احمد كسروی

آذری و يا زبان باستان آذربايجان

(1309)

ديباچه

بيست و اند سال پيش يك رشته گفتارها در روزنامه های تهران و قفقاز و استانبول در پيرامون مردم آذربايجان و زبان آنجا نگارش می يافت. در عثمانی در آن زمان دسته ”اتحاد و ترقي“ به روی كار آمده و آنان به اين می كوشيدند كه همه تركان را در هر كجا كه هستند با خود همدست گردانند و يك توده ترك بسيار بزرگی پديد آوردند و در قفقاز نيز پيروی از انديشه ايشان می نمودند. و چون آذربايجان در جنبش مشروطه خواهی شايستگی بسيار از خود نموده و در همه جا بنام شده بود، نويسندگان قفقاز و استانبول آن را از ديده دور نداشته، و از اينكه زبان تركی در آنجا روان است دستاويز يافته گفتارهای پياپی درباره آذربايجان و خواست خود می نوشتند.

اين گفتارها در آذربايجان كارگر نمی افتاد. زيرا آذربايجانيان خواست نويسندگان آنها را نيك می دانستند و با جانفشانيهايی كه آذربايجان در راه پيشرفت مشروطه از خود نموده و جايگاهی كه برای خود ميان توده ايران ياز كرده بود هيچ نشايستی كه پيروی از انديشه ديگران نمايد. اين است مردم در آنجا كمتر ارجی به آن نگارشها می نهادند.

لكن در تهران روزنامه ها به جوش آمده به پاسخ می كوشيدند و چيزهايی می نوشتند كه اگر ننوشتندی بهتر بودی. زيرا اينان نه از خواست نويسندگان تركی آگاه می بودند كه از راهش به جلوگيری از آن كوشند، و نه چگونگی داستان مردم و زبان آذربايجان را از روی دانش و تاريخ می دانستند كه پاسخهای درستی به ايشان دهند. اگر آنان سخنان بيپای می نوشتند اينان باسخنان بيپای ديگری پاسخ می دادند، و اين پيكار و كشاكش هر چند سال يكبار تازه می گرديد و هياهو از سرگرفته می شد.

آذربايجان هميشه بخشی از ايران می بوده و كمتر زمانی از آن جدا گرديده، با اينهمه زبانش تركی می باشد، و اين خود چيستانی شده و به دست روزنامه نويسان عثمانی و ايران افتاده بود. اين شگفت كه چيزی را كه می بايست به جستجو از راه تاريخ به دست آورند هر كس با گمان و پندار سخن ديگری بيرون می داد. چنانكه يكی از روزنامه های تهران می نوشت:”مغولان چون به ايران آمدند با زور و فشار تركی را در آذربايجان رواج دادند.“ اين است نمونه ای از پاسخهايی كه به نويسندگان ترك داده می شد و شما چون بسنجيد چندين نادرستی در آن پديدار است . زيرا چنين چيزی در هيچ تاريخی نوشته نشده و مغولان با صد خونخواری و بيدادگری از اين بيداد به دور بوده اند كه زبان مردم را ديگر سازند. و آنگاه زبان مغولان تركی نبوده تا آن را با زور روان گردانند. زبان مغولی جز از تركی است و دوری در ميانه بسيار است. گذشته از اينها مغولان كه به همه ايران چيره بودند پس چه شد كه تركی را تنها در آذربايجان رواج دادند؟... پس از همه اينها ما خواهيم ديد كه در زمان مغولان هنوز در بيشتری از شهرهای آذربايجان به ويژه در تبريز زبان ديرين آنجا سخن گفته می شده و اين پس از زمان ايشان است كه تركی در آنجا رواج گرفته.

