قوم لُر و ستم قومي قرن اخير

 

 

 وحيدامين (زاگرس)

 

...لُرها در قديم هم ثروتمند بودند و هم نيرومند. اما امروزه براي آنها فقط غرورشان باقي مانده است. چون از ثروت و نيرومندي ديگر خبري نيست.... به بعضي از دهات سر زدم، تعدادي از لُرها به‏علت ضعف ناشي از گرسنگي، حتي 5 دقيقه هم نميتوانستند روي پا بايستند... در ايران وقتي مي‏خواهند فقرزدگي را مجسم كنند مي‏گويند: من يك لُر هستم!... يا اينكه مي‏گويند: من يك لُر پاپتي (پابرهنه) هستم!...

... فقر بي‏اندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ايران بود. اين تراژدي به سياست رضاشاه در رابطه با مطيع كردن آنان مربوط مي‏شد... برنامه‏اي كه بالاخره به قتل‏عام و غارت آنها انجاميد... اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدي و مصيبت‏هاي وارده بوده، مسئله‏اي است قابل بحث. بعيد نيست كه او اطلاع كافي نداشت كه ارتش او با لُرها چه كرده و چه مي‏كنند. شايد هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدير يكي از ننگين‏ترين فصول تاريخ سلطنت رضاشاه به دست يكي از افسران او كه بين ايرانيان به «قصاب لُرستان» مشهور است، نوشته شده است.

(ويليام او. داگلاس. سرزمين شگفت انگيز و مردمي مهربان و دوست داشتني. صفحات 170و167و159)

 

 

 

يك نسل كشي قومي , كه ازصفحات تاريخ معاصر زدوده شده است!

 

اسناد و مدارك تازه و نو يافته، چون نامه‏هاي محرمانه و خصوصي دربار قاجار و پهلوي، خاطرات سياسيون و نظامياني كه خود شخصاً در وقايع مناطق لُرنشين و قلع و قمع ‌آنها دخيل و ناظر بوده يا حضور داشته‏اند و هم‏چنين سفرنامه‏ها وخاطرات سياحان بيگانه كه همزمان با وقايع اخير، به اين مناطق سفر داشته‏اند كه چندي است كه به همت برخي مترجمان، برگردان و در اختيار افكار عمومي قرار گرفته، خود بهترين داور جهت قضاوت است كه گوشه‏هايي پنهان از اين دو سده جنايت، پاكسازي و نسل‏كشي قومي حكام فاجر و جابر را در حق قوم لُر برملا مي‏كند.

از اين جمله، ناصرالدين شاه در جواب نامه‏اي از ظل‏سلطان، فرزند خود،كه در آن نامه از والي لُرستان و ايلخاني بختياري به سعايت و بدگويي پرداخته، و از سفر سياحان خارجي به اين منطقه، اظهار بدگماني كرده، چنين پاسخ نوشته است:

«...طوري باطناً بكنيد كه به آنها (سياحان خارجي) خوش‏نگذرد و يك اسباب وحشتي در سياحت خود ملاحظه كرده، ديگر ميل نكنند به سياحت،  و اين فقره را هم از الوار و اكراد بدانند نه از شما...» (اسناد نويافته، ابراهيم‏صفايي، سندپانزدهم،ص87)

نامه بالا، از آن جهت حائز اهميت است كه همزمان دو سه تن از سياحان فرنگي در لرستان به طرز مشكوكي به قتل مي‏رسند كه بدنامي آنان برگردن ياغيگري لُرها افتاد!

رضاشاه نيز، طبق دستورالعمل بالا و سياست داخلي قاجار، زمينة حمله به لرستان را با چنين بهانه‏اي چيد و با تمهيداتي، در لرستان، سرلشكر امير طهماسبي، وزير راه را، كه دلخوشي از او نداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد!

«... اشتباه كوچك قاتلين كه در لباس محلي با لهجه غليظ تهراني صحبت مي‏كردند، معلوم كرد كه مرتكبين قتل غير محلي و بطوري‏كه به زودي معلوم شد، دو نفر از گروهبان‏هاي لشكر بودند...»

