انتخابات ایران

پیروزی بزرگ آمریکاو شکست بزرگ اورپا

 

                                                                 حسن ارک

 

 

آمریکا بزرگترین قدرت سیاسی – اقتصادی – نظامی  جهان امروز است . او بزرگترین و قدرتمند ترین  ارتش جهان را در اختیار دارد . اقتصاد آمریکا به تنهائی 25% اقتصاد جهان را تشکیل می دهد . به پشتوانه همین دو مورد ، از نظر سیاسی نیز از بالاترین توان مانور و تاثیر گذاری برخوردار است . همین برتریت است که او را به فکر اعمال رهبری بر کل جهان تشویق و تحریک می کند . ولی جهان نیز بسیار بزرگ است و توانائی آمریکا برای اعمال سلطه بر این جهان هنوز بسیارمحدود است . جهان مجموعه ای از قدرت های بزرگ و کوچک بسیاری است که هر کدام در جهت حفظ استقلال خود می کوشند در مقابل قدر قدری آمریکا حاضر به تمکین نیستند . هیچ کدام از این قدرت ها به تنهائی قادر به مقابله با آمریکا نیست . هیچ کدام نیز به راحتی حاضر به تسلیم نیست .

اگر قدرت های ریز و درشت جهان با هم متحد شوند و یکپارچه در مقابل آمریکا ایستادگی کنند ، در آن صورت آمریکا قادر به یک دست سازی جهان نخواهد بود . اگر آمریکا با تمام جهان همزمان درگیر شود ، شکست خواهد خورد . در شرایط امروز نه جهان قادر به یکپارچه سازی خود در برابر آمریکا ست و نه آمریکا دست به چنین اشتباهی می زند و با تمام جهانیان همزمان درگیر می شود.

همین مسئله هاست که رفتار آمریکا را چندگانه جلوه می دهد . او از سوئی قصد رهبری جهان را دارد و از سوئی توانائی اعمال همزمان آن را ندارد. او از سوئی قدرتمند ترین  قدرت جهانی است و از سوئی این قدرت برای اعمال رهبری بر جهان محدود و کم توان است .

بر آیند عملی این واقعیت متضاد چنین است . هیچ نظمی در جهان ، خارج از اعمال قدرت هژمونیک آمریکا قادر به دوام نیست . هر کجا نظام و ساختاری بدون در نظر گرفتن برتری آمریکا شکل بگیرد ، مورد غضب قرار خواهد گرفت و با اعمال فشار یا دخالت مستقیم در هم خواهد شکست . هر کجا نظمی است ، باید مراتب ارادت خود را با تن دادن به برتری آمریکا، به حضور بزرگترین قدرت جهانی برساند . در غیر این صورت قادر به ادامه حیات نخواهد بود . آمریکا درست است که قادر به اعمال رهبری خود بر کل جهان نیست ،ولی قادر است ، در هر نقطه ای از جهان هر گونه نظمی را بر هم بزند . این کلیدی است که ما را قادر می سازد رفتار های متفاوت و در بسیاری موارد  متضاد آمریکا در نقاط مختلف جهان را در یابیم .

بعد از فاصله ای چشم گیر با آمریکا ، اروپا پیر ترین و با تجربه ترین قدرت جهانی است او با استفاده از تجربه چند قرنی که در جریان استعمار و استثمار نقاط مختلف جهان به دست آورده و انباشت کرده است ، اسرار جهان را می داند . او حتی تبار افکار و ایدئولوژيهای حاکم بر ملت های مختلف جهان را می شناسد . از اختلافات و اشتراکات ریز و درشت ، پیدا و ناپیدای اقوام و ملل مختلف جهان آگاه است. نظم مو جود جهان و مرزهای سیاسی کشور های مختلف را اروپا در دوران استعمار با دستکاری و دخالت های ستمگرانه خود ، بر بنیان همین اختلافات و اشتراکات بوجود آورده است، اروپا راز نظم موجود را میداند . او می داند که در ورای مرز های سیاسی حاکم بر جهان امروز چه ظلم ها و ستمهائی نهفته است. اروپا مخصوصاً راز نظم موجود در خاور میانه را به خوبی می داند و از بی عدالتی ها و حق کشی های زیر بنائی آن با خبر است .