در هيجده سال پيش كه من به تهران آمدم اين گفتگوها بازار گرمی می داشت و چون سخن از آذربايجان و مردم آنجا می رفت و من برخاسته از آذربايجانم بر آن شدم چگونگی را از راهش جستجو كنم و به نتيجه روشنی رسانم ولی در آن زمان دسترس به كتابهايی نداشتم و سپس نيز تا چند سال در مازندران و زنجان و خوزستان می گرديدم تا در سال 1304 به تهران بازگشتم و چون فرصت و كتاب هردو را داشتم به جستجو پرداختی و خرسندم كه به آسانی توانستم آذری يا زبان ديرين آذربايجان را پيدا كنم و نمونه هايی از آن به دست آورم، و نيز چگونگی رواج تركی را در سرزمين از راه تاريخ بشناسم. اين است دفتری به نام آذری يا زبان باستان آذربايجان پديد آوردم كه در همان زمان به چاپ رسانيدم و پراكنده گردانيدم كه اگر چه نادانانی به زباندرازيها برخاستند ليكن دانشمندان از ارجشناسی باز نايستادند.

نخست دوست دانشمند ما آقای محمد احمد گفتاری به انگليسی در پيرامون آن در روزنامه The Times of Mesopotamia  نوشتند و سپس همو دفتر را به انجمن آسيايی لندن The Royal Asiatic Society  كه خود از اندامهای آن بودند پيشنهاد كردند و انجمن ارجشناسی نموده و شرقشناس دانشمند به نام سردنيس راس آن را با اندك كوتاهی به انگليسی ترجمه و در مهنامه انجمن به چاپ رسانيدند. سپس نيز ايرانشناس دانشمند روسی ميلر آن را به روسی آورده و چاپ كردند.

بدين سان دفترچه در زمان اندكی در ميان شرقشناسان اروپا شناخته گرديد و پندارهای نابجايی كه بسياری از ايشان درباره زبان و مردم آذربايجان داشتند از ميان رفت و نام آذری به معنی درست خود1 در نگارشها به كار رفت، و از همان هنگام پيوستگی ميانه من با دانشمندان اروپا پيدا گرديد و با پيشنهاد آقای محمد احمد به چندين انجمن بزرگی در اروپا و آمريكا راه يافتم2.

ليكن هنگامی كه من آن دفتر را نوشتم دانش درباره ”زبانشناسی“ نداشتم و اين است زمينه را تنها از راه تاريخ دنبال كردم و درباره زبان آذری و پيوستگی آن با زبانهای ديگر ايران چيزی ننوشتم و به اين ناآگاهی خويش در آن دفتر خستوان شدم. ولی پس از پراكندن آن، دو سه سال به ”زبانشناسی“پرداختم، بدين سان كه زبان پهلوی را نيك آموختم و زبان باستان ارمنی(گرايار) را ياد گرفتم و به زبان كهن هخامنشی نزديك رفتم. نيز از راههای ديگری به ”زبانشناسي“ كه خود يكی از دانشهای پررنج است پرداخته و در آن باره نيز به نتيجه های سودمندی رسيدم. پيداست كه در اين ميانه زمينه آذری هم روشن گرديد و من پی به جايگاه او ميان زبانهای ايران برده و پيوستگی آن را با اينها دريافتم. از آن سوی پس از پراكندن دفتر ”آذری يا زبان باستان آذربايگان“ كسانی نامه هايی از تبريز و خلخال فرستادند و آگاهی دادند كه در پاره ای از ديههای آذربايجان از گلين قيه و زنوز و خلخال و مانند اينها زبان باستان بازمانده و هنوز با آن سخن گفته می شود و هر يكی نمونه هايی را از زبان يك جايی فرستادند.

اينها مرا واداشت كه در سال 1309 به هنگامی كه چند ماهی بيكار بودم و فرصت داشتم يادداشتهای ديگری در پيرامون زبان آذربايجان پديد آوردم و آن دفتر را به گونه ديگری انداختنم ليكن چون فرصت چاپ نيافتم همچنان بازماند. سپس نيز يك بار از آن راه بيرون افتاده و به كوششهای ديگری برخاستم و كمتر يادی از آن گونه نگارشها می كردم. تا از دو سال پيش كه كسانی آن دفتر را می خواستند و چون از نسخه های آن هيچ باز نمانده، پياپی خواستار شدند كه دوباره آن را به چاپ برسانيم و نتيجه آن خواهشهاست كه اينك به چاپ اين دفتر می پردازيم.

