زبان
تركي از نان شب
واجب تر است!
اين
ادعا حكمي است
كه امروز
مصلحت و
معتبربوده و اما
ديروز و فردا
را شايد حكمي
ديگر صادق
باشد. حاكمان و
امراي ترك طي
چندين صد سال
گذشته و
انديشمندان و
قلم به دستان
ترك در اواخر
قرن نوزده و
بيستم در
ايران به
اهميت اين
موضوع واقف
نبودند. اگرچه
ازقرن 13
ميلادي به
اينسوي
شاعراني چون
حسن اوغلو ،
نصير باكويي ،
ضرير ، واقف ،
نباتي ، نسيمي
، فضولي ، معجز
شبستري ، سهند
، شهريار و.....دهها
شاعر و
نويسنده ديگر
به زبان تركي
شعر گفته و
نوشته اند و
نامه هاي
زيادي به زبان
تركي در داخل
دربار و به
خارج آن مرقوم
و مكاتبه
گرديده است،
اما بودند
حاكمان و
شاعران تركي
كه به ترويج
زبان فارسي و
رسميت آن همت
گماردند ،
همچون
غزنويان كه
دربارشان
ماؤاي شاعران
فارس زبان بود
، قاجارها كه
به فارسي در
ايران رسميت
دادند ، شمس
تبريزي ،
نظامي گنجوي ،
خاقاني
شيرواني ،
علامه دهخدا و
شاملو و
ديگران . چرا
اين چنين بوده
است بحثي جدا
است كه در
جاهاي ديگر به
آن پرداخته
شده است * و در
اينجا فقط به
ذكر اين موضوع
بسنده مي كنيم
كه زبان مادري
زماني اهميت
خود را بيشتر
يافت كه تحصيل
و سواد آموزي
كيفيتي عمومي
و گسترده پيدا
كرد. 100 سال پيش
كه دايره
استفاده از
زبان در جامعه
ايران بيشتر
محاوره بود تا
نوشتار (اين
نسبت از 100 به يك
نيز بيشتر بود.)
ترك و فارس
اجازه داشتند
به هردو زبان
محاوره داشته
باشند و قليل
با سوادان نيز
حداقل از
نوشتن به زبان
مادري خود منع
نشده بودند.
ميرزا حسن
رشديه ، بنيان
گذار سيستم
نوين آموزشي ،
مدارسي را به
هردو زبان
تركي و فارسي
در ايران داير
نمود. امابا
شروع انحصار
زبان فارسي در
ايران مقارن
با سر كار آمدن
حكومت پهلوي
در ايران
و گسترش
سواد آموزي
عمومي و گذر از
محاوره به
مكاتبه در
استفاده از
زبان ،
تبعيضها
نمايان گشت.
ازسرآغاز اين
تبعيضها در
ايران نيز
خواهيم نوشت.
اما قبل از آن
در باب اهميت
آموزش به زبان
مادري به
نتيجه
تحقيقات قرن
اخير مي توان
اشاره نمود كه
بر اساس آن
تكميل سواد
آموزي به زبان
مادري و ادامه
آن از محاوره
به مكاتبه
امري حياتي
براي رشد فكري
، شخصيتي و
خلاقيت انسان
شناخته شده
است. حتي جلال
آل احمد نيز
دهها سال پيش
انحصار زباني
در ايران را به
باد انتقاد
گرفته بود كه
چرا تركان
ايران را از
ابزار خلاقيت
و روشنفكري
محروم مي
كنيد؟ اگرچه
چنين
محروميتي به
نفع كل كشور
ايران نيست ،
اما اين
محروميت
ضرورت
استعمار يك
ملت است.
اينجاست كه
اگر ديد خود را
از تنها يك قدم
پيشرو به افق
عمر انسان و
جامعه گسترش
دهيم
ميتوانيم
ادعا كنيم كه
زبان مادري از
نان شب واجبتر
است. اين جمله
شروع يك
مرزبندي است.