او میداند که نظم موجود خاور میانه بر فونداسیون ظلم هائی قرار گرفته  که در حق ترکها صورت گرفته است . او راز خاورمیانه را به خوبی درک میکند و از آشکار شدن آن بشدت بیمناک است.

(البته اروپا راز آفریقا را نیز به خوبی میداند ولی جای بحث آن در این جا نیست .) اروپا پیر است و با تجربه ،اومیداند که در مقابل قدرت نیرومند و  جوان آمریکا ، اگر متحد نشود از بین خواهد رفت پس او مجبوراً تمامی اختلافات و رقابتهای تاریخی ما بین ملتهای خود را به بایگانی میبرد ، تا اتحادیه ای بزرگ به وجود آورده و متحداً به دفاع از خود در مقابل قدرت بزرگ آمریکا برخیزد . او چاره ای جز این ندارد. تن اروپا هنوز از زخم های دو جنگ اول و دوم رنجور است . اروپا هنوز از ژان ماری لوپن می ترسد . اروپا هنوزملی گرائی آلمان را تهدیدی برای خود میداند. اروپا هنوز از همبستری انگلیس با آمریکا ، بوی خیانت به ناموس را میشنود. اختلافات و رقابت های کشنده ما بین ملتهای اروپا هنوز حل نشده است. هنوز اگر فرصتی به دست آید، خیلی اتفاقات ممکن است رخ بدهد . ولی اروپا پیر است و با تجربه. او میداند، اگر  چنان شود ، دیگر همه چیز تمام خواهد شد . اروپا مجبور است ، اختلافات  درونی خود را تعطیل کند و در مقابل آمریکا متحداً وارد عمل شود و چنین   نیز  میکند اتحادیه اروپا بر فونداسیون  زخمها و اختلافاتی  قرار دارد که هنوز التیام نیافته و حل نشده اند.زیر بنای این اتحادیه  بسیار شکننده تر از  آن است که من و شما تصور  میکنیم و سران اروپا تبلیغ میکند. فلسفه وجودی این اتحادیه ، ناشی از ترس و ماهیت آن ،دفاعی و اجباری است .اروپا برای دفاع از خود در مقابل آمریکا،تن به ایجاد زود هنگام چنین اتحادیه  ای داد ه است .

اروپا پیراست و توان جنگ ندارد .او حتی توان جنگ اقتصادی با آمریکا ، و در بسیاری موارد حتی با چین را نیز ندارد . از نظر قدرت عمل او بسیار فرتوت و نا توان است . از نظر قدرت فکر،او بسیار با تجربه و جهان دیده است . او به خوبی میفهمد و  آنچه را آمریکا در آیینه نمی بیند اروپا در خشت خام می بیند . اروپا می داند ، در شرایط موجود ، اگر نظم  موجود برهم بخورد ، تنها آمریکا است که قادر به عمل و اعمال هژمونی خواهد بود و در این اعمال نظر آنچه که در نظر گرفته خواهد شد ، صرفاً منافع آمریکا است و بس . اروپا می کوشد ، نظم موجود بر هم نخورده تا بلکه بتواند فرصت لازم برای سرو سامان دادن به اتحادیه ضعیف البنیه خود را به دست آورد. او به لحظه لحظه این فرصت نیاز حیاتی دارد .

اروپا به فکر دفاع از نظم موجود است . ولی این نظم می رود که در خاورمیانه بر هم بخورد . اروپا  با دلهره و با دقت در خاورمیانه به دفاع از خود می پردازد .

