مقاله زیر از سایت ایران امروز ، نمونه ای مختصر از نظرات نژاد پرستانه یک پان آریانیست است که به سواد و تبار و نژاد خود بسیار می بالد!!!
این مقاله طولانی را لطفا با دقت و حوصله تمام بخوانید.


نه خود مختاری! نه فدراليسم!
ايرانی متحد ، يكپارچه و دمكراتيك!!!

 

فرهاد عرفانی - مزدك

 

سه‌شنبه ١٣ مرداد ١٣٨٣

ايران ، از لحاظ تاريخی ، در مقطع حساس و خطرناكی قرار گرفته است. از يكسو با حكومتی روبرو هستيم كه همچون حكومت‌های گذشته (در طی حداقل بيست و هفت قرن) باتوسل به زور و خشونت و افكار ارتجاعی ، و همچنين غارت و چپاول ثروتهای ملی ، و بدون پايگاه مردمی ، سعی در ادامهء بقاء دارد. از سوی ديگر ، جهانی ، كه عرصهء تاخت و تاز چپاولگران و غارتگران بين المللی شده است و عملا جز معيار توازن قدرت ، هيچ معيار ديگری ، تنظيم كنندهء روابط بين دول ، و به تبع آن ، ملل ، نيست.
در اين بين ، مدافعين ملت ايران را داريم ، كه ظاهرا نقش مخالفين حكومت فعلی را بازی می‌كنند و قرار است ، نقطهء اميد مردم ، برای ساختن آينده‌ای بهتر باشند. اپوزيسيونی كه با همهء فداكاريها ، گذشت‌ها ، تلفات دادنها و حماسه آفريدنها ، از مشكلات عديده‌ای رنج می‌برد. مشكلاتی كه نه يكی - دو تا هستند و نه يك دليل و دو دليل دارند و نه چشم‌اندازی روشن ، حداقل در آيندهء نزديك ، برای اتحاد عمل ايشان ، وجود دارد. آنچه در اين ميان ، بسيار مهم بنظر می‌رسد ، دور انديشی رهبران اپوزيسيون ، در تشخيص اولويتها و به طريق اولی ، منافع ملی است. هر چند بر سر تعريف همين منافع ملی هم ، وحدت نظری وجود ندارد. متاسفانه بايد اذعان داشت يكی از موارد رنج آوری كه پيش تر از آن ياد شد ، همين نكته است. كدام نكته؟ ؛ بله... بيسوادی! تعجب می‌كنيد ، نه؟
تعجب هم دارد! در نظر عوام و صد البته اقشار ميانه ، با تحصيلات متوسط ، اصل براين است كه كسانيكه داعيهء رهبری يك جريان سياسی و يا روشنفكری را دارند ، طبيعتا بايد از حداقل اطلاعات در حوزه‌های مختلف برخوردار باشند. ولی متاسفانه اينگونه نيست. شايد تصور عده‌ای اين باشد كه با ليست كردن گروهی تحت عنوان دكتر و پروفسور و استاد و مهندس و... چه و چه و چه ، و يا روشنفكر چند كتاب ماركسيستی خوانده و زندان رفته و چهار مقاله نوشته ، می‌توان ادعا كرد يك جريان سياسی دارای رهبری فرهيخته! در تشخيص و مديريت يك راهبرد سياسی است، اما چنين نيست! در اينجا نمی‌خواهم به چرائی اين قضيه بپردازم. فقط می‌توانم بگويم كه: هدايت نظام‌مند و مديريت جامع ، مستلزم داشتن تربيت و آموزش نظام‌مند و جامع است و چنين چيزی ، حداقل تا آنجا كه تجارب طولانی بنده گواهی می‌دهد ، در هيچكدام از احزاب و جريانات سياسی ايران نبوده و نيست. از انگشت شماری در تاريخ سياسی صد سالهء اخير كه بگذريم (كه محصول شرائط ويژه‌ای هستند) ، تمامی فعالين سياسی اين يك قرن اخير ، در بدترين شرائط ممكن رشد كرده‌اند و طبيعتا برخوردار از جامعيت ، كه لازمهء مديريت است ، نبوده اند. بر همين اساس هم هست كه جنگ الفاظ و مفاهيم ، محوری ترين نبرد ، در بين نحله‌های مختلف فكری اپوزيسيون ايران است. مانند آن داستان معروف مولوی ، همه در اتاقی تاريك ، دست به جائی از بدن فيل می‌كشند و هر آنچه می‌خوانندش ، جز فيل!!!
