور براهنی را از منظر رئالیسم سیاسی که در سیاست بین­المللی به لحاظ عملی و نظری، جریان حاکم اصلی شناخته می­شود، مورد نقد و بررسی قرار دهم. من در ابتدا باید یادآوری کنم که جنابعالی در ادبیات فارسی و در جهان ادبیات شخصیتی شناخته شده می­باشید و بخاطر دیدگاه­های آزادیخواهانه، عدالت­طلبانه، ضد استبدادی مورد احترام هستید و نیازی نیز به تعریف و تمجید امثال من ندارید و در هر حال برای شما عمیقاُ احترام قائلم و غرض از نوشتن این مطلب خدای ناکرده جسارت در حق جنابعالی نیست. ضمن اینکه شما به خاطر انتقادهایی که از فاشیستهای دولتی و غیر دولتی فارس به خاطر ستمهایشان بر ملل غیر فارس در کشور موسوم به ایران کرده­اید به اندازه کافی مورد حمله قرار گرفته­اید. اما انگیزه اصلی من از نوشتن این مطلب بیان حقایقی در خصوص منافع ملی آذربایجان و نگرش به منافع ملی ترکهای آذربایجان جنوبی با عبرت گرفتن از تجربه تلخ تاریخ شبه مدرن صدوپنجاه ساله اخیر آذربایجان جنوبی و ایران و استفاده از تجربیات سیاسی سایر ملل مستقل در راستای تبیین نحوه نگرش­مان به آینده و عمل براساس این تجربیات می­باشد. چون منافع ملی از جمله حفظ تمامیت ارضی، امنیت ملی و موجودیت معنوی و فیزیکی یک ملت از بالاترین اولویت­ها برای هر ملتی است، لذا این مسئله بالاتر از ملاحظات شخصی قرار می­گیرد.

جناب آقای پروفسور! اولین و بنیادی­ترین خطای مقالات شما از این مسئله ناشی می­شود که به این نکته توجه نمی­کنید که ایران شبه مدرن که متاسفانه اکثر نظریه­پردازان آن آذربایجانی بودند بر مبنای هویت زبان فارسی و تمامیت­خواه و فاشیستی تعریف شده است و در آن جایی برای هویت ملی غیر فارس وجود ندارد. جریان حماقت آلود و سراسر توام با سوء­ فهم از هویت زبانی دولت ملی با فتحعلی آخوندزاده، عبدالرحیم طالبوف، میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، زین­العابدین مراغه­ای، احمد کسروی، سید حسن تقی­زاده، تقی ارانی و ... آغاز شد و در انقلاب مشروطیت نمود عینی یافت. در حالی که بایستی با بهره گرفتن از تجربه ناسیونالیسم در کشورهای اروپایی که هر ملتی بر مبنای هویت زبانی و هویت ملی خود دولت ملی(nation-state) خود را تشکیل می­داد، روشنفکران آذربایجان جنوبی بایستی به جای تلاش و مبارزه برای شکل دادن به دولت-ملت مدرن فارسی، دولت-ملت مدرن ترکی آذربایجانی را تشکیل می­دادند. همان کاری که روشنفکران ترک ترکیه و آذربایجان شمالی با شکل دادن به جریان ادبی، فرهنگی و سیاسی ترکی مدرن در قرن نوزدهم و در قرن بیستم به پایه­ریزی نظری و عملی دولتهای ملی ترک خاص خودشان کمک کردند.

جنابعالی با تکیه بر خطای اول که پذیرش و تلاش برای توجیه حفظ موجود جعلی و ساختگی به نام ایران با اصلاحات جزئی زیر سلطه زبان فارسی، خطای دوم را مرتکب می­شوید و از فارسهایی که به تفکر فاشیستی برتری­جویی و تحقیر دیگران عادت کرده­اند می­خواهید که به ارزشهای جهان مدرن مانند آزادی، تساهل، چند صدایی و پلورالیسم، احترام به حقوق دیگران و ... احترام بگذارند و بالاتر از آن خود را با کسانی که صد سال تحقیرشان کرده­اند برابر شمرند و آنها را هم­سطح و دارای حقوق برابر با خود بدانند.

