المرجع الشهيد

حضرت آيت الله العظمى شهيد حاج سيد كاظم شريعتمداري (   قدّس الله نفسه الزكية )

  عالم مبرز و فقيه عامل سيد الفقهاء و استاذ المجتهدين و زين العلماء الراشدين

المرجع الأعلى و العلامة الكبرى صاحب المعقول و المنقول الحاج السيد كاظم بن العالم

الجليل السيد حسن ( م 1332 ه ق ) بن السيد محمد العلوي الافطسي بروجردي الاصل و

تبريزي المولد و المنشاء و قمي المسكن يكي از زعماء بزر گ و فقهاء بي همتاي حوزه

علمية قم و مشاهير مراجع تقليد عصر حاضر و از اكابر دانشمندان و فقيهان اسلامي

بودند.

نسب شريف ايشان بحضرت امام زين العابدين و سيد الساجدين علي بن الحسين ( عليهما

السلام ) منتهي مي شود. يكي از اجداد حضرتش جناب ابوالقاسم جعفر الحسين بن علي بن

الحسن المكفوف ابن الحسن الافطس ابن علي بن الامام علي بن الحسين ( عليهم السلام )

است كه در شهر بروجرد به امامزاده جعفر معروف مي باشد و مزار مشهوري دارد.

ايشان در سال 1322 قمري در تبريز متولد شده و پس از طي مقدمات و سطوح نهائي چند ي

از مجلس درس مرحوم آيت الله حاج ميرزا صادق و أيت الله حاج ميرزا ابوالحسن انگجي

استفاده نمودند و ضمنا سطوح عالي رسائل و مكاسب را تدريس كردند. تا در سال 1343

قمري به قم مهاجرت فرمودند و در مجلس درس مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم

حائري يزدي حاضر شدند و علوم معقول  را از مرحوم ميرزا علي اكبر يزدي آموختند و

دوبار به نجف اشرف مسافرت كردند و از دروس مرحوم آيت الله العظمى محقق نائيني و

المرجع الاعلى آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهاني و استاد المتاخرين و المعاصرين

آيت الله العظمى آقا ضياء الدين عراقي بهره بردند. سپس بنا به دعوت علماء و

فرهيختگان تبريز از عراق به ايران مراجعت فرمودند و تا سال 1369 هجري قمري در شهر

تبريز به تدريس خارج فقه و اصول پرداختند . ثمره  اين تدريس تقريرات متعدد از ايشان

بود كه توسط شا گردان فهيم ايشان به نگارش  رسيده بود و بارها به زيور طبع آراسته

گر ديد. در همان سال به در خواست بعضي از دانشمندان تبريزي مقيم قم بحوزه علمية قم

باز گشتند . معظم له از روز ورودشان به شهر مقدس قم مورد توجه حضرت آيت الله العظمى

بروجردي ( قدس سره الشريف ) بودند و در بسياري از امور با ايشان مشورت نموده و از

فكر روشن ايشان استفاده مي نمودند و در زمان رياست آنمرحوم شهريه  خصوصي داده و به

بعضي كمكهاي مادي مي نمودند و بعد از وفات مرحوم آيت الله العظمى بروجردي دامن همت

به كمر زدند و شهريه  حوزه را برعهده گرفتند و با همكاري بعضي از آيات عظام هم چون

آيت الله العظمى مرعشي نجفي، مرتضى حائري، صادق روحاني، گلپايگاني ، داماد، صدر و

شبير خاقاني در ظل توجهات حضرت ولي عصر ( عجل الله تعالى فرجه الشريف ) از سقوط

حوزه علمية قم جلوگير ي كردند بلكه با سعي ايشان و نامبرد گان وضع حوزه بهتر از

سابق شد و بر تعداد طلاب فهيم حوزه افزوده شد. ايشان در حفظ و صيانت حوزه علمية قم

بزرگتر ين نقش را ايفا كردند و يك تنه به ساير حوزها در ساير شهرستانها كمكهاي

شاياني مي نمودند. مرجعيت ايشان جهاني بود چو ن علاوه بر ايران شامل پا كستان، هند،

كويت، قطر و لبنان ( به سعي و تلاش امام موسى صدر ) مي شد.