خاورمیانه و آسیای مرکزی ، از سواحل شرقی دریایی سیاه و مدیترانه و دریایی سرخ تا مرز های هند و چین و شنزار های قزاقستان و کوه های سین کیانگ . سرزمین وسیعی که اقوام ترک ، عرب ، فارس ، کرد از اقوام مطرح و بزرگ آن هستند . با تاریخی سر شار از جنگ ها و دوستی های متفاوت و گوناگون . ملت های این منطقه تاثیرات تاریخی بسیار زیادی داشته اند . بزرگ ترین امپراتوری جهان توسط این ملت ها به وجود آمده است . ادیان و مذاهب مختلف جهان از این منطقه سر برآورده و قدرت گرفته اند . عظیمترین حکومت دینی جهان توسط این ملت ها به وجود آمده است .همچنین از قرن شانزده به بعد در مقابل استعمار و تهاجمات اروپا ، سخت ترین مبارزات و مقاومت ها را این ملتها از خود  نشان داده اند .اگر نیک بگیریم ، اگر همکاری و همدلی ملتهای آسیای مرکزی و قفقاز نبود، تئوری مارکس فقط در کتا بها باقی میماند و هرگز شوروی سوسیالستی مجال ظهور نمی یافت .حتی فروپاشی آن را نیز نیروی گریز از مرکز و استقلال خواهی همین ملتها موجب شد . ملتهای این منطقه درست است که امروز در سخت ترین شرایط سیاسی _ اقتصادی بسر میبرند ، ولی هنوز هم  تاریخ سازو تاثیر گذار هستند .

امروز نیز این سرزمین به همراه ملتهایش به نقطه آغاز جهان نو و نظمی نو تبدیل شده است و میرود که نظم جهان را از نو تعریف کند . شوروی فروپاشید ،از این فروپاشی کشورهای متعدد بوجود آمدند و قسمت عمده ای از ملتهای ترک  برسرنوشت سیاسی خود حاکم شدند . همه این ملتها برای باز تعریف وضعیت خود به شکستن ساختار های استعماری پیشین پرداخته اند . در سطح جهانی با قدرت هائی که حق تعین سرنوشت آنان را به رسمیت میشناسند، از در تعامل و دوستی بر آمده اند. در این تعامل آمریکا دست بالا را دارد ، چرا که روسیه به این  ملتها به عنوان نوزادان کوچک و با دید پدرسالار مینگرد .

اروپا از پیدایش کشورهای ترک زبان و از پدیداری روح همکاری بین  آنها و ایجاد پیمان های سیاسی _ اقتصادی و بعضاً نظامی مابین آنها، میترسد . با توجه به سابقه ظلم هائی که درحق آنان اعمال کرده است ، نسبت به اتحاد آنها با سوظن کارشکنانه برخورد می کند . در این میان ، تنها آمریکا ست که با آنها دشمنی نمیکند و حاضربه کمک به آنهاست، بدین دلیل دست آمریکا در تعامل با آنها باز است . این تعامل درمنطقه قفقاز ، با توجه به استعداد ویژه تراتزیتی  منطقه، مخصوصاً برای کالای نفت ، صورتی ویژه به خود گرفته است . چنانچه خط نفتی باکو- جیهان  یکی از نمونه های عینیت یافته آن است .

هسته اصلی سرزمین خاورمیانه بیضی نفت است . از حوزه خلیج فارس تا حوزه دریایی خزر . کشورهای حوزه خلیج فارس و کشورهای حوزه خزر با دو کشور افغانستان و ترکیه در جناحین . امروز این منطقه و این بیضی مرکز تحولات جهان است. دریچه تحولات آتی جهانی در این منطقه قرار دارد . ایران و قفقاز در قلب  این تحولات هستند .

قفقاز سرزمین مابین دریای سیاه وخزر ، ایران سرزمین مابین خزر و خلیج فارس با اقوام و ملتهای متفاوتی که در کنار هم زیسته اند و اختلافات و دوستی های متعددی مابین خود داشتند و دارند . راز این همه را اروپا میداند . پرونده های موجود در بایگانی های مطالعاتی اروپا ، وجب به وجب تحولات این منطقه را در  سینه خود دارند و اروپا این همه را تماماً از حفظ است و به خوبی میفهمد .