در مقاله ستم ملی آورده­اید،«در جهان امروز کثرت فرهنگی، تفاوت فرهنگی و قومی و حضور صاحبان و دارندگان این کثرت و فرهنگ در چارچوب یک کشور و اجتناب از یک دست کردن و شبیه­سازی اجباری مردم به یکدیگر، نشانه­های اصلی دموکراسی هستند».

نشانه­ها و شاخصه­های اصلی دموکراسی را به درستی برشمرده­اید. البته می­دانید که اکنون در بین قوم فارس هزاران نفر نویسنده، فعال سیاسی، روزنامه­نگار و ... با ارزشها و مفاهیم تئوریک دموکراسی لیبرال آشنا هستند و هر کدام کتابها و مقالات متعددی در این خصوص نوشته­اند و می­نویسند. اما شما هیچ کدام از این نویسندگان، فعالان سیاسی، روزنامه­نگاران و ... فارس را نمی­بینید که در یک و نیم سال اخیر یعنی از اوایل 1384 تاکنون که رژیم فاشیست فارس آشکارا به کشتار ملل عرب، کرد، بلوچ، ترک و ... اقدام کرده است و تظاهرات مسالمت آمیز ملی برای احیای حقوق ملی را به خاک و خون کشیده است را مورد اعتراض قرار دهند. دلیل آن واضح است. تبلیغات صد ساله فاشیسم فارس در رگ و خون هر کدام از آنان رسوخ کرده است و آنان آنقدر این حس کاذب و متعفن برتری جویی، سلطه­جویی، تحقیر دیگران و اوهام باستان­گرایانه را پیش خود تکرار کرده­اند که سرکوب و کشتار ملل عرب، کرد، بلوچ، ترک و ... را در راستای حفظ تمامیت ارضی کذایی سرزمین جعل شده به نام ایران را حق مسلم خود می­دانند و نه تنها اعتراض نمی­کنند بلکه یا با سکوت توأم با رضایت این کشتارها و سرکوب­ها را نظاره می­کنند و یا بدتر از آن بیانیه می­دهند و ظاهراُ اظهار نگرانی و تأسف می­کنند اما وقتی عنوان و متن بیانیه­شان را مطالعه می­کنید با کمال تعجب مشاهده می­کنید که آنان از کشتار و سرکوب ملل بی­دفاع ابداُ ناراحت نیستند. بلکه صرفاُ نگران تجزیه و فروپاشی سلطه فاشیسم فارس بر ملل غیر فارس در این کشور جعل شده به نام ایران هستند(رجوع کنید به هشدارنامه 340 تن از روشنفکران، نویسندگان و فعالان سیاسی در باره حوادث اخیر آذربایجان به تاریخ 22 خرداد 1385 تحت عنوان«ادامه سرکوب در آذربایجان تقویت تجزیه­طلبی است!» که سایتهای فارسی مانند پیک نت و ... آن را منتشر کرده­اند).

جناب آقای پروفسور! هم طبقه حاکم فاشیسم فارس و هم روشنفکرنمایان فارس به خوبی می­دانند که پذیرش دموکراسی و آزادی و برابری ملل ساکن در این جغرافیا با توجه به نفرتی که ملل ترک و عرب، کرد، بلوچ و ... از سلطه فاشیسم فارس پیدا کرده­اند به تجزیه ایران و تشکیل چند کشور مستقل منجر خواهد شد. بنابراین آنان در راستای تداوم سلطه فاشیسم فارس بر کشور موسوم به ایران به هر حیله کثیفی متوسل می­شوند تا این وضعیت را تداوم بخشند.

