
...لُرها در
قديم هم
ثروتمند
بودند و هم
نيرومند. اما
امروزه براي
آنها فقط
غرورشان باقي
مانده است. چون
از ثروت و
نيرومندي
ديگر خبري
نيست.... به بعضي
از دهات سر
زدم، تعدادي
از لُرها بهعلت
ضعف ناشي از
گرسنگي، حتي 5
دقيقه هم
نميتوانستند
روي پا
بايستند... در
ايران وقتي ميخواهند
فقرزدگي را
مجسم كنند ميگويند:
من يك لُر هستم!...
يا اينكه ميگويند:
من يك لُر
پاپتي (پابرهنه)
هستم!...
... فقر بياندازه
لُرها، معلول
تاراج و چپاول
ارتش ايران
بود. اين
تراژدي به
سياست رضاشاه
در رابطه با
مطيع كردن
آنان مربوط ميشد...
برنامهاي كه
بالاخره به
قتلعام و
غارت آنها
انجاميد... اما
تا چه حد شخص
رضاشاه مسئول
تراژدي و
مصيبتهاي
وارده بوده،
مسئلهاي است
قابل بحث. بعيد
نيست كه او
اطلاع كافي
نداشت كه ارتش
او با لُرها چه
كرده و چه ميكنند.
شايد هم اطلاع
داشت اما چشم و
گوش خود را
بسته بود. به
هر تقدير يكي
از ننگينترين
فصول تاريخ
سلطنت رضاشاه
به دست يكي از
افسران او كه
بين ايرانيان
به «قصاب
لُرستان»
مشهور است،
نوشته شده است.
(ويليام
او. داگلاس.
سرزمين شگفت
انگيز و مردمي
مهربان و دوست
داشتني. صفحات 170و167و159)
يك
نسل كشي قومي ,
كه ازصفحات
تاريخ معاصر
زدوده شده
است!
اسناد و
مدارك تازه و
نو يافته، چون
نامههاي
محرمانه و
خصوصي دربار
قاجار و
پهلوي،
خاطرات
سياسيون و
نظامياني كه
خود شخصاً در
وقايع مناطق
لُرنشين و قلع
و قمع آنها
دخيل و ناظر
بوده يا حضور
داشتهاند و
همچنين
سفرنامهها
وخاطرات
سياحان
بيگانه كه
همزمان با
وقايع اخير،
به اين مناطق
سفر داشتهاند
كه چندي است كه
به همت برخي
مترجمان،
برگردان و در
اختيار افكار
عمومي قرار
گرفته، خود
بهترين داور
جهت قضاوت است
كه گوشههايي
پنهان از اين
دو سده جنايت،
پاكسازي و نسلكشي
قومي حكام
فاجر و جابر را
در حق قوم لُر
برملا ميكند.
از اين جمله،
ناصرالدين
شاه در جواب
نامهاي از ظلسلطان،
فرزند خود،كه
در آن نامه از
والي لُرستان
و ايلخاني
بختياري به
سعايت و
بدگويي
پرداخته، و از
سفر سياحان
خارجي به اين
منطقه، اظهار
بدگماني
كرده، چنين
پاسخ نوشته
است:
«...طوري
باطناً بكنيد
كه به آنها (سياحان
خارجي) خوشنگذرد
و يك اسباب
وحشتي در
سياحت خود
ملاحظه كرده،
ديگر ميل
نكنند به
سياحت، و
اين فقره
را هم از الوار
و اكراد
بدانند نه از
شما...» (اسناد
نويافته،
ابراهيمصفايي،
سندپانزدهم،ص87)
نامه
بالا، از آن
جهت حائز
اهميت است كه
همزمان دو سه
تن از سياحان
فرنگي در
لرستان به طرز
مشكوكي به قتل
ميرسند كه
بدنامي آنان
برگردن
ياغيگري
لُرها افتاد!