اول مرزبندي
بين متفكراني
كه غم جامعه را
دارند(متفكران
جامعه گرا) و
كسي كه مشغله
هاي تامين نان
شب افكارش
راگرفتار
نموده. دوم
مرزبندي بين
حقوق حاكميت و
حقوق ملت . سوم
مرزبندي بين
متفكرجامعه
گرا و
متفكراني كه
خواسته و
ناخواسته از
جنس حاكميت مي
انديشند(
متفكر حكومت
گرا). در
اصطلاحات به
كار رفته در
اين مرزبندي
بيشتر
كشوراستبداد
زده ايران مد
نظر است كه در
طول تاريخ
حاكميت و
استعمار به دو
كلمه مترداف
تبديل شده اند.
اينجاست
كه درد
متفكرجامعه
گرا شروع مي
شود. او نمي
خواهد ملتش را
از نان شب
محروم كند اما
در تفهيم اين
موضوع كه
استهلاكي
دراز مدت ملت
را تهديد مي
كند سختي مي
كشد. انكار
هاي پدر و مادر
آذربايجاني
كه تسليم نظام
آموزش اجباري
زبان فارسي
شده اند براي
او زجر آور است.
ايجاد ارتباط
با ملت با وجود
فضاي اختنا ق و
سانسور كار را
دشوارتر مي
سازد. حاكميت
را كه گوش شنوا
نيست . چراكه
تبعيض بنيان
حكومت را
تشكيل مي دهد.
حاكميتها خوب
مي دانند كه
بايد ابتدا
زبان و فرهنگ
مردم را نابود
نمود، او را از
خلاقيت و
روشنفكري
بازداشت ، او
را دچار حس خود
كم بيني و
حقارت كرد تا
بتوان نانش را
از دستش
بگيرند.
حكومتها به
خوبي اهميت
جمله " اول
زبان مادري
بعد نان شب را
مي دانند" كه
اكنون 84 سال
است با صرف
هزينه هاي
زياد و بر نامه
ريزي هاي دراز
مدت به تخريب و
استهاله
فرهنگي
ملتهاي
ايراني ترك و
كرد و عرب و
بلوچ و...
پرداخته اند.
لذا مشكل
متفكر جامعه
گرا با حاكميت
نه در تفهيم
اين جمله ،
بلكه در وادار
نمودن آن به
اعتراف و عمل
به اين جمله
است. نوجوان
تركي را كه
مشابهش كم
نيست مي
شناختم كه به
فارسي تكلم مي
كرد. در جواب
اين سئوال و
انتقاد كه چرا
به زبان مادري
خود صحبت نمي
كند گفت "من به
زبان مغولهاي
خونخوار صحبت
نمي كنم".
مسلما اين
جمله ابتكار
اين جوان 12
ساله نبود ،
بلكه سيستم
آپارتايد ملي
و شونيسم فارس
در طول 84 سال
فعاليت مداوم
چنين فكري را
به او القاء
كرده بودند. با
خود انديشيدم.
اين نوجوان
نسبت به پدر و
مادر خود كه به
زبان مغولهاي
خونخوار سخن
مي گويند چه
نگرشي خواهد
داشت؟ آيا به
آنها احترام
گذاشته و مطيع
مصلحتهاي
والدين خواهد
بود يا از آنها
گريزان خواهد
بود؟ آيا اين
جوان توانسته
است از طريق
زبان مغولهاي
خونخوارعواطف
مادري را كسب
كرده و شخصيتش
شكل بگيرد؟ او
چگونه
استراكچر
تفكر به زبان
تركي را در
گفتار و
خلاقيت به
زبان فارسي به
كار خواهد
برد؟ او به
همشهريان
خونخوار خود
به چه ديدي مي
نگرد ؟ با عزت
و احترام يا
تحقير ؟ آيا
اين نوجوان كه
فردا صاحب
سرمايه اي شد
يا حرفه و پيشه
اي فرا گرفت
دستاورد
خود ، والدين و
جامعه اش را در
همان محل
سكونت خود خرج
خواهد كرد؟ يا
با جرقه اي و
بهانه اي
سرزمين خود را
ترك كرده و
راهي سرزمين
پاكان آريايي
خواهد شد؟
تسهيلات
نابرابر در
سرزمين
انيرانيان و
آرياييان نيز
راه را براي
چنين مهاجرتي
فراهم مي كند.