جناب آقای پروفسور! شما علیرغم حساسیت­تان به فرهنگ، زبان و هویت ملی آذربایجان نمی­دانم چه اصراری دارید که تمامیت ارضی این کشور شبه مدرن ساختگی وجعلی در صدوپنجاه سال اخیر را که بنیان آن بر برتری­جویی، سلطه­طلبی و تمامیت­خواهی -که در ادبیات سیاسی به آن فاشیسم گفته می­شود- گذاشته شده است را حفظ کنید. این دو حساسیت یعنی علاقه­مندی به زبان، فرهنگ و هویت ملی ترکهای آذربایجان و علاقمندی به حفظ تمامیت ارضی کشور موسوم به ایران با توجه به واقعیت فضای فاشیستی حاکم بر افکار عمومی و نخبگان فارس، مانعة­الجمع می­باشند و تجربه سیاسی مللی که به هر دلیل به استقلال دست نیافته بودند و یا هنوز دست نیافته­اندبه ما نشان می­دهد که با نصیحت کردن قوم حاکم که دارای دیدگاههای فاشیستی است و با خواستن از آنان که به ارزشهای مدرن دموکراسی، حقوق بشر، پلورالیسم و ... احترام بگذارند نمی­توان به حقوق ملی که نهایت آن استقلال ملت آذربایجان است دست یافت.

رئالیسم سیاسی به عنوان نظریه­ای سیاسی که از تجربه و واقعیت عینی سیاست داخلی و بین­المللی برگرفته شده است به ما حکم می­کند که با پند و اندرز و نصیحت هیچ ملت تحت سلطه­ای به حق خود نرسیده است و حق در روابط بین­المللی بر بستر قدرت حیات می­یابد و ضروری است برای رسیدن به حقوق ملی به قواعد و اصول علم سیاست که مبتنی بر قدرت است و به لوازم و الزامات بدست آوردن قدرت و از طریق آن رسیدن به حقوق ملی توجه کافی مبذول نمود.

جناب آقای پروفسور! شما با توجه به رشته و حوزه مطالعاتی­تان یعنی ادبیات، در تلاش هستید با دعوت به صلح، دوستی، احترام به حقوق همنوع ، پرهیز از دیدگاه­های برتری جویانه، جهانی پر از صلح و صفا، فاقد جنگ، فاقد ظلم و ستم، مستعد برای توسعه استعدادهای معنوی و مادی انسانها و ... آینده­ای درخشان برای همه انسانها از جمله ساکنین ایران آرزو می­کنید. اما تجربه آرمان­گرایی روشنفکران و فعالان سیاسی آزادی­خواه، عدالت­طلب و دموکراسی­خواه آذربایجان در صد سال اخیر که به دنبال آزادی، دموکراسی و عدالت برای همه ملل ساکن در این جغرافیای موسوم به ایران بوده­اند و در انقلاب مشروطه، ملی شدن نفت، انقلاب 1979 و جنگ ایران و عراق جانفشانی­های عظیمی نیز کرده­اند، می­تواند درس عبرتی باشد برای ما که به رغم همه جانفشانی­ها و ایثارگری­های فوق از انقلاب مشروطه تاکنون یعنی تاریخ شبه مدرن صد ساله ایران ترکهای آذربایجان تحت شدیدترین و کثیف­ترین سیاستهای قوم حاکم فارس در راستای آسیمیله شدن در قوم فارس قرار گرفته­اند. اکنون شما می­دانید که از کلماتی مانند ترک، عرب و ... فارس­ها در تهران و سایر شهرهای فارس زبان به عنوان توهین استفاده می­کنند. با این وضعیت که هم طبقه حاکم فارس و هم روشنفکرنمایان تغذیه­کننده فکری فاشیسم فارس بر طبل دشمنی با اعراب، ترکها، ترکمنها و ... هر روز می­کوبند و بویژه در صد سال اخیر از سوی حکومت نیز این سیاست­های فاشیستی در دانشگاهها، مدارس و مراکز مطالعاتی و تحقیقاتی تئوریزه شده و این تئوری­ها و برنامه­ها با امکانات و بودجه عظیم دولتی به اجرا گذاشته می­شود، مردم عامی فارس نیز با حماقتی مثال­زدنی هیزم سیاستهای خصومت­آمیز دولت و روشنفکرنمایان فارس هستند. شما همانند روشنفکران و فعالان سیاسی آذربایجان در انقلاب مشروطه و وقایع بعد از آن این همه دشمنی فارسها را با ترکهای آذربایجان نمی­­­­خواهید ببینید و بدون هرگونه منطق واقع­گرایانه و مبتنی بر منافع ملی آذربایجان از فارس­های محترم؟! می­خواهید بخاطر حفظ تمامیت ارضی این موجود ساختگی و جعلی به نام ایران، به حقوق ملل ترک و عرب، کرد، بلوچ و ... احترام بگذارند و با توسل به هزار نوع استدلال نظری و عملی می­خواهید از سر دلسوزی به فارس­های محترم؟! بفهمانید که در عین حفظ زبان فارسی بعنوان زبان برتر و زبان رابط، پذیرش حقوق حداقل فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و ... دیگر ملتهای ساکن در این کشور موسوم به ایران به نفع فارسها خواهد بود. این دلسوزی جنابعالی برای فارسها و ایران تحت سلطه فارسها که استراتژی پیشنهادی فدراتیو جنابعالی برای آینده این کشور – که با توجه به وضعیت سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و ... فارس­ها خللی اساسی بر سیاستهای سلطه­جویانه و فاشیستی آنها وارد نخواهد کرد- باز با منطق رئالیستی با منافع ملی آذربایجان سازگار نیست. جنابعالی نمی­توانید هم در جناح فاشیستهای فارس دشمن آذربایجان قرار بگیرید و هم برای حقوق ملی تضییع شده آذربایجان دلسوزی کنید. به عبارت دیگر دشمنی و تضاد منافع بین قوم فارس که ابزار و هیزم فاشیسم حاکم فارس است با ملل ترک و عرب، کرد، بلوچ و ... بیش از آن عمق پیدا کرده است که جنابعالی بتوانید در میانه میدان قرار بگیرید و نقش میانجی را داشته باشید.