این سرزمین در حال تحول است و تحول  آن از  فروپاشی شوروی آغاز شده است و با اشغال عراق و افغانستان توسط آمریکا ادامه دارد . در گرما گرم این تحولات ، ایران در حصار تنگ محاصرات نظامی آمریکا هست . اگر فضای ایران نیز  همخوان یا مکمل فضای حاکم بر افغانستان و عراق بشود ، سرنوشت منطقه به کلی عوض خواهد شد و به دنبال خود ، سرنوشت جهان را  نیز تغییر  خواهد داد .

ایران کشوری است که فونداسیون ساختار کشور داری آن ،به یادگار مانده از شوونیسم پهلوی است . پهلوی نیز به  نوبه  خود ، به دستور  اروپا عمل کرده است .نظامی  به وجود آورده است که دراساس ستمگر و پایمال کننده حقوق  اقوام وملل  مختلف ایران  و به ویژه ترکها و آذربایجانی هاست .اروپا  راز این  ستمگری را میداند  .او میداند اگر کوچکترین تحولی در این ساختار به وجود آید ، همه چیز بر هم خواهد خورد و به دنبال خود ساختار کشورهای دیگر از جمله عراق، سوریه و شاید ترکیه را بر هم خواهد  زد .در این بر هم خوردن  اروپا تمامی منافع خود و جای پای  خود را از دست خواهد داد . بعد از بر هم خوردن نظم، در دوباره سازی آن ، اروپا تاثیر موثری نخواهد داشت .  این فقط آمریکا است که توانای تاثیر گذاری در ایجاد نظم نو رابه دست خواهد آورد و مسلم است که در نظم نو منافع آمریکا  از همه چیز و همه کس محترم تر خواهد بود .  دست اروپا و سایرقدرتهای جهانی کوتاهتر از همیشه خواهد شد . اروپا به خوبی میداند ،  در چنین صورتی تمامی آینده نگریهای اروپائیان بر هم خورده ،شریانهای اقتصادی آنها که از این منطقه تغذیه میکند، خشکیده و از بین خواهد رفت .نفت و سایر  منابع موجود در این سرزمین که اقتصاد اروپا برای تغذیه به آن نیاز حیاتی دارد، کلاً تحت مدیریت مستقیم یا غیر مستقیم  آمریکا قرار  خواهدگرفت. این برای اروپائیان  بسیار گرانتر از آن تمام خواهدشد که اکنون در تصور ما میگنجد .

ایران در حال تحول است . گسلهای جامعه ایران فعال و اکتیو است. گسلهای قومی و ملی ، گسلهای طبقاتی و اقتصادی ، گسل های نسلی و جنسی و حتی گسل های ایدئولوژیک و دینی بشدت فعال و در تحول  است. انفجار جمعیت، مدیریت سیاسی – اجتماعی را با مشکلات بسیار جدی مواجه کرده است . مدیریت سیاسی جامعه قادر به جمع و جور کرد این مشکلات نیست .

آمریکا از آنجائی که بدنبال بر هم زدن نظم موجود و ایجاد نظام نو است در هر چه فعال تر کردن این گسل ها می کوشد . اروپا از آنجائی که بدنبال حفظ نظم موجود است در اصلاح و رفرم این گسل ها تلاش می کند . ولی آیا اروپا قادر به حفظ وضع موجود خواهد بود؟