گفتار يکم

مردم و زبان باستان آذربایگان

آذربایگان در آغاز تاریخ – کسانی که به تاریخ آشنایند، و از جستجوهای دانشمندانه که از صد سال باز در پیرامون تاریخ انجام گرفته و از نتیجه های گرانبهایی که بدست آمده آگاهند، این می دانند که در سه یا چهار هزار سال پیش، مردمانی به نام آریان یا ایران از میهنی که در آن می زیسته اند کوچیده و در آسیا و اروپا پراکنده شده اند، و هر گروهی از ایشان به هر کجا که رسیده اند و در آن نشیمن گرفته اند بر بومیان دیرین چیره آمده و بنیاد فرمانروایی گذارده اند، و از این رو در تاریخ بنام گردیده اند. چنانکه یونانیان و رومیان، که بنیاد زندگانی اروپا از ایشان است و در آن همه جای بزرگی برای خود باز کرده اند، وگرمنان(ژرمن) که روم غربی را برانداخته و با جوش و جنب خود دور نوینی (سده های میانه) در تاریخ اروپا پدید آورده اند همگی از آن مردمان بوده اند، همچنین دسته هایی از آنان که به پشته ایران رسیده و در اینجا نشیمن گرفته اند، سه تیره از آنان، که ماد و فارس و پارت باشند، هر یکی به نوبت خود بنیاد فرمانروایی گذارده اند که هر کدام بزرگترین و یا نیرومندترین فرمانروایی در آسیا بوده است.

اگرچه کوچیدن ایران از میهن باستان خود و پراکنده شدن ایشان در اروپا و آسیا پیش از زمان تاریخ رخ داده و نوشته ای از آن زمان در دست نیست، لیکن رهنمونهایی که از اوستا و از دیگر جاها در این باره در دست است و جستجوهایی که از راه دانش انجام گرفته آن را بسیار روشن گردانیده.

ما امروز نیک می دانیم که آریان یا ایران پیش از کوچ در سرزمینهای یخبندان شمالی می زیسته اند که اوستا آن را آثریا ویجو (در کتابهای پهلوی "ایران ویچ")می نامد و چنین می گوید که ده ماه در آنجا زمستان بود و تنها دو ماه تابستان می شد.

اینها در تاریخ روشن است و جای گفتگو نیست که ایران یا مردم ایر چون به پشته ایران آمدند دسته بزرگی از ایشان که ماد نامیده می شدند، شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان و کرمانشاهان و قزوین و اسپهان و تهران در آنجاست فرا گرفتند و این زمینها به نام ایشان سرزمین ماد خوانده می شد که آذربایجان "ماد خرد" و آن بخش دیگر ماد بزرگ بوده. مادان با آن کارهای تاریخی بزرگی که انجام داده اند (از برانداختن پادشاهی بزرگ آشوری و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک) نه کسانیند که فراموش گردند.

پس چنانکه می بینید آذربایجان از آغاز تاریخ از رهگذر مردم و زبان، حال بس روشنی می دارد و جای کشاکش و گفتگو درباره آن نیست. آری ما این را نیز می دانیم که پیش از ایران بومیان دیگری در آذربایجان می نشسته اند و ایران چون به آنجا درآمده و بر آن بومیان چیره شده اند دو تیره به هم درآمیخته اند. ولی این در همه جا بوده است و ما در پی آن نیستیم که بگوییم مردم آذربایجان یا مردم ایران تنها از ریشه ایر بوده اند و هیچ آمیختگی با دیگران نمی داشته اند. این خود چیز بیهوده ای است و جدایی میانه این ریشه و آن ریشه گذاردن دور از خرد می باشد.

