|
مقاله
زیر از سایت
ایران امروز
، نمونه ای
مختصر از
نظرات نژاد
پرستانه یک
پان
آریانیست
است که به
سواد و تبار
و نژاد خود
بسیار می
بالد!!!
این
مقاله
طولانی را
لطفا با دقت
و حوصله تمام
بخوانید.
نه
خود مختاری!
نه فدراليسم!
ايرانی متحد
، يكپارچه و
دمكراتيك!!!
فرهاد
عرفانی -
مزدك
سهشنبه
١٣ مرداد
١٣٨٣
ايران ، از
لحاظ تاريخی
، در مقطع
حساس و
خطرناكی
قرار گرفته
است. از يكسو
با حكومتی
روبرو هستيم
كه همچون
حكومتهای
گذشته (در طی
حداقل بيست و
هفت قرن)
باتوسل به
زور و خشونت
و افكار
ارتجاعی ، و
همچنين غارت
و چپاول
ثروتهای ملی
، و بدون
پايگاه
مردمی ، سعی
در ادامهء
بقاء دارد.
از سوی ديگر
، جهانی ، كه
عرصهء تاخت و
تاز
چپاولگران و
غارتگران
بين المللی
شده است و
عملا جز
معيار توازن
قدرت ، هيچ
معيار ديگری
، تنظيم
كنندهء
روابط بين
دول ، و به
تبع آن ، ملل
، نيست.
در اين بين ،
مدافعين ملت
ايران را
داريم ، كه
ظاهرا نقش
مخالفين
حكومت فعلی
را بازی میكنند
و قرار است ،
نقطهء اميد
مردم ، برای
ساختن آيندهای
بهتر باشند.
اپوزيسيونی
كه با همهء
فداكاريها ،
گذشتها ،
تلفات
دادنها و
حماسه
آفريدنها ،
از مشكلات
عديدهای
رنج میبرد.
مشكلاتی كه
نه يكی - دو تا
هستند و نه
يك دليل و دو
دليل دارند و
نه چشماندازی
روشن ، حداقل
در آيندهء
نزديك ، برای
اتحاد عمل
ايشان ، وجود
دارد. آنچه
در اين ميان
، بسيار مهم
بنظر میرسد
، دور انديشی
رهبران
اپوزيسيون ،
در تشخيص
اولويتها و
به طريق اولی
، منافع ملی
است. هر چند
بر سر تعريف
همين منافع
ملی هم ،
وحدت نظری
وجود ندارد.
متاسفانه
بايد اذعان
داشت يكی از
موارد رنج
آوری كه پيش
تر از آن ياد
شد ، همين
نكته است.
كدام نكته؟ ؛
بله...
بيسوادی!
تعجب میكنيد
، نه؟
تعجب هم دارد!
در نظر عوام
و صد البته
اقشار ميانه
، با تحصيلات
متوسط ، اصل
براين است كه
كسانيكه
داعيهء
رهبری يك
جريان سياسی
و يا
روشنفكری را
دارند ،
طبيعتا بايد
از حداقل
اطلاعات در
حوزههای
مختلف
برخوردار
باشند. ولی
متاسفانه
اينگونه
نيست. شايد
تصور عدهای
اين باشد كه
با ليست كردن
گروهی تحت
عنوان دكتر و
پروفسور و
استاد و
مهندس و... چه و
چه و چه ، و يا
روشنفكر چند
كتاب
ماركسيستی
خوانده و
زندان رفته و
چهار مقاله
نوشته ، میتوان
ادعا كرد يك
جريان سياسی
دارای رهبری
فرهيخته! در
تشخيص و
مديريت يك
راهبرد
سياسی است،
اما چنين
نيست! در
اينجا نمیخواهم
به چرائی اين
قضيه
بپردازم. فقط
میتوانم
بگويم كه:
هدايت نظاممند
و مديريت
جامع ،
مستلزم
داشتن تربيت
و آموزش نظاممند
و جامع است و
چنين چيزی ،
حداقل تا
آنجا كه
تجارب
طولانی بنده
گواهی میدهد
، در هيچكدام
از احزاب و
جريانات
سياسی ايران
نبوده و نيست.
از انگشت
شماری در
تاريخ سياسی
صد سالهء
اخير كه
بگذريم (كه
محصول شرائط
ويژهای
هستند) ،
تمامی
فعالين
سياسی اين يك
قرن اخير ،
در بدترين
شرائط ممكن
رشد كردهاند
و طبيعتا
برخوردار از
جامعيت ، كه
لازمهء
مديريت است ،
نبوده اند.