من ، قدرت تجزيه و تحليل ، بر پايهء داده‌های علمی ، و بر اساس يك متدولوژی مشخص ، كه همچنين از يك جهان بينی علمی پيروی می‌كند را ، معلومات دانسته ، صاحب چنين قدرتی را باسواد می‌دانم. صاحب چنين قدرتی ، هر چند دارای محفوظاتی اندك باشد ، قادر به تشخيص خطوط اصلی درك حقيقت است و درست بر همين اساس ، ضريب انحراف وی ، بسيار اندك است.
بنا بر يك درك غلط آكادميك ، ميزان معلومات را ، با ميزان محفوظات! می‌سنجند ، كه البته اين خطائی عظيم است! يك مغز با اندوخته‌های بسيار ، حداكثر به نوار ضبط صوت ، ديسك و يا حافظه رايانه‌ای می‌ماند كه نقش يك بايگانی را می‌تواند بازی كند ، در حاليكه ، مفهوم معلومات ، به قدرت پردازش و استحصال انديشه نوين ، باز می‌گردد ، كه معمولا قرين ادراك و خلاقيت نيز ، می‌باشد.
با توجه به آنچه آمد ، اكنون می‌توان به عمق مشكلات پی برد و با توجه بدين عمق ، به طرح مسالهء اصلی مورد بحث اين مقاله پرداخت.
چندی ست ، كه با توجه دگرگونيهای سياسی جديد در جهان و بخصوص منطقهء خاور ميانه ، دوباره مسائلی از جمله حقوق قومی ، مسائل ملی ، بحث اقليتها و رابطهء آنها با حكومت مركزی ، زبانهای قومی و زبان مشترك (مخرج مشترك اقوام با زبانها و لهجه‌های گوناگون برای ارتباط با همديگر) حكومت متمركز و غير متمركز ، و... امثال اين مباحث ، باب روز شده است و افراد و گروههای مختلف ، با توجه به خواستگاه ايدئولوژيك و يا خاستگاه قومی خود ، به آن پرداخته و ديدگاههای مختلف و گاه متضادی را مطرح می‌كنند.
پيش از هر چيز ، می‌خواهم همهء آنهائی را كه به اين مباحث می‌پردازند ، به دو گروه بزرگ تقسيم كنم:
١- گروهی كه مشكلات نظری و مفهومی دارند و براساس داده‌های غلط به استنتاج غلط می‌رسند.
٢- گروهی ديگر كه می‌دانند از چه صحبت می‌كنند ، اما بر اساس طرحهای پيش ساختهء امپرياليستی حركت می‌كنند.
ابتدا می‌خواهم به گروه اول بپردازم. همانگونه كه پيش تر اشاره شد ، اين گروه ، با مفاهيم بنيانی ، مشكل دارند. سعی می‌كنم ساده بگويم؛ مثلا ، تفاوت بين واژه‌هائی همچون قوم، ملت ، مليت ، مردم ، خلق و... را نمی‌دانند. يا خيلی راحت اين واژه‌ها را بجای همديگر استفاده می‌كنند. سپس در ادامهء اين خطا به خطاهای بزرگتری می‌رسند ، كه علاوه بر اينكه راه حل نيست ، كه خود بنا كنندهء مشكلات بزرگتری ست. مثلا كاربرد تركيباتی همچون خودمختاری و.. يا واژه‌هائی همچون فدراليسم و... امثالهم.