اروپائیان بخوبی می دانند که قادر به حفظ نظم موجود نیستند . آنها بخوبی دریافته اند که نظم موجود جوابگوی نیازهای جامعه نیست . آنها بخوبی می دانند که توانائی مقابله با استراتژی آمریکا در منطقه را ندارند . چون می دانند که در شرایط جدید ، با توجه به انفجار جمعیتی جامعه ایران و فعال شدن اتوماتیک گسل های آن ، آنان نخواهند توانست از برهم خوردن نظم موجود جلوگیری کنند . پس آنان مجبورند ، خود را با جهت حرکت تحولات موجود هماهنگ نمایند و تا آنجا که میتوانند از سرعت حرکت روبه پیش آن بکاهند ، تا از سوئی فرصت لازم برای تقویت  اتحادیه اروپا را بدست آوردند و از سوئی دیگر با فرسایش تدریجی و رفرم و اصلاح گری مانع از دخالت مستقیم و نظامی آمریکا شوند . آنان طرح خاورمیانه بزرگ را پیش کشیدند تا با رفرم و اصلاح ، تغییرات اجباری و ضروی منطقه را مدیریت نمایند . طرحی که به نظر آمریکا بدون بکار بردن بازوی نظامی و قدرت جنگی قابل عمل و اجرا نیست .

آمریکا  سعی دارد ، در ایران گسل ها فعال تر از حال حاضر بشوند و لبه های برخورد مابین آنها تیز تر و برنده تر باشد . آمریکا می کوشد با فعال تر کردن برخورد گسلها و سرعت بخشیدن به آنها ، توان مدیریت را از اروپائیان بگیرد . منافع آمریکا در این است که در رهبری هر یک از گسل ها، نیرو های رادیکال و تندرو و آشتی ناپذیر قرار گیرد . زیرا فقط در این صورت است که آن ها با هم دیگر درگیر خواهند شد و بحران ، منطقه را فرا خواهد گرفت . مدیریت از دست مدیران ، چه ایرانی و چه اروپائی ، خارج خواهد شد ، و بدین طریق نیاز اضطراری برای ایجاد نظم نو بوجود خواهد آمد و در آن لحظه ،آمریکا دست برتر و بالا تر  را دارد  . آمریکا از آنجائی که از قدرت نظامی بسیار بزرگی برخوردار است ، در هر کجا که لازم باشد ، دخالت خواهد کرد ، تا اروپائیان را از مدیریت این گسل ها حذف کند .

ظهور جریان خاتمی و پدیده اصلاحات اگر به شکل موفق عمل می کرد ، در واقع سیاست آمریکا را دچار مشکل می کرد . اگر ایران می توانست از طریق اصلاحات و رفرم برخورد گسل ها را مدیریت نماید و درترمیم آن ها اقدام جدی و عملی به عمل آورد ، در واقع اروپا قادر به اعمال قدرت می بود . ولی شکست اصلاحات و از دست رفتن امید ترمیم و التیام گسل ها ، مسئله را بسیاربغرنج و برای اروپا بسیار سخت ودشوار کرد . چرا که به تدریج در درون هر یک از گسل ها نیروهای رادیکال و تند رو رشد خواهد کرد و آنها به سمت درگیری و برخورد خشن سوق خواهند یافت . در این میان بر خلاف تصور برخی از سیاست مداران قدرتمدار ، مدیریت ایران قادر به مدیریت این همه نخواهد بود . شرایط بحرانی حاکم خواهد شد . و راه برای اقدامات دل خواه آمریکا باز خواهد شد. البته شاید هیچ کدام از این اقدامات، شکل حمله مستقیم نظامی آمریکا بر علیه ایران نباشد، ولی مسلماً وقوع بحران در روابط گسل ها ، دست آمریکا را باز و دست اروپا را بسته خواهد کرد.

با چنین نگرشی میتوان بر خورد اروپا و آمریکا با انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری درک کرد و فهمید .

در این انتخابات طیف اصلاح طلب ، طیف محافظه کار طیف اعتدال وطیف تحریم و بر انداز فعال و موثر بودند .

در طیف اصلاحات معین به عنوان اصلاح طلب پیشرو و نزدیک به تحریم ، کروبی به عنوان اصلاح طلب سنتی و ایدئولوژی گرا،رفسنجانی بعنوان نماینده طیف اعتدال ، لاریجانی بعنوان نماینده محافظه کارمعطوف به بازار سنتی ، قالیباف نماینده محافظه کار مدرن گرا، احمدی نژاد بعنوان نماینده محافظه کار رادیکال و به قول خود بسیجی مخلص و حزب الهی .