(كهنه سرباز، خاطرات سياسي و نظامي سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحماني، جلد1، ص 65)

 

 

قصاب لرستان

 

رضاشاه با چنين ترفندي، بزرگترين لشگركشي حكومت خود، به فرماندهي سپهبد امير احمدي معروف به قصاب لرستان را عليه اتباع لُر خود، فراهم كرد و فجيع‏ترين قوم‏كشي تاريخ معاصر ايران را رقم زد كه متأسفانه نويسندگان، تاريخ‏نويسان و سياسيون مزدور و قلم به مزد در ايران، از كنار آن به راحتي گذشته و از تاريخ معاصر آن را حذف كرده‏اند. فجايعي كه شايد مصايب اقوام كرد و بلوچ و تركمن در تاريخ معاصر ايران، در برابر آن كوچك مي‏نمايد.

«....يعني لُرها را واقعاً «قلع و قمع» كرد. به طوري‏كه پشتكوه براي سال‏ها خالي از سكنه شد. به همين جهت عنوان قصاب به او دادند....»

(كهنه سرباز ...جلد 1، ص 55)

 

ويليام‏ او. داگلاس، قاضي مشهور ديوان عالي كشور امريكا كه اندكي پس از قوم‏كشي لُرها، به لرستان سفر كرده و قصاب لرستان را نيز حضوراً ملاقات نموده، در سفرنامه خود، سرزمين شگفت‏انگيز، فجايع و قتل و غارت عمال حكومت وقت، سپهبد امير احمدي و سپهبد حبيب‏اله‏خان شيباني، نسبت، به لُرهاي لرستان، بختياري، بوير احمد و ممسني را به تفضيل شرح داده كه برخي از وقايع فجيع كه خود ديده و يا شنيده، بسي شگفت‏انگيز و متأثركننده است.

او از زبان پير مردي لُر كه استثناً از قتل‏عام قصاب امير احمدي، جان به در برده، چنين مي‏نويسد:

«من از او سؤال كردم كه درباره امير احمدي چه مي‏داند؟ او نگاهي عجيب و پرمعني به من كرد و سري تكان داد، شرح داستان را با احتياط تمام آغاز كرد و من خيلي تلاش كردم تا او را به بازگو كردن جزئيات ماجرا ترغيب نمايم و به او قول دادم كه آنچه را كه او مي‏گويد براي كسي فاش نكنم يا لااقل اسمي از او به ميان نياورم....

.....ما صد نفر بوديم كه در بيست كلبه كوچك و چادر  زندگي مي‏كرديم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و ده‏ها اسب داشتيم، تعدادي از جوانان ما در قلعه فلك‏الافلاك محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ كشته شدند. خوانين ما را دار زدند. ارتش پيروز شده بود. نبرد دفاعي به پايان رسيده بود حالا ديگر مانعي در راه جادّه‏اي كه رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»

او داستان خود را چنين ادامه داد:

«چند روز بعد در اوردوگاه خود نشسته بوديم كه از دور گـرد و خـاك زيادي را مشـاهده كرديم عده‏اي از سوار نظام ارتش بودند كه چهار نعل به‏طرف كلبه ‏هاي م مي‏آمدند. سرهنگي هم فرمانده اين واحد بود وقتي كه به اردوگاه ما رسيدند سرهنگ با صداي رسا و بلند فرماني صادر كرد و با اين فرمان سربازها از اسب پياده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر كرد و در اجراي اين فرمان سربازان ما را هدف قرار داده شروع به تيراندازي كردند. تعدادي از كودكان ما هنوز در گهواره در خواب بودند و تعدادي در گوشه وكنار بازي مي‏كردند. سربازان به هر بچه‏اي كه مي‏رسيدند او را مي‏گرفتند و لوله هفت‏تير خود را در شقيقه او مي‏گذاشتند، ماشه را مي‏كشيدند و مغز او را متلاشي مي‏كردند. زنها جيغ مي‏كشيدند و از چادرها به بيرون مي‏دويدند. زن من در گوشه‏اي خزيده بود واز ترس مثل بيد مي‏لرزيد. من جلوي او ايستاده بودم و كاردي هم در دست داشتم كه يك مرتبه صداي تيراندازي بلند شد و من نقش زمين شدم و از حال رفتم.»