بر همين اساس
هم هست كه
جنگ الفاظ و
مفاهيم ،
محوری ترين
نبرد ، در
بين نحلههای
مختلف فكری
اپوزيسيون
ايران است.
مانند آن
داستان
معروف مولوی
، همه در
اتاقی تاريك
، دست به
جائی از بدن
فيل میكشند
و هر آنچه میخوانندش
، جز فيل!!!
من ، قدرت
تجزيه و
تحليل ، بر
پايهء دادههای
علمی ، و بر
اساس يك
متدولوژی
مشخص ، كه
همچنين از يك
جهان بينی
علمی پيروی
میكند را ،
معلومات
دانسته ،
صاحب چنين
قدرتی را
باسواد میدانم.
صاحب چنين
قدرتی ، هر
چند دارای
محفوظاتی
اندك باشد ،
قادر به
تشخيص خطوط
اصلی درك
حقيقت است و
درست بر همين
اساس ، ضريب
انحراف وی ،
بسيار اندك
است.
بنا بر يك
درك غلط
آكادميك ،
ميزان
معلومات را ،
با ميزان
محفوظات! میسنجند
، كه البته
اين خطائی
عظيم است! يك
مغز با
اندوختههای
بسيار ،
حداكثر به
نوار ضبط صوت
، ديسك و يا
حافظه
رايانهای
میماند كه
نقش يك
بايگانی را
میتواند
بازی كند ،
در حاليكه ،
مفهوم
معلومات ، به
قدرت پردازش
و استحصال
انديشه نوين
، باز میگردد
، كه معمولا
قرين ادراك و
خلاقيت نيز ،
میباشد.
با توجه به
آنچه آمد ،
اكنون میتوان
به عمق
مشكلات پی
برد و با
توجه بدين
عمق ، به طرح
مسالهء اصلی
مورد بحث اين
مقاله
پرداخت.
چندی ست ، كه
با توجه
دگرگونيهای
سياسی جديد
در جهان و
بخصوص
منطقهء خاور
ميانه ،
دوباره
مسائلی از
جمله حقوق
قومی ، مسائل
ملی ، بحث
اقليتها و
رابطهء آنها
با حكومت
مركزی ،
زبانهای
قومی و زبان
مشترك (مخرج
مشترك اقوام
با زبانها و
لهجههای
گوناگون
برای ارتباط
با همديگر)
حكومت
متمركز و غير
متمركز ، و...
امثال اين
مباحث ، باب
روز شده است
و افراد و
گروههای
مختلف ، با
توجه به
خواستگاه
ايدئولوژيك
و يا خاستگاه
قومی خود ،
به آن
پرداخته و
ديدگاههای
مختلف و گاه
متضادی را
مطرح میكنند.
پيش از هر
چيز ، میخواهم
همهء آنهائی
را كه به اين
مباحث میپردازند
، به دو گروه
بزرگ تقسيم
كنم:
١- گروهی كه
مشكلات نظری
و مفهومی
دارند و
براساس دادههای
غلط به
استنتاج غلط
میرسند.
٢- گروهی
ديگر كه میدانند
از چه صحبت
میكنند ،
اما بر اساس
طرحهای پيش
ساختهء
امپرياليستی
حركت میكنند.
ابتدا میخواهم
به گروه اول
بپردازم.
همانگونه كه
پيش تر اشاره
شد ، اين
گروه ، با
مفاهيم
بنيانی ،
مشكل دارند.
سعی میكنم
ساده بگويم؛
مثلا ، تفاوت
بين واژههائی
همچون قوم،
ملت ، مليت ،
مردم ، خلق و...
را نمیدانند.
يا خيلی راحت
اين واژهها
را بجای
همديگر
استفاده میكنند.
سپس در
ادامهء اين
خطا به
خطاهای
بزرگتری میرسند
، كه علاوه
بر اينكه راه
حل نيست ، كه
خود بنا
كنندهء
مشكلات
بزرگتری ست.
مثلا كاربرد
تركيباتی
همچون
خودمختاری و..
يا واژههائی
همچون
فدراليسم و...
امثالهم.
همانگونه كه
میدانيم ،
هر واژه
دارای بار
معنائی ويژهای
ست ، كه د
رعمق خود ،
مضمونی را
حمل میكند.