ما پیش از همه در پی راستی هستیم و می خواهیم آنچه را که بوده، به دست آوریم. می خواهیم بگوییم در آغاز تاریخ، که سه هزار سال پیش بوده، مادان در آذربایجان و این پیرامونها نشیمن داشته اند، و اگر کسی به تاریخ آشناست این می داند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این نزدیکیها بسیار دور بوده اند و در میانه های آسیا می زیسته اند، و این خود پندار بسیار عامیانه است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده، هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود.

پیش از این درباره ریشه و نژاد مردمان، هر کسی آنچه می پنداشتی می نوشتی. در تورات ایرانیان را با تازیان از یک ریشه شمارده، مسعودی و دیگران کردان را از بنی عامر نگاشته اند. لیکن اینها عامیانه است و ارجی به آنها نتوان نهاد. ما امروز بهترین راه را برای شناختن نژاد یک توده زبان ایشان را می شناسیم. درباره آذربایجان نیز گذشته از چیزهای دیگر یک نمونه بسیار نیکی از زبان آنجا در آغاز تاریخ آنجا در دست است و آن اوستا می باشد. زیراشت زردشت، چنانکه نوشته اند، برخاسته از آذربایجان بوده، و از آن سوی زبان اوستا خود می رساند که در شمال سروده گردیده است1.

اینها در آغاز تاریخ و در زمان مادان است. پس از آن چون به زمانهای هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان بیاییم و یکایک را از دیده گذرانیم در هیچیکی پیشامدی در آذربایجان که دیگر شدن مردم آنجا را در بر دارد رخ نداده است.

در زمان اسکندر پیشامدی در آذربایجان بوده که نشان نیکی از زبان آنجا به دست داده، و آن نام خود آذربایجان است. چنانکه گفتیم اینجا را ماد خرد نامیدندی. ولی چون اسکندر به ایران درآمد و به همه جا دست یافت در آذربایجان آتوپات نامی از بومیان برخاسته آنجا را نگه داشت، و چون او تا می زیست فرمانروا می بود از اینجا سرزمین به نام او آتورپاتکان نامیده شد و همان کلمه است که کم کم آذربایجان گردیده، و ما می دانیم که خاندان آتورپات تا چندصد سال آن فرمانروایی را نگه می داشتند و در زمان سلوکیان و اشکانیان برپا می بودند.

اگر چه به این نام آذربایجان نیز دست برده اند و در برهان قاطع و دیگر کتابها سخنانی درباره معنی آن توان پیدا کرد، لیکن اینها همه عامیانه است و در بازار دانش ارجی به آنها نتوان نهاد. بی گمان آذربایجان نام ایرانی است و ما معنی آن را بارها باز نموده ایم2. در زمان اشکانیان ترکان رو به سوی غرب آورده و به مرز ایران نزدیک شدند. ولی با آن نیرویی که پادشاهان اشکانی را می بود باور نکردنی است که دسته هایی از آنان به درون ایران آمده باشند و ما در تاریخ نشانی از چنان چیزی نمی یابیم. در زمان ساسانیان ترکان دیگر نزدیکتر بودند و از شمال و از راه دربند قفقاز نیز به ایران همسایگی داشتند. لیکن با اینهمه گمانی به در آمدن آنان به آذربایجان نیست. شاید در تاریخ دسته های کوچکی را از ایشان پیدا کنیم که شاهان ساسانی در جنگ دستگیر کرده و در اینجا و آنجا نشیمن داده اند. ولی این گونه دسته ها زود با مردم درآمیخته از میان روند و نشانی از خود باز نگذارند.

1 – جدایی که زبانهای شمال و جنوب داشته در همین دفتر خواهد آمد.

2 – گفتاری که در آن باره نوشته ایم بارها چاپ شده و آخرین آنها در شماره 6 سال چهارم پیمان بوده. نگاه کنید به همین کتاب، مقاله آذربایگان .