همانگونه كه می‌دانيم ، هر واژه دارای بار معنائی ويژه‌ای ست ، كه د رعمق خود ، مضمونی را حمل می‌كند. مثلا واژهء قوم ، به معنی گروهی از انسانهاست ، كه مبنای روابط آنها ، رابطهء خونی و خويشاوندی است. اين رابطه ، د رشكل متكثر ، به قبيله و سپس به طايفه ، منتهی ميشود. شكل تنظيم روابط در صورتبنديهای ماقبل سرمايه داری ، عمدتا بر اين محور استوار بوده است. قدرت و گستردگی هر طايفه ، حرف آخر را در ادارهء سياسی جامعه ، يعنی تشكيل حكومت می‌زده است. يعنی اقوام و قبايل و طوايفی كه از نفوس و امكانات بيشتر برخوردار بودند ، اقوام و طوايف ديگر را به انقياد در آورده ، آنها را به اطاعت وا می‌داشتند. طبيعتا پس از استيلای يك يا چند گروه قومی بر اقوام ديگر ، ساختار فرهنگی ، مذهبی و زبانی و حتی سنن و آداب ، تحت تاثير ارادهء اقوام مسلط قرار می‌گرفت و بسته به تداوم دورهء استيلا ، به لحاظ زمانی ، عمق و وسعت بيشتری می‌يافت.
در اين مورد ، بهترين شاهد ، تاريخ كشور خودمان ايران است ، سيطرهء طولانی مدت اقوام پارس و پارت ، همهء اجزای فرهنگ ايران را تحت تاثير قرار داده ، مشتركات بسياری را در طی زمان موجب شد ، تا آن حد كه ملل ديگر ، اساسا اقوام ايرانی را بر اساس داده‌های فرهنگی يك قوم ، يعنی پارس‌ها ، كه به مرور زمان معرف ويژگيهای همهء اقوام شده بود ، می‌شناختند. دادن عنوان پرشين به سرزمين ايران ، بر همين اساس بوده است. درست يا غلط ، اين گذشته‌ای ست كه وجود دارد و چرخ زمان را هم نمی‌توان به عقب راند و از يك منظر ، در زمان حاضر (بر روی زمان حاضر تاكيد می‌كنم) اين در آميختگی بسی مايهء شادمانی و افتخار است! چرا كه آنچه را بسياری تلاش می‌نمايند با هزار چسب ِ نچسب و زور و قدرت سرمايه و اسلحه در گوشه و كنار جهان ايجاد نمايند ، يعنی برداشتن مرزها و ايجاد اتحاديه‌ها ، در ميهن ما ايران ، بشكل طبيعی ، در طی قرنها بده - بستان اقتصادی - سياسی و بخصوص فرهنگی ، ايجاد شده است. برای آنان كه به جز انسان بودن و حقوق انسانی ، هيچ چيز ديگر ، از جمله رنگ پوست و زبان و جنسيت و قوميت و مذهب و... اهميت ندارد. اين آميختگی ، البته كه مايهء مباهات است و هر گونه تلاش ايشان ، در جهت استحكام و تداوم چنين پيوندی ست.

*********
به بحث اصلی باز می‌گردم: تا اينجا به اين قضيه پرداختيم كه مفهوم قوم ، به مبنا قرار دادن رابطهء خونی باز می‌گردد و به دوران استيلای افكار ماقبل مدرنيته مربوط می‌شود ، و همچنين ، مبنای تنظيم روابط گروههای انسانی در صورتبنديهای برده داری و فئودالی بوده است.