در نگاه تحلیلی به این جریانات میتوان در یافت که جریان تحریم روی کردی دگرگون خواه و انقلابی داشت . جریان فکری تحریم ناامید ازامکان هر گونه اصلاح طلبی و رفرم بود. نیرو هائی که از معین حمایت کرد ، در شرایط فعلی ، جریان فکری تحریم را به انفعال و بی عملی تعبیر نموده و کوشیدند تا راه اصلاح را ادامه دهند . جریانی که از کروبی حمایت کردند ، همان تفکر معین را نمایندگی میکرد ، منتهی با علقه های ایدئولوژیک و سازمانی وابسته به نظام فکری حاکم. رفسنجانی اصلاحات را فقط در حد منافع سرمایه دارانه می اندیشید . منافع این طیف سرمایه داری که تکنوکراتها نیز از آن حمایت میکردند ، هر چه ایجاب کند ، قدرت رفسنجانی در جهت تامین آن جهت گیری خواهد کرد . لاریجانی نماینده هئیت های موتلفه بود . آنها که سرمایه دار انحصار طلب و بازاری سنتی هستند. این طیف از سرمایه داری ، خود را در پشت عقاید دینی پنهان کرده است و به شیوه سنتی و انحصار طلبانه با استفاده از اهرم های قدرت ، در حال مکیدن خون جامعه است . این طیف فریب کار از سوئی فقر نوازی میکند و کمیته های امداد راه می اندازد و از سوئی خون ضعیف ترین طبقات اجتماعی را با اهرمهای اقتصادی خود می مکد . قالیباف نماینده قسمت معین و ناهمخوانی از نیروهای مسلح بود ، که صرفاً در اثر مسائل وابستگی سازمانی از او حمایت می کردند . احمدی نژاد نامزدی بود که تشکیلات رهبری و بسیج و فرماندهی نیرهای نظامی – عقیدتی از او حمایت کردند و احمدی نژاد در واقع نماینده رادیکال ترین و اصول گراترین و آشتی ناپذیر ترین طیف محافظه کاران بود. نگاهی به سیاست های اتحاذی که از طرف آمریکا و محافل هم سو با آن در جریان این انتخابات ، گرفته شد ، بخوبی نشان می دهد ، غالبیت احمدی نژاد در درون حاکمیت و غالبیت خط تحریم در برون حاکمیت مورد علاقه آنها بوده است . خط تحریم با این توجیه که این حکومت دیگر اصلاح پذیر نیست و باید کار را  با او یکسره کرد . احمدی نژاد با این توجیه که اگر او بیاید ، مردم تماماً از حکومت رویگردان خواهند شد و به اپوزیسون خواهند پیوست و اپوزیسون تقویت خواهد شد.

از طرف آمریکا و محافل مربوط به آن علاوه بر محافظه کاران ، معین و کروبی و رفسنجانی نیزبشدت مورد حمله واقع شدند. کسانی که به حمایت از آنها بر خاستند به خیانت و ساز شکاری متهم شدند . آمریکا حتی از طریق نشریه شرق الاوسط ملاقات نمایندگان رفسنجانی با دیپلما تهایش را  افشاء کرد و با اینکار ، ضربه ای مهلک و کشنده بر اعتبار حکومتی  هاشمی وارد کرد. او بدین طریق علاوه بر اینکه هاشمی را از حمایت طیف وسیعی از نیروهای درون حکومتی محروم  کرد، خشم و غضب نیروهای وابسته به مقام رهبری و سپاه و بسیج را بر علیه او بر انگیخت . خشم و غضبی که موجبات اقدامات تخریب گرانه بر علیه وی و حامیان وی را فراهم آورده و عامل اصلی شکست وی نیز همین تخریبات و تبلیغات منفی بود.