«وقتي به هوش آمدم، زنم را در كنارم ديدم كه خون از بدنش جاري است. جسد او و جسد چند زن وبچه ديگر، روي زمين افتاده بودند. همه اينها در اثر اصابت گلوله‏هاي سربازان كشته شده بودند. ولي خود من در اثر اصابت گلوله‏اي كه در گردنم فرورفته بود، زخمي شده بودم و آنها به خيال اين كه من مرده‏ام، مرا رها كرده بودند تا اگر احيانأ كشته نشده‏ام با يك مرگ تدريجي و زجرآوري بميرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بي‏حركت باقي ماندم، چون صداي سرهنگ را شنيدم و متوجه شدم كه او و سربازانش هنوز محل را ترك نكرده‏اند. من از گوشه چشم و از زير پلك‏هاي نيمه باز آنها را ديد مي‏زدم. شما ممكن است حرف مرا باور نكنيد. شما قطعأ آنچه را كه من ديدم باور نمي‏كنيد ولي قسم به ناني كه در سفره اين خانه هست آنچه مي‏گويم حقيقت دارد»

 

 

 

شرط‏بندي برسرمسافت دويدن اجسادبي سر!

 

خلاصه پيرمرد به سخنان خود چنين ادامه داد:

«سرهنگ چندين نفر از جوانان ما را كه اسير كرده بود جمع كرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن كنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارك چه جنايت فجيعي است. او دستور داد يك طاوه آهني بزرگ آماده كنند و طاوه را روي آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد يكي از جوانان لُر را بياورند. دو نفر سرباز دستهاي جوان را محكم گرفتند و سومي هم با يك شمشير تيز در عقب او ايستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشير سر جوان را قطع كرد. هنگامي كه سر از بدن جدا شد و به كناري افتاد، سرهنگ فرياد كشيد: « بدو...بدو» و همزمان يكي از افراد طاوه سرخ شده را روي گردن بريده چسباند. جسد بي‏سر از جا بلند شد و يكي دو قدم دويد و بعد افتاد. سرهنگ مثل اينكه از اين عمل شنيع خود رضايت حاصل نكرده باشد فرياد كشيد: «آن جوان بلند قد را بياوريد. فكر مي‏كنيم كه او بهتر از اين‏ها بدود.» خلاصه آن بيچاره را هم آوردند و اين بار با دقت بيشتري سر او را بريدند و طاوه آهني را روي گردن بريده محكوم قرار دادند به طوري‏كه اين بار جسد بي‏سر توانست يكي دوقدم بيشتر بدود، خلاصه اين عمل سبعانه ادامه پيدا كرد تا اينكه يك بار سرهنگ خودش شخصاً در اين عمل شنيع شركت كرد و اين بار خود مسئوليت گذاشتن طاوه آهني تفته را روي گردن محكوم قبول نمود ولي چون او به موقع نتوانسـت طاوه را روي گردن بريـده قرار دهـد، لذا وقتـي جلاد سر محكوم را از تن جدا كرد خون از گردن محكوم در حدود يك متر فواره زد و سر و روي او و همه اطرافيان را خوني كرد.»

«پس از اين كه چند نفري از جوانان با اين وضع فجيع كشته شدند، فكر تازه‏اي در مغز ديوانه سرهنگ خطور كرد تا بر سر مسافت دويدن اجساد بي‏سر شرط‏بندي كنند و بر سر تعداد قدم‏هايي كه اجساد مي‏توانند بدوند برد و باخت راه بيندازند.»

