20 مهرماه:

روز تولد ابوالقاسم فردوسي!

روز ملي کاهش آثار بلاياي طبيعي!

 

برخي از آريا گرايان معتقدند 20 مهرماه سالروز تولد ابوالقاسم فردوسي ، شاعر حماسه سراي خراساني است.

سخن گفتن در مورد ابوالقاسم فردوسي که  اور ا  در جشنهاي هزاره فردوسي،  حکيم طوس لقب دادند کار بسيار دشواري است!

واقعيت آن است که طي هشتاد سال گذشته انبوه حيرت انگيزي از مطالب در مورد اين شاعر منتشر شده که تقريبا بلااستثناء از يک جهت گيري  واحد و محتواي  مشترک برخوردار بوده است. بعبارتي ديگر در تعريف وتحسين ابوالقاسم فردوسيبعنوان سراینده شاهنامه، طي اين مدت آنچنان افراط شده که خواننده کنجکاو از شدت موصوفات و حدت ممدوحات دچار تشکيک مي شود!

در حال حاضر برخي در ستايش از فردوسي  وشاهنامه آنچنان تند رفته اند که  منتقدان ، از آنها بعنوان فردوسي پرست اسم مي برند .

حتي مرحوم جلال آل احمد  فردوسي پرستان  را في الواقع  فردوسي بازاني مي داند که از طريق تبليغ و تلقين اين مقوله به ثروت و شهرت رسيده اند.

درنقد شاهنامه و فردوسي استاد احمد شاملو بعنوان برترين شاعر شعر نوي فارسي مطالب بس ذيقيمتي دارد که متاسفانه از بدو انتشار به دليل  حملات جنون آميز مخالفانش ، همچون صاعقه اي درخشيد و خاموش شد.

همچنين بزرگاني چون پروفسور هيئت، پروفسور محمدزاده صديق و ناصر پور پيرار نيز   در این رابطه  جهت روشنگري مردم تلاشهاي وافر به عمل آورده اند.

در مقابل اين انديشمندان شجاع ، آگاه و صادق  شما مي توانيد  ازدهها فردوسی پرست نام ببرید که از این طریق در دستگاههای حکومتی  80سال اخیر به مناصب بالا رسیده اند. همچنین می توانید در قالبی دیگر  اوج فردوسي پرستي  را در زشتي و پلشتي کانالهاي فارسي زباني ببينيد که امروزه در لس انجلس آمريکا در شيپور نژاد پرستي و پان آريانيسم مي دمند و گهگاه در ميان خود افرادي چون هخورا(هخا+ اهورا)  را مونتاژ مي کنند!

بی شک بزرگواران منتقد چنین پندارهایی تاکنون کوشيدند تا عمق فاجعه اي  که تحت عنوان فردوسي پرستي  و شاهنامه ستایی از طرف نظام نژاد پرست پهلوي و نيز دنباله سياسي امروزين آن، به دروغ بعنوان برترين  رمز هويت ملي ايرانيان دانسته  شده است  را به جرات و صراحت  تذکر دهند .

براستي چگونه مي توان شاهنامه  مملو از افسانه سازيهاي  بغايت خيال انگيز،تاريخ نگاريهاي عموما دورغ، ظلم پذيريهاي بعضا وحشتناک، شاه ستايي هاي به شدت افراطي، رعيت کشي هاي کاملا واضح ، نژاد پرستي عميقا خطرناک، توهينهاي حيرت انگيز به زنان، دشنامهاي رکيک به اقوام متعدد ایرانی و... را بعنوان سند هويت ملي کشوري دانست که دست کم 50 درصد از کل جمعيت آن زنان و 35 درصد از نيمه دوم مردانه آن نيز غير فارس زبان هستند وعقلا و منطقا به دليل اهانتهايي که در شاهنامه عليه آنها شده مي بايست از محتويات موهنش اعلام برائت کنند!