نامهاي رودها و کوهها و شهرها در آذربايجان – يكي از چيزهايي كه مردم يك سرزمين و زبان آنان را نشان مي دهد نامهاي رودها و كوهها و ده ها و شهرها و كويهاست. زيرا هر مردمي اين نامها را از زبان خود پديد آورند و به روي آن چيزها گذارند. اگرچه بيشتر اين گونه نامها كه ما امروز مي داريم معنايي از آنها فهميده نمي شود، ولي بيگمان اينها همه معنا داشته اند و ما چون از راه دانش جستجو مي كنيم معني بسياري از آنها را پيدا مي كنيم.1 بايد بي گفتگو پذيرفت كه نامهايي كه به روي رودها و آباديها و مانند اينها گذارده شده از زبان مردمي است كه آن نامها را گذارده اند و اينها هر كدام معنايي در آن زبان داشته و همانا از روي آن معني است كه نامش گردانيده اند.

اگر در آذربايجان هم به نامهاي رودها و كوهها و آباديها پردازيم يك رشته از آنها نامهايي است كه معناي روشني ندارد: همچون تبريز و خوي و سلماس و ارومي و ويجويه و ليلاوا و الوار و آستارا و اوجان و ارس و ازناب و بسياري مانند اينها 2. رشته ديگري نامهايي است كه ما از راه زبانشناسي پي به معناي آنها برده يا به گماني درباره آنها رسيده ايم، همچون مرند و آرونق و مارالان و مايان و گهرام دز(گرما دوز) و مراغه و گيلاندوز و ديلمگان و گارا رود و قارقابازار و مانند اينها. رشته سومي نامهايي است كه خود معناي روشني دارد: همچون سردرود و گرمرود و زرين رود و گريوه و رويين دز و هشتادسر و باكو و بسيار مانند اينها.

درباره اين نامها به سخن بس درازي نياز است كه ما در اينجا ميدان آن را نمي داريم و تنها اين اندازه مي نگاريم كه رشته نخست گويا بسياري از آنها از زمانهاي بس دوري بازمانده و برخي شايد يادگار زبانهايي است كه پيش از رسيدن ايران به اينجا رواج داشته است و اين است ما هيچ مانندگي ميانه آنها با زبانهاي آريان نمي يابيم: همچون خوي و سلماس و ارومي و مانند اينها. ولي بسياري نيز اگرچه ما معناي آنها را نمي دانيم اين مي دانيم كه از زبان آريان بيرون نيست: همچون ازناب و اهراب و ليلاوا و نخجوان و بردوا و مانند اينها. اما دو رشته ديگر چون معناي آنها را نمي دانيم آشكار مي بينيم از زبان آريان است و اين رهنمون ديگر مي باشد كه مردم باستان آذربايجان جز از نژاد ايران يا آريان نبوده اند و پاره اي از اين نامها ياد مادان رادر بر مي دارد.

آذري يا زبان آذربايجان – پس از اسلام تاريخ آذربايجان از ديده مردم و زبان، ديگر روشنتر است و ما نوشته هايي از تاريخنگاران و جغرافي نويسان عرب در دست مي داريم.

بايد دانست جنبش اسلامي راه بس پهناوري براي كوچ عرب باز كرد و اينان، كه صدها سال و هزارها سال در ريگستان خشك و بيبار عربستان به سختي زيسته و هميشه چشم به سوي سرزمينهاي سبز و پربار عراق و ايران و سوريا دوخته بودند، به يكبار راه آرزو را باز ديده رو به سوي كوچ آوردند و در همان زمان دسته هاي بس انبوهي از ايشان در اين گوشه و آن گوشه ايران جا گرفتند، و آذربايجان را در سايه چمنهاي سبز و چراگاههاي پهناور و آبهاي فراوان بيشتر پسنديدند و در اينجا بيشتر نشيمن گرفتند و رشته كارها تا دويست و سيصد سال در دست ايشان مي بود. با اينهمه آذربايجانيان زبان و نژاد خود را از دست ندادند و كم كم تازيان به آنان درآميخته نابود گرديدند.