در يك رابطهء قومی: مذهب ، لهجه يا زبان ، آداب آئينی و رسوم و مناسبت‌ها و همهء اشكال متمايز كنندهء يك قوم ، از اقوام ديگر ، از اهميت فوق العاده‌ای برخوردار بوده است. در يك نگرش قومی ، هر چه توان تمايز بيشتر باشد ، آن قوم ، از اصالت و حقانيت! بيشتری برخوردار است. بر همين اساس هم هست كه می‌بينيم آنانی كه اينگونه می‌انديشند ، برای پوشاك ، زبان و يا لهجه ، مذهب و آداب و رسوم و حتی سنگ و كلوخ و درخت و رودخانهء يك منطقه ، اهميت فوق العاده‌ای قائلند و تعصب زيادی بر حفظ و تثبيت اين ويژگيها بخرج می‌دهند ، آنگونه كه‌هاله‌ای از تقدس ، چنان ذهنيت شان را فرا می‌گيرد كه هيچگونه تعرضی را نسبت به اين حريمهای مقدس! نمی‌توانند بپذيرند. آنان ، هويت خود را با اين ويژگيها ، آنچنان پيوند می‌زنند ، كه اساسا انسانيت خود را فراموش می‌كنند. به همين دليل نيز قادر به دست زدن به هر عمل نامعقول و نسنجيده‌ای هستند ، تا آنجا كه در همين اواخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يك ، در گوشه و كنار جهان ، شاهد فجايع بزرگ انسانی‌ای بوده ايم ، كه صرفا بخاطر اثبات همين تمايزها و ويژگيهای منحصر بفرد! و دادن حقانيت به آنها ، صورت پذيرفته است. جالب اينجاست كه تمامی اين وحشيگريها نيز تحت عنوان احقاق حقوق تضييع شده صورت می‌پذيرد!!
در چنين نگرشی ، قوميت پرستان ، با سلاح شوونيزم به جنگ ناسيوناليسم می‌روند!!! آنان عمدتا بر اين استدلال هستند كه:« ما بخاطر در اقليت بودن و يا داشتن فلان قوميت و مليت (در اينجا واژهء مليت را صد درصد به غلط بكار می‌برند!) مورد ستم قرار گرفته ، حقوقمان ضايع شده است» ، سپس ، به جهت دادخواهی ، نه به درخواست برای احقاق حقوق انسانی (از جمله حق پيشرفت ، رفاه ، برابری حقوقی در جامعه، آموزش ، بهداشت ، مسكن ، آزادی انديشه و بيان و...) كه به تاكيد بر ويژگيهای قومی پرداخته ، به هر دستاويزی كه بتواند بين ايشان و ديگر مردم ، خط كشی كرده ، مرز و تمايز ايجاد كند ، تاكيد ورزيده و چهرهء عريانی از شوونيزم قوم گرا و حتی نژاد پرست را به نمايش می‌گذارند ، و نكته جالب اينجاست كه بسياری شان هم ، زير عّلّم چپ! (كه اساسا اعتقادی به اين خط كشی‌ها ندارد) سينه می‌زنند!!!
اينهم البته طبيعی ست! هيتلر هم برای مشروعيت بخشيدن به نظريه كثيف نژادی خود ، نام حزب سوسياليست... را بر فرقه خود نهاده بود!

**********
و اما ، در پی تغيير صورتبندی ِ اجتماعی ، از نظام فئودالی به بورژوائی ، نظر به اينكه تفكر ِ توليد برای مصرف بيشتر، وسود بيشتر ، اتكا به نظريهء گسترش بازار، از يكسو، و متشكل كردن نيروی كار و تنظيم حقوقی جامعه و روابط بين طبقات ، از سوی ديگر ، داشت ، طبيعتا ، تفكر قومی ، بسته بودن جامعه ، خط كشی‌های پايدار مذهبی و قومی و سنتی و... امثالهم ، نمی‌توانست پذيرفتنی باشد. بر اين اساس بود كه نظريهء دولت فراگير و انسان حقوقی ، صرفنظر از تعلقات قومی شكل گرفت. انسان حقوقی از منظر بورژوازی ، در چهارچوب روابط طبقات معنی می‌يافت و از منظر سوسياليستی و كمونيستی در چهارچوب حذف طبقات.