اکنون چه کسي مي تواند مدعي شود که تما م آن 15 درصد مردان باقي مانده و البته صددرصد فارس زبان، کاملا موافق شاهنامنه ای با توصيفات مذکور هستند!؟

از سوي ديگر آيا  شاهنامه مي تواند موافق ادعاي پان فارسيستها بعنوان حيات بخش ادبيات فارسي تلقي گردد!؟

چگونه کتابي نماد زباني است که هيچکدام از متکلمين اين زبان در مکالمات روزمره خود حاضر به استفاده از اکثر کلمات سره آن نيستند!؟

بي ترديد مي توان گفت که شاهنامه نه تنها قادر نيست  به عنوان نماد زبان فارسي شناخته شود بلکه متاسفانه خود عامل انحرافي جدي در این زبان است که نهايت تعلیماتش به  اختراع افراد تند روئي  چون کسروي و زبان پاک و دين پاک آن منتهي شده است!

اگر تحميلات و تبليغات نظام انگليس ساخته و آرياگرا ي پهلوي نبود بي ترديد حضرت مولوي و اشعارناب و حکيمانه وي بعنوان  برترین نماد رسمي زبان شيرين فارسي انتخاب مي شد، کما اينکه اکنون نيز در ميان مردم اين انتخاب بصورتي کاملا داوطلبانه صورت گرفته است.   

اما اينجانب برخلاف بسياري از همفکرانم ابوالقاسم فردوسي را  بسيار دوست دارم!

حتي شايد بتوان گفت که ميزان حب من به فردوسي  يک علاقه کاملا ويژه است ،چراکه از نظر من  او بي شک  يکي از شجاعترين شعراي جهان است!

ابوالقاسم فردوسي در ديوان بسيار زيباي يوسف و زليخا(که آريا گرا ها مذبوحانه مي کوشند تا انرا مجعول جلوه دهند) ضمن انقطاع  کامل و جامع  از منش و کنش  سابق خود ، با شجاعت بي نظيري در طرد و رد اشعار شاهنامه مي فرمايند:

 

     من از هر دري  گفته دارم بسي             شنيدست  گفتار  من  هر  کسي

 ...بسي  گوهر  داستان   سفته ام             بسي    نامه   دوستان    گفته ام

به نظم  آفريدم    بسي    داستان          ز  افسانه         گفته      باستان

  ز  هر   گونه اي   نظم    آراستم            بگفتم   درو  هرچه خود  خواستم

 اگرچه  دلم   بود  از  آن   بامزه             همي    کاشتم   تخم  رنج  و بزه

                      از آن تخم کشتن پشيمان شدم            زبان  را و  دل   را    گره     برزدم

نگويم  کنون  نامه هاي     دروغ               سخن  را  به  گفتار ندهم    فروغ

 نکارم  کنون  تخم  رنج    و گناه              که  آمد   سپیدي    بجاي    سياه

دلم  سير  گشت از فريدون گرد              مرا زان چه کو ملک ضحاک برد!؟

ز کيخسرو  و  جنگ    افراسياب             ندانم  چه  خواهد  بدن  جز عذاب

 

سپس فردوسی با ذکر این جمله که «برين   مي سزد  گر  بخندد خرد» می فرمایند:

 

که  يک نميه عمر خود  کم کنم             جهاني   پر از  نام  رستم   کنم؟

دلم   گشت   سير و گرفتم ملال             هم  از گيووطوس و هم از پورزال

...کنون گر مرا روز چندي بقاست             دگر نسپرم جز همه  راه  راست

نگويم  سخنهاي   بيهوده  هيچ             نگيرم  به  بيهوده  گفتن  بسيج

نگويم   دگر    داستان   ملوک              دلم  سير  شد  ز استان   ملوک

                    دوصدزان نيرزد به يک مشت خاک            که آن  داستانها  دروغ است پاک

 

اما علت اين استغار و توبه قاطع  ابوالقاسم فردوسي چيست!؟

فردوسي که سرايش شاهنامه را به دليل مزد پيشنهادي آن از سوي عوامل افراطي شعوبيه  در جواني و دوران نام جويي آغاز کرده بود و در قبال هر بيت از سروده خود مزدي مي گرفت در نهايت پس از برانگيختن خشم سلطان غزنوي و سالها آوارگي، تازه متوجه شد چگونه طي سي سالي که عمر خود را صرف تغذيه ادبي شعوبيه کرده تا چه اندازه مورد سوئ استفاده اين افراد قرار گرفته است. در واقع به همان صورت که فضيل عياض ،عطار نيشابوري و يا ناصر خسرو قبادياني دچار دگر گشت روحي و انقلاب معنايي شدند فردوسي نيز طي سالهاي سرگرداني دچار تحول شد و پي به عمق حمق مطالب پيشين خود برد .

