http://www.shamsnews.com/lavaee-10.htm

يادداشتهايي از يك بازداشتي

محمد رضا لوايي

  

خورشيدهاي مقدر هويت . دلهايي كه ديريست سوسو نميزنند. مشعلهاي خاموش كنكاش در هزارتوهاي معرفت . چشمهايي براي بينش ، براي چشماندازهاي نوين ناسيوناليستي. چنين است كه من برميخيزم از درون پوستهاي آهنين. لايه لاية اطرافم فشار است و سانسور و سياهي . جهان صخرهايست و من سيب زنخي كه از درون ميشكافمش . راه مي افتم ميان باريكهاي كه خود آفريدهامش ، راه ميافتم ميان جنگل خونم (1). درختان بوي نطفة هويت دارند . برگها ، برگههاي تأئيديه حضور مناند در برابر «ديگر بود »ها. سپيداران ارتفاع مظلوميت انسان و اشيااند .

راه ميافتم . جنبشي در همين نزديكي است. جنبشي شبيه سكوت پلنگان در كمين. جنبشي شبيه عقابي كه بر سر موشي فرود ميآيد . جنبش دل و مغز و خون . راه ميافتم. راهها منحني سير صعود و سقوط تاريخي مناند. راهها تاروپود فرش زماناند. فرشي كه هرگز زير پايمان نينداختيم بلكه به ديوار چسباندهايم آن را . به ويترين، به تاريخ. فرشي كه ما بافتهايمش و با نام غير مصادره گشته است. راه ميافتم. انسانها رديف به رديف از برابرم ميگذرند، از رگانم جاري ميشوند، بر قلبم مينشينند، از قلبم رانده ميشوند. انسانهاي هويت. انسانهاي تهاجم. هرچه هست در اندرون من است. در خون من است. نگاه كن مام وطن نگاه كن. درون هر قطرة خون من جهاني است به وسعت تا بينهايت. فرو ميغلتم در آن و در كلبة آبي رنگي كه درش رو به همه دنيا باز است . بر پشتي آبي رنگ هويت لم ميدهم. آبي ترك و مامني و قوشها. ديوي پليد به در ميكوبد. ديوي كه از چراغ جادوي سانتراليسم و نژادپرستي تنوره كشيده است . ديوي شبيه رستم و فردوسي. ديوي مدرن. ديوي كه به جستجوي مغز و زبان است نه دل و روده . بو ميكشد ونعره ميزند . مغزم را ميخواهد و زبانم را . ديوي كه مست شراب سلطه واستبداد است. ديوي كه ميرقصد در آستانه كلبهام. تو گويي اين رستم است كه ميرقصد . اين فردوسي است كه ميرقصد و جولان ميدهد. من اما درمانده نيستم. با من تيري است كه ميدانم بر كجاي اين گنده مسلط بنشانمش. با من تيري است توراني. تيري نوراني. يادگار سالهاي هميشه هويت. بگذار برقصد و بر در بكوبد. بگذار نعره بزني. من منتظر خواهم ماند. اين ديو به تيري بند است . بيرون ، از آن اوست و درون از آن من . بيخيال ديو. انگار كه اصلاً نيست. متوجه پنجره هويت خود باش . نگاه كن. «نسيمي» بالاي دار معرفت و عشق ، پوست مياندازد.

نيلوفرانه گرد مرگ ميپيچد و مرگ را هويتي از جنس آبي و بنفش ميبخشد. ميپيچد گرد جهان و از پنجره به درون كلبهام ميخزد. ميپيچد به سراپايم و اوج ميگيرد دوباره. ميخواند: «منده سيغار ايكي جهان ، من بو جهانا سيغمارام.» (2) «دده قورقود» با سازش به درون ميريزد.

ميگويد:وقت آن است كه برايت نامي انتخاب كنم.

ميگويم: دده ، سازت را به من بسپار و نامت را.

ميگويد: هر دو ارزاني تو ، اما پس خودت چي؟

ميگويم: خودم؟

ميگويد : آري تو از نسل امروزي. يادت باشد ساز تو جهان است و آوازت هويت.