رضاشاه نيز،
طبق
دستورالعمل
بالا و سياست
داخلي قاجار،
زمينة حمله به
لرستان را با
چنين بهانهاي
چيد و با
تمهيداتي، در
لرستان،
سرلشكر امير
طهماسبي،
وزير راه را،
كه دلخوشي از
او نداشت، به
توسط عمال خود
به قتل رساند و
آن را به لُرها
نسبت داد!
«...
اشتباه كوچك
قاتلين كه در
لباس محلي با
لهجه غليظ
تهراني صحبت
ميكردند،
معلوم كرد كه
مرتكبين قتل
غير محلي و
بطوريكه به
زودي معلوم
شد، دو نفر از
گروهبانهاي
لشكر بودند...»
(كهنه سرباز،
خاطرات سياسي
و نظامي سرهنگ
ستاد غلامرضا
منصور
رحماني، جلد1،
ص 65)
قصاب
لرستان
رضاشاه با
چنين ترفندي،
بزرگترين
لشگركشي
حكومت خود، به
فرماندهي
سپهبد امير
احمدي معروف
به قصاب
لرستان را
عليه اتباع
لُر خود،
فراهم كرد و
فجيعترين
قومكشي
تاريخ معاصر
ايران را رقم
زد كه
متأسفانه
نويسندگان،
تاريخنويسان
و سياسيون
مزدور و قلم به
مزد در ايران،
از كنار آن به
راحتي گذشته و
از تاريخ
معاصر آن را
حذف كردهاند.
فجايعي كه
شايد مصايب
اقوام كرد و
بلوچ و تركمن
در تاريخ
معاصر ايران،
در برابر آن
كوچك مينمايد.
«....يعني
لُرها را
واقعاً «قلع و
قمع» كرد. به
طوريكه
پشتكوه براي
سالها خالي
از سكنه شد. به
همين جهت
عنوان قصاب به
او دادند....»
(كهنه سرباز ...جلد
1، ص 55)
ويليام او.
داگلاس، قاضي
مشهور ديوان
عالي كشور
امريكا كه
اندكي پس از
قومكشي
لُرها، به
لرستان سفر
كرده و قصاب
لرستان را نيز
حضوراً
ملاقات
نموده، در
سفرنامه خود،
سرزمين شگفتانگيز،
فجايع و قتل و
غارت عمال
حكومت وقت،
سپهبد امير
احمدي و سپهبد
حبيبالهخان
شيباني،
نسبت، به
لُرهاي
لرستان،
بختياري،
بوير احمد و
ممسني را به
تفضيل شرح
داده كه برخي
از وقايع فجيع
كه خود ديده و
يا شنيده، بسي
شگفتانگيز و
متأثركننده
است.
او از زبان
پير مردي لُر
كه استثناً از
قتلعام قصاب
امير احمدي،
جان به در
برده، چنين مينويسد:
«من از او
سؤال كردم كه
درباره امير
احمدي چه ميداند؟
او نگاهي عجيب
و پرمعني به من
كرد و سري تكان
داد، شرح
داستان را با
احتياط تمام
آغاز كرد و من
خيلي تلاش
كردم تا او را
به بازگو كردن
جزئيات ماجرا
ترغيب نمايم و
به او قول دادم
كه آنچه را كه
او ميگويد
براي كسي فاش
نكنم يا لااقل
اسمي از او به
ميان نياورم....
.....ما صد نفر
بوديم كه در
بيست كلبه
كوچك و چادر
زندگي ميكرديم،
هزارها رأس بز
وگوسفند
وهزار رأس گاو
وگوساله و
قاطر و دهها
اسب داشتيم،
تعدادي از
جوانان ما در
قلعه فلكالافلاك
محاصره شده
بودند. جوانان
ما بلا استثنأ
كشته شدند.
خوانين ما را
دار زدند. ارتش
پيروز شده بود.