در اين مرحله، سرمايه داری با تاكيد بر واژهء ملت ، كه بر دولت واحد ، مرز مشخص ، پرچم مشخص ، قدرت نظامی مشخص ، اقتصاد مشخص (بر اساس رشد و توسعهء مالكيت خصوصی) و واحد (مديريت سياسی اقتصاد بر مبنای ايدئولوژی بورژوائی) ، زبان مشترك (زبان اداری برای تنظيم روابط در جامعهء متشكل از اقوام مختلف) و در برخی موارد ، دين واحد ، عملا ، شكلی جديد از روابط را در جوامع انسانی بوجود آورد كه از آن به عنوان پديدهء «دولت - ملت – كشور» ، ياد می‌شود.
در اينجا لازم به ذكر است كه اين شكل از ساماندهی جامعه ، با كمی اغماض ، و به شكل طبيعی ، در برخی از جوامع شرقی با تمدنهای كهن و برخوردار از ثبات صورتبندی ، قبلا بوجود آمده بود. بهترين نمونه در اينمورد ، ايران است. در اين كشور ، به دليل ويژگيهای اقليمی و ثبات طولانی مدت نظام ارباب و رعيتی و سابقهء ديرين نظام اداری و ضرورت وجود نظام قدرتمند مركزی ، برای برخورد با حوزه‌های انسانی در خارج از فلات ايران ، وحدت اقوام و درآميختگی قومی ، همانگونه كه قبلا اشاره شد ، همواره بر تمايل به تفرق ، چربيده بود و اين آميختگی نظام ملی ِ متكی بر ملت را ، بسيار پيش تر از غرب ، شكل داده بود. اما اين وحدت ، هماره شكننده بود ، براين اساس كه مانند دولت - ملتهای بوجود آمده در غرب (در دوران بورژوازی) متكی بر نظريه انسان ِ حقوقی نبود! پس كمبود اصلی در مورد ايران ، به رسميت شناختن انسان حقوقی ، حقوق شهروندی و حقوق بشر است، كه در صورت شكل گيری يك نظام دمكراتيك ، مبتنی بر حقوق برشمرده شده ، طبيعتا حقوق قومی ، به خودی خود ، محقق شده است!

**********
بر اساس آنچه آمد ، دو نتيجه می‌توان گرفت: اول اينكه واژهء ملت ، واژه‌ای حقوقی (نه حقيقی!) است ، كه دربردارنده مضمونی نژادی و يا مذهبی ، قومی و زبانی و... امثالهم نيست. دوم اينكه بر اين اساس ، در كشور ايران ، ملل مختلف وجود ندارند ، بلكه اقوام مختلف وجود دارند. كاربرد كلمه مليتها هم غلط است! چرا كه مليت صفتی ست كه توضيح دهندهء تعلق ملی يك فرد به يك كشور مشخص با مرزها و پرچم و حكومت واحد است ، كه از منظر روابط بين الملل ، به رسميت شناخته شده است ، نه يك قوم خاص كه روابط خونی با همديگر دارند!
اينچنين است كه: يك كرد و يا بلوچ و ترك و... می‌تواند بگويد ؛ من از قوم كرد يا ترك هستم ، اما نمی‌تواند بگويد ، من مليت كرد و يا ترك دارم و ملت من كرد است يا ترك! همهء اين اقوام ، يك مليت دارند و از يك ملتند و آن ملت ايران و مليت ايرانی ست.
از ابتدای تشكيل اولين دولت هخامنشی در ايران نيز ، فرض بر همين بوده است. شاهان ايرانی ، خود را شاه شاهان ، شاه اقوام ايرانی می‌خواندند و نه ملتها! به مفهوم بورژوائی و مدرن آن!!!، هر جا هم صحبت از ملتهاست ، منظور كشور‌های مسخر شده است ، نه محدودهء زندگی اقوام آريايی!
در اين رابطه ، گروهی نيز ، مسائل مضحكی را مطرح می‌كنند كه اساسا از برداشت سطحی و از سر تعصب است. مثلا آقای يوسف عزيزی بنی طرف ، در نوشته‌ای مطرح كرده بود كه تا زمان قاجار، از ايران ، تحت عنوان ممالك محروسه ايران نام برده می‌شده است و اين نشان دهندهء اين است كه تا همين اواخر كشور ما از ممالك مختلف تشكيل می‌شده و اين موضوع به رسميت شناخته می‌شده است!!!
