پاسخ
به خاطره هاي
ريشهري
قسمت
دوم
مصاحبه
اجباري و كتبي:
آيت
اللّه العظمي
شريعتمداري
در نامه خود كه
در روز 1/2/61 نوشته
بود اشاره ميكند
كه «علاوه بر
انجام يك
مصاحبه، سه
فقره تلگراف
به آيت اللّه
خميني و
تلگرافات
ديگر در ردّ
اتّهامات به
مسئولين امر
مخابره كردم
ولي مورد
توجّه قرار
نگرفت».
آقاي
محسن رضايي
فرمانده سابق
سپاه
پاسداران ميگويد:
با آقاي
شريعتمداري
چهار ساعت
مصاحبه
ويديوئي صورت
گرفت.
(كيهان
ص پنجشنبه 2/2/61)
آقاي محمّد
محمّدي ري
شهري حاكم شرع
سابق دادگاه
ويژه
روحانيّت و
ارتش ميگويد:
آقاي
شريعتمداري
طي سه جلسه
مانند همه
متّهمين مورد
بازجوئي قرار
گرفت.
(كيهان
ص 18 دوشنبه 13/2/61 )
آيت اللّه
العظمي
شريعتمداري
در روزهاي آخر
عمرش در
حاليكه روي
تخت در
بيمارستان
مهراد بستري
بود يادداشتي
را از خود
بيادگار
گذاشت كه ميتواند
فصل الخطاب
اين ماجرا
باشد.
ايشان
در مقدمه كتاب
القضا خود
چنين مينويسند:
بسم اللّه
الرّحمن
الرّحيم
الحمدللّه
ربّ العالمين
والصّلوت
والسّلام
عَلي محمّد و
آله الطيبين
الطاهرين و
لعنة اللّهِ
علي اعدائهم
اجمعين
و
بعد، يقول
العبد
المفتقر الي
رحمة ربه،
الرّاجي
توفيقه و
تسديده،
السّيّد كاظم
الشّريعتمداري:
قد منّ اللّه
علي حيث جعلني
من اهل بيت
العلم والفقه
فربّيت في حجر
الفقاهة من
صاحب العلم
والدراسة ...
ففجئت ببليّة
ما اعظمها من
مصيبةٍ! ما
كانت تختلج
ببال
احد،اَلا و هي
بليّة نَشر
امواج التّهم
المولمة علي
اساس دعاوي
مختلفه من
اهلها
فنشروهافي
حقّي مع الحكم
علي بالمنع
مِنَ الّدفاع
فهجموا علي
داري بشكل
فجيع ثمّ
حَبَسوني في
بيتي مع سلب
جميع
الاختيارات
منّي و تصرّ
فوا ما كان لي
من
المتصرّفات
العامة و
الخاصة و
حكموا علي
بمنع
الملاقات
مطلقاً الاّ
اشخاص قليلة
معدودة من
اقربائي .
و
ممّا يجب ان
يبكي عليه
بكاء الثكلي
انّهم سالوا
عنّي سؤالات
واجبروني علي
الجواب عنها و
نشر في
التلفيزيون و
لكنّهم مع
ذالك اسقطوا
نصف ما
اجبروني علي
الجواب عنها و
حصل من ذالك
كلّ التّحريف
و التغيير و
كاني قلتُ: «لااله
الّا اللّه»
ونشروها
بكلمه «لااله»
واسقطوا كلمه
«الّااللّه» و
العجب انّه
اعترف القاضي
انه امر بذالك
الاسقاط،
فبعين اللّه
و نعم الحكم
اللّه.
(كتاب
القضاء در
بعضي از
كتابخانههاي
شخصي و عمومي
قم موجود است.)
ترجمه جملات
آخر اين متن
چنين است:
از
چيزهائي كه ميبايست
برآن چون
مادران جوان
مرده گريست
اين است كه (مسئولين
رژيم جمهوري
اسلامي ايران)
سؤالاتي از من
كرده و مرا بر
پاسخ آنها
اجبار كردند و
بعد از اينكه
من به آنها
پاسخ دادم آن
را از
تلويزيون پخش
كردند و ليكن
نيمي از آنچه
را كه مرا بر
پاسخ آن اجبار
كرده بودند
سانسور كردند
كه در اثر اين
كار، موضوع
كاملاً تحريف
شده (و عوضي
جلوه نمود) اين
بدان ميماند
كه من گفته
باشم: لا اله
الاالله، (يعني
من موحّدم) و
آنان لااله را
پخش كنند و
الّا اللّه را
پخش نكنند (يعني
من مشركم و
ملحدم). و جاي
شگفتي
اينجاست كه
خود قاضي «آقاي
ري شهري» پيش
من اعتراف كرد
كه من چنين
سانسور كردني
را دستور دادهام
من
هم ميگويم:
همه اينها را
خداوند ميبيند
و خداوند
چه داور خوبي
است!(در روز
دادگاه).