جناب آقای پروفسور! شما حتی یک جریان کوچک روشنفکری فارس بین فارسها نمی­توانید پیدا کنید که به برابری فارسها با ملل ترک و عرب، کرد، بلوچ و ... در ایران اعتقاد داشته باشد. زیرا پذیرش این برابری به دنبال آن به این معنی خواهد بود که همانطور که فارسها حق دارند دولت ملی مستقل داشته باشند، ملل ترک و عرب، کرد، بلوچ و ... نیز حق دارند دولت ملی مستقل خود را تشکیل دهند. از همین رو فارسها که در صد سال اخیر با شعارهای باستان­گرایانه کذب توهم متمدن بودن را پیدا کرده­اند و دیگران را حقیر و تحت سلطه می­خواهند، حاضر به پذیرش این اصل بدیهی دنیای مدرن نیستند. با این چشم­انداز شما در میان منافع متضاد ملل ساکن در این جغرافیای جعل شده به نام ایران ایستاده­اید و طبیعی است که از هر دو سو مورد حمله واقع شوید.

جناب آقای پروفسور! مطالبی که در مورد نقش ترکها در گسترش زبان فارسی در گذشته و بویژه در صد سال اخیر فرموده­اید کاملا بدیهی و واضح است. اما در عصر دولت-ملت(nation-state) هر ملتی بر مبنای هویت زبانی خود هویت ملی­اش را تعریف می­کند و زبان رسمی­اش را تعیین می­نماید. روشنفکرات ترک آذربایجانی در انقلاب مشروطه درک دقیق و علمی از مفهوم دولت-ملت مدرن که هویت ملی آن بر مبنای هویت زبانی تعریف می­شد نداشتند و اگر این درک علمی و دقیق را از مفهوم وستفالیایی دولت-ملت داشتند قاعدتاُ بایستی مبانی نظری و علمی دولت ملی ترک آذربایجانی را پی­ریزی می­کردند نه اینکه با خطایی استراتژیک مبانی نظری و علمی دولت ملی فارس را در انقلاب مشروطه پی­ریزی کنند. از معروفترین این روشنفکران می­توان به فتحعلی آخوندزاده، عبدالرحیم طالبوف، میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، زین­العابدین مراغه­ای، احمد کسروی، سید حسن تقی­زاده و تقی ارانی اشاره کرد که روشنفکرنمایان آسیمیله شده ترک امروز در آذربایجان جنوبی، خطاهای آنان را در مورد هویت ملی و زبانی آذربایجان نشخوار می­کنند و چیزی به آن نیافزوده­اند.