اين اظهارات خنده دار! نشان دهنده اين است كه جامعهء روشنفكران خرده بورژوای شهرستانی ما ، تا چه حد از جهان امروز ، سياست و دانش مدرن بی خبر و بی اطلاعند. همچنين ، نشان دهندهء سطح سواد اين عاليجنابان همه چيزدان! است كه تصور می‌كنند ، اگر پزشك خوبی هستند ، طبيعتا بايد مكانيك خوبی هم باشند!! يك تصور صد درصد عقب افتادهء باقيمانده از دوران ارباب و رعيتی!!!
در رابطه با موضوعی كه ايشان مطرح می‌كنند ، بايد گفت: اولا كه منظور از ممالك محروسه ، مملكت‌ها يا كشورهای!! حراست شده نيست ، بلكه منظور سرزمينهای حراست شده و تحت نظر و كنترل حكومت ايران است. همانگونه كه می‌دانيم در تاريخ ادبيات و همچنين ادبيات سياسی ايران ، اغلب به جای كلمه سرزمين ، واژهء ‌«مُلك‌» بكار می‌رفته، و حتی گاهی به يك منطقه بزرگ هم ‌«ممالك‌» اطلاق می‌شده. گاهی حتی به يك ولايت عنوان مملكت داده می‌شده و اينها ، هيچكدام بار ِحقوقی نداشته ، بلكه صرفا معطوف به بزرگی و كوچكی منطقه ، و يا قدرت اقتصادی و اهميت آن محدوده ، و يا صرفا منظور ‌«يك سرزمين مشخص‌» بوده است كه اقوام خاصی و يا محدودهء جغرافيائی خاصی ، همچون ويژگيهای اقليمی ، آن را از ساير مناطق جدا می‌كرده است و صد البته اين جدائی ، جدائی به مفهوم جدا بودن يك كشور از كشوری ديگر در ادبيات سياسی امروز، نبوده است. مثلا در تاريخ ادبيات ايران ، با تركيبات ، مملكت خراسان ، سرزمين عراق عجم ، سرزمين آذربايجان ، مملكت فارس ، و... امثالهم بسيار برخورد می‌كنيم ، كه همه خوب می‌دانيم كه استفاده از اين تركيبات ، به هيچوجه! بار ِ حقوقی نداشته ، يعنی اينكه محدودهء يك كشور ، يك حكومت ، يك ارتش و يك ساختار اداری ، جدا از ممالك ديگر ، را مشخص نمی‌كرده است و تنها يك كاركرد زبانی داشته است و بس!
ايشان در جای ديگری می‌فرمايند كه: ‌«از خوزستان تا زمان رضاخان ، به عنوان عربستان ياد می‌شده است‌»!!! (منظور از بكارگيری لفظ عربستان ، فقط و فقط ، اشاره به منطقه‌ای بوده كه عربهای مهاجر و عرب زبانها در آنجا زندگی می‌كرده‌اند ، نه اينكه حكومت داشته‌اند!) و می‌خواهند بگويند كه عربها هم به عنوان يكی از اقوام ايرانی؟!! ، صاحب اصلی اين منطقه از ايران هستند ، پس حق و حقوق خاصی بر آنها ملحوظ است! واقعا كه!!!
همانگونه كه همگان مطلعند (و قطعا ايشان هم می‌دانند ، ولی خود را به نفهمی می‌زنند) ، اعراب از نژاد سامی هستند و ايرانيان از جملهء اقوام هند و اروپائی و آريائی. ريشه‌های زبانی ايشان هم از دو شق كاملا متفاوت است و هيچ قرابتی با يكديگر ندارد. از نظر منطقه سكونت هم ، اتفاقا از نظر تاريخی در همه جای خاور ميانه سكونت داشته‌اند ، جز همينجا كه آقای ‌«بنی طرف‌» مورد نظرشان است!