نبرد دفاعي به
پايان رسيده
بود حالا ديگر
مانعي در راه
جادّهاي كه
رضاشاه در نظر
داشت بسازد
وجود نداشت.»
او داستان
خود را چنين
ادامه داد:
«چند روز بعد
در اوردوگاه
خود نشسته
بوديم كه از
دور گـرد
و خـاك
زيادي را مشـاهده كرديم
عدهاي از سوار نظام ارتش
بودند كه چهار
نعل بهطرف
كلبه هاي م ميآمدند.
سرهنگي هم
فرمانده اين
واحد بود وقتي
كه به اردوگاه
ما رسيدند
سرهنگ با صداي
رسا و بلند
فرماني صادر
كرد و با اين
فرمان
سربازها از
اسب پياده
شدند. سپس
سرهنگ فرمان
قتل عام ما را
صادر كرد و در
اجراي اين
فرمان
سربازان ما را
هدف قرار داده
شروع به
تيراندازي
كردند. تعدادي
از كودكان ما
هنوز در
گهواره در
خواب بودند و
تعدادي در
گوشه وكنار
بازي ميكردند.
سربازان به هر
بچهاي كه ميرسيدند
او را ميگرفتند
و لوله هفتتير
خود را در
شقيقه او ميگذاشتند،
ماشه را ميكشيدند
و مغز او را
متلاشي ميكردند.
زنها جيغ ميكشيدند
و از چادرها به
بيرون ميدويدند.
زن من در گوشهاي
خزيده بود واز
ترس مثل بيد ميلرزيد.
من جلوي او
ايستاده بودم
و كاردي هم در
دست داشتم كه
يك مرتبه صداي
تيراندازي
بلند شد و من
نقش زمين شدم و
از حال رفتم.»
«وقتي به هوش
آمدم، زنم را
در كنارم ديدم
كه خون از بدنش
جاري است. جسد
او و جسد چند
زن وبچه ديگر،
روي زمين
افتاده بودند.
همه اينها در
اثر اصابت
گلولههاي
سربازان كشته
شده بودند. ولي
خود من در اثر
اصابت گلولهاي
كه در گردنم
فرورفته بود،
زخمي شده بودم
و آنها به خيال
اين كه من مردهام،
مرا رها كرده
بودند تا اگر
احيانأ كشته
نشدهام با يك
مرگ تدريجي و
زجرآوري
بميرم. من پس
از هوش آمدن
بلافاصله
چشمانم را
بستم و در همان
وضع بيحركت
باقي ماندم،
چون صداي
سرهنگ را
شنيدم و متوجه
شدم كه او و
سربازانش
هنوز محل را
ترك نكردهاند.
من از گوشه چشم
و از زير پلكهاي
نيمه باز آنها
را ديد ميزدم.
شما ممكن است
حرف مرا باور
نكنيد. شما
قطعأ آنچه را
كه من ديدم
باور نميكنيد
ولي قسم به
ناني كه در
سفره اين خانه
هست آنچه ميگويم
حقيقت دارد»
شرطبندي
برسرمسافت
دويدن اجسادبي سر!
خلاصه
پيرمرد به
سخنان خود
چنين ادامه
داد:
«سرهنگ چندين
نفر از جوانان
ما را كه اسير
كرده بود جمع
كرد و
بلافاصله
دستور داد با
زغال آتش روشن
كنند. من فورأ
متوجه شدم در
حال تدارك چه
جنايت فجيعي
است. او دستور
داد يك طاوه
آهني بزرگ
آماده كنند و
طاوه را روي
آتش بگذارند
تا خوب تفته و
قرمز رنگ
بشود، آنگاه
دستور داد يكي
از جوانان لُر
را بياورند. دو
نفر سرباز
دستهاي جوان
را محكم
گرفتند و سومي
هم با يك شمشير
تيز در عقب او
ايستاد سپس با
اشاره سرهنگ،
سرباز جلاد با
شمشير سر جوان
را قطع كرد.
