حوادث اهواز و چالشهای پيش روی اپوزيسيون

ياشار تبريزلی


 

چهارشنبه ٢١ ارديبهشت ١٣٨۴ – ١١ مه ٢٠٠۵

اپوزيسيون و قوای سراسری ايران با جبهه گيری در مقابل حل مسئله ملی به عنوان يكی از اركان استقرار دموكراسی ، در حال انزوا و ناكارآمدی در جامعه چند ملته ايران هستند. اين ناكارآمدی با جريان بيداری و هويت خواهی ملتهای ايرانی و بی اعتباری روز افزون جهانبينی آريايی در جامعه ايران با گذشت زمان آشكارتر می گردد. آيا قوای سراسری قادر به تطابق با جريان رستاخيز ملتهای ايران خواهند بود و جايگاه واقعی خود را در ائتلاف ملتهای ايرانی پيدا خواهند كرد؟ اين سئوالات انگيزه نگارش چند سطر آتی می باشد.

جهانبينی آريايی كه از صده گذشته گريبانگير مردم ايران شده است ، چون آفتی اكثر اقشار اجتماعی و اكثر زمينه های فكری و عملی انسانهای ساكن اين خطه را تحت تاثير قرار داده است. از رضا شاهی كه بنيانگذار يا مجری ايده ملت واحد ايرانی بر اساس هويت فارس وآريايی بود تا آقای خاتمی روحانی ای كه تئوری گفتگوی تمدن ها را مطرح نمود. اگر آرياگرايی و حس خود بزرگ بينی رضا شاه او را به ورطه همكاری با هيتلر كشاند ، امروزه آقای خاتمی به سادگی از كنار تومارها و تجمعاتی كه اجرای اصول 15 و 19 قانون اساسی را در خواست می كنند می گذرد. وی حتی در جمع مردم شهر كليبر در جوار قلعه بابك يعنی محل تجمع سالانه صدها هزار ترك آذربايجانی كه از آريايی بودن خسته شده اند، آنها را از نژاد پاك آريايی خطاب می كند. يعنی جهان بينی آريايی حتی بر تعاليم اسلامی كه وجود اقوام مختلف را از نشانه های الهی می داند نيز می چربد. اين جهان بينی قربانيان فراوانی داشته است، از احمد كسروی تئوريسين ترك مخترع زبان آذری كه يكی از هواداران پرو پا قرص ملت و هويت واحد ايرانی بود و در اين راه حتی به زبان مادری خود نيز پشت كرد تا نمايندگان ترك مجلس جمهوری اسلامی كه حتی اندكی نيز ملت خود را در خواسته هايشان مبنی بر رفع تبعيضات ملی همراهی نمی كنند. اين جهانبينی در جان و فكر سياستمداران اپوزيسيسون و فراری نيز لانه كرده است. از رضا پهلوی فرزند رضاه شاه يعنی دشمن درجه يك ملتهای ايرانی تا ملی مذهبيونی كه از تصميم آموزش و پرورش مبنی بر تاليف كتب درسی مناطق مختلف ايران بر اساس فرهنگ هر منطقه، صدای اعتراضشان بلند می شود و همواره مشاور و مشوق دولتمردان جمهوری اسلامی در سركوب فرهنگی ، اقتصادی و حتی پليسی هفتاد در صد مردم ايران يعنی ملتهای غير فارس بودند. اين جهانبينی افكار مردم عادی را نيز آلوده نموده است، از جوان تهرانی كه خود را با ساخت و نقل قول جوكهای تحقيركننده ترك و عرب مشغول كرده است تا جوان تركی كه سعی در پنهان نمودن لهجه تركی خود دارد.