جنابعالی به توهین­ها و تحقیرهای نویسندگان، شاعران و فعالان سیاسی فارس به ترکها و عرب­ها اشاره کرده­اید و چند مورد از افاضات روشنفکرنمایان فارس را به نام آورده­اید. شما خودتان را در درون جریانهای ادبی-فرهنگی فارس قرار داده­اید و نسبت به آنها احساس هموطنی دارید. اما بایستی خاطر نشان کنم که نسل جدید تحصیل­کردگان ترک ابداُ به آنان به عنوان هموطن نگاه نمی­کنند. بلکه آنان را دشمنان قسم خورده ملت ترک می­دانند و از دشمن هم انتظار دوستی ندارند. آنقدرها هم که شما فکر می­کنید فارسها اهمیتی در سطح بین­المللی ندارند و در فضای بسته و متعفن فارسی ایران آنان اسمی بدر کرده­اند و دانشجوی امروز ترک آذربایجانی دیگر مرعوب روشنفکرنمایان فارس و فارس زده نیست و حتی با دیده تحقیر به آنها نگاه می­کند و توهمات باستان­گرایانه این حضرات سوژه جوک دانشجویان ترک آذربایجانی است.

جناب آقای پروفسور! اشاره کرده­اید:«البته هستند کسانی که پس از رؤیت این بلاها تزریق جدایی­طلبی می­کنند، ... توهین کاریکاتور ایران نشان داد که ترکان آذری در همه جای ایران پراکنده­اند و هر گوشه ایران را در واقع وطن خود می­دانند». البته در آذربایجان همیشه تعدادی از روشنفکران و فعالان سیاسی به شکل محدود بوده­اند که به دنبال تشکیل دولت ملی آذربایجان بوده­اند و ابداُ درخواست استقلال آذربایجان جنوبی فقط متأثر از وقایع بعد از چاپ کاریکاتور موهن ورق پاره ایران نبوده است. اما با فروپاشی شوروی به عنوان غول نظامهای سیاسی-فلسفی توتالیتر، دولت و مفهومی جعلی به نام ایران(فارس) نیز که مفهومی فاشیستی و توتالیتر می­باشد هم در بعد نظری و هم در بعد عملی ضربه­های اساسی دریافت نموده است و صدای شکستن استخوان­های این موجود متعفن و پوسیده بویژه در سالهای اخیر به گوش می­رسد. در آذربایجان جنوبی با فروپاشی شوروی، ایده استقلال ترکهای آذربایجان جنوبی به سرعت رو به رشد گذاشته است و هر روز بیش از پیش پیشرفت می­کند. ظاهراُ دوری چند ساله شما از آذربایجان جنوبی باعث این قضاوت شده است که ترکهای آذری همه جای ایران را وطن خود می­دانند. نخیر جناب پروفسور وطن آذربایجانی فقط آذربایجان است که مرزهای تاریخی آن که به شکلی متناوب به هم پیوسته است مشخص است. اگر در تهران و سایر شهرهای غیر آذربایجانی نیز تظاهراتی بر علیه کاریکاتور موهن صورت گرفت همگی دانشجویان متولد شده در آذربایجان بودند که هیچ کدام هم خود را نه تهرانی و نه ایرانی نمی­دانند. در خود تهران که شما اشاره کرده­اید بزرگترین شهر آذری گوی جهان است حتی صد نفر ترک متولد تهران و ساکن تهران تظاهرات نکرده­اند. این جمله غیر واقعی که تهران بزرگترین شهر آذری گوی جهان است از فرط تکرار کم­کم از نظر بعضی­ها به حقیقت پیوسته است. در حالیکه حتی اگر تمام جمعیت ساکن تهران ترک باشند با توجه به اینکه اکثریت قریب به اتفاق آنها آسیمیله شده­اند ابداُ هیچ تأثیری فرهنگی و سیاسی در کشور موسوم به ایران به نفع آذربایجان ندارند و برعکس تهران ضدترک­ترین شهر دنیاست و من بعید می­دانم در هیچ کجای دنیا فضای لومپنیسم فرهنگی به این اندازه رشد کرده باشد که شما در هر کجای این شهر می­توانید شاهد توهین به ترکها باشید. جناب پروفسور به توهمات دامن نزنید. فارسها دشمن آشکار ما هستند و ما مجبوریم این واقعیات را بپذیریم و با دشمنانمان مبارزه کنیم. ملت ترک را به خواب دعوت نکنید.