جغرافي نويسان عرب كه از آذربايجان دذ آن زمان سخن رانده اند، زبان آنجا را جداگانه ياد كرده و آن را آذري ناميده اند. و ما اينك نگارشهاي آنان را در اينجا مي آوريم :

1 – پسر حوقل، كه در نيمه يكم سده چهارم كتاب المسالك و الممالك را نوشته در سخن راندن از آذربايجان و آران و ارمنستان3 چنين مي گويد: زبان مردم آذربايجان و زبان بيشتري از مردم ارمنستان فارسي و عربي است ليكن كمتر كسي به عربي سخن گويد و آنان كه به فارسي سخن گويند به عربي نفهمند تنها بازرگانان و زمينداران اند كه گفتگو با اين زبان نيك توانند. برخي تيره ها نيز در اينجا و آنجا زبانهاي ديگري مي دارند، چنانكه مردم ارمنستان به ارمني، و مردم بردعه به آراني سخن گويند و در آنجا كوه مشهوري است كه قبق4ناميده شود و زبانهاي گوناگون فراوان از آن كافران، آن كوه را فرا گرفته است5 .

2 – مسعودي تاريخنگار بنام نيمه هاي سده چهارم هجري، در كتاب التنبيه والاشراف، چون استانهاي ايران را از آذربايگان و ري و تبرستان و خراسان و سيستان و كرمان و فارس و خوزستان و ديگر جاها مي شمارد چنين مي گويد: همه اين شهرها و استانها يك كشور بود و يك پادشاه داشت، و زبانشان هم يكي بود، اگرچه به نيمزبانهاي گوناگون – از پهلوي و دري و آذري و ديگر مانند اينها – بخشيده مي شد.6

3 – جهانگرد و دانشمند بنام، ابوعبدالله بشاري مقدسي، در كتاب احسن التقاسيم، كه در نيمه دوم سده چهارم پرداخته، كشور ايران را به هشت بخش كرده مي گويد: زبان مردم اين هشت اقليم عجمي است. جز اينكه برخي از آنها دري و برخي باز بسته7(منغلقه) است و همگي را فارسي مي نامند8. سپس چون از آذربايجان سخن مي راند چنين مي گويد: زبانشان خوب نيست9 و در ارمنستان به ارمني و در آران به آراني سخن گويند. فارسيشان را توان فهميد. در پاره اي حرفها به زبان خراساني ماننده و نزديك است10.

4 – ياقوت حموي ، جغرافي نگار دانشمند سده هفتم، درباره آذربايجان مي نويسد: نيمزباني دارند كه آذريه ناميده شود و كسي جز از خودشان نفهمد11.

از اين نوشته ها، كه از دانشمندان شناخته جغرافي و تاريخ سده هاي پيشين تاريخ هجري آورديم، نيك روشن است كه در آن زمانها زبان يا نيمزباني كه در آذربايجان سخن گفته مي شده، شاخه اي از فارسي بوده و آن را آذري مي ناميده اند (چنانكه نيمزباني را كه در آران روان بوده آراني مي خوانده اند) و در آن زمانها نشاني از زبان تركي در آذربايجان (همچنان در آران) پديدار نبوده است.