مثلا واژهء
قوم ، به
معنی گروهی
از
انسانهاست ،
كه مبنای
روابط آنها ،
رابطهء خونی
و خويشاوندی
است. اين
رابطه ، د
رشكل متكثر ،
به قبيله و
سپس به طايفه
، منتهی
ميشود. شكل
تنظيم روابط
در
صورتبنديهای
ماقبل
سرمايه داری
، عمدتا بر
اين محور
استوار بوده
است. قدرت و
گستردگی هر
طايفه ، حرف
آخر را در
ادارهء
سياسی جامعه
، يعنی تشكيل
حكومت میزده
است. يعنی
اقوام و
قبايل و
طوايفی كه از
نفوس و
امكانات
بيشتر
برخوردار
بودند ،
اقوام و
طوايف ديگر
را به انقياد
در آورده ،
آنها را به
اطاعت وا میداشتند.
طبيعتا پس از
استيلای يك
يا چند گروه
قومی بر
اقوام ديگر ،
ساختار
فرهنگی ،
مذهبی و
زبانی و حتی
سنن و آداب ،
تحت تاثير
ارادهء
اقوام مسلط
قرار میگرفت
و بسته به
تداوم دورهء
استيلا ، به
لحاظ زمانی ،
عمق و وسعت
بيشتری میيافت.
در اين مورد
، بهترين
شاهد ، تاريخ
كشور خودمان
ايران است ،
سيطرهء
طولانی مدت
اقوام پارس و
پارت ، همهء
اجزای فرهنگ
ايران را تحت
تاثير قرار
داده ،
مشتركات
بسياری را در
طی زمان موجب
شد ، تا آن حد
كه ملل ديگر
، اساسا
اقوام
ايرانی را بر
اساس دادههای
فرهنگی يك
قوم ، يعنی
پارسها ، كه
به مرور زمان
معرف
ويژگيهای
همهء اقوام
شده بود ، میشناختند.
دادن عنوان
پرشين به
سرزمين
ايران ، بر
همين اساس
بوده است.
درست يا غلط
، اين گذشتهای
ست كه وجود
دارد و چرخ
زمان را هم
نمیتوان به
عقب راند و
از يك منظر ،
در زمان حاضر
(بر روی زمان
حاضر تاكيد
میكنم) اين
در آميختگی
بسی مايهء
شادمانی و
افتخار است!
چرا كه آنچه
را بسياری
تلاش مینمايند
با هزار چسب
ِ نچسب و زور
و قدرت
سرمايه و
اسلحه در
گوشه و كنار
جهان ايجاد
نمايند ،
يعنی
برداشتن
مرزها و
ايجاد
اتحاديهها
، در ميهن ما
ايران ، بشكل
طبيعی ، در
طی قرنها بده
- بستان
اقتصادی -
سياسی و
بخصوص
فرهنگی ،
ايجاد شده
است. برای
آنان كه به
جز انسان
بودن و حقوق
انسانی ، هيچ
چيز ديگر ،
از جمله رنگ
پوست و زبان
و جنسيت و
قوميت و مذهب
و... اهميت
ندارد. اين
آميختگی ،
البته كه
مايهء
مباهات است و
هر گونه تلاش
ايشان ، در
جهت استحكام
و تداوم چنين
پيوندی ست.
*********
به بحث اصلی
باز میگردم:
تا اينجا به
اين قضيه
پرداختيم كه
مفهوم قوم ،
به مبنا قرار
دادن رابطهء
خونی باز میگردد
و به دوران
استيلای
افكار ماقبل
مدرنيته
مربوط میشود
، و همچنين ،
مبنای تنظيم
روابط
گروههای
انسانی در
صورتبنديهای
برده داری و
فئودالی
بوده است.
در يك رابطهء
قومی: مذهب ،
لهجه يا زبان
، آداب آئينی
و رسوم و
مناسبتها و
همهء اشكال
متمايز
كنندهء يك
قوم ، از
اقوام ديگر ،
از اهميت فوق
العادهای
برخوردار
بوده است. در
يك نگرش قومی
، هر چه توان
تمايز بيشتر
باشد ، آن
قوم ، از
اصالت و
حقانيت!
بيشتری
برخوردار
است. بر همين
اساس هم هست
كه میبينيم
آنانی كه
اينگونه میانديشند
، برای پوشاك
، زبان و يا
لهجه ، مذهب
و آداب و
رسوم و حتی
سنگ و كلوخ و
درخت و
رودخانهء يك
منطقه ،
اهميت فوق
العادهای
قائلند و
تعصب زيادی
بر حفظ و
تثبيت اين
ويژگيها
بخرج میدهند
، آنگونه كههالهای
از تقدس ،
چنان ذهنيت
شان را فرا
میگيرد كه
هيچگونه
تعرضی را
نسبت به اين
حريمهای
مقدس! نمیتوانند
بپذيرند.