هنگامي كه سر
از بدن جدا شد
و به كناري
افتاد، سرهنگ
فرياد كشيد: «
بدو...بدو» و
همزمان يكي از
افراد طاوه
سرخ شده را روي
گردن بريده
چسباند. جسد بيسر
از جا بلند شد
و يكي دو قدم
دويد و بعد
افتاد. سرهنگ
مثل اينكه از
اين عمل شنيع
خود رضايت
حاصل نكرده
باشد فرياد
كشيد: «آن جوان
بلند قد را
بياوريد. فكر
ميكنيم كه او
بهتر از اينها
بدود.» خلاصه
آن بيچاره را
هم آوردند و
اين بار با دقت
بيشتري سر او
را بريدند و
طاوه آهني را
روي گردن
بريده محكوم
قرار دادند به
طوريكه اين
بار جسد بيسر
توانست يكي
دوقدم بيشتر
بدود، خلاصه
اين عمل
سبعانه ادامه
پيدا كرد تا
اينكه يك بار
سرهنگ خودش
شخصاً در اين
عمل شنيع شركت
كرد و اين بار
خود مسئوليت
گذاشتن طاوه
آهني تفته را
روي گردن
محكوم قبول
نمود ولي چون
او به موقع
نتوانسـت
طاوه را روي
گردن بريـده
قرار دهـد، لذا وقتـي جلاد سر
محكوم را از تن
جدا كرد خون از
گردن محكوم در
حدود يك متر
فواره زد و سر
و روي او و همه
اطرافيان را
خوني كرد.»
«پس از اين كه
چند نفري از
جوانان با اين
وضع فجيع كشته
شدند، فكر
تازهاي در
مغز ديوانه
سرهنگ خطور
كرد تا بر سر
مسافت دويدن
اجساد بيسر
شرطبندي
كنند و بر سر
تعداد قدمهايي
كه اجساد ميتوانند
بدوند برد و
باخت راه
بيندازند.»
«خلاصه اين
جنايت بارها و
بارها تكرار
شد تا آنجا كه
بالاخره
اجساد و سرهاي
همه محكومين
هر كدام يك طرف
روي زمين
تلمبار شد.
گفتني است كه
هربار كه اين
عمل وحشيانه
انجام ميشد
خود سرهنگ و
افسران و درجهداران
و ساير افراد
مثل
تماشاچيان
مسابقه
فوتبال با دست
زدن و هورا
كشيدن و هلهله
دوندگان را
تشويق ميكردند
كه قبل از
افتادن هر چه
بيشتر بدوند.»
پيرمرد
كه از فرط خشم
و غضب صورتش به
زردي گرائيده
بود مكثي كردو
من از اين فرصت
استفاده كردم
و پرسيدم: «خوب،
بالاخره در
اين مسابقه دو
اجساد، برنده
چه كسي بود؟»
او چند دقيقهاي
سكوت كرد سپس
گفت: «سرهنگ در
اغلب شرطبنديها،
برنده شد: فكر
ميكنم فقط در
يكي از شرطبنديها
كه جسد توانست
15 قدم بدود،
هزار ريال
برنده شد.»
من
مجدداً رو به
او كرده
پرسيدم: سرهنگ
بعد از اين
ماجرا چه كرد؟
او در پاسخ به
اين سئوال
چنين گفت:
«خوب معلوم
است كه چه كرد،
او دستور داد
همه گاوها و
گوسفندان و
اسب و الاغها
و ساير اغنام و
احشام ما را
ببرند و روز
بعد چند
كاميون
آوردند و همه
اسباب و
اثاثيه و
بالاخره همه
دار و ندار ما
را از قبيل
قاليها و
سماورها و
بشقابها و
طلاآلات و
زينتآلات و
لباسهاي ما
را بار كاميون
كردند و بردند.»