اگر هم
نتوانست در
سرزمين خود به
تحصيلات يا
سرمايه اي
برسد . حداقل
مي تواند
تامين كننده
نيروي كار
براي كارهاي
سطح پايين در
سرزمين
آرياييان
باشد در
اينصورت
حداقل با
ادعاي اينكه
من تهراني ام
اندكي از هويت
تحقير شده خود
را فراموش
خواهد كرد. آيا
اين نوعي
استعمار نيست
؟ استعماري از
نوع تدريجي و
مهلك؟ حتي
بعضي وقتها
استعمار
شونده نيز از
استعمار خود
بي خبر است.
البته
قيامهاي وسيع
اخير در 25شهر
آذربايجان و
اعتراضهاي
دانشجويان
آذربايجاني
در اعتراض به
تبعيضات
موجود ، باعث
رفع نگراني و
نا اميدي
موجود تا حد
زيادي شد و
نشان داد كه
جمع كثيري از
ملت
آذربايجان مي
دانند كه زبان
مادريشان به
اندازه نان شب
و حتي بيشتر
ارزشمند است.
اين موضوع
علاوه بر اين
كه براي متفكر
آذربايجاني
تا حدودي غير
منتظره بود
براي
طرفداران
سيستم
آپارتايد نيز
غير مترقبه
بود و نشان داد
كه حتي با 84 سال
سياست اتنو
سايد (نسل كشي
فرهنگي در
مقابل با
جنوسايد)
نتوانستند و
نمي توانند
ملتي را محو
كرده و صدايش
را خفه كنند.
مشكل ديگر
متفكر جامعه
گرا با فعالان
و متفكراني
است كه از نوع
حكومت مي
انديشند. آنها
عموما موضوع
آپارتايد و
ستم ملي را
انكار مي كنند
و اگر هم قبول
كنند آنرا
مصلحت مي
دانند. مي
گويند ستم ملي
در حق تركان
نشده است آنها
در سطوح
حاكميت و سطوح
اقتصادي موفق
حضور دارند و
وضع بهتري از
ملت كرد و عرب
و بلوچ در
ايران دارند .
جا دارد
همينجا به اين
موضوع به
صراحت پاسخ
داده شود. ورود
تركان به
مجموعه
حكومتي و
دولتي نه به
معناي اقتدار
ملت ترك در
اداره امور
خويش و احيا و
حفظ حقوق خود
بلكه به مفهوم
ورود به سيستم
تبعيضگري است
كه در آن سيستم
بايد حقوق ملت
خود را منكر
شود. لذا اصرار
جامعه گراي
آذربايجان
نيز محوهمين
سيستم تبعيض و
اصلاح و تغيير
آن است ، نه
ورود به داخل
اين سيستم. چه
بسا اگر همه
اعضاي حكومتي
ترك هم باشند ،
باز در حق
تركان تبعيض
روا شود ، مگر
اينكه سيستم
فكري- سياسي
تبعيض در
ايران بر چيده
شود. دعوا بر
سر حكومت كردن
نيست ، دعوا بر
سر عادلانه
حكومت كردن
است. مگر محمد
علي شاه كه
آذربايجان
عليه او قيام
كرد ترك نبود؟!
آري
، زماني تركان
بر سر حكومت
بودند ، اما
تكليف امروز
چيست ؟ چون
تركها هزار
سال حكومت
كردند ، هزار
سال نيز بايد
فارسها حكومت
كنند و از ظلم
و تبعيضهايي
كه در 84 سال
گذشته در حق
تركان شده و مي
شود بايد چشم
پوشي نمود؟
بازار
تهران را
تركان تصاحب
كردند و تركها
وضع
اقتصاديشان
خوب است. اين
هم از ادله
متفكران
حكومت انديش
است. آيا
سرمايه هاي
چندين تاجر و
كارحانه دار
ترك ، چند در
صد از سرمايه
ايست كه عملا
توسط حكومت
تبعيض گر
اداره مي شود؟
آيا اين تركان
سرمايه دار با
سرمايه هاي
خود
آذربايجان را
آباد مي كنند
يا تهران ، يزد
، مشهد را؟ آيا
ملت
آذربايجان
براي بهره
برداري از
سرمايه اش
بايد ديار خود
را ترك كند؟ از
10 سرمايه دار ،
مهندس و دكتر
تهراني چند
نفر ترك و از
چند نفر
شاغلين در
مشاغل سخت و كم
در آمد و...در
تهران چند
نفر ترك هستند
؟ ( از هموطنان
ترك خود به
خاطر ذكر اين
واقعيت تلخ
عذر مي خواهم.)