در اين باره ما گواه ديگري از سرگذشت ابوالعلاي معري و شاگرد او، ابوزكريا خطيب تبريزي، در دست مي داريم. بدين سان كه ابوزكريا از هوش و زيركي استاد خود ابواعلاء سخن رانده چنين گويد كه روزي در مسجد معره پيش او نشسته بودم و يكي از كتابهايش را بروي مي خواندم، ناگهان يكي از همشهريان خود را ديدم كه از در مسجد درآمد و مي خواست به نماز ايستاد. من دو سال بود كه در معره زيسته و كسي را از مردم شهر خود نديده بودم. از اين رو از ديدن او حالم ديگرگون شد. ابوالعلاء حال مرا دريافته پرسيد: تو را چه روي داد؟ گفتم : پس از آنكه سالها كسي را از مردم شهر خود نديده بودم اكنون يكي از همسايگان خويش را در اينجا مي بينم. گفت: برخيز، من چشم به راه تو مي دارم. من برخاسته نزد آن مرد همسايه رفتم و به آذري12گفتگو فراوان كرديم و هرچه مي خواستم از وي پرسيدم و چون پيش استاد برگشته نشستم، پرسيد : اين چه زباني بود كه گفتگو داشتيد؟… گفتم اين زبان مردم آذربايجان است. گفت من آن را نمي شناختم و آنچه بهم گفتيد نفهميدم. ولي كلمه هاي شما را به ياد خود سپردم. مي گويد: همه كلمه ها را كه به هم گفته بوديم بازگفت و من از هوش او بس در شگفت شدم.13

از شگفتيهاست كه در كتاب نامه دانشوران، كه در زمان ناصرالدينشاه چند تني آن را پرداخته اند، ترجمه اين سرگذشت را آورده و الاذريه را زبان تركان ترجمه كرده اندو اين خود رهنمون است كه نويسندگان آن كتاب زبان ديگري براي آذربايگان در هيچ زماني سراغ نمي داشته اند. از سوي ديگر اين لغزش ا ايشان است كه در ترجمه به پندار خود كار بسته و بي آنكه چگونگي را باز نمايند به جاي آذري زبان تركان گذارده اند، اين دستاويز ديگري در دست كساني شده كه آذربايجان را از نخست ميهن تركان مي پندارند.

 تركي چگونه و از كي به آذربايجان راه يافته ؟

زمان سلجوقيان يا روزگار كوچ تركان -  از آنچه تا اينجا گفتيم پيداست كه آذربايجان تا سده هاي پيشين تاريخ هجري، مردمش جز آريان يا ايران، و زبانش جز از ريشه آري نبوده و تا سده ششم آذري زبان آنجا بوده. پس بايد پرسيد: ترکی چگونه و از کی به آذربایجان راه یافته؟ آنچه ما جسته ایم و می دانیم ترکی به آذربایجان از زمان سلجوقیان، و از راه کوچ ایلهای ترک درآمده. پیش از آن اگر در تاریخ نشانی از بودن ترکان در آذربایجان پیدا کنیم بی گمان جز دسته اندکی نبوده اند و پس از زمانی از میان رفته اند.

باید دانست درآمدن سلجوقیان به ایران و چیره شدن ایشان بیش از آنچه در کتابها نمایان است ارج می دارد. اگر این راست است که باید هر پیشامدی را از روی نتیجه های آن بسنجیم، باید جنگ دندانقان و فیروزی را که سلجوقیان در آن جنگ بر سلطان مسعود غزنوی یافتند یکی از بزرگترین پیشامدهای تاریخی بشماریم. زیرا در نتیجه آن جنگ و فیروزی است که ترکان به انبوهی در ایران و عراق و سوریا و آسیای کوچک پراکنده شدند و چندین پادشاهی بزرگی از آنان پدید آمد و دامنه شهر گشاییهای آنان تا آن سوی رود دانوب در اروپا کشیده گردید.