آنان ، هويت
خود را با
اين ويژگيها
، آنچنان
پيوند میزنند
، كه اساسا
انسانيت خود
را فراموش میكنند.
به همين دليل
نيز قادر به
دست زدن به
هر عمل
نامعقول و
نسنجيدهای
هستند ، تا
آنجا كه در
همين اواخر
قرن بيست و
اوائل قرن
بيست و يك ،
در گوشه و
كنار جهان ،
شاهد فجايع
بزرگ انسانیای
بوده ايم ،
كه صرفا
بخاطر اثبات
همين
تمايزها و
ويژگيهای
منحصر بفرد!
و دادن
حقانيت به
آنها ، صورت
پذيرفته است.
جالب
اينجاست كه
تمامی اين
وحشيگريها
نيز تحت
عنوان احقاق
حقوق تضييع
شده صورت میپذيرد!!
در چنين
نگرشی ،
قوميت
پرستان ، با
سلاح
شوونيزم به
جنگ
ناسيوناليسم
میروند!!!
آنان عمدتا
بر اين
استدلال
هستند كه:« ما
بخاطر در
اقليت بودن و
يا داشتن
فلان قوميت و
مليت (در
اينجا واژهء
مليت را صد
درصد به غلط
بكار میبرند!)
مورد ستم
قرار گرفته ،
حقوقمان
ضايع شده است»
، سپس ، به
جهت
دادخواهی ،
نه به
درخواست
برای احقاق
حقوق انسانی
(از جمله حق
پيشرفت ،
رفاه ،
برابری
حقوقی در
جامعه،
آموزش ،
بهداشت ،
مسكن ، آزادی
انديشه و
بيان و...) كه به
تاكيد بر
ويژگيهای
قومی
پرداخته ، به
هر دستاويزی
كه بتواند
بين ايشان و
ديگر مردم ،
خط كشی كرده
، مرز و
تمايز ايجاد
كند ، تاكيد
ورزيده و
چهرهء
عريانی از
شوونيزم قوم
گرا و حتی
نژاد پرست را
به نمايش میگذارند
، و نكته
جالب
اينجاست كه
بسياری شان
هم ، زير
عّلّم چپ! (كه
اساسا
اعتقادی به
اين خط كشیها
ندارد) سينه
میزنند!!!
اينهم البته
طبيعی ست!
هيتلر هم
برای
مشروعيت
بخشيدن به
نظريه كثيف
نژادی خود ،
نام حزب
سوسياليست...
را بر فرقه
خود نهاده
بود!
**********
و اما ، در پی
تغيير
صورتبندی ِ
اجتماعی ، از
نظام
فئودالی به
بورژوائی ،
نظر به اينكه
تفكر ِ توليد
برای مصرف
بيشتر، وسود
بيشتر ، اتكا
به نظريهء
گسترش
بازار، از
يكسو، و
متشكل كردن
نيروی كار و
تنظيم حقوقی
جامعه و
روابط بين
طبقات ، از
سوی ديگر ،
داشت ،
طبيعتا ،
تفكر قومی ،
بسته بودن
جامعه ، خط
كشیهای
پايدار
مذهبی و قومی
و سنتی و...
امثالهم ،
نمیتوانست
پذيرفتنی
باشد. بر اين
اساس بود كه
نظريهء دولت
فراگير و
انسان حقوقی
، صرفنظر از
تعلقات قومی
شكل گرفت.
انسان حقوقی
از منظر
بورژوازی ،
در چهارچوب
روابط طبقات
معنی میيافت
و از منظر
سوسياليستی
و كمونيستی
در چهارچوب
حذف طبقات.
در اين
مرحله،
سرمايه داری
با تاكيد بر
واژهء ملت ،
كه بر دولت
واحد ، مرز
مشخص ، پرچم
مشخص ، قدرت
نظامی مشخص ،
اقتصاد مشخص
(بر اساس رشد
و توسعهء
مالكيت
خصوصی) و
واحد (مديريت
سياسی
اقتصاد بر
مبنای
ايدئولوژی
بورژوائی) ،
زبان مشترك (زبان
اداری برای
تنظيم روابط
در جامعهء
متشكل از
اقوام مختلف)
و در برخی
موارد ، دين
واحد ، عملا
، شكلی جديد
از روابط را
در جوامع
انسانی
بوجود آورد
كه از آن به
عنوان
پديدهء «دولت
- ملت – كشور» ،
ياد میشود.