پرسيدم: «تو
در اين
گيرودار
چه كردي؟»
جواب داد: «من
خودم را به طرف
چشمهآبي كه
داخل درّه
كوچكي قرار
داشت كشيدم و
زخم خود را
شستشو دادم. من
آنقدر ضعيف
شده بودم كه دو
شب تمام قدرت
حركت را
نداشتم تا اين
كه روز سوم
قدري حالم
بهتر شد و
توانستم روي
پاي خود
بايستم و
اجساد را به
سختي و زحمت
زياد دفن كنم.
همه مردها و زنها
و بچههاي ما
بلا استثنأ
كشته شده
بودند و
لاشخورها گرد
آنها جمع شده
بودند. بطوريكه
من براي دفن
كشتهها
مجبور بودم
آنها را از
اطراف اجساد
دوركنم.»
مجدداًپرسيدم:
«بعد از آن
براي سرهنگ چه
اتفاقي
افتاد؟»
او در پاسخ با
نفرت و تحقير
غير قابل وصفي
گفت:
«سرهنگ؟!
ايشان به
پاداش
شاهكارهايي
كه در لُرستان
انجام داده
بود، به درجه
ژنرالي
ارتقاء يافت و
بعدها هم وزير
جنگ شد.»
پرسيدم: «آيا
او هنوز زنده
است؟»
او در جواب
گفت: «بله زنده
است و در تهران
زندگي ميكند.
او اموال غارت
شده از دهات ما
را بار كاميونها
كرد و بهغنيمت
برد.
«بله
آن سرهنگ
امروز به
تيمسار
اميراحمدي
قصاب لرستان
معروف است.»
بالاخره پس
از دقايقي
سكوت لب به سخن
گشود و گفت: «ميداني....من
يك ايراني
هستم ، من
كشورم را دوسـت ميدارم. من
حاضـرم جانم را
فداي كشورم
بكنم، ولي چهكنم
كه مجبورم به
اين حقيقت هم
اعتراف كنم كه
من از نظامي
جماعت متنفرم
و اميدوارم كه
تا من زندهام
بهچشم خود
ببينم كه
خداوند
انتقام ما را
از آنها بگيرد.»
ساكت!
واِلا ميگم
اميراحمدي تو
را بخورد!
ويليامداگلاس،
بعدها خود
شخصاً قصاب
لرستان را
ملاقات كرد و
چنين نوشت:
«مدتي بعد از
اين ماجرا بود
كه من
اميراحمدي را
در يكي از
گاردن پارتيها
در تهران
ملاقات كردم،
او مردي بود
چهارشانه
راست قامت كه
ظاهراً شصت
ساله بنظر ميرسيد.
او ضمناً
داراي يك
سيبيل سياه
چخماقي و
چشماني نافذ
بود: او يك سري
دندانهاي
طلايي داشت كه
هنگام خنديدن
بهخوبي
نمايان ميشد.
به زبان روسي و
تركي آشنايي
داشت و در ارتش
قزاقستان در
روسيه آموزش
ديده بود. در
آن ايام هنوز
هم آثار تكبر،
نخوت و جسارت
از سيمايش و بهخصوص
از طرز صحبت و
آهنگ صدايش
حتي هنگام بحثهاي
خصوصي و
خودمانياش
هويدا بود.
در اين حيص و
بيص خانمي از
او سؤال كرد: «تيمسار!
مناسبات شما
با مردم
لُرستان در
حال حاضر
چگونه است؟»
او در جواب گفت:
«آنها با
احترام از من
ياد ميكنند.
امروز اسم من
در اغلب
خانوادهها
مطرح است.»
خانم دوباره
سؤال كرد: «ولي
چگونه؟»
او خنديد، با
اين خنده همه
دندانهاي
طلايياش
نمودار گرديد
و پس از مدتي
خنديدن گفت: «به
اين نحو، كه
اگر كودكي در
لرستان گريه
بكند، مادرش
براي ساكت
كردن او ميگويد:
ساكت! والاّ
ميگم
اميراحمدي تو
را با خودش
ببرد.»