در
زندان خانگي:
آيت
اللّه العظمي
شريعتمداري
بعد از اتّهام
شركت در توطئه
قطب زاده و خلع
شدن از
مرجعيّت توسط
كساني كه
ياراي ديدن
عظمت علمي و
اجتماعي
ايشان را
نداشتند تا
آخر عمرش در
خانه خويش
زنداني شد و چه
رنجهائي را در
آن حبس نظري
متحمّل شد!!؟
آن
مرجع مظلوم در
فراز اوّل اين
نوشته
يادگاري خود
ميگويد: من با
گرفتاري غير
مترقبهاي
روبرو شدم و آن
پخش امواج
اتّهام
دردآور بر
اساس
ادّعاهاي
مختلف از سوي
اهل تهمت (تهمت
زنندگان) بود
كه آنان
درباره من پخش
كردند و مرا از
دفاع كردن از
حيثيّت خويش
بازداشتند و
به شكل
دردناكي به
خانه من حمله
كردند و سپس
مرا در خانه
خود زنداني
كردندو تمامي
اختيارات را
از من سلب
كردند و در
تمامي
متصرّفات
عمومي و خصوصي
من تصرّف
كردند و مرااز
ملاقات اشخاص
بجز عدّهاي
انگشت شمار از
نزديكان خود
ممنوع كردند....
چه دردناك است
اين وضعيّتي
كه بر من در
اين زندان
خانگي (حبس
نظري) ميگذرد
و چه مصيبتها و
دردها در اين
شرايط بر من
فرود آمده و
بيماريها
مرا فرا گرفته
و ناراحتيهاي
ديگري هم بر
آنچه كه قبلاً
داشتم بر من
عارض گشته است.
آيت
اللّه العظمي
شريعتمداري
سپس ميافزايد:
مرا از حقّ
معالجه اساسي
و مراجعه به
پزشكان
متخصّص باز
داشتند كه من
هم صبر كردم و
دردها را
تحمّل كردم «رِضي
بِقَضاءِ
اللّهِ وَ
تَسْليماً
لامْرِهِ»
چونكه آنچه كه
از رنجها و
محنتها بر من
فرود آمد همه
در برابر
ديدگان خداي
متعال «جَلّتْ
عَظَمَتُهُ»
ميباشد و همو
مرا بس است.
رحلت
مظلومانه:
آيت
اللّه العظمي
شريعتمداري
روز 5/12/64 كه بخاطر
شدّت يافتن
بيماريش در
شُرُف مرگ
قرار گرفته
بود به
بيمارستان
مهراد در
تهران منتقل
شد و در آنجا
نيز بيش از
آنچه كه تحت
معالجه باشد
تحت نظر
مأمورين رژيم
بود تا مبادا
يكي از علاقهمندان
اين مرجع
مظلوم به
عيادتش بيايد
و سلامي به او
بدهد!
بعد
از اينكه آن
فقيه
دورانديش و
مظلوم و
اوّلين
زنداني ولايت
فقيه در عالَم
تشيّع در
هنگام غروب
روز پنجشنبه 23
رجب 1406 ه ق (14/1/65) از
دنيا رفت
مأمورين رژيم
شبانه او را به
قم منتقل
كردند و بر
خلاف وصيّتش،
نه اجازه نماز
ميّت خواندن
به آيت اللّه
صدر دادند و نه
او را در يكي
از دو محلّ
مورد وصيّتش
دفن كردند
بلكه او را نصف
شب با چند
مأمور كه چهار
طرف تابوتش را
گرفته بودند
در قبرستان
ابوحسين قم
غريبانه دفن
كردند. مرحوم
آيت الله
العظمي
گلپايگاني با
ارسال
تلگرامي به
جماران
خواستار
تدارك (جبران)
اهانتهاي
انجام شده به
آيت اللّه
العظمي
شريعتمداري و
مقام مرجعيّت
ايشان، از سوي
آيت اللّه
العظمي
خميني شد ولي
ظاهراً پاسخ
مناسبي
دريافت نكرد!