بر اين اساس ، آنانی كه تحت عنوان عرب خوزستانی در جنوب ايران زندگی می‌كنند ، يا اعراب مهاجرند و يا ايرانيانی كه به دليل سلطهء فرهنگی و يا سلطهء موقت اعراب مسلمان بر اين منطقه ، به زبان عربی تكلم می‌كنند. قصدم در اينجا اين نيست كه به مسائل تاريخی ، نژادی و يا زبانی بپردازم ، فقط خواستم اشاره‌ای به بعضی سوء تفاهمات داشته باشم ، كه بر بستر آن ، عده‌ای قصد دارند از آب گل آلود ماهی بگيرند! يا شايد هم تصور می‌كنند كه با بستر سازی ، بتوانند يك اسرائيل كوچولوی عربی! هم ، در جنوب ايران راه بياندازند كه ، آری! ما همانها هستيم كه چهار هزار سال قبل ، چند صبائی ، در اينجا اتراق كرده‌ايم!!!!

********
و اما ، در ادامهء بحث به آنجا رسيديم كه دريافتيم ، واژه‌های قوم و ملت و مليت ، دارای چه بار و كاركردی در ادبيات و ادبيات سياسی هستند و از لحاظ حقوقی جايگاهشان كجاست؟ اكنون می‌خواهيم به مسالهء نظريه حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت و همچنين مسالهء خودمختاری و يا فدراليسم ، بسيار مختصر و در سطح اشاره ، بپردازيم.
متاسفانه! به عنوان فردی با ديدگاه چپ ، بايد اذعان دارم كه اين كك را ما به تنبان مردم ايران انداختيم!! كدام كيك را؟ مساله حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت را می‌گويم! برای اينكه قضيه روشن شود ، بايد گريزی هر چند كوتاه به تاريخ بزنم:
همانگونه كه می‌دانيد ، انقلابيون كمونيست در روسيه ، پس از انقلاب ، نه روسيه ، بلكه امپراطوری تزار را به ارث بردند. يعنی اينكه ، غير از محدودهء مرزهای روسيه و اقوام ساكن آن ، سرزمينهای بسياری را كه امپراطوری تزار، به زور اسلحه از ديگر كشورها جدا كرده بود ، بخصوص از ايران! نيز ، طبيعتا پس از انقلاب ، در محدودهء حكومت جديد قرار می‌گرفت. اما نظر به اينكه حكومت جديد ، بنابر طبيعت خود ، ضد استعماری بود و معتقد به حق تعيين سرنوشت مردمی كه جبرا به انقياد در آمده بودند ، رهبری انقلاب بر اساس نظريه لنين تحت عنوان ، حقوق مليتها و حق تعيين سرنوشت ، حكم بر انتخاب آزاد اين مناطق ، در استقلال و يا پيوستن به صورت خود مختار و يا جمهوری ، به حكومت جديد را داد. نظر به اينكه در زمان مورد نظر، حكومت ايران ، حكومتی استبدادی ، ضعيف و عقب افتاده بود و پذيرش تسلط آن ، هيچ امتيازی نمی‌توانست در بر داشته باشد ، طبيعتا مردم نواحی قفقاز و اطراف دريای مازندران ، يا بصورت خودمختار و يا جمهوری اعلام استقلال كرده و يا در طی زمان و در پی حوادث داخلی ، كه منجر به روی كار آمدن كمونيستها شد ، به اتحاد جماهير شوروی پيوستند.
در پی اين اتفاق ، نظر به اينكه مردم اين مناطق دارای پيوندهای عميق تاريخی و فرهنگی و نژادی و زبانی و مذهبی با اقوام ساكن ايران بودند، طبيعتا تحولات در اين مناطق ، نمی‌توانست بستگان ساكن ايران ايشان را تحت تاثير قرار ندهد. از همين روی ، بسياری از مهاجرين ايرانی ساكن اين مناطق ، كه به جهت كار و يا تجارت ، در رفت و آمد بوده و يا بعضا به ايران بازگشته و ساكن می‌شدند ، در جهت رهائی هم ميهنان خويش از سلطهء ديو استبداد ، از آنجا كه زورشان به تغيير حكومت مركزی نمی‌رسيد ، به نظريه حق تعيين سرنوشت ملل متوسل شده و در دوره‌های مختلف اعلام استقلال كرده و يا خواهان خودمختاری می‌شدند.