چه در صدي از
ساكنين
نياوران و
فرمانيه ،
كامرانيه
تركند و چه
درصدي از
جمعيت اسلام
شهر ، شهريار و
اكبر آباد؟
اگر تركان از
لحاط افتصادي
مرفه اند پس
چرا استانهاي
ترك در صدر
مهاجر فرست
ترين
استانهاي
ايران قرار
دارند و در آمد
سرانه در اين
استانها 26%
پايين تر از
متوسط كشوري
است؟ (به روايت
از بيانيه
اخير جبهه
مشاركت) و
چندين هزار
سرمايه گذار
آذربايجاني
در شهر يزد از
سرمايه خود
بهره برداري
مي كنند ؟ ( به
روايت اخير
يكي از
نمايندگان
آذربايجان در
مجلس ) و چرا
متقابلا از
مهاجرين
جوياي كار و
سرمايه
گذاران غير
آذربايجاني
در آذربايجان
خبري نيست و....؟
آيا
مي توان ترك و
بلوچ و كرد و
عرب را باهم
مقايسه كرد و
حكم بر رفاه
آذربايجاني
داد؟! و بدين
ترتيب موضوع
تفاوتها بين
استانهاي
مركزي و
آذربايجان را
پنهان نمود؟
آيا پيشينه و
پتانسيلهاي
اقتصادي
آذربايجان و
نوع استعماري
كه مي شود با
ملتهاي فوق
الذكر برابر و
قابل مقايسه
است؟ آيا مگر
حكومت گرايان
به كرد و عرب و
بلوچ كه از
آذربايجاني
وضع
اقتصاديشان
ضعيفتر است حق
مي دهند؟
حقيقت اين است
كه به تمامي
ملتهاي غير
فارس تبعيض
روا گشته اما
پتانسيل بعضي
ملتها به
تهران اجازه
استعمارهاي
كلانتري را مي
دهد و دليل نمي
شود كه
ملتهايي با
وضع اقتصادي
بهتر حقوق
استعمار شده
خود را مطالبه
نكنند.
متفكر
حكومتگرا خود
يكي از دغدغه
هاي جامعه ما
مي تواند باشد.
آنهاعلي رغم
داعيه
دموكراسي در
ايران خود
پتانسيل
تداوم
ديكتاتوري در
ايران هستند.
آنها مي گويند
اگر
آذربايجاني
به زبان مادري
خود بنويسد و
بخواند ايران
از هم خواهد
پاشيد و
تماميت ارضي
به مخاطره
خواهد افتاد.
آنها مي گويند
حكومت حق دارد
در استانهاي
مرزي و پر خطر
سرمايه گذاري
كمتري كند و.....
آنها خود را
قيم
آذربايجاني
مي پندارند و
براي
آذربايجاني
تعيين تكليف
مي كنند كه نان
شب از زبان
مادري مهمتر
است. واي به
روزي كه اين
متفكرين بر
اريكه قدرت
بنشينند.
آري
زبان مادري
براي ملت
آذربايجان از
نان شب واجبتر
است حتي اگر
اين چنين هم
نباشد باز اين
حق خود ملت است
كه تصميم
بگيرد به چه
زباني تكلم
كند ، تحصيل
كند و خلق كند
و ملت براي اين
انتخاب
احتياج به
ارائه دليل و
منطق و قانع
كردن ديگران
ندارد.