لشكر شرق،
آوارگان لُر
را
تحويل بگيرد!
فجايع پس از
قتل عام نيز
شنيدني است:
«... در
پشتكوه، فقط
آن عدهاي از
لرها كه به
عراق
گريختند،
زنده ماندند و
بقيه تمام
كشته شدند، در
پيشكوه كه به
علت فعاليت
راهسازي و
وجود مهندسين
و تكنسينها،
كشتار به آن
صورت ميسر
نبود، تصميم
به كوچاندن
لُرها به
خراسان گرفته
شد كه چگونگي
عمل
غيرانساني
آن، ممكن است
خود موضوع
تراژدي كم
نظيري باشد.»
(كهنه سرباز ....جلد
1 ص 66)
«... براي
جلوگيري از
اغتشاشات
حاصله، بعضي
از طوايف كه
اقامت آنها در
برخي نقاط
لرستان، مضر و
اصولاً
تحريكات مينموند،
اين قبيل
طوايف كوچ
داده شده و در
حدود تهران تا
خراسان و از
طرفي خوزستان
اسكان پيدا
كردند....»
(كاوه بيات،
گزارشي از
عمليات نظامي
لرستان درسال 8
و 1307 شمسي توسط
تيمسار
رضاقلي جلاير،
مجله شقايق،
سال 1376، ش2، ص66)
«...گروهان هنگ
آهن، الوار را
تا شاهرود
رسانيده، در
آنجا تحويل
لشكر شرق نمود.
كوچاندن اين
الوار بسيار
مشكل و كار
پرزحمتي بود.
يك قسمت ديگر
از الوار پس از
چند روز
كوچانده شدند
و در ورامين
سكني گزيدند...
به اين ترتيب
قضيه لُرستان
خاتمه پيدا
كرد. از اين
تاريخ به بعد
شروع به
استفاده از
موقعيت شد و
براي عمران
وآبادي لُرسـتان نقشـههايي طـرح و
عمل شد(؟؟!!)...»
(
كاوه بيات،
گزارشي از
عمليات نظامي
لرستان ... ص 76)
اينكه، نقشههاي
وعده شده
بالا، جهت
عمران و آبادي
لرستان و
مابقي سرزمينهاي
لُرنشين، آيا
طي پنجاه سال
حكومت پهلوي
طرح و عملي شد،
قضاوتش با
خوانندگان
منصف است.؟!
اما داستان
تبعيديان لُر
و پيامدهاي آن
و كوچهاي
اجباري نيز
حكايت خود را
دارد كه سخت
متأثر كننده
است. هزاران
خانواده
لُرفيلي و لُر
بختياري، طي
اقدامي
عجولانه با
خشونت تمام
توسط نظاميان
از كوهستان
زاگرس به صحرا
و بيابانهاي
خراسان و قم و...يعني
هزاران
كيلومتر
دورتر از
سرزمين آبا و
اجدادي خود
كوچانده شدند.
جرم فدوي،
همانا اين است
كه لُر هستم!

بسياري از
كودكان، زنان
و سالمندان در
راه تلف و جان
و مال و ناموس
بسياري در راه
مورد تعدي
وتجاوز
نظاميان و
درازدستي
مردمان بين
راه شدند.
اسنادي كه از
عريضه و
استغاثهنامههاي
تبعيديان
نگونبخت لُر
باقي است، كه
قطرهاي از
درياي بيكران
اين مصيبت را
آشكار ميكند:
« جرم فدوي
همانا اين است
كه لرستاني
هستم ... از بدو
حيات تاكنون
جز رعيتي شغل
ديگري نداشتهام
نه رئيس بودهام
و نه خوانين
متنفذ ... بيجهت
بدبخت و تيرهروز،
عائلهام
تبعيد و
سرگردان، خود
توقيف و مقهور
شدهام. آيا
براي چه؟... من
كه هستم كه
بايد به چنين
بدبختي مبتلا
و دچار شوم؟ دو
پسر دوسالهام
در لرستان يك
پسر هفت سالهام
با زنم در
خراسان، آيا
اينان از كجا
امرار معيشت
مينمايند؟...»