در من فرو شويد اي قهرمانان اسطورهاي ترك. جهان سازي است كه ميخواهم با دستهاي شما بنوازمش. اين را دده قورقود ميگويد. اين را نسل جديد ميگويد. در من فرو شو «آشيق قشم» ، «آشيق العسگر» ، «آراز». نميخواهم چالدراني از تاريخ را مكرر ببينم . نميخواهم در مشتهاي دوگونهيي از يك نسل ودر هيئتي از تفرقه و جهل خرد گردم. نميخواهم آن روز را ببينم كه دوشقه گشتهام. نميخواهم آن روز را ببينم كه تكهاي از من تكه ديگرم را ميبلعد. نميخواهم آن روز را ببينم كه من در برابر من ايستاده !. زمين اسب چموش استبداد است. آسمان حباب هجمه «ديگر بود» است. روزي ميتركانمش. شمشير بكش. صاعقه بزن. بدرخش مام وطن. كودكانت را درون برج شن شاهنامه استبداد ميكشانند ، آردشان ميكنند، خميره آنها را در خمره «آسيميلاسيون» ميخوابانند. شراب خويش ميسازندشان. كودكانت را ميجوند، ميخورند، مينوشتند و مست ميكنند. قهرمانان تهاجم در تلويزيون ، در راديو ، در روزنامه ، در كتابهاي درسي نعره ميكشند، ميغرند. چنگ بر سيه گيسوي هويت گم كرده راه ، مياندارند. اخلاق دگرگونه در تصوير ميشود. سگان سلطه استخوانهاي نخبگانت را بو ميكشند. نخبگانت را در هزا توي شايعات و مصايب گرفتار ميسازند. مغزت را كه بخورند چه ميماند از تو؟! بيدار شو مام وطن. پستانك چروكيده ترس و سلطه و دهشت معتادمان ساخته است. ما معتاد به استبداديم. معتاد شكنجهايم. معتاد رنجيم. پستانهايت را به ما بسپار . بگذار سرشار تو گرديم. بگذار بينديشيم كه انحناي قامت موزون تو ، سرحد جنون و هويت است. خطوط تن تو ، مرزهاي رهايي و آزادياند. بگذار بينديشيم و انديشههايمان را در جاي جاي وجودت بكاريم. انديشههاي ما ريشههاي ما هستند. انديشههاي ما سرخ و سبز و آبياند. خاك انديشهاي از ما است. اشيا انديشههاي ما هستند. انسان چوب دستي خدايان براي تنببيه كاينات نيست بلكه درختي است كه ما انديشيدهايم آن را. بابك انديشهاي از ما است. سرخ و سرريز. مغز من قلعه جمهور است، قلعه بابك. مغزهاي ما قلعههاي جمهوريتاند. شايد محصور سلطه باشيم. شايد زنداني هجمه فرهنگ غالب باشيم اما در تملك آنها نيستيم. نميتوانند مالك ما گردند. آنها رنجهايي هستند افزون بر رنجهاي بشري. مالكان ما انديشههاي ما هستند. انديشههاي ما فصول حيات هويت ترك ما هستند. انديشههاي ما سر فصل رهايياند. جانهاي ما تلههايي براي به بند كشيدن خدايان كلام و كمالاند. فضولي ، نباتي ، شهريار و غيره. رگان ما براي شعله كشيدن انسان در فراسوهاي ترقي و صلح ، همچنان سوخت بارند. مغزهاي ما پرشكوه آتش ميگيرند، ميسوزند، بدن را ترك ميكنند اما نه ترك سوداهايش .(3) ما فارغ البال از تحكم احكام محتوم ، ميانديشيم هويت خود را. تحولاتي در درون . جنبش جنين جامعهاي جديد. جامعه نخبگان هويت. محور حركتي مستقل . پلي آويخته ميان مبادي و اكنون.

بيدار شو آذر بايجان. بيدارشو مام وطن. انسان اطاعت محض براي خداست نه براي انسان. انسان كلمهاي است در اشكال گوناگون با زبانهاي متفاوت ولي در معنايي واحد. از جدال كلمات نفرت دارم. معنا را بچسب مام وطن. معنا را درياب. بيدار شو . مرا از اندروني خرسنگهاي ناسپاس استبداد بيرون بكش. مرا كه مدفون قرنهاي به چرك اندر نشسته سلطه و سانتراليسم هستم بيرون بكش. قرنهايي كه فرهنگ ، زبان و هويت ترك مرا پي افكندند و پياش را كندند. بيدار شو و راهيام كن . راهي ام كن از واحههاي خون به جنگل درون. مرا از حصار طبقهبنديهاي ماشينوار تاريخ نويسان ، اخلاقيون و سياسيون (4) رها ساز. مرا به قاعده خويشتن در اكنون برگردان. قواعد بازي گذشتگان محصول محيط خاص خود آنهاست. (5) ما حاصل قواعد اخلاقي و سياسي امروزيم.

رهايمان ساز از كابوس سود گرايي به نفع غير. «مراببر ، اي تنها /مرا ببر، ميان رؤياها/ مراببر اي مادر/ يكسر بيدارم كن / وادارم كن تا رؤياهاي تو را ببينم.» (6) تا كي من حقيقت و آزادي را از همين كلبه كوچك هويت بر جهان نمايش دهم؟ جهان را بجنبان كه به تحليل اوازهايم برخيزد. جهان را بجنبان با كليد واژه جنبشهايي از جنس ما. فرو بريز در درون جهانيان ما را و قهرمانان ما را . عشق را با «دومرول» بيازماي براي بار هزارم. مرگ را بشكن با ما. زندگي را در آغوش بكش. بلند شو. بدرخش. صاعقه بزن، مام وطن. آماده باش . صدا، نور، تصوير. حركت. همه چيز بر تو و برما ميگردد. حركت ملي ديگر نميتواند ونميخواهد براي رشد و جهت يابي خود معيارهايي را كه بر اساس الگوهاي عصر ديگري مهيا شدهاند به عاريت بگيرد. حركت ملي . مجبور است هنجارها و اصول خود را از درون بيافريند .(7) تحولاتي كه محورش انديشههاي ما هستند. انديشههاي نسلي تازه و نو. نسلي كه براي شناختنش كافيست تا لمسش كني. چون در همين نزديكي است. در اكنون ماست. در درون ماست. در جنگل خون ماست.

 

پي نوشتها:

1-واهي از اوكتاويوز ياز

2- شعري از نسيمي

3- فرانسيكو د كودو

4و5- واهي از آيزايا برلين

6- پاز