«خلاصه اين جنايت بارها و بارها تكرار شد تا آنجا كه بالاخره اجساد و سرهاي همه محكومين هر كدام يك طرف روي زمين تلمبار شد. گفتني است كه هربار كه اين عمل وحشيانه انجام مي‏شد خود سرهنگ و افسران و درجه‏داران و ساير افراد مثل تماشاچيان مسابقه فوتبال با دست ‏زدن و هورا كشيدن و هلهله دوندگان را تشويق مي‏كردند كه قبل از افتادن هر چه بيشتر بدوند.»

پيرمرد كه از فرط خشم و غضب صورتش به زردي گرائيده بود مكثي كردو من از اين فرصت استفاده كردم و پرسيدم: «خوب، بالاخره در اين مسابقه دو اجساد، برنده چه كسي بود؟»

او چند دقيقه‏اي سكوت كرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرط‏بندي‏ها، برنده شد: فكر مي‏كنم فقط در يكي از شرط‏بنديها كه جسد توانست 15 قدم بدود، هزار ريال برنده شد.»

من مجدداً رو به او كرده پرسيدم: سرهنگ بعد از اين ماجرا چه كرد؟ او در پاسخ به اين سئوال چنين گفت:

«خوب معلوم است كه چه كرد، او دستور داد همه گاوها و گوسفندان و اسب و الاغ‏ها و ساير اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند كاميون آوردند و همه اسباب و اثاثيه و بالاخره همه دار و ندار ما را از قبيل قالي‏ها و سماورها و بشقاب‏ها و طلاآلات و زينت‏آلات و لباس‏هاي ما را بار كاميون كردند و بردند.»

پرسيدم: «تو در اين گيرودار  چه كردي؟»

جواب داد: «من خودم را به طرف چشمه‏آبي كه داخل درّه كوچكي قرار داشت كشيدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعيف شده بودم كه دو شب تمام قدرت حركت را نداشتم تا اين كه روز سوم قدري حالم بهتر شد و توانستم روي پاي خود بايستم و اجساد را به سختي و زحمت زياد دفن كنم. همه مردها و زن‏ها و بچه‏هاي ما بلا استثنأ كشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوري‏كه من براي دفن كشته‏ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دوركنم.»

مجدداًپرسيدم: «بعد از آن براي سرهنگ چه اتفاقي افتاد؟»

او در پاسخ با نفرت و تحقير غير قابل وصفي گفت:

«سرهنگ؟! ايشان به پاداش شاهكارهايي كه در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالي ارتقاء يافت و بعدها هم وزير جنگ شد.»

پرسيدم: «آيا او هنوز زنده است؟»

او در جواب گفت: «بله زنده است و در تهران زندگي مي‏كند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار كاميون‏ها كرد و به‏غنيمت برد.

«بله آن سرهنگ امروز به تيمسار اميراحمدي قصاب لرستان معروف است.»

بالاخره پس از دقايقي سكوت لب به سخن گشود و گفت: «ميداني....من يك ايراني هستم ، من كشورم را دوسـت مي‏دارم. من حاضـرم جانم را فداي كشورم بكنم، ولي چه‏كنم كه مجبورم به اين حقيقت هم اعتراف كنم كه من از نظامي جماعت متنفرم و اميدوارم كه تا من زنده‏ام به‏چشم خود ببينم كه خداوند انتقام ما را از آنها بگيرد.»

 

 

 

ساكت! واِلا ميگم اميراحمدي تو را بخورد!

 

ويليام‏داگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات كرد و چنين نوشت:

«مدتي بعد از اين ماجرا بود كه من اميراحمدي را در يكي از گاردن پارتي‏ها در تهران ملاقات كردم، او مردي بود چهارشانه راست قامت كه ظاهراً شصت ساله بنظر مي‏رسيد. او ضمناً داراي يك سيبيل سياه چخماقي و چشماني نافذ بود: او يك سري دندان‏هاي طلايي داشت كه هنگام خنديدن به‏خوبي نمايان مي‏شد. به زبان روسي و تركي آشنايي داشت و در ارتش قزاقستان در روسيه آموزش ديده بود. در آن ايام هنوز هم آثار تكبر، نخوت و جسارت از سيمايش و به‏خصوص از طرز صحبت و آهنگ صدايش حتي هنگام بحث‏هاي خصوصي و خودماني‏اش هويدا بود.