معین و کروبی به بی لیاقتی و  ناکار آمدی متهم شدند و حامیان آنها نیز خائن و ساز شکار قلمداد شدند. اروپا از این دو حمایت نکرد . چرا که این دو هیچ کدام ، قادر به جمع و جور کردن بی نظمی موجود در جامعه نبودند و توانائی در دست گرفتن مدیریت رفرمی گسل ها را نداشتند.اروپا سیاستی دقیقاً متضاد با آمریکا در پیش گرفت. او با نگه داشتن ایران در پای میز مذاکره هسته ای و ممانعت از ارسال پرونده  به شورای امنیت ،  سعی می کرد، خط  رفسنجانی را در درون  حاکمیت تقویت نموده و حاکم گرداند. چرا که رفسنجانی قادر بود با اتکا به حمایت اروپا، بسیاری از مشکلات را با رفع و رجوع کردن لبه های حاد گسل ها ، حل کند. حوادث بحرانی  جامعه را مدیریت کرده  و مانع از دست رفتن کنترل بحران بشود .

ولی حوادث به  گونه ای دیگر رقم خورد . با پیروزی احمدی نژاد رادیکال ترین و خشن ترین طیف درون حکومتی محافظه کار بر روی کار آمد و مسلماً در آینده های نزدیک، بر خورد های حذفی خود با نیروهای دیگر را شروع خواهد کرد. خط اصلاح و رفرم درون حکومتی شکست سختی خورد و امید به اصلاح و رفرم سیاسی به ناامیدی و یاس تبدیل شد. خط فکری اعتدال رفسنجانی شکست  بزرگی را متحمل شد.  این خط فکری با سرعت متلاشی گردیده و به شعبات ریز تر و ساز شکارتر تقسیم خواهد گردید. چون اعتبار وحدت بخش پدر معنوی خود را از دست داد.خط  تحریم  حقانیت مشکوک خود  را با یاری گرفتن از شکست اصلاحات تبدیل به یقین کرد و یاران از دست رفته  را به صفوف خود باز پس کشید . از این به بعد ، در این طیف، رادیکال ترین نیروها، رهبری آن را در دست خواهد گرفت .

در یک کلام ، پیروزی احمدی نژاد و مخصوصاً شیوه  و نحوه صعود آن به جایگاه ریاست جمهوری که به قول آقای هاشمی با استفاده مشروع از امکانات بیت المال صورت گرفت، خطوط بر خورد گسل های جامعه ایران را تیز تر و خشن تر و مدیریت آن را سخت تر و نظامی تر خواهد نمود. اتفاقی که در نهایت به نفع آمریکا و میلتاریسم جهانی خواهد بود .

پیروزی احمدی نژاد و شکست رفسنجانی ، در واقع شکست اروپا و پیروزی آمریکا است . شاید بتوان چنین گفت که پیروزی رادیکال ترین طیف جناح محافظه کاران در این انتخابات، هم در سطح داخلی و هم در سطح بین المللی ، پیروزی صراحت و صلابت پادگانها بر تدبیرات حیله گرانه و ابهامات محافل سیاسی بود . در چنین شرایطی اروپا در معضل سختی گیر افتاده است . اروپا اگر سیاست مماشات و سازش با ایران را در پیش بگیرد ، به تدریج تنفرو نفرت  افکار عمومی متوجه آنها خواهد شد . اروپا ئیان در  افکار عمومی جهانیان ، اعتبار معنوی خود را از دست خواهند داد و اگر سیاست رو در روئی با ایران را در پیش  گیرد مجبور به تمکین از آمریکا خواهد شد وزیر هژمونی و رهبری آمریکا خواهد رفت . به راستی اروپا کدام سیاست را در پیش خواهد گرفت . به نظر نگارنده اروپا به سمت اختلافات داخلی و احتمالاً دو پارگی سوق خواهد یافت، عده ای به سازش با  ایران تن خواهد داد. وعده ای به زیر چتر رهبری آمریکا خواهند لغزید . ولی هنوز نباید عجله کرد . آنچه مسلم است  . اروپا هنوز گیج است و هنوز قادر به تصمیم به استراتژیک نیست . اروپا شرمگین از شکست سخت خود، هنوز در سکوت به سر میبرد .