اما بحمدالله سقوط اوليه فردوسي صعودي بزرگ را برايش  به ارمغان آورد!

او اکنون به فهم ما لا يفهم خود رسيده بود.

فردوسی در اين خصوص باز در گنجينه بي نظير يوسف و زليخا مي فرمايد:

 

ز پيغمبران  گفت بايد سخن

که جز راستيشان نبد بيخ و بن

بخواهم بدين قصه راستي

که در وي نيامد کم و کاستي

بگويم به نوعي يکي داستان

وليکن نه از گفته باستان

که از گفته رب داد آفرين

که زيبد مر او را زداد، آفرين

که نبود سخن دلکش و دلرباي

بجز گفتهاي توانا خداي

... بيا قصه از قول دادار خوان

که يپذيرد آن مرد بسيار دان

الر تلک آيات را

بخوان تا بداني حکايات را

يکي سوره است آنکه اندر کتاب

اگر بطلبي يابيش بي حساب

سراسر همه قصه يوسف است

زقول جهان داور منصف است

يکي قصه دلگشاي عجب

سراسر به لفظ و لسان عرب

 

ولي به رغم همه اين بينات واضح و قراين معلوم رژيم نژاد پرست آريامهري با بکار گيري تمام ابزارهاي ممکن ، دست به اقدامات مزورانه وعوام فريبانه زد.

در شرايطي که بيش از 95 درصد مردم ايران بيسواد بودند عوامل نژاد پرست رژيم پهلوي، ضمن دعوت از مستشرقين آريا گراي غرب به شدت تلاش کردند تا تحریفات، جعليات و وهميات آنان در مورد قرنها  سلطه سياه هخامنشيان و ساسانيان را بعنوان علوم تاريخي و اجتماعي به ملت ايران بقبولانند و با ترويج باستانگرايي و ناسيوناليسم رومانتيک ، قهقراي 2500 ساله اي را براي اقوام و ملل ايران که راضی نیستند حتي به ساعتي پيش نيز بازگردند تجويز کنند!

اما بلا شک واضح است که عموم ملت تا به امروز از پذيرش اين جعليات و جهليات خودداري کرده و به انحاي مختلف به مخالفت با آن پرداخته است.

از مهمترين کارهاي پهلوي اول در اين رابطه  برگزاري جشن هزاره فردوسي در 20 مهرماه سال 1313 بود که با کارگرداني عنصر راسيست و ستمگري چون محمد علي  فروغي برگزار شد. آريا گرايان نخست سال تولد فردوسي را به سال 323 ه.ق. تعيين کردند تا هزاره تولد وي  براي انجام نمايش فردوسي پرستان و فردوسي بازان کامل شود.اما بعدا به دليل اعتراضات مورخين و تذکرهاي واضح منتقدين ، بر اشتباه خويش اذعان کرده تاريخ تولد فردوسي را 329 ه.ق. درج کردند!

به هر طريق جشن هزاره فردوسي با دعوت شدن بيش از 40 شرق شناس از 20 کشور جهان و با خرج هزينه هاي بسيار گزاف برگزار شد و همزمان با آن آرامگاه فردوسي نيز که با صرف هزينه اي گزافتر  در مکاني مشکوک ساخته شده بود افتتاح شد. به اين ترتيب بخش بزرگي از سرمايه عمومي ملت بسيار فقير و درمانده ايران که در آنموقع سر به صدها هزار تومان مي زد به راحتي طعمه صيادان شهرت شد و به سرعت به  باد رفت!

قول  زنده ياد  جلال  آل احمد  که مقالات جشن فردوسي را اوراقي پر از دروغ و فريب مي داند براي مشخص کردن ارزش اين مطالب کافي است.    