جهانبينی آريايی بر اساس عقيده بی عيبی و برتری ملت فارس نسبت به ملتهای ديگر و فارس بينی تمام ايران و گاه مناطق مجاور استوار شده است. يعنی اين جهانبينی همان شونيسم است كه گاه مرزهای فاشيسم را نيز در می نوردد. اين انديشه برتری جويانه و نژاد پرستانه همچون يك بيماری نه ترك می شناسد و نه فارس، نه مردم عادی می شناسد و نه سياستمدار، نه تاريخ نويس نه شاعر. از اين روست كه تغيير حكومت سلطنتی آريامهری به جمهوری اسلامی نيز كاهش محسوسی را در تاثيرگذاری اين جهانبينی بر امورات ملی و دولتی نگذاشت. بر خلاف ادعای مخالفين حقوق ملل ايرانی كه حضور تركان در سطوح مختلف حكومتی را نشانی دال بر عدم وجود تبعيض ملی معرفی می كنند، حتی حضور تركان در مناصب حكومتی نيز چيزی را به نفع ملل غيرفارس و ترك عوض نكرده است. چرا كه اين طرز فكر به گونه ای ايدئولوژيك و سيستماتيك در تار و پود جامعه ايران ريشه افكنده است و تركی كه در اين سيستم حل شده است ديگر درد ملت خود را نمی فهمد. به عنوان مثالی ديگر از ادامه سياستهای تبعيضگرايانه می توان به سياستهای ضدعرب در جمهوری اسلامی اشاره كرد كه از طرف اپوزيسيون سراسری به عنوان حكومتی با گرايشات عربی نيز شناخته می شود. سياستهای تغيير بافت قومی اعراب ساكن خوزستان، تغيير اسامی عربی اماكن و حتی محدوديت نام گذاری اطفال به نامهايی غير از نامهای ائمه به زبان عربی (يعنی زبان قرآن) خود نمونه هايی از تبعيضهای عرب ستيزانه است. ممنوعيت تحصيل به زبان عربی (منظور تحصيل است نه يادگيری زبان عربي)، فقر اقتصادی بر روی ميليونها بشكه نفت، عدم انتصاب مسئولين محلی دلسوز از اكثريت اعراب ساكن خوزستان، مصادره زمينهای كشاورزی اعراب و تحقيرهای ملی نيز نمودهايی از تبعيضهای ملی در ايران است كه با تغيير حكومت نيز استوار ماند، چه بسا حتی توسط اعراب حل شده در اين نظام فكری نيز بر اين سياستها صحه گذاری شد.
اين نظام فكری آنچنان بر تار و پود زندگی مردم سايه افكنده است كه هنوز نيز برای قوای سياسی سراسری هضم اين مطلب كه كشور ايران كشوری كثيرالمله يا حداقل مولتی كالچرال است مشكل می باشد. آنها و تئوريسينها وابسته هنوز نمی توانند قبول كنند می توان در كشوری چند ملته زندگی كرد و هنوز هم زمين و آسمان را به هم می بافند تا با توسل به تئوريهای منسوخ نژاد پرستانه تك ملته بودن و آنهم فارس بودن كل ايران را اثبات كنند. آنها هنوز گويا كشورهای كثيرالمله و چند زبانه ای چون هند و بلژيك و سوييس و كانادا و... را در دنيا نمی بينند كه ملتهای مختلف در آنها با حقوقی برابر و با عزت و احترام در كنار يكديگر زندگی می كنند. آنها هنوز نيز دچار اين توهم هستند كه كشور ايران زمانی كه كودك آذربايجانی در مدارس تركی بياموزد از هم خواهد پاشيد.
همين طرز فكر ارتجاعی قوای سراسری باعث شد كه آنها موضع درستی در قبال واقعه اهواز نداشته باشند. يا آنها سكوتی همراه با انكار و تكذيب پيشه كردند يا با تحريف موضوع قضيه را به عوامل خارجی نسبت دادند. قوای سراسری اپوزيسيون هم كه از طرفی شاهد سركوب معترضان از طرف حكومتی بودند كه با آن مخالفت می ورزند و از طرفی نيز نمی توانستند به قيام و حتی وجود اعراب ايران اذعان داشته باشند، دچار سردرگمی شدند. اكثر آنها يا سكوت نمودند يا بعد از تاخير سئوال بر انگيزی جنايات مذكور را بی آنكه نامی از قيام ملی اعراب بياورند محكوم كردند. حتی در اين ميان يكی از تلويزيونهای لوس آنجلسی كشتار اعراب را نيز تشويق نمود. واكنش كانون مدافعين حقوق بشر ايران نيز در خور توجه بود، اين كانون بعد از تاخير يك هفته ای در محكوم كردن وقايع اخير با عبارت اينكه "خوزستان پاره تن سرزمين پارس" است نمك بر زخم اعراب مظلوم پاشيد و باری ديگر ثابت كرد كه حتی حقوق بشر از نوع سراسری نيز در ايران آلوده به افكار شونيستی و باستانگرايی است. شايد برای اپوزيسيون سراسری هنوز قابل هضم نباشد كه حركت به سمت دموكراسی نه از تهران و مركز بلكه از جانب ملتهای غيرفارس شروع شده است. آنها كه در اجرای دموكراسی مورد ادعای خويش به بن بست رسيده اند و در اين راستا دل به كمكها يا حملات نظامی بيگانگان دوخته اند، از طرفی نمی توانند از استفاده ابزاری از قيام ملی اعراب چشم پوشی كنند و از طرفی نيز ماهيت ملی اين حركتها را مغاير با سانتراليسمی می بينند كه حافظ منافع آنها است. در اين سردرگمی گاه سكوت می كنند، گاه تحريف. گاه با سياستی تكدی جويانه به اين حركتهای ملی ماهيتی سراسری منتسب می كنند و سعی در سوء استفاده از انرژی های ملی در راستای منافع خود دارند و گاه ماهيتی برون مرزی به اين حركتها نسبت می دهند.