ايشان حامي مردم از جلادان و خونخواران ر ژ يم شاه و ساواك او بودند و جان صدها نفر

را از مر گ نجات دادند. از جمله  آن اشخاص روح الله خميني بود و چون او اجتهادي

نداشت و حكومت پهلو ي قصد اعدام وي را در سر می پروراند آيت الله العظمى شريعتمداري

با تهديد شاه و اعطاي بر گه  اجتهاد به خميني و همراه نمودن مراجع تقليد شيعه هم

چون آيت الله العظمى مرعشي نجفي و آيت الله العظمى حاج آقا احمد خونساري و آيت الله

العظمى حاج آقا صادق روحاني و بزرگان و فرهيختگا ن ملي مذهبي، را از مرگ نجات

دادند. ایشان در به ثمر رسيدن انقلاب نقش كليدي را ايفا نمودند و به ياري مردم

مظلوم ايران شتافتند و از هيچ كمكي دريغ نمي نمودند. به نامه  سر گشاده     فيلسوف 

بزرگ فرانسوي ( ميشل فوکو ) به مرحوم مهندس بازرگان كه در مجموعه 4 جلدي خود يعني ـ

گفته ها و نوشته ها ـ در بخش سال 1979 ميلادي آمده مراجعه شود.   

{ شهادت }

ايشان پس از پير وزي انقلاب هم چون گذشته به راهنمايي مردم و ايستادگي در برابر ظلم

و ستم مشغول شدند ولي طالبان مقام و قدرت، تحمل اعتراضات ايشان را نداشتند و به

مقام منيع مرجعيت ايشان اهانتها نمودند و به نام اسلام به نبرد حقيقت اسلام روي

آوردند و به ايشان ظلمها و ستمهاي بيشماري روا داشتند و بسيار از دوستان و مقلدين

ايشان را به شهادت رساندند و مجتهدين فراواني كه در محضر ايشان تلمذ نمودند را

سالها به زندان انداختند و ستمي بر مرجعيت شيعه نمودند كه نمي توان در تاريخ تشيع

به جز عصر معصومين شبيهي براي آن يافت.

بسياري از مريدان ايشان تا به امروز در زندان ولايت فقيهي كه روح الله خميني بدعت

گذا ر آن بود به سر مي برند و از بسياري ديگر از مفقودين خبري در دست نيست.

واقعه شهادت ايشان را مرحوم آيت الله سيد رضا صدر ( قدس سره )  در كتاب ـ در زندان

ولايت فقيه ـ به خوبي بيان نمودند.

در زندان ولايت فقيه

در زندان ولايت فقيه

بسم الله الرحمن الرحيم

نوشته ‏اى كه در پيش رو داريد جزوه گونه‏اى است كه مؤلف آن تحت عنوان " در زندان ولايت فقيه" با قلمى شيوا ورسا به تحرير در آورده‏اند، ومنعكس كننده بخشى از تاريخ ايران مىباشد و گوياى گوشه‏اى از بيدادگريهاى كسانى است كه بنام روحانيت بر مقدرات ملت ومملكت حاكم شدند ومىتواند سندى از اسناد تاريخ تاريك ايران باشد. مجله " ديدگاه" قبلا اين مقال را در شماره ششم خود به چاپ رسانده است ولى اكنون بنابر احساس وظيفه واحياى نام مرجع گرانقدرى كه بيش از همه براى جلوگيرى از انحرافات احتمالى به مقاومت برخواست مرحوم حضرت آيت الله العظمى سيد كاظم شريعتمدارى كه اين روزها سالگرد رحلت مظلومانه ايشان مىباشد وى از معدود شخصيتهايى بود كه در راه رشد فرهنگى جامعه اسلامى با تأسيس مؤسسات فرهنگى وهمچنين مجلات مفيد همچون ،" نسل نو" و" پيام شادى" خدمات ارزنده‏اى به جوانان وكودكان فارسى زبان نمودند وبا برپايى مدارس براى پذيريش دانشجويان علوم دينى ازخارج كشور تلاش‏هاى وافر وبى نظيرى را نمودند.

اين بار نوشته زير را بصورت مستقل در سايت مجله منتشر مىكنيم تا مردم عزيز وبويژه جوانان برومند كشور بدانند كه در دو دهه اخير بر سر روحانيت اصيل ومستقل شيعه چه آمده است.