در اينجا
لازم به ذكر
است كه اين
شكل از
ساماندهی
جامعه ، با
كمی اغماض ،
و به شكل
طبيعی ، در
برخی از
جوامع شرقی
با تمدنهای
كهن و
برخوردار از
ثبات
صورتبندی ،
قبلا بوجود
آمده بود.
بهترين
نمونه در
اينمورد ،
ايران است.
در اين كشور
، به دليل
ويژگيهای
اقليمی و
ثبات طولانی
مدت نظام
ارباب و
رعيتی و
سابقهء
ديرين نظام
اداری و
ضرورت وجود
نظام
قدرتمند
مركزی ، برای
برخورد با
حوزههای
انسانی در
خارج از فلات
ايران ، وحدت
اقوام و
درآميختگی
قومی ،
همانگونه كه
قبلا اشاره
شد ، همواره
بر تمايل به
تفرق ،
چربيده بود و
اين آميختگی
نظام ملی ِ
متكی بر ملت
را ، بسيار
پيش تر از
غرب ، شكل
داده بود.
اما اين وحدت
، هماره
شكننده بود ،
براين اساس
كه مانند
دولت -
ملتهای
بوجود آمده
در غرب (در
دوران
بورژوازی)
متكی بر
نظريه انسان
ِ حقوقی نبود!
پس كمبود
اصلی در مورد
ايران ، به
رسميت
شناختن
انسان حقوقی
، حقوق
شهروندی و
حقوق بشر
است، كه در
صورت شكل
گيری يك نظام
دمكراتيك ،
مبتنی بر
حقوق
برشمرده شده
، طبيعتا
حقوق قومی ،
به خودی خود
، محقق شده
است!
**********
بر اساس آنچه
آمد ، دو
نتيجه میتوان
گرفت: اول
اينكه واژهء
ملت ، واژهای
حقوقی (نه
حقيقی!) است ،
كه
دربردارنده
مضمونی
نژادی و يا
مذهبی ، قومی
و زبانی و...
امثالهم
نيست. دوم
اينكه بر اين
اساس ، در
كشور ايران ،
ملل مختلف
وجود ندارند
، بلكه اقوام
مختلف وجود
دارند.
كاربرد كلمه
مليتها هم
غلط است! چرا
كه مليت صفتی
ست كه توضيح
دهندهء تعلق
ملی يك فرد
به يك كشور
مشخص با
مرزها و پرچم
و حكومت واحد
است ، كه از
منظر روابط
بين الملل ،
به رسميت
شناخته شده
است ، نه يك
قوم خاص كه
روابط خونی
با همديگر
دارند!
اينچنين است
كه: يك كرد و
يا بلوچ و
ترك و... میتواند
بگويد ؛ من
از قوم كرد
يا ترك هستم
، اما نمیتواند
بگويد ، من
مليت كرد و
يا ترك دارم
و ملت من كرد
است يا ترك!
همهء اين
اقوام ، يك
مليت دارند و
از يك ملتند
و آن ملت
ايران و مليت
ايرانی ست.
از ابتدای
تشكيل اولين
دولت
هخامنشی در
ايران نيز ،
فرض بر همين
بوده است.
شاهان
ايرانی ، خود
را شاه شاهان
، شاه اقوام
ايرانی میخواندند
و نه ملتها!
به مفهوم
بورژوائی و
مدرن آن!!!، هر
جا هم صحبت
از ملتهاست ،
منظور كشورهای
مسخر شده است
، نه محدودهء
زندگی اقوام
آريايی!
در اين رابطه
، گروهی نيز
، مسائل
مضحكی را
مطرح میكنند
كه اساسا از
برداشت سطحی
و از سر تعصب
است. مثلا
آقای يوسف
عزيزی بنی
طرف ، در
نوشتهای
مطرح كرده
بود كه تا
زمان قاجار،
از ايران ،
تحت عنوان
ممالك
محروسه
ايران نام
برده میشده
است و اين
نشان دهندهء
اين است كه
تا همين
اواخر كشور
ما از ممالك
مختلف تشكيل
میشده و اين
موضوع به
رسميت
شناخته میشده
است!!!