آنچه آنها بايد بدانند و ياد بگيرند اينست كه قيام ملتهای غير فارس در ايران عليه 84 سال حاكميت انديشه های شونيستی يك حقيقت غير فابل انكار و غير قابل تعطيلی است. اگر می شد كه هويت و اراده ملتها را سركوب كرد و اگر می شد كه از ملتهای ايرانی ملتی واحد ساخت و همگی را در هويت فارس حل و نابود كرد ، امروز بعد از 84 سال تبعيض و سركوب اين سياست بايد به نتيجه می رسيد و ديگر شاهد قيام ملی ترك و كرد و عرب نبوديم. دست دادن يك شخصيت فعال ملت عرب با جك استراو و يا يك نامه نبود كه آتش خوزستان را بر افروخت، بلكه اين آتشفشان خاموش 84 سال تبعيض و تحقير عليه ملت عرب بود كه با جرقه ای افروخته شد. محتوای نامه قبل از افشا 84 سال بود كه بند به بند اجرا شده است و نامه بهانه ای بيش نبود. توجيه و تفسير واقعه اهواز با توسل به توهم توطئه حتی اگر بيگانگان نيز در صدد ماهی گيری از آب گل آلود باشند، از هيچ منظر منطقی و سياسی و تاريخی قابل قبول نيست.
مسئله ملی محك خوبی است برای اندازه گيری درك افراد و قوای سياسی از مسئله دموكراسی و مردمسالاري. چنانچه كسی به حقوق برابر ملتها قائل نباشد و هنوز تحت تاثير افكار ارتجاعی ايران را سرزمين پارس ببيند چگونه می تواند دم از دموكراسی بزند؟ حتی منصفترين تشكيلات سراسری نيز مسئله عدالت و دموكراسی در ايران را از مسئله ملی جدا می كنند و مدعی می شوند كه ابتدا بايد دموكراسی در ايران حاكم شود و سپس از مسائل حقوق ملتها صحبت كرد. چنين طرز تفكری وقائل شدن تقدم و تاخر برای دموكراسی و حقوق ملتها خود حكايت از عدم درك صحيح دموكراسی و مردمسالاری از طرف مدعين چنين نظری دارد. رفع تبعيضات ملی عين مردمسالاری است و شعار اجرای مردمسالاری بدون توجه به حقوق ملتها از يك دموكراسی معلول و بيمار با عمری كوتاه روايت می كند. كسانی كه به مردمسالاری از منظر جهانبينی پان آريانيسم يا پان ايرانيسم می نگرد با مطرح كردن تابوهايی چون تماميت ارضی هنوز طرفدار نوعی از دموكراسی هستند كه با خطوط قرمز مخدوش شده است. لذا از اين روست كه امروز فعالين ملی ملتهای غير فارس نمی خواهند با خشتهای كج نخستين در برپايی دموكراسی انرژی ملتشان صرف حركتی بی نتيجه شود. امروز فعالين و روشنفكران ملتهای غير فارس معتقدند كه دست به دست دادن مردم ايران برای حركت به سوی دموكراسی امر مفيدی است، ‌اما اگر امروز دموكراسی مورد نظر و چهارچوب اين اتحاد به گونه ای شفاف تعريف نشود ممكن است اشتباهات دهه های اخير تكرار گردد.
درك صحيح دموكراسی نكته ايست كه احزاب و قوای ملی را از احزاب و قوای سراسری جدا می كند. قوای ملی با نزديك شدن به اراده و خواست ملتها سعی در ارائه مردمسالاری بی غل و غش دارند، اما احزاب سراسری كه با توسل آگاه يا ناخودآگاه به جهانبينی آريايی با ديدی قيوم مآبانه مدعی دموكراسی بيمارگونه و تخيلی می شوند. لذا با بيداری روز افزون ملتهای ايرانی كه 84 سال دچار سركوب ملی بودند و حركت آنها به سوی مرمت هويت و حقوق مليشان، ديگر دموكراسی ناقص ساخت مركزگرايان جوابگوی اساسی و دراز مدت برای خواسته های اين ملتها نخواهد بود. البته طليعه انزوای احزاب و قوای سراسری و ناكار آمدی آنها در پاسخگويی به خواسته های جامعه ايكه از ملل متفاوت تشكيل شده است از هم اكنون پديدار شده است. امروز جوان ترك و كرد و عرب و.. به درك اين مطلب نائل شده است كه ديگر برای انعكاس اخبار درد ملت خود، نمی تواند به روزنامه و نشريات چاپ تهران و مركزگرايان كه همواره اخبار مربوط به هويتها و حقوق ملی را سانسور و يا تحريف كرده دل ببندد. اين جوان می داند كه تشكيلاتی كه چون كانون مدافعين حقوق بشر ايران نام ايران را يدك می كشند از زندانی سياسی او دفاع نخواهد كرد. در ميان مدت از تضعيف و انزوای قوای سراسری بيشتر از همه ملت فارس متضرر خواهد شد، كه هويت آنها به ابزاری تئوريك برای قوای سراسری تبديل شده است. در اين گيرو دار سر ملت فارس است كه بی كلاه خواهد ماند چراكه در ائتلاف قوای ملل ايرانی نماينده ای نخواهد داشت. اين در حالی است كه ملت فارس از يك سو با يك سری تئوری های تاريخی هويت ساز جعلی تنها خواهد ماند و از سويی ديگر نيز بايد تاوان 84 سال سيستم آپارتايد آريای ضد ملتها را بدهد كه با استفاده ابزاری از هويت پارسی آبرو و حيثيت مليشان به مخاطره انداخته است.