اين نوشتار توسط مرحوم حضرت آيت الله سيد رضا صدر كه از ياران ونزديكان مرحوم مظلوم آيت الله شريعتمدارى بوده‏اند نوشته شده است كه درباره شخصيت آيت الله سيد رضا صدر در زير مىخوانيم كه:

حضرت آيةالله آقاى حاج سيد رضا صدر(قدس سره الشريف) حدود سال 1340هجرى قمرى در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود , وى فرزند حضرت آية الله العظمى آقا سيد صدرالدّين صدر(ره) يكى از زعماى ثلاثه حوزه علميه قم پس از وفات مرحوم آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم الحائرى يزدى(ره) و نوه دخترى حضرت آية الله العظمى حاج آقا حسين طباطبائى (ره) كه يكى از مراجع بزرگ بشمار مىرفت, مىباشد.

حضرت آقاى صدر(ره) تحصيلات مقدماتى وسطح ومباحث عالى فقه واصول را نزد والد بزرگوارش وحضرت آيةالله العظمى آقاى بروجردى(ره) وحضرت آيةالله آقا شيخ مرتضى حائرى(ره) وعلامه طباطبائى (نويسنده تفسير الميزان) وديگر بزرگان علم وادب فرا گرفت ودرسنين جوانى به مقام عالى اجتهاد نائل گرديد.

وى از همان اوان تحصلات همواره به درس وبحث وتزكيه وتهذيب نفس اشتغال داشته وهيچگاه عمر خويش را در راه بطالت وبيكارى هدر نداد, از اين روآن بزرگوارازاساتيد ارجمند ومحققان برجسته ونويسندگان برازنده حوزه علميه قم محسوب مى گرديد.

آن جناب در طول زندگيش خدمتگذار اسلام ومسلمين ومردم محروم وخانواده‏هاى مستمند بوده ونسبت به مراجع تقليد شيعه ومرزبانان قرآن ومكتب اهلبيت (ع) بى نهايت احترام قائل بود.

روانشاد سيد رضا صدر حسب الامر مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى آقا سيد كاظم شريعتمدارى (رضوان الله تعالى عليه) در سال 1340 شمسى از قم به تهران رحلت اقامت افكند ودر مسجد امام حسين(ع) واقع در ميدان امام حسين تهران به اقامه نماز جماعت وتدريس وتاليف پرداخت.

آن مرحوم سنين متمادى در شبهاى پنجشنبه براى طلاب علوم دينى حوزه علميه قم در زمينه‏هاى اخلاق درسهائى تحت عنوان(استقامت),(دروغ) و(حسد) تدريس مىكرده است كه مكرر به چاپ رسيده است. تاليفات چاپ شده مانند: دروغ، حسد، زير درختان سدر ( مجموعه داستان)، زن وآزادى، راه على(ع)، راه محمّد(ص) ودر زندان ولايت فقيه و امثال آن به علاوه مقاله‏هائى كه به فارسى وعربى در مجله‏هايى امثال(مكتب اسلام) وغيره نگاشته است.

حضرت آية الله معظم آقا سيد رضا صدر(ره) پس از عمرى تلاش وكوشش در راه علم وفضيلت وتربيت شاگردان ونوشتن كتاب وجهاد در راه خدا چراغ زندگيش خاموش ودر زادگاهش كنار مرقد مطهّر حضرت فاطمه معصومه(س) آرام گرفت.

يادش گرامى ونامش جاودان.

 

بسمه تعالى

در زندان ولايت فقيه

هفده ‏شب از چنته ماه رجب بيرون ريخته شده بود وتعطيلات نوروزى پايان يافته بود وشام شنبه با هيجدهم رجب 1406 با شب يكشنبه دهم فروردين 1365 هم‏آغوش بودند ومن در اثر كسالت در تهران مانده به قم نرفته بودم واز انجام برنامه‏ام كه بايد روزهاى تحصيلى را در حوزه علميه بگذرانم، محروم بودم چون درسها از شنبه شروع ميشد واز اين شروع بهره‏اى نداشتم ولابد شاگردانم خوشحال بودند.

ساعت از ده گذشته بود كه زنگ در به صدا در آمد، در خانه باز شد وآقايان حاج سيد جلال امامى وحاج مير جليل منيبى وحاج موسى شيخ‏زادگان وحاج مهدى‏دواتگران وحاج اكبرمراغه‏چى، پنج تن بودند كه درون خانه شدند، دو عدد پنج وهفت در ميان يكانهاى اعداد، قابل بخش بر دو وسه وچهار نيستند ونصف صحيح وثلث صحيح وربع صحيح ندارند.