اما
چگونه شد كه
در اين مملكت "
زبان تركي از
نان شب تركان
كم اهميت تر " و
" زبان فارسي
از نان شب
تركان
پراهميت تر"
شد!؟ و بودجه و
ماليات تركها
جهت گسترش و
تقويت زبان
فارسي و تحميل
آن بر ترك زبان
به كار گرفته
مي شود؟
داستان
با به قدرت
رسيدن حكومت
پهلوي در
ايران شروع مي
شود. البته بي
توجهي بعضي
انديشمندان و
حاكمان ترك به
زبان مادري
خود كه به
اهميت زبان
مادري در هويت
و اقتدار يك
ملت واقف
نبودند زمينه
را مهيا نموده
بود.
انديشمندان
ترك در ايران
زماني به
اشتباه خود و
نسلهاي پيشين
پي بردند كه
كار از كار
گذشته بود و
متفكران
حكومت گرا گوي
سبقت را ربوده
و بيرق تك
زباني و تك
فرهنگي را در
كشور به
اهتزار در
آورده بودند.
با سر كار
آمدن حكومت
پهلوي در
ايران دو
جريان به
موازات هم و به
كمك هم در
ايران شكل
يافت :
مركزگرايي و
نژاد پرستي.
مركزگرايي به
دنبال اجراي
كوركورانه
مدل دولت – ملت
شناخته شده در
غرب آغاز
گرديد. يعني يك
ملت در ازاي يك
دولت . اقتدار
گرايان و
استعمارگران
داخلي و خارجي
نياز به يك
دولت در
سرزمين
پهناور و
كثيرالمله
ايران داشتند.
اما با چندين
ملت با زبان ها
و فرهنگهاي
گوناگون
مواجه بودند.
آنها به جاي
تمركززدايي
از دولت
همانگونه كه
در قانون
اساسي مشروطه
نيز تحت عنوان
انجمنهاي
ايالتي و
ولايتي آغاز
گرديده بود به
يكسان سازي
ملتهاي
ايراني
مبادرت كردند.
آنها به يك ملت
با يك زبان و
فرهنگ نياز
داشتند. زبان
فارسي ( لهجه
استاندارد
نزديك به لهجه
رايج در تهران
) را مبنا قرار
داده و شروع به
تخريب هويتي
ملتهاي ترك و
عرب و بلوچ و
كرد و لر و... در
ايران و هويت
سازي براي
فارس
زبانهايي
نمودند كه به
لهجه هاي
گوناگون سخن
مي گفتند.
مركزگرايي
شايد ذاتا
براي به
اقتدار رسيدن
ملت فارس در
ايران شكل
نگرفته بود
بلكه براي
تسلطي
يكپارچه به
كشور ايران
ايجاد شده بود.
همسر هر دو شاه
پهلوي و
تعدادي از
تئوريسينهاي
مركزگرايي در
ايران نيز خود
ترك بودند. اما
چرا قرعه به
نام ملت فارس
خورد و زبان و
هويت فارسي به
عنوان يگانه
زبان رسمي
كشور گزيده
شد؟ اهمال
انديشمندان
ترك در توجه به
زبان مادري
خود ،
اشتباهات
دولت قاجار كه
به حساب حكومت
تركان نوشته
شد ، شكل گيري
انديشه هاي
آريا گرايي در
غرب و تاثير آن
در ايران ،
نگراني بين
المللي از
اقتدار تركان
پس از شكست
عثماني از
اروپا ، نفوذ
عناصري
فارسگرايي
چون اردشير
ريپورترچي و
محمد علي
فروغي و محمود
افشاريزدي و ....
در دربار كه
تاثير زيادي
بر روي شخص رضا
شاه داشتند و...
را مي توان از
عوامل اين
تحول در ايران
دانست.
البته همانطور كه گفته شد انديشه هاي نژاد پرستي از نوع آريايي و فارس گرا نيز به موازات در حال شكل گيري بود. كشفيات و جعليات باستانشناسان غربي در ايران به موازات تئوريهاي باستانگرايي آريا پرستانه ، عده اي از روشنفكران ايراني ( فارس و حتي ترك) را شيفته خود ساخت . تا بدينگونه اگر هم از غافله علم و صنعت و تمدن اروپا عقب مانده اند ، حداقل در عالم تخيلات به گذشته ها پناه آورند و از ريشه مشترك با اروپاييان احساس افتخار ن