در اين حيص و بيص خانمي از او سؤال كرد: «تيمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان در حال حاضر چگونه است؟» او در جواب گفت: «آنها با احترام از من ياد مي‏كنند. امروز اسم من در اغلب خانواده‏ها مطرح است.»

خانم دوباره سؤال كرد: «ولي چگونه؟»

او خنديد، با اين خنده همه دندان‏هاي طلايي‏اش نمودار گرديد و پس از مدتي خنديدن گفت: «به اين نحو، كه اگر كودكي در لرستان گريه بكند، مادرش براي ساكت كردن او مي‏گويد: ساكت! والاّ ميگم اميراحمدي تو را با خودش ببرد.»

 

 

 

لشكر شرق، آوارگان لُر را تحويل بگيرد!

 

فجايع پس از قتل عام نيز شنيدني است:

«... در پشتكوه، فقط آن عده‏اي از لرها كه به عراق گريختند، زنده ماندند و بقيه تمام كشته شدند، در پيشكوه كه به علت فعاليت راهسازي و وجود مهندسين و تكنسين‏ها، كشتار به آن صورت ميسر نبود، تصميم به كوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد كه چگونگي عمل غيرانساني آن، ممكن است خود موضوع تراژدي كم نظيري باشد.»                                                 (كهنه سرباز ....جلد 1 ص 66)

 

«... براي جلوگيري از اغتشاشات حاصله، بعضي از طوايف كه اقامت آنها در برخي نقاط لرستان، مضر و اصولاً تحريكات مي‏نموند، اين قبيل طوايف كوچ داده شده و در حدود تهران تا خراسان و از طرفي خوزستان اسكان پيدا كردند....»

(كاوه بيات، گزارشي از عمليات نظامي لرستان درسال 8 و 1307 شمسي توسط تيمسار رضاقلي ‏جلاير، مجله شقايق، سال 1376، ش2، ص66)

 

«...گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانيده، در آنجا تحويل لشكر شرق نمود. كوچاندن اين الوار بسيار مشكل و كار پرزحمتي بود. يك قسمت ديگر از الوار پس از چند روز كوچانده شدند و در ورامين سكني گزيدند... به اين ترتيب قضيه لُرستان خاتمه پيدا كرد. از اين تاريخ به بعد شروع به استفاده از موقعيت شد و براي عمران وآبادي لُرسـتان نقشـه‏هايي طـرح و  عمل شد(؟؟!!)...»

 ( كاوه بيات، گزارشي از عمليات نظامي لرستان ... ص 76)

 

اينكه، نقشه‏هاي وعده شده بالا، جهت عمران و آبادي لرستان و مابقي سرزمين‏هاي لُرنشين، آيا طي پنجاه سال حكومت پهلوي طرح و عملي شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعيديان لُر و پيامدهاي آن و كوچ‏هاي اجباري نيز حكايت خود را دارد كه سخت متأثر كننده است. هزاران خانواده لُرفيلي و لُر بختياري، طي اقدامي عجولانه با خشونت تمام توسط نظاميان از كوهستان زاگرس به صحرا و بيابان‏هاي خراسان و قم و...يعني هزاران كيلومتر دورتر از سرزمين آبا و اجدادي خود كوچانده شدند.

 

 

جرم فدوي، همانا اين است كه لُر هستم!