کسانی که از تاریخ آگاهند، این می دانند که ترکان در زمان اشکانیان، به انبوهی فراوان، به مرز ایران رسیدند و در آنجا نشیمن گرفته و بنیاد پادشاهی نهادند. ولی در آن زمان، اشکانیان و پس از ایشان، ساسانیان، با نیرویی که می داشتند، همیشه جلو آنان را می گرفتند. سپس نیز چون ساسانیان برافتادند، تازیان در برابر ترکان جای آنان را گرفتند و تا سیصد سال بیشتر همیشه جلو آنان را می گرفتند. سپس نیز چون رشته کار تازیان از هم گسیخت، سامانیان همواره سیصد هزار سواره و پیاده در مرز کشور نگاهبان می گماردند و راه ترکان را باز نمی گذاردند. همین رفتار را سلطان محمود و پسرش، مسعود نیز می نمودند. اینان گرچه خود ترک بودند، میان ایرانیان بزرگ شده و دربارشان یک دربار ایرانی بود، و این راست راه به روی ترکان باز نمی داشتند. دسته هایی را که خودشان آورده بودند، چنانکه خواهیم دید، از آن پشیمانی می نمودند.

هزار سال کمابیش ترکان در مرز ایران ایستادند، و در این میان شماره ایشان بس انبوه گردیده و دسته های دیگری از پشت سر به آنان پیوستند و همیشه آماده کوچ و پیشرفت می ایستادند، و چون طغرل بیک و برادرانش در سال 431ه.ق سلطان مسعود را شکستند و بر خراسان دست یافته بنیاد فرمانروایی گذاردند، و بدین سان راه کوچ باز گردید، گذشته از گروه بسیار انبوهی که با خود سلجوقیان آمدند و سپاه ایشان بودند، گروههای دیگری از پشت سر پیاپی رسیدند، و شاید بیست سال نگذشت که به هر گوشه ایران پراکنده شدند، و دسته هایی از آنان تا به عراق و دیگر جاها پیش رفتند.

اگر کسانی کتاب ابن اثیر و دیگر کتابها را بخوانند و تاریخ سده های اسلامی را گام به گام پیش آیند، نیک خواهند دید که آمدن سلجوقیان رنگ دیگری به جهان اسلام داده و روزگار نوینی را باز کرده، و در همه جا رشته کارها به دست ترکان افتاده. اگرچه در هیچ جا شماره درستی از آنها به دست نمی دهند و خود نتوانستندی داد، لیکن جمله هایی را گاهی می نگارند که اندازه انبوهی ترکان را می رساند.

ابن اثیر در سال 435 هجری می گوید: در این سال ده هزار خرگاه از ترکان که همیشه به سرزمین مسلمانان و پیرامونهای کاشغر و بلاساغون تاخته تاراج کردندی، اسلام پذیرفتند و در عید قربان بیست هزار گوسفند سر بریدند. می گوید: این تیره ها پیش از این ناچار بودند که همگی یکجا گرد آمده خود را از آسیب مسلمانان نگه دارند. لیکن چون اسلام پذیرفتند هر گروهی رو به سویی آوردند و در سرزمینهای اسلامی پراکنده شدند و هر ده هزار خرگاه یا بیش یا کم در سرزمین دیگری فرود آمدند.

همو در سال 440 گوید: این سال گروه بسیاری از غزان ماوراءالنهر پیش ابراهیم ینال (برادر مادری طغرل بیک که فروانروای ری و همدان بود) آمدند. او گفت: سرزمین من گنجایش شما و توانایی روزی و خوراک شما را ندارد. بهتر آن است که به روم (آسیای کوچک) رفته و با کافران جنگ و در راه خدا کوشش کنید.

ابن بی بی می نویسد: چون سلیمانشاه، پسر قتلمش، را به جنگ روم به آسیای کوچک فرستادند صد و بیست هزار خانوار ترکمن را، که از ترکستان آمده بودد، سپاه او کردند13.

از این نوشته ها، که از کتابها تکه تکه به دست می آید، پیداست که در زمان سلجوقیان، ترکان به انبوهی بسار به ایران و این سرزمینها آمده اند و این چیزی است که خود تاریخ نیز می رساند. زیرا گذشته از پادشاهی بسیار بزرگی که طغرل و برادرانش در ایران و عراق بنیاد نهادند و آن کارهای بزرگ را انجام دادند، یک پادشاهی دیگر از ایشان در آسیای کوچک به نام سلجوقیان روم پدید آمد&