جز اطّلاع از
ربوده شدن
خواب از چشم
رهبر در آن شب!
قم
- تهران - شماره 134
-128 - 15 - 1
تهران
- جماران حضرت
مستطاب آيت
الله آقاي
خميني دامت
بركاته.
با
ابلاغ سلام
مزيد توفيقات
را مسئلت دارم.
آنچه بين
حضرتعالي و
آيت اللّه
شريعتمداري -طاب
ثراه- واقع شده
حكومت واقعي
با خداوند
متعال و
ظاهراً هم با
تاريخ ميباشد.
اميد است
مصداق آيه
كريمه (وَ
نَزَعْنا ما
في
صُدُورِهِمْ
مِنْ غِلّ
اِخْوَاناً
عَليسُرُرٍ
مُتَقابِلينَ)
بشويد فعلاً
كه خبر تأسفانگيز
رحلت ايشان{.
(حجر 47) منتشر
شده است لازم
دانستم ضمن
ابراز نگراني
و تسليت از
جريان تجهيز
كه بدون تشييع
و احترامات
لازمه و تدفين
مخفيانه در
محل غير مناسب
واقع شده
ابراز تأسف
شديد بنمايم
انتظار دارم
اكنون هم در حد
ممكن،اهانت
هائي را كه
بايشان و مقام
مرجعيّت شده
شخصاً تدارك
فرمائيد
اعلاء كلمه
اسلام و
مسلمين را از
خداوند متعال
مسئلت دارم.
والسلام
عليكم و رحمة
اللّه و
بركاته
24 رجب 1406
الگلپايگاني
(تربت
پاكان قم ج 4 ص 2335)
آيت اللّه
منتظري در اين
باره ميگويد:
يك
روز آقاي ري
شهري (آن وقت
كه وزير
اطلاعت بود)
آمده بود
اينجا گفت: [من
الان منزل
آقاي
گلپايگاني
بودهام، اين
مطلب را به
آقاي
گلپايگاني
گفتهام به
شما هم ميگويم،
آقاي
شريعتمداري
همين دو سه روز
رفتني است،
مبادا عكس
العملي از
خودتان نشان
بدهيد، در
حقيقت آمده
بود تهديد
كند، من به او
گفتم،
بالاخره آقاي
شريعتمداري
يك مرجع است كه
تعداد زيادي
از تركها به
ايشان علاقه
دارند من اگر
جاي امام بودم
در صورتي كه
آقاي
شريعتمداري
فوت ميشد در
مسجد اعظم يك
فاتحه براي او
ميگذاشتم،
با اين كار
مردم خوشحال
ميشدند و
احساس ميكردند
كه مسائل شخصي
در كار نيست به
نظر من فاتحه
گرفتن براي
ايشان يك كار
عقلايي است]
گفت: اين نظر
شما را به بالا
بگويم؟ گفتم:
بگو، اين
قضيّه تمام
شد، آقاي ري
شهري رفت، بعد
هم آقاي
شريعتمداري
از دنيا رفت،
جنازه او را كه
شبانه آورده
بودند آقاي
حاج آقا رضا
صدر خواسته
بود بر او نماز
بخواند،
نگذاشته
بودند، بعد از
چند روز من
رفتم جماران
ديدم آقاي شيخ
حسن صانعي و
احمد آقا، اين
مطلب را دست
گرفتهاند كه
بله، منتظري
ميگويد امام
براي
شريعتمداري
فاتحه بگذارد
و اين كار را
مسخره ميكردند!