روشنفکران خودفروخته آذربایجانی به جای اینکه با الهام از ناسیونالیسم اروپایی که هر ملتی بدنبال تشکیل دولت ملی خود برمبنای هویت ملی و زبانی خود بود دولت ملی مدرن ترکهای آذربایجان را تشکیل دهند با تشکیل دولت ملی شبه مدرن فارس، مار افعی فاشیسم فارس را پرورش داده و آن را به جان ملت آذربایجان انداختند و در زندان فاشیسم فارس این ملت را تحقیر و زندانی کردند. در طول تاریخ شاید کمتر ملتی را بتوان پیدا کرد که روشنفکران و نخبگان آن به ائتلاف با دشمنان آن (فارسها) بر علیه ملت خودشان بپردازند و به تحقیر و نابود کردن هویت ملی و زبانی ملتشان اقدام کنند. اما روشنفکران آذربایجانی (به جز تعداد معدودی از آنان) با افتخار و در حقیقت با پررویی و حماقتی مثال­زدنی به این کار اقدام کرده­اند. که فتحعلی آخوندزاده و احمد کسروی سردسته این روشنفکرنمایان خودفروخته ترک می­باشند. برای دور نشدن از موضوع اصلی بحث در همین حد کافی است. اما تاریخ صدوپنجاه ساله اخیر ترکهای آذربایجان جنوبی و نقش دولت فاشیست فارس و روشنفکرنمایان خائن ترک آذربایجانی (که اکنون سرشناس­ترین آنها سید جواد طباطبایی تبریزی است و در دریوزگی برای فارسها با جواد شیخ­الاسلامی، کسروی و آخوندزاده مسابقه گذاشته است) بایستی از منظر یک ترک آذربایجانی مورد بازبینی و مطالعه مجدد قرار گیرد. البته در این فضای سراسر جعلی که در آموزش و پرورش، دانشگاهها، صدا و سیما و افکار عمومی بر علیه ترکهای آذربایجان ایجاد شده ممکن نیست. زیرا نیازمند تغییر فضای سیاسی، فرهنگی و علمی در آذربایجان است. با این حال بایستی به قدر امکان به طرح مسئله و رسوا کردن این تاریخ جعلی نوشته شده با دیدگاههای فاشیستی فارس برای آذربایجان پرداخت و مبانی گفتمانی که دربردارنده تاریخ، فرهنگ، سیاست و هویت زبانی و ملی خاص آذربایجان جنوبی است را طراحی کرد. بدون تغییر در گفتمان فرهنگی و سیاسی روشنفکران و تحصیل­کردگان ترک آذربایجانی که مبتنی بر فارس­گرایی و ایران­گرایی ملهم از لجن­زار اندیشه­های فاشیستی فارسی است، امکان تحول سیاسی مثبت در مسیر منافع ملی ترکهای آذربایجان جنوبی ممکن نخواهد بود. البته برای تغییر و بیرون کردن گفتمانهای چپ و راست فارسی که همگی لجن فاشیسم و نژادپرستی را با خود حمل می­کنند توسط نخبگان ترک مانند مرحوم پروفسور ذهتابی، مرحوم علی تبریزی، مرحوم پروفسور فرزانه و ... کتابها و مقالات مفید و مستدلی نوشته شده است. لکن ما با توجه به سمپاشی­های فاشیستی گفتمانهای فارسی در طول صد سال اخیر نیازمند آثار، کتابها و مقالات جدیدی برای عرضه در بازار رقابتی نابرابر گفتمانهای فرهنگی، تاریخی، سیاسی در درون و بیرون آذربایجان جنوبی هستیم تا حقانیت و موجودیت هویت و منافع ملی­مان را در وهله اول به ملتمان ثابت کنیم.