اين پنج تن چنين گفتند: آمده‏ايم كه وصيت شفاهى مرجعى عالى مقام را كه در بيمارستان بسترى است وما اصفا كرده‏ايم شهادت دهيم:

مرا در قم در حسينيه‏ام غسل دهيد، آقاى صدر بر من نماز بخواند ومرا در حرم دفن كنيد واگر نگذاشتند در حسينيه‏ام دفن كنيد... ودر ضمن سخن در باره نويسنده اظهار لطفى كرده سخنى گفته بودند كه بمن‍زله دليل بر وصيتشان بود كه از نوشتن خودداري ميشود.

آقاى امامى داماد آنحضرت ميباشد ودانشورى است عاليمقام، آقاى منيبى عموزاده آنحضرت وبرادر همسرشان وبازرگانى است امين، بقيه آقايان از دوستان نزديك آنحضرت ودر زمره بازرگانانند.

(2)

دو شبى از اين قضيه گذشت كه به عيادت آنمرد بزرگ رفتم كه در بيمارستان مهرداد در بخش (سى سى يو) بسترى بود. بالابر مرا به طبقه چهارم برد. آقاى حائرى برادر بيمار معظم درب سالن (سى سى يو) را براى من گشود و به اتاق بيمار ... راهنمائيم كرد. تخت بيمار را خم كرده بودند تا بتواند تكيه بدهد. وسيله‏اي براى راحتى تنفس بر بينى او گذارده بودند. تلويزيون بالاى سر از سلامتى قلب وزنده‏دلى وى خبر ميداد ولى قلب سالم با وجود آنكه كليه راست را بيمارى فرا گرفته بود واز كبد گذشته به ريه سرايت كرده بود، چه مىتواند بكند؟ قلب فرمانده است، وقتى سربازان فرمانده بيمار ونا توان باشند، كارى از دستش ساخته نيست.

سرطان كليه راست را تسخير كرده واز كبد گذشته سپاهيانش وارد ريه شده‏اند بطوريكه آسانى تنفس را از بيمار سلب كرده وبيمار را به سوى مرگ مىبرند وقلب از دفاع ناتوان است.

(3)

ديدگان روشن‏بين ودورانديش بيمار روى هم بود ولى بخواب نرفته بود، شايد ديگر نميخواست جهان وجهانيان را ببيند.

آقاى حائرى برادر را صدا زد وگفت: آقاى صدر آمده‏اند.... ديدگانش باز شد وبا لبخند شيرينى كه ويژه حضرتش بود سلام مرا پاسخ داد. مبلى كه در گوشه اتاق قرار داشت به كنار تخت كشيده شد، بر آن نشستم. از عيادت كردن من خشنود شد چون غريب بود وارادتمندان ودوستانش از عيادتش ممنوع بودند با آنكه عيادت مريض در اسلام محمدى مستحب است واز سنن اكيده اين دين است.

چرا چنين كردند؟ چرا عيادتش را ممنوع ساختند؟ اگر مردم از او عيادت مىكردند چه ميشد؟ او كه قدرت بر سخن نداشت.

چرا نگذاشتند پسرش در دقايق واپسين عمر پدر، چند كلمه‏اى با پدر سخن بگويد؟ اگر اين پسر با اين پدر سخن مىگفت چه ميشد؟ آيا اين عدل اسلامى است؟!

سخنم را با بيمار معظم چنين آغاز كردم:

اجازه بدهيد هفت سوره حمد براى شفاى شما بخوانم وحمدها را خواندم ولى از شفا اثرى نديدم ومعجزه‏اى لازم بود كه از دست من وامثال من ساخته نيست.

سوره‏هاى حمد كه به پايان رسيد با چهره‏اى گشاده به من اظهار مهر كرد وفرمود: خيلى ممنونم بدين بسنده نكرد وگفت: خيلى مرحمت فرموديد. آنگاه سخن از سفر درمانى به اروپا با نزديكان ايشان به ميان آمد، معلوم شد رهبر موافقت نكرده است. چرا؟ اگر مىرفت به اروپا چه ميشد؟ او ديگر تاب وتوان مصاحبه وملاقات نداشت.