تا اينكه يك شب
كه ما با امام
جلسه داشتيم
در آن جلسه همه
مسئولين،
آقاي هاشمي،
آقاي خامنهاي،
آقاي موسوي
اردبيلي،
آقاي موسوي
نخست وزير و
احمد آقا هم
بودند، در ضمن
صحبتها من اين
مطلب را به
امام گفتم كه [چه
اشكال داشت
طبق وصيّت
آقاي
شريعتمداري
كه به آقاي صدر
گفته بودند تو
بر من نماز
بخوان در آن
نيمه شب اجازه
ميدادند
آقاي صدر بر
آقاي
شريعتمداري
نماز بخواند،
اين به كجاي
انقلاب لطمه
ميزد؟ ولي
حالا كه
نگذاشتهايد،
آقاي صدر همه
اين جريانات و
جريان
بازداشتش را
در يك جزوه
هفتاد هشتاد
صفحهاي
نوشته است،
خيلي هم
محترمانه
نوشته به كسي
هم توهين
نكرده است،
اما اين نوشته
در تاريخ ميماند
و بعد در آينده
حضرتعالي را
محكوم ميكنند،
ميگويند
آقاي خميني
نگذاشت به يك
نفر مرجعي كه
رقيبش بود
نماز بخوانند].
وقتي
من اين حرف را
زدم، امام
ناراحت شدند و
جمله تندي
راجع به آقاي
شريعتمداري
گفتند:
(هفته
نامه شما،
شماره 287،
پنجشنبه 16
آبان 1381 ص 8) آقاي
منتظري در
حضور آقاي صدر
گفته بود كه
آقاي خميني
گفت: مگر
شريعتمداري
به نماز عقيده
داشت؟!!!)
آقاي
خميني مشابه
همان جملهاي
را گفته بود كه
وقتي حضرت علي
(ع) در كوفه
هنگام نماز به
شهادت رسيد
برخي در شام
گفتند علي در
مسجد چه كار
ميكرد مگر علي
نماز ميخواند؟!
مرحوم
حضرت آيت
اللّه حاج
سيّد رضا صدر
تفصيل ماجرا
را در سال 1365 در
جزوهاي به
نام «در زندان
ولايت فقيه»
نوشته و منتشر
كردند كه
قسمتهائي از
آن در اينجا
آورده ميشود:
عيادت
از آيت اللّه
العظمي
شريعتمداري:
ديدگان
دورانديش و
روشن بين
بيمار روي هم
بود و لي به
خواب نرفته
بود، شايد
ديگر نمي
خواست جهان و
جهانيان را
ببيند!
آقاي
سيّد جواد
حائري برادر
را صدا زد و
گفت: آقاي صدر
آمدهاند...
ديدگانش
باز شد و با
لبخند شيريني
كه ويژه حضرتش
بود سلام مرا
پاسخ داد. مبلي
كه در گوشه
اطاق قرار
داشت به كنار
تخت كشيده شد.
بر آن نشستم.
از عيادت كردن
من خشنود شد،
چون غريب بود و
ارادتمندان و
دوستانش از
عيادتش ممنوع
بودند با آن كه
عيادت مريض در
اسلام محمّدي
مستحب است و از
سنن اكيده اين
دين است. چرا
چنين كردند؟
چرا عيادتش را
ممنوع
ساختند؟
اگر
مردم از او
عيادت مي
كردند چه مي
شد؟ او كه قدرت
بر سخن نداشت...
چرا
نگذاشتند
پسرش در دقايق
واپسين عمر
پدر، چند كلمهاي
با پدر سخن
بگويد؟ اگر
اين پسر با اين
پدر سخن ميگفت
چه مي شد؟ آيا
اين عدل
اسلامي است؟
سخنم را با
بيمار معظّم
چنين آغاز
كردم:
اجازه
بدهيد هفت
سوره حمد براي
شفاي شما
بخوانم، و
حمدها را
خواندم ولي از
شفا اثري
نديدم و معجزهاي
لازم بود كه از
دست من و امثال
من ساخته نيست.
سورههاي حمد
كه به پايان
رسيد با چهرهاي
گشاده به من
اظهار مهر كرد
و فرمود: خيلي
ممنونم. بدين
بسنده نكرد و
گفت: خيلي
مرحمت
فرموديد. آن
گاه سخن از سفر
درماني به
اروپا با
نزديكان
ايشان به ميان
آمد. معلوم شد
رهبر موافقت
نكرده است.
چرا؟! اگر مي
رفت به اروپا
چه مي شد؟
او
ديگر تاب و
توان مصاحبه و
ملاقات نداشت.
از
سنن اسلام
محمّدي است كه
عيادت كننده
نزد بيمار
كمتر بماند،
مگر آنكه
بيمار خودش
بخواهد
ملاقات طول
بكشد ولي
پزشكان اجازه
نمي دهند كه
كسي در سيسييو
از بيمار
ملاقات كند
چون به سود
بيمار نيست،
پس با طولاني
شدن ملاقات صد
در صد موافقت
نداشتند.