اين اظهارات
خنده دار!
نشان دهنده
اين است كه
جامعهء
روشنفكران
خرده
بورژوای
شهرستانی ما
، تا چه حد از
جهان امروز ،
سياست و دانش
مدرن بی خبر
و بی اطلاعند.
همچنين ،
نشان دهندهء
سطح سواد اين
عاليجنابان
همه چيزدان!
است كه تصور
میكنند ،
اگر پزشك
خوبی هستند ،
طبيعتا بايد
مكانيك خوبی
هم باشند!! يك
تصور صد درصد
عقب افتادهء
باقيمانده
از دوران
ارباب و
رعيتی!!!
در رابطه با
موضوعی كه
ايشان مطرح
میكنند ،
بايد گفت:
اولا كه
منظور از
ممالك
محروسه ،
مملكتها يا
كشورهای!!
حراست شده
نيست ، بلكه
منظور
سرزمينهای
حراست شده و
تحت نظر و
كنترل حكومت
ايران است.
همانگونه كه
میدانيم در
تاريخ
ادبيات و
همچنين
ادبيات
سياسی ايران
، اغلب به
جای كلمه
سرزمين ،
واژهء «مُلك»
بكار میرفته،
و حتی گاهی
به يك منطقه
بزرگ هم «ممالك»
اطلاق میشده.
گاهی حتی به
يك ولايت
عنوان مملكت
داده میشده
و اينها ،
هيچكدام بار
ِحقوقی
نداشته ،
بلكه صرفا
معطوف به
بزرگی و
كوچكی منطقه
، و يا قدرت
اقتصادی و
اهميت آن
محدوده ، و
يا صرفا
منظور «يك
سرزمين مشخص»
بوده است كه
اقوام خاصی و
يا محدودهء
جغرافيائی
خاصی ، همچون
ويژگيهای
اقليمی ، آن
را از ساير
مناطق جدا میكرده
است و صد
البته اين
جدائی ،
جدائی به
مفهوم جدا
بودن يك كشور
از كشوری
ديگر در
ادبيات
سياسی
امروز،
نبوده است.
مثلا در
تاريخ
ادبيات
ايران ، با
تركيبات ،
مملكت
خراسان ،
سرزمين عراق
عجم ، سرزمين
آذربايجان ،
مملكت فارس ،
و... امثالهم
بسيار
برخورد میكنيم
، كه همه خوب
میدانيم كه
استفاده از
اين تركيبات
، به هيچوجه!
بار ِ حقوقی
نداشته ،
يعنی اينكه
محدودهء يك
كشور ، يك
حكومت ، يك
ارتش و يك
ساختار
اداری ، جدا
از ممالك
ديگر ، را
مشخص نمیكرده
است و تنها
يك كاركرد
زبانی داشته
است و بس!
ايشان در جای
ديگری میفرمايند
كه: «از
خوزستان تا
زمان رضاخان
، به عنوان
عربستان ياد
میشده است»!!!
(منظور از
بكارگيری
لفظ عربستان
، فقط و فقط ،
اشاره به
منطقهای
بوده كه
عربهای
مهاجر و عرب
زبانها در
آنجا زندگی
میكردهاند
، نه اينكه
حكومت داشتهاند!)
و میخواهند
بگويند كه
عربها هم به
عنوان يكی از
اقوام
ايرانی؟!! ،
صاحب اصلی
اين منطقه از
ايران هستند
، پس حق و
حقوق خاصی بر
آنها ملحوظ
است! واقعا
كه!!!
همانگونه كه
همگان
مطلعند (و
قطعا ايشان
هم میدانند
، ولی خود را
به نفهمی میزنند)
، اعراب از
نژاد سامی
هستند و
ايرانيان از
جملهء اقوام
هند و
اروپائی و
آريائی. ريشههای
زبانی ايشان
هم از دو شق
كاملا
متفاوت است و
هيچ قرابتی
با يكديگر
ندارد. از
نظر منطقه
سكونت هم ،
اتفاقا از
نظر تاريخی
در همه جای
خاور ميانه
سكونت داشتهاند
، جز همينجا
كه آقای «بنی
طرف» مورد
نظرشان است!
بر اين اساس
، آنانی كه
تحت عنوان
عرب
خوزستانی در
جنوب ايران
زندگی میكنند
، يا اعراب
مهاجرند و يا
ايرانيانی
كه به دليل
سلطهء
فرهنگی و يا
سلطهء موقت
اعراب
مسلمان بر
اين منطقه ،
به زبان عربی
تكلم میكنند.