البته برای دیگر ملتها نیز این آثار ارائه خواهد شد. لکن نوشتن کتابها و مقالات مستدل بویژه برای روشنفکرنمایان فاشیست فارس از هر طیف و جریانی حتی مردم عادی کوچه و بازار فارس که در فضای کینه­توزانه حقد و نژادپرستی تنفس می­کنند ابداُ مفید فایده نخواهد بود. آنان به فضای لجن­زار نژادپرستی، سلطه­جویی و برتری­جویی کاملاُ عادت کرده­اند و با استدلال و منطق روشنفکری حاضر به دست کشیدن از سلطه بر آذربایجان نخواهند بود. استدلال­های منطقی، انسانی، حقوق بشری، تاریخی و فرهنگی بارها به آنها گوشزد شده است اما آنان خود را به کری و کوری زده­اند. در قیام انقلابی و مدنی و دموکراتیک اردیبهشت ماه و خرداد ماه 1385 ملت ترک آذربایجان با صدای بلند بار دیگر حقوق ملی، تاریخی و حق تعیین سرنوشت خود را با شعارهای «هارای، هارای، من تورکم» و «منیم دیلیم اؤلن دئییل، فارس دیلینه چؤنن دئییل» به گوش دولت فاشیست فارس و روشنفکرنمایان فاشیست­تر فارس رساندند. اما ظاهراُ هیچکدام از آنان نمی­خواهند صدای حقانیت ملت ترک آذربایجان جنوبی را بشنوند و بیانیه­هایی که دادند همگی از لجن فاشیسم فارس آگنده بود. حتی خانم شیرین عبادی مدافع سینه­چاک حقوق بشر(فارس) و آقای اکبر گنجی که 6 سال در زندانهای رژیم فاشیست جمهوری اسلامی مانده است چشمها و گوشهای خود را بسته­اند و شهادت­ها ، دستگیریها و شکنجه­های فرزندان آذربایجان را نمی­بینند و نمی­شنوند.

جناب آقای براهنی! ظاهرا این جمله متعلق به شما است که «زبان فارسی بر گرده ارتش به آذربایجان آمده است» می­خواهم جمله دیگری به آن اضافه کنم که: «زبان فارسی بر گرده ارتش اشغالگر فارس با خواری و خفت از آذربایجان بیرون رانده خواهد شد». هر چند حتی به زمان طولانی نیاز داشته باشد. زبان فارسی در آذربایجان به نماد فاشیسم فارس در 85 سال اخیر تبدیل شده است که تحقیر فرهنگ، هویت ملی و زبان ترکهای آذربایجان تنها وظیفه آن بوده است و اظهار تنفر از این زبان فاشیستی در آذربایجان حق هر ترک آذربایجانی است. چون این زبان ما را از برقراری ارتباط علمی و فرهنگی توسط زبان مادری­مان با همدیگر محروم کرده است. البته هر زبانی در دنیا قابل احترام است و زبان هر ملتی معمولا نام آن ملت و نماد و شاخص آشکار هر ملتی است و فی­ نفسه ارزشمند و بخشی از میراث معنوی انسانها شمرده می­شود. اما زبان فارسی در آذربایجان زبانی اشغالگر است و هر نوع ابراز احساسات دوستانه نسبت به این زبان خیانت به ملت ترک آذربایجان است. شعار «فارس دیلی، ایت دیلی» و « هر کس کی بی­طرفدی، فارسدان دا بی­شرفدی» بهترین شعاری است که از سوی مردم عادی آذربایجان برای توصیف این زبان اشغالگر انتخاب شده است. بعضی مواقع مردم عادی بهتر از نویسندگان، روشنفکران و دانشجویان واقعیات را درک و تبیین می­کنند. عده­ای روشنفکرنما ژست انسان­دوستانه گرفته و با این نوع شعارها بر علیه زبان فارسی، بدلیل اینکه حرکتی در راستای پرورش لومپنیسم است مخالفت کردند. اما اینان چرا به این سؤال پاسخ نمی­دهند که چرا روشنفکرنمایان فارس تاکنون نه تنها مردم لومپن کوچه و بازار فارس را از فحاشی به ملت ترک بازنداشته­اند بلکه خود با نوشتن دیوانهای شعر و کتب تاریخی مغرضانه بر علیه ملت ترک آتش بیار این معرکه بوده­اند؟