بر
سر دو راهي
قرار داشتم. از
نظري بيمار
معظّم دوست مي
داشت نزدش
بمانم ولي
بيماري او
چنين اجازهاي
را نمي داد. به
هرحال مصلحت
را بر عواطف
ترجيح دادم و
برخاستم از
نزد بيمار
بيرون شدم و
ديگر براي
هميشه او را
نديدم
جلوگيري
از معالجه:
سالها
بود كه حضرتش
را نديده بودم
او در خانهاش
زنداني شده
بود و كسي حق
ملاقات با وي
را نداشت و اگر
از كوچهاش ميگذشت
ديوارهايش سر
ميشكست. او در
زمان خود پناه
بيپناهان
بود و اميد
اميدواران.
چه
بسيار زنداني
را از زندان
نجات داد. چه
تيرهبختاني
را سفيدبخت
ساخت. پس از
زنداني شدن،
قائم مقامي
نداشت و پناهي
براي بيپناهان
در كار نبود،
گاه پناه
خاندان و
بستگانش من
بودم و من
قدرتي نداشتم
تا پناه آنان
بشوم، واي به
حال مردمي كه
بيپناهي
پناه آنان
بشود. براي
نجاتش از
زندان بسيار
كوشيدم.
نخست
به وسيله آقاي
موسوي
اردبيلي به
رهبر انقلاب
پيام دادم كه
من(به رهبر
انقلاب) آماده
حل اين مشكل
هستم نظرتان
را بگوييد. سپس
پيامهاي من
به وسيله آقاي
سيّد محمّد
صادق لواساني
بود.
اين
مرد پيام هاي
مرا با
خوشرويي
استقبال ميكرد
و مي رسانيد و
پاسخ ميآورد
ولي نتوانستم
براي رهايي آن
مرد بزرگ كاري
كنم! تقدير با
تدبير هماهنگ
نبود و كوشش
ثمر نداد.
يك
سال پيش دكتر
باهر بيماري
كليه راست را
تشخيص داده
بود و اگر در
همان موقع
آوردن بيمار
به تهران مجاز
بود و يا بردنش
به خارج از
كشور آزاد بود
از رشد و نمو
بيماري
جلوگيري مي شد
و شايد چند
سالي بر عمرش
افزوده ميگشت
و لي نه تهرانش
آوردند و نه به
خارج از كشورش
بردند!!! چرا؟!
پس از گذشت
سال، بيماري
سخت شد و درد
دل شديد،
بيمار را آزار
مي داد. با
كوشش بسيار و
التماس هاي
بيشمار به
تهران آورده
شد، ولي
نوشدارو به
وقت نرسيد.
پيروزي
ويرانگران:
ندانستم
زيست بيمار
گرانقدر در
بيمارستان
چقدر طول
كشيد، حضرتش
را كه به
بيمارستان
بردند،
دارندگان پاس (پاسداران)
در حضور او
تلفن را از
اطاقش
برداشته و
بيرون بردند!
چرا؟!
بيمار
حقّ تلفن به
كسي را ندارد!
زنداني
نبايستي با
كسي سخن گويد!
آيا
سفارش حضرت
علي(ع) را
درباره قاتلش
كه زنداني بود
فراموش
كردند؟ آيا
تصرف در مال
كسي را بدون
اجازه صاحبش
جائز مي
دانستند؟!
اسلام
محمّدي چنين
اجازهاي را
نميدهد.
بستري
شدن او در
بيمارستان
براي پزشكان
سرفرازي و
براي
پرستاران
دلخوشي بود.
همگي آرزوي
بهبودي او را
داشتند ولي
كدام
آرزومندي به
آرزوي خود
رسيد؟!
ارادتمندان
مي رفتند در
پشت در و ديوار
بيمارستان و
يا در كنار
آسانسور مينشستند
تا شايد لحظهاي
او را ببينند.
او
سازنده بود و
آيندهنگر و
سازندگان در
جامعههاي
عقب افتاده،
در زمان حيات
خود خيري نميبينند
و اين جهان از
پاداش آنها
ناتوان است و
موفقيت، از آن
ويرانگران
است!...