از سنن اسلام محمدى است كه عيادت كننده نزد بيمار كمتر بماند مگر آنكه بيمار خودش بخواهد ملاقات طول بكشد ولى پزشكان اجازه نمىدهند كه كسى در سىسىيو از بيمار ملاقات كند چون به سود بيمار نيست پس با طولانى شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.

بر سر دو راهى قرار داشتم از نظرى بيمار معظم دوست ميداشت نزدش بمانم ولى بيمارى او چنين اجازه‏اى نميداد. بهر حال مصلحت را بر عواطف ترجيح دادم وبرخواستم از نزد بيمار بيرون شدم وديگر براي هميشه او را نديدم.

(4)

سالها بود كه حضرتش را نديده بودم او در خانه‏اش زندانى شده بود وكسى حق ملاقات با وى نداشت واگر از كوچه‏اش ميگذشت ديوارهايش سر مىشكست او در زمان خود پناه بىپناهان بود واميد اميدواران، چه بسيار زندانى را از زندان نجات داد، چه تيره بختانى را سعيد ساخت.

پس از زنداني شدن قائم مقامى نداشت وپناهى براى بىپناهان دركار نبود. گاه پناه خاندان ووابستگان من بودم ومن قدرتى نداشتم تا پناه آنان بشوم، واى به حال مردمى كه بىپناهى پناه آنان بشود.

براى نجاتش از زندان بسيار كوشيدم. نخست بوسيله آقاى موسوى اردبيلى پيام دادم كه من آماده حل اين مشكل هستم نظرتان را بگوئيد. سپس پيامهاى من بوسيله آقاى حاج سيد محمد صادق لواسانى بود. اين مرد شريف پيامهاى مرا با خوشروئى استقبال ميكرد وميرسانيد وپاسخ مىآورد ولى نتوانستم براى رهايى آنمرد بزرگ كارى كنم. تقدير با تدبير همآهنگ نبود وكوشش ثمر نداد.

يكسال پيش دكتر باهر بيمارى كليه راست را تشخيص داده بود واگر در همان موقع آوردن بيمار به تهران مجاز بود ويا بردنش به خارج از كشور آزاد بود از رشد ونمو بيمارى جلوگيرى ميشد وشايد چند سالي بر عمرش افزوده مىگشت، ولى نه تهرانش آوردند ونه به خارج از كشورش بردند. چرا؟!

پس از گذشت سال بيمارى سخت شد ودرد دل شديد، بيمار را آزار ميداد. با كوشش بسيار والتماسهاى بيشمار به تهران آورده شد ولى نوشدارو به وقت نرسيد. در اين هنگام پسرش خواست از آلمان با پدر صحبت كند واحوالى پرسد، نگذاشتند! چرا نگذاشتند؟! با آنكه طبق همه قوانين جهانى بستگان نزديك زندانى، حق ملاقات با وى دارند بويژه آن زندانى كه در راه مرگ باشد وبخواهد وصيت كند، چه ميشد پدرى گرانمايه در بستر مرگ كه آرزوى ديدار پسر را دارد بدين آرزو برسد؟ وبا گوش نواى دلرباى فرزند را بشنود؟! چه ميشد فرزند آواره وسرگردانى كه سالها دور از پدر ومادر در بلاد غربت بسر برده آهنگ پدر پير را در دم مرگ بشنود؟ اسلام محمدى چنين اجازه‏اى را نميدهد؟.

اويس قرنى براى آنكه از مادرش دور نشود از ديدار رسول خدا محروم گرديد. او براى زيارت پيامبر رحمت به مدينه آمد ولى پيامبر در مدينه نبود واز مادر اجازه توقف نداشت وبه زودي برگشت چون پيامبر به اطاعت از مادرش امر داده بود، آنهم مادرى كه كافر بود. گويند پيامبر كه به مدينه برگشت فرمود: بوى رحمان را مىشنوم چه كسى اينجا بود؟ عرض شد: جوانى ژنده پوش از يمن براى زيارت حضرتت آمده بود وموفق نشد... اويس تا مادرش زنده بود خدمت مادر كرد ودر هيچيك از جهادهاى رسول شركت نداشت. پس از مرگ مادر به خدمت على (عليه السلام) پيوست. مرگ مادرش پس از وفات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) رخ داد.