قصدم در
اينجا اين
نيست كه به
مسائل
تاريخی ،
نژادی و يا
زبانی
بپردازم ،
فقط خواستم
اشارهای به
بعضی سوء
تفاهمات
داشته باشم ،
كه بر بستر
آن ، عدهای
قصد دارند از
آب گل آلود
ماهی بگيرند!
يا شايد هم
تصور میكنند
كه با بستر
سازی ،
بتوانند يك
اسرائيل
كوچولوی
عربی! هم ، در
جنوب ايران
راه
بياندازند
كه ، آری! ما
همانها
هستيم كه
چهار هزار
سال قبل ،
چند صبائی ،
در اينجا
اتراق كردهايم!!!!
********
و اما ، در
ادامهء بحث
به آنجا
رسيديم كه
دريافتيم ،
واژههای
قوم و ملت و
مليت ، دارای
چه بار و
كاركردی در
ادبيات و
ادبيات
سياسی هستند
و از لحاظ
حقوقی
جايگاهشان
كجاست؟
اكنون میخواهيم
به مسالهء
نظريه حقوق
خلقها و حق
تعيين
سرنوشت و
همچنين
مسالهء
خودمختاری و
يا فدراليسم
، بسيار
مختصر و در
سطح اشاره ،
بپردازيم.
متاسفانه! به
عنوان فردی
با ديدگاه چپ
، بايد اذعان
دارم كه اين
كك را ما به
تنبان مردم
ايران
انداختيم!!
كدام كيك را؟
مساله حقوق
خلقها و حق
تعيين
سرنوشت را میگويم!
برای اينكه
قضيه روشن
شود ، بايد
گريزی هر چند
كوتاه به
تاريخ بزنم:
همانگونه كه
میدانيد ،
انقلابيون
كمونيست در
روسيه ، پس
از انقلاب ،
نه روسيه ،
بلكه
امپراطوری
تزار را به
ارث بردند.
يعنی اينكه ،
غير از
محدودهء
مرزهای
روسيه و
اقوام ساكن
آن ،
سرزمينهای
بسياری را كه
امپراطوری
تزار، به زور
اسلحه از
ديگر كشورها
جدا كرده بود
، بخصوص از
ايران! نيز ،
طبيعتا پس از
انقلاب ، در
محدودهء
حكومت جديد
قرار میگرفت.
اما نظر به
اينكه حكومت
جديد ، بنابر
طبيعت خود ،
ضد استعماری
بود و معتقد
به حق تعيين
سرنوشت
مردمی كه
جبرا به
انقياد در
آمده بودند ،
رهبری
انقلاب بر
اساس نظريه
لنين تحت
عنوان ، حقوق
مليتها و حق
تعيين
سرنوشت ، حكم
بر انتخاب
آزاد اين
مناطق ، در
استقلال و يا
پيوستن به
صورت خود
مختار و يا
جمهوری ، به
حكومت جديد
را داد. نظر
به اينكه در
زمان مورد
نظر، حكومت
ايران ،
حكومتی
استبدادی ،
ضعيف و عقب
افتاده بود و
پذيرش تسلط
آن ، هيچ
امتيازی نمیتوانست
در بر داشته
باشد ،
طبيعتا مردم
نواحی قفقاز
و اطراف
دريای
مازندران ،
يا بصورت
خودمختار و
يا جمهوری
اعلام
استقلال
كرده و يا در
طی زمان و در
پی حوادث
داخلی ، كه
منجر به روی
كار آمدن
كمونيستها
شد ، به
اتحاد
جماهير
شوروی
پيوستند.
در پی اين
اتفاق ، نظر
به اينكه
مردم اين
مناطق دارای
پيوندهای
عميق تاريخی
و فرهنگی و
نژادی و
زبانی و
مذهبی با
اقوام ساكن
ايران
بودند،
طبيعتا
تحولات در
اين مناطق ،
نمیتوانست
بستگان ساكن
ايران ايشان
را تحت تاثير
قرار ندهد.
از همين روی
، بسياری از
مهاجرين
ايرانی ساكن
اين مناطق ،
كه به جهت
كار و يا
تجارت ، در
رفت و آمد
بوده و يا
بعضا به
ايران
بازگشته و
ساكن میشدند
، در جهت
رهائی هم
ميهنان خويش
از سلطهء ديو
استبداد ، از
آنجا كه
زورشان به
تغيير حكومت
مركزی نمیرسيد
، به نظريه
حق تعيين
سرنوشت ملل
متوسل شده و
در دورههای
مختلف اعلام
استقلال
كرده و يا
خواهان
خودمختاری
میشدند.