 

 

 

 

 

بسياري از كودكان، زنان و سالمندان در راه تلف و جان و مال و ناموس بسياري در راه مورد تعدي وتجاوز نظاميان و درازدستي مردمان بين راه شدند. اسنادي كه از عريضه و استغاثه‏نامه‏هاي تبعيديان نگونبخت لُر باقي است، كه قطره‏اي از درياي بيكران اين مصيبت را آشكار مي‏كند:

« جرم فدوي همانا اين است كه لرستاني هستم ... از بدو حيات تاكنون جز رعيتي شغل ديگري نداشته‏ام نه رئيس بوده‏ام و نه خوانين متنفذ ... بي‏جهت بدبخت و تيره‏روز، عائله‏ام تبعيد و سرگردان، خود توقيف و مقهور شده‏ام. آيا براي چه؟... من كه هستم كه بايد به چنين بدبختي مبتلا و دچار شوم؟ دو پسر دوساله‏ام در لرستان يك پسر هفت ساله‏ام با زنم در خراسان، آيا اينان از كجا امرار معيشت مي‏نمايند؟...»       

( نشريه شقايق، سال 1376، ش1، ص52)

 

مقام محترم فرمانداري قم

«...اين بنده خانعلي لر، ساكن مبارك آباد ....از سال گذشته تا به حال، ما را بيچاره و بدبخت نموده و رعيتي را از ما گرفته، حتي دو  زوج گاوي خريداري كردم، مالك به ما نداده، ...گاو ما هم تلف شده است. استدعاي عاجزانه دارم استرحاماً بعرض يك‏مشت اسير بيچاره بدبخت رسيدگي و احقاق حق فرماييد...»

 (شقايق، ...، ش 4،3 ص112)    

 

وزارت كشور

«...خيرالنساء لُر، عيال مرحوم شهنشاه لُر كه در سال‏هاي  گذشته، جزو ساير الوار از محل اوليه كوچ و در اطراف قم در قريه راهجرد سكونت و به علت فوت شوهر خود با داشتن چندين بچه كوچك در آن محل بدونِ هزينه باقيمانده... چون اين قبيل اشخاص در ادوار گذشته بنا به دستور مقامات مربوطه از محله اوليه كوچ و در ساير نقاط كشور سكونت داده شده‏اند... از نقطه نظر انسان دوستي و نوع پروري حقيقتاً قابل ترحم مي‏باشند، از اين جهت ممتني است مقرر فرماييد در صورت امكان ... دستور داده شود كه اهالي محل با واگذاري كارهاي رعيتي و غيره از آنان دستگيري و نگهداري نمايند...»

  (نشريه شقايق،...،ش3و4 ص 113)

 

در يكي از اين مكاتبات متظلمانه، تبعيدي نگونبختي به نام يداله‏لُر، مظلومانه از درون زندان به مقامات، در بي‏گناهي خود، آن آوارگي و تبعيد اجباري را چنين وارونه گويي مي‏كند:

«... غير از اظهار تشكر (؟!) و حاضر شدن براي مهاجرت

از روي شوق (؟!) چيزي ديگر عرض ننموديم... از اين محبتي كه مخصوص مهاجرت شده بود (؟!) هر چه زودتر استقبال نموده، حركت نموده...»

 (شقايق،...، ش1، ص52)

 

بهار، دروغ مي‏گويد!

 

 

در ابتداي سخن خاطر نشان كرديم كه فجايعي چنين عليه قوم لُر را، سياسيون يا روشنفكران قلم به مزد پان‏فارسيست، يا با سكوت خود از تاريخ ‏معاصر حذف كردند و يا اينكه مذبوحانه سعي در وارونه‏نمايي آن كردند. من‏جمله ملك‏الشعرا بهار، شاعر درباري، آن قوم‏كشي و آن همه فجايع را، دقت كنيد كه چگونه چنين در مديحه‏اي به رضاشاه ، وقيحانه وارونه جلوه مي‏دهد:

 

به عهد پهلوي شاه جوان بخت

كه بادش دولت و اقبال همراه

 

بيامد لشكري تا قوم لُر را

بـه آداب تمـدن سـازد آگـاه

 

هم از مرز لرستان شاه‏راهي

كشد تا خاك خوزستان به دلخواه

 

به ره در پافشاري كرد اين كوه

گرف از فرط ناداني سرراه