(5)

ندانستم زيست بيمار گرانقدر در بيمارستان چقدر طول كشيد، حضرتش را كه به بيمارستان بردند دارندگان پاس (پاسدار) در حضور او تلفن را از اطاقش برداشته بيرون بردند! چرا؟ بيمار حق تلفن با كسى ندارد، زندانى نبايستى با كسى سخن گويد! آيا تصرف در مال كسى را بدون اجازه صاحبش جائز ميدانستند؟ اسلام محمدى چنين اجازه‏اى را نميدهد.

بسترى شدن او در بيمارستان براى پزشكان سر افرازى وبراى پرستاران دلخوشى بود. همگى آرزو بهبودى او را داشتند ولى كدام آرزومندى به او آرزوي خود رسيد ارادتمندان مىرفتند در پشت ديوار بيمارستان ويا در كنار آسانسور مىنشستند شايد لحظه‏اى او را ببينند.

او سازنده بود وآينده نگر وسازندگان در اجتماعهاى عقب افتاده در زمان حيات خيرى نمىبينند واين جهان از پاداش آنها ناتوان است وموفقيت از آن ويرانگران است. كسانى كه كمونيزم را براى كشورهاى عقب افتاده ارمغان مىبرند ويرانگرند نه سازنده از اين رو موقعيتى كسب مىكنند. چه‏گوارا كه بت آمريكاى مركزى بود ويرانگر بود، پس از پيروزى فيدل‏كاسترو در كوبا نتوانست با او بسازد، آلنده در شيلى پس از آنكه حكومت را در دست گرفت نتوانست سازندگى كند ضد كمونست پينوشه را بر او مسلط ساخت.

(6)

شام پنجشنبه 23 رجب بود، ميخواستم براى نماز شام وخفتن وضو بسازم كه خبر آوردند آن مرد بزرگ اين جهان را بدرود كرده.

وه چه مرگ مقدسى! در شب جمعه! در ماه رجب! پس از بيمارى دردناك! پس از زندانى طولانى! آنهم در ولايت غربت! ودر حال غربت!

نمازهاى دوگانه را بهريگانه به جا آوردم وبسوى بيمارستان رهسپار شدم. بيمارستان مهرداد در خيابان ميرعماد قرار دارد واز خيابانهاى فرعى جنوبى شمالى تهران مىباشد. كسانى را ديدم كه براى تشييع آمده بودند ولى در بيمارستان را به روى آنها بسته بودند، آنها هم اتوموبيل‏هاى خود را در كنار خيابان پارك كرده وخود در پياده‏رو با غمى آلوده به خاموشى در انتظار بسر مىبردند. چرا در بيمارستان را به روى تشييع كنندگان بسته بودند، مگر تشييع از مومن سيد غريب در اسلام حرام است؟!

از نخستين در بيمارستان گذشتم دومين در به روى من بسته شد درد پاى من اجازه ايستادن پشت در را نميداد، دوستان صندلى آوردند بر آن نشستم. نشستن من در آنجا انعكاس خوبى براى آنها نداشت اصرار مردم هم براى باز كردن در بر آن افزوده شد سرانجام در باز كردند ومن به درون شدم.

سكوتى آميخته به اندوه پزشكان وپرستاران وكارمندان را فرا گرفته بود. در ان هنگام ضجه‏اى همگانى از خيابان بلند شد وسكوت شكست. با نويى از اين خاندان آمده بود ومىگريست وخانمها هم با او همآهنگى مىكردند، در را باز كردند وآن بانو به درون آمد. ديرى نپائيد كه خبرى يافتم ميخواهند جنازه را از درب مخفى بيمارستان بوسيله آمبولانس خارج كنند ومشايعين را در عملى انجام شده قرار دهند وچنين كردند!

چرا؟ مگر تشييع در اسلام گناه است!؟ آنهم جنازه عالم! سيد! پسر فاطمه! جنازه زندانيان واعداميان را به بستگان تحويل ميدهند. ولى اين جنازه استثنائى بود! آمبولانس با سرعت شديد به سوى قم به راه افتاد ما هم در پى جنازه روان شديم ماشين ما سرعتى نداشت در نتيجه از آمبولانس عقب افتاديم وندانستيم جنازه را كجا بردند.

(7)

نميدانم اين فرمان هيجده ماده‏اى از سوى چه كسى صادر شده بود:

1ـ جنازه شريعتمدارى به بازماندگانش تحويل نشود.

2ـ از جنازه‏اش تشييع نشود.