بعد از هشتاد و چهار سال تبعيض و سركوب ملی كشور ايران امروز دچار مشكل زيربنايی هويت ملی است. سيستم شونيستی فارس در جريان يكسانسازی سياسی با استفاده از تمامی ابزار ممكن سعی در تحميل مفهوم سياسی تابعيت ايرانی به عنوان يك هويت بر كشور چند هويتی ايران داشته است. در اين يكسان سازی هردو ملت فارس و ملتهای غير فارس قربانی شدند. ملت فارس بايد پذيرای هويتی آگرانديسمان شده و حتی در بعضی موارد مجعول باشد. متاسفانه تزريق چنين هويتی به ملت فارس آنها را دچار نوعی حس خود بزرگ بينی توام با خيالبافی كرده است. اين ملت به جای امروز در ديروز زندگی می كند و به جای حل مشكلات روزش، ملهم و مخدر دردهايش را در ويرانه های پرسپوليس می جويد و آنها را به گردن ترك و عرب می اندازد. غرور كاذب بر اساس باستانگرايی نه تنها نگرش و شناخت ملت فارس را در موقعيت و رفتارهای اجتماعی كه لازمه همزيستی مسالمت آميز با ملتهای ديگر است مخدوش كرده است بلكه متاسفانه اين ملت را در خلاقيتهای فرهنگی و روشنفكری و فعاليتهای اجتماعی نيز به ورطه بطالت كشانده است. از طرفی نيز ملتهای غيرفارس نيز كه هويت ملی و فرهنگيشان مجروح و مصدوم شده است، از فقدان پتانسيل لازم برای ارتقاء فرهنگی و روشنفكری به عنوان پيش نياز پيشرفت يك جامعه رنج می برند واز اعتماد به نفس ملی كافی به عنوان يك محرك جهت پيشرفت همه جانبه اجتماعی و سياسی و اقتصادی برخوردار نيستند. يعنی اكنون جامعه ايران را به دسته ای كه دچار غرور كاذب و تخدير كننده گشته اند و دسته ای كه از ابزارهای لازم خلاقيت و شكوفايی محروم شده اند تقسيم كرد. البته بايد به عوارض فرهنگی تبعيض ملي، نتيجه و هدف اصلی اين تبعيض كه استثمار اقتصادی است نيز افزوده گردد. متاسفانه بايد اذعان داشت كه قوای سياسی سراسری كه با ديدگاه ارتجاعی خود در مقابل تمركز زدايی از سيستم حكومت ايران مقاومت می كنند؛ تحت پوشش تماميت ارضی از اين معضل بزرگ جامعه ايران چشم پوشی كرده اند. پس لازمه احياء مجموعه ملتهای ايران، ترميم هويتهای ملی است و عصر حاضر عصر چالشهای ملی در ايران است. شايد ملتهای ايرانی از اين غافله بيش از 100 سال است كه عقب مانده اند و ديگر بحث از هويت گرايی در كشورها و جوامع متمدن از الويت بر خوردار نيست (اگرچه حفظ هويتها به شدت خود باقی است) اما اين مرحله ای است كه جامعه ايران را از آن گريزی نيست. ملت فارس نياز به تصحيح و ملتهای غير فارس نياز به احياء هويتهای ملی خود دارند. و قوای سياسی نيز چنانچه تسليم اين جريان طبيعی و ضروری جامعه ايران شوند می توانند به جای شعار دادن و خيالبافی به ملتهای خود نزديكتر شوند و پشتوانه ای واقعی بيابند.

ياشار تبريزلی
10-5-2005