متاسفانه ،
برخی از چپهای
ايران ، با
برداشت سطحی
از نظريه
لنين ، آتش
بيار اين
معركه شدند!
آنها متوجه
نبودند كه
اين نظريه ،
بنا بر تحليل
شرائط خاص
امپراطوری
به جا مانده
از تزار ،
ارائه شده
بود و به
هيچوجه نمیتوانست
به عنوان
نسخهای ،
برای
مردمانی كه
هزاران سال
در كنار هم
زيسته و از
همه نظر با
هم آميخته
شدهاند ،
پيچيده شود.
آنها نمیتوانستند
درك كنند كه
وظيفهء اصلی
ايشان ، تلاش
در جهت ايجاد
نظام
دمكراتيكی
است كه حقوق
همهء
شهروندان
ساكن اين
سرزمين را
تضمين كند ،
نه اينكه با
پاشيدن تخم
تفرقه بر
اساس قوميت ،
نژاد ، زبان
، مذهب و چه و
چه و چه ،
عملا در
مقابل آن
آرمانهائی
قرار گيرند
كه اساسا ،
اعتقادی به
خط كشی بين
مردم ، بر
اساس اين
اختلافات ،
ندارد!!!
پيروی
كوركورانه
از سياست
احزاب برادر
، در زمينههای
مختلف ،
متاسفانه
ضربات سختی
به جنبش
آزاديخواهانه
ملت ايران زد
و عملا آب به
آسياب
امپرياليسم
و ارتجاع
ريخت! اين
پيروی
كوركورانه
كه عملا هيچ
قرابتی نه با
ماركسيسم
داشت و نه با
لنينيسم ، و
به هيچوجه
منطبق با اصل
لنينی «تحليل
مشخص از
شرائط مشخص»
نبود ،
بتدريج كار
را به آنجا
رساند ، كه
تحت عناوينی
همچون حقوق
خلقها! و حق
تعيين
سرنوشت
ملتها!!
كمونيستها
را كه بايد
پرچمدار
وحدت بين
مردم ، دفاع
از حقوق
اجتماعی
زحمتكشان و
برابری و
برادری
باشند ، اينك
تبديل به
مبلغان
جدائی و
تفرقه و خط
كشی بين مردم
، بر اساس
نوع لهجه و
گويش و لباس
و اقليم و
قوميت كرده
بود!!! و
همچنان كرده
است!
در اين رابطه
، نقش
كمونيسم
روستائی! و
يا
كمونيستهای
خرده
بورژوای
دهاتی ، از
اهميت فوق
العادهای
برخوردار
است. اين
جماعت كه
بنابر
خاستگاه و
خواستگاه
طبقاتی خود ،
هيچ قرابتی
با فلسفهء
ماركسيسم و
جهان بينی و
نگرش آن ،
بمثابه
انديشهء
مدرن متعلق
به جوامع
پيشرفتهء
صنعتی ،
ندارند و از
سوی ديگر نه
شناختی نسبت
به اين تفكر
داشته و نه
اساسا به
دليل عقب
افتادگی
اجتماعی ،
توانائی
برخورداری
از چنين
شناختی را
دارند ، با
رفتن زير
بيرق
ماركسيسم ،
علاوه بر
اينكه به
اعتبار اين
تفكر ضربه میزنند
، كه انواع و
اقسام افكار
خرافی ، عقب
افتاده ،
متحجر و غير
علمی و غير
منطقی خود را
، تحت عنوان
كمونيسم
انقلابی در
بوق كرده، به
خدمت
سياستهای
امپرياليستی
، كمر همت میبندند!
و ناسيونال -
شوونيزم خود
را در بسته
بندی ، چپ
دمكرات و يا
كمونيسم
كارگری!!! و
انقلابی و يا
انترناسيوناليسم
اتوپيك وحتی
سوسياليسم
علمی!!! ، به
خورد تودههای
از همه جا بی
خبر میدهند.
*********
بر اساس آنچه
گفته شد ،
اينك بايد به
صراحت گفت:
بحث
لنينيستی «حقوق
خلقها و حق
تعيين
سرنوشت» در
عين درستی ،
هيچ ارتباط
منطقی ، علمی
و مشخصی ، با
|