در تاریخ شبه مدرن صدوپنجاه سال اخیر آذربایجان اگر چند نقطه عطف تاریخی روشن (مانند تشکیل حکومت ملی آذربایجان توسط پیشه­وری) بتوان پیدا کرد، یکی از آنها مطمئناُ حمله به زبان فارسی بطور علنی و عمومی در تظاهراتهای خرداد ماه 1385 در شهرهای آذربایجان بود. همچنانکه هر روز توسط روشنفکرنمایان و مردم عادی فارس بر علیه زبان و هویت ما توهین صورت می­گیرد. در حالیکه ما سرزمین آنها را اشغال نکرده­ایم و به آنها توهین نکرده­ایم، چرا بایستی زبان ترک آذربایجانی را ببندیم و عملاُ به پررو شدن و جری شدن این موجود بی­ادب و نمک نشناس(فارس) کمک کنیم. اساساُ در تاریخ معاصر آذربایجان جنوبی حماقت بزرگداشت زبان فارسی و تحقیر زبان ملی خود یعنی ترکی آذربایجانی بیش از همه متعلق به روشنفکرنمایان صدوپنجاه سال اخیر آذربایجان است؛ علیرغم اینکه در دوره مدرن همه ملتها بیشترین توجه و سرمایه­گذاری را برای توسعه و ترویج زبان ملی خود صرف کرده­اند. ما مانند همه ملتها که در عصر دولت-ملت(nation-state) زبان ملی خود را بالاتر از هر زبانی مورد توجه قرار می­دهند، زبان ترکی آذربایجانی را بعنوان زبان ملی خود بایستی ترویج و توسعه دهیم و اگر گذشتگان ما حماقتی مرتکب شده­اند ضرورتی به تکرار و ادامه آن نیست.

در حوزه گفتمان سیاسی نیز علت­العلل شکستهای فعالان سیاسی آذربایجان که جزو اولین ملتهای خاور میانه­اند که به اخذ مدرنیته غربی اقدام کرده­اند، عدم درک مبانی هویت زبانی و ملی نظام دولت-ملت و تداوم درک سنتی شیعی از مفهوم ملت بود. آنان با درک هویتی شیعی از کلیت ایران و زدن رنگ و لعاب شبه مدرن به هویت ملی آن و عدم درک غیر ممکن بودن تشکیل ملتی به نام جعلی ملت ایران و عدم امکان تأمین منافع ملی ترک آذربایجانی در چارچوب آن، در آستین خود مار افعی فاشیسم فارس را پروردند و اکثر آنها خود قربانی آن شدند. البته این سخن به معنی خائن بودن همه آنان نیست. اکثریت آنان صادق و خیرخواه و ایثارگر نسبت به ملت ترک آذربایجان بودند ولی مسیری سراسر اشتباه توسط روشنفکرنمایان پیش از آنان در پیش روی آنها قرار داده شده بود. اگر هم قرار بود آنها جان خود را فدا کنند، بایستی برای دولت-ملت آذربایجان آن را فدا می­کردند نه اینکه همانند ستارخان و باقرخان، کلنل پسیان، حیدر عمواوغلی و شیخ محمد خیابانی جان خود را در راه فارس­گرایی و ایران­گرایی فدا کنند (البته فقط سید جعفر پیشه­وری در چند سال آخر عمر بدلیل درک رئالیسم سیاسی بخاطر حضور در سیاست عملی و یا به هر دلیل دیگر یک استثناست). در هر صورت ما بایستی از تجربیات تلخ گذشتگانمان که با هزینه­ای سنگین بدست آمده است عبرت بگیریم و دوباره در میان دشمنان فارسمان به دنبال دوست نگر&