( نشريه
شقايق، سال 1376،
ش1، ص52)
مقام محترم
فرمانداري قم
«...اين بنده
خانعلي لر،
ساكن مبارك
آباد ....از سال
گذشته تا به
حال، ما را
بيچاره و
بدبخت نموده و
رعيتي را از ما
گرفته، حتي دو
زوج گاوي
خريداري
كردم، مالك به
ما نداده، ...گاو
ما هم تلف شده
است. استدعاي
عاجزانه دارم
استرحاماً
بعرض يكمشت
اسير بيچاره
بدبخت رسيدگي
و احقاق حق
فرماييد...»
(شقايق،
...، ش 4،3 ص112)
وزارت كشور
«...خيرالنساء
لُر، عيال
مرحوم شهنشاه
لُر كه در سالهاي
گذشته، جزو
ساير الوار از
محل اوليه كوچ
و در اطراف قم
در قريه
راهجرد سكونت
و به علت فوت
شوهر خود با
داشتن چندين
بچه كوچك در آن
محل بدونِ
هزينه
باقيمانده...
چون اين قبيل
اشخاص در
ادوار گذشته
بنا به دستور
مقامات
مربوطه از
محله اوليه
كوچ و در ساير
نقاط كشور
سكونت داده
شدهاند... از
نقطه نظر
انسان دوستي و
نوع پروري
حقيقتاً قابل
ترحم ميباشند،
از اين جهت
ممتني است
مقرر فرماييد
در صورت امكان
... دستور داده
شود كه اهالي
محل با
واگذاري
كارهاي رعيتي
و غيره از آنان
دستگيري و
نگهداري
نمايند...»
(نشريه
شقايق،...،ش3و4 ص
113)
در يكي از اين
مكاتبات
متظلمانه،
تبعيدي
نگونبختي به
نام يدالهلُر،
مظلومانه از
درون زندان به
مقامات، در بيگناهي
خود،
آن آوارگي و
تبعيد اجباري
را چنين
وارونه گويي
ميكند:
«... غير از
اظهار تشكر (؟!)
و حاضر شدن
براي مهاجرت
از
روي شوق (؟!)
چيزي ديگر عرض
ننموديم... از
اين محبتي كه
مخصوص مهاجرت
شده بود (؟!) هر
چه زودتر
استقبال
نموده، حركت
نموده...»
(شقايق،...،
ش1، ص52)
بهار،
دروغ ميگويد!
در ابتداي
سخن خاطر نشان
كرديم كه
فجايعي چنين
عليه قوم لُر
را، سياسيون
يا روشنفكران
قلم به مزد پانفارسيست،
يا با سكوت خود
از تاريخ معاصر
حذف كردند و يا
اينكه
مذبوحانه سعي
در وارونهنمايي
آن كردند. منجمله
ملكالشعرا
بهار، شاعر
درباري، آن
قومكشي و آن
همه فجايع را،
دقت كنيد كه
چگونه چنين در
مديحهاي به
رضاشاه ،
وقيحانه وارونه جلوه ميدهد:
به عهد
پهلوي شاه
جوان بخت
كه بادش
دولت و اقبال
همراه
بيامد
لشكري تا قوم
لُر را
بـه
آداب تمـدن
سـازد آگـاه
هم از مرز
لرستان شاهراهي
كشد تا خاك
خوزستان به
دلخواه
به
ره در پافشاري
كرد اين كوه
گرف از فرط
ناداني سرراه