متاسفانه ، برخی از چپ‌های ايران ، با برداشت سطحی از نظريه لنين ، آتش بيار اين معركه شدند! آنها متوجه نبودند كه اين نظريه ، بنا بر تحليل شرائط خاص امپراطوری به جا مانده از تزار ، ارائه شده بود و به هيچوجه نمی‌توانست به عنوان نسخه‌ای ، برای مردمانی كه هزاران سال در كنار هم زيسته و از همه نظر با هم آميخته شده‌اند ، پيچيده شود. آنها نمی‌توانستند درك كنند كه وظيفهء اصلی ايشان ، تلاش در جهت ايجاد نظام دمكراتيكی است كه حقوق همهء شهروندان ساكن اين سرزمين را تضمين كند ، نه اينكه با پاشيدن تخم تفرقه بر اساس قوميت ، نژاد ، زبان ، مذهب و چه و چه و چه ، عملا در مقابل آن آرمانهائی قرار گيرند كه اساسا ، اعتقادی به خط كشی بين مردم ، بر اساس اين اختلافات ، ندارد!!!
پيروی كوركورانه از سياست احزاب برادر ، در زمينه‌های مختلف ، متاسفانه ضربات سختی به جنبش آزاديخواهانه ملت ايران زد و عملا آب به آسياب امپرياليسم و ارتجاع ريخت! اين پيروی كوركورانه كه عملا هيچ قرابتی نه با ماركسيسم داشت و نه با لنينيسم ، و به هيچوجه منطبق با اصل لنينی ‌«تحليل مشخص از شرائط مشخص‌» نبود ، بتدريج كار را به آنجا رساند ، كه تحت عناوينی همچون حقوق خلقها! و حق تعيين سرنوشت ملتها!! كمونيستها را كه بايد پرچمدار وحدت بين مردم ، دفاع از حقوق اجتماعی زحمتكشان و برابری و برادری باشند ، اينك تبديل به مبلغان جدائی و تفرقه و خط كشی بين مردم ، بر اساس نوع لهجه و گويش و لباس و اقليم و قوميت كرده بود!!! و همچنان كرده است!
در اين رابطه ، نقش كمونيسم روستائی! و يا كمونيستهای خرده بورژوای دهاتی ، از اهميت فوق العاده‌ای برخوردار است. اين جماعت كه بنابر خاستگاه و خواستگاه طبقاتی خود ، هيچ قرابتی با فلسفهء ماركسيسم و جهان بينی و نگرش آن ، بمثابه انديشهء مدرن متعلق به جوامع پيشرفتهء صنعتی ، ندارند و از سوی ديگر نه شناختی نسبت به اين تفكر داشته و نه اساسا به دليل عقب افتادگی اجتماعی ، توانائی برخورداری از چنين شناختی را دارند ، با رفتن زير بيرق ماركسيسم ، علاوه بر اينكه به اعتبار اين تفكر ضربه می‌زنند ، كه انواع و اقسام افكار خرافی ، عقب افتاده ، متحجر و غير علمی و غير منطقی خود را ، تحت عنوان كمونيسم انقلابی در بوق كرده، به خدمت سياستهای امپرياليستی ، كمر همت می‌بندند! و ناسيونال - شوونيزم خود را در بسته بندی ، چپ دمكرات و يا كمونيسم كارگری!!! و انقلابی و يا انترناسيوناليسم اتوپيك وحتی سوسياليسم علمی!!! ، به خورد توده‌های از همه جا بی خبر می‌دهند.

*********
بر اساس آنچه گفته شد ، اينك بايد به صراحت گفت: بحث لنينيستی ‌«حقوق خلقها و حق تعيين سرنوشت‌» در عين درستی ، هيچ ارتباط منطقی ، علمی و مشخصی ، با