اما فردوسي پرستي و در واقع فردوسي بازي به خودي خود  قادر نبود تا منويات نژاد پرستانه کارگزاران آريا گراي رژيم پهلوي را در ميان اقوام وملل ايران نهادينه کند.

عقده برپايي جشنهاي بزرگ  و بسيار پرخرج براي خاندان بي اصل و نصب پهلوي از رضا مير پنج قلدر به فرزندش محمد رضاي خود شيفته رسيد.

به اين ترتيب از دهه سي شمسي به دستور پهلوي دوم قرار شد تا بتدريج در بودجه کشوررديفي را براي جشنهاي ويژه اي تحت عنوان جشنهاي دو هزار و پانصد ساله تعيين کنند. فرمان اوليه برگزاري اين جشن در آذر ماه 1336 صادر شد اما زمان برگزاري آن چندين بار به تعويق افتاد.به اين ترتيب در حالي که بسياري از مردم در فقر و گرسنگي به سر مي بردند و حتي در برخي مناطق جنوبي و شرقي کشور غذايي جز علف نداشتند هدف اصلي جشن از سوي محمد رضا پهلوي چنين اعلام شد:

مي خواهيم ادامه حيات وحدت ملي ما،از راه بقاي شاهنشاهي ايران براي جهانيان روشن شود!

 در نهايت جشن هاي 2500 ساله  همزمان با زادروز( احتمالي) فردوسي در 20 مهرماه 1350 ش. با شرکت غالب سلاطين و روساي جمهور و مقامات درجه اول دنيا در تخت جمشيد بر پا گرديد و همه روزه چندين هواپيما ميهمانها را به آنجا منتقل مي کرد . حتي وسائل پذيرايي اين مهمانان براي راحتي بيشترشان از اروپا به تخت جمشيد حمل مي شد.

ان ايام مطبوعات جهان مخارج سنگين اين جشنواره چند ساعته را براي ملت فقير ايران کمر شکن نوشتند. طبق برخي از اسناد نزديک به هزينه درآمد سالانه يک سوم ازايرانيان ، صرف برگزاري جشن نژاد پرستانه  و ستمگرانه اي شد که تنها بدرد اطفاي شهوت قدرت و جنون رياست شاه مغروري مي خورد که اراده اش را در دفاع از نژاد پرستي ، در جلسات خصوصي  مستحکتر از آدولف هيتلر دانسته بود!

در يکي از برنامه هاي پر طمطراق اين جشن محمد رضا پهلوي که اطرافيانش بعدها گفته اند که او دچار جنون خود بزرگ بيني شده بود در محل پاسارگاد ايستاد و خطاب به گور کوروش هخامنشي گفت:

 کوروش شاه شاهان آسوده بخواب که ما بيداريم و همواره بيدار خواهيم ماند!

اين گفته شاه بقدري ابلهانه بود که تا پايان سلطنت پهلوي سبب نشر جوکهاي بسيار مضحکي در ميان عامه مردم شد.

اما همزمان با برگزاري اين جشن استحماري، کتابي نيز تحت عنوان «نام ها » از طرف دربار و با همکاري ساواک منتشر شد تا اسامي بسياردورازذهن ودرزمان خودخنده داري چون کوروش،داريوش، اردشير، ارشک،خشايار،کامبيز ،تيرداد،فرورتيش ، آتوسا، رکسانا،  ميترا، آزيتا، دبورا.... به جاي اسامي  سابق تبليغ گردد.

آنها همچنين گروهي را اجير کردند تا با رفتن در قهوه خانه ها بجاي نقل مختار نامه ها  به نقل شاهنامه بپردازند تا مدعي مردمي بودن اين قبيل اشعار شوند!

 

...اما؛

 بيستم مهرماه روز ملي کاهش بلاياي طبيعي نيز هست.

بياييد در اين روز مهم بکوشيم تا ضمن درست معرفي کردن ابوالقاسم  فردوسي  و نيز آمادگي جدي جهت مهار بلاياي طبيعي، بلايايي   که طبيعتا بخاطر در بوق کردن شاهنامه و نيز بي اعتنايي به حوادث طبيعي ممکن است موجوديت کشورمان را دچار مخاطرات مهلک کند  را  حتي المقدور مرتفع کنيم!