جلوگيري
از تشييع
جنازه:
شام
پنجشنبه 23 رجب
(1406) بود، مي
خواستم براي
نماز شام و
خفتن وضو
بسازم كه خبر
آوردند: آن مرد
بزرگ اين جهان
را بدرود گفت.
وه
چه مرگ مقدسي!
در شب جمعه! در
ماه رجب! پس از
بيماري
دردناك! پس از
زندان طولاني!
آن هم در ولايت
غربت! و در حال
غربت!
نمازهاي
دو گانه را بهر
يگانه به جا
آوردم و به سوي
بيمارستان
رهسپار شدم.
بيمارستان «مهراد»
در خيابان «مير
عماد» قرار
دارد و از
خيابانهاي
فرعي جنوبي
شمالي تهران
مي باشد،
كساني را ديدم
كه براي تشييع
آمده بودند
ولي درب
بيمارستان را
به روي آنها
بسته بودند.
آنها هم
اتومبيل هاي
خود را در كنار
خيابان پارك
كرده، و خود در
پيادهرو،
باغمي آلوده
به خاموشي در
انتظار به سر
مي بردند. چرا
درب
بيمارستان را
به روي تشييع
كنندگان بسته
بودند؟
مگر
تشييع از مؤمن
سيّد غريب در
اسلام حرام
است؟!
از
نخستين درب
بيمارستان
گذشتم،
دوّمين درب به
روي من بسته شد!
درد پاي من
اجازه
ايستادن پشت
در را نمي داد.
دوستان صندلي
آوردند بر آن
نشستم، نشستن
من در آنجا
انعكاس خوبي
براي آنها
نداشت. اصرار
مردم هم براي
بازكردن در،
بر آن افزوده
شد. سرانجام در
را باز كردند و
من بدرون شدم.
سكوتي
آميخته به
اندوه،
پزشكان و
پرستاران و
كارمندان را
فراگرفته بود.
در اين هنگام
ضجهاي
همگاني از
خيابان بلند
شد و سكوت شكست.
بانويي از اين
خاندان آمده
بود و مي گريست
و خانمها هم
با او هماهنگي
مي كردند. در
را بازكردند و
آن بانو به
درون آمد.
ديري
نپاييد كه خبر
يافتم مي
خواهند جنازه
را از درب مخفي
بيمارستان به
وسيله
آمبولانس
خارج كنند و
مشايعين را در
برابر عملي
انجام شده
قرار دهند و
چنين كردند!!
چرا؟! مگر
تشييع در
اسلام گناه
است!؟ آن هم
جنازه عالم!
سيّد! پسر
فاطمه؟! جنازه
زندانيان و
اعداميان را
به بستگان
تحويل ميدهند،
ولي اين جنازه
استثنايي بود!!
آمبولانس با
سرعت شديد به
سوي قم به راه
افتاد و ما هم
در پي جنازه
روان شديم.
ماشين ما
سرعتي نداشت،
در نتيجه از
آمبولانس عقب
افتاديم و
ندانستيم
جنازه را كجا
بردند.
فرمان
18 مادّهاي:
نمي
دانم اين
فرمان هيجده
مادّهاي از
سوي چه كسي
صادر شده بود:
1
- جنازه
شريعتمداري
به
بازماندگانش
تحويل نشود!
2
- از جنازهاش
تشييع نشود! 3 -
به وصيّت او
عمل نشود!
4
- در حسينيهاش
غسل داده نشود!
5 - سيّد رضا صدر
بر او نماز
نخواند!
6
- در حرم قم دفن
نشود! 7 - در
حسينيهاش
دفن نشود!
8
- از اقامه عزا
و مجالس ختم
براي او
ممانعت شود!
9
- اگر كسي براي
او اقامه عزا
كرد زنداني
شود!
10
- كسي كه روز
وفات امام
هفتم(ع)
پيراهن سياه
بر تن داشت
دستگير گردد!
11
- سيّدرضا صدر
كه براي تسليت
مصيبتزدگان
رفته، زنداني
شود!
12
- پسر
شريعتمداري
در دم مرگ پدر
حقّ سخن با پدر
ندارد!
13
- تلگراف هاي
تسليت به
مخاطبين نرسد!
14
- كسي حقّ
ندارد به خانه
مصيبت زدگان
برود!
15
- مجلس هفت و
چهل نبايستي
براي او تشكيل
شود!
16
- صداي گريه
نبايستي از
خانهاش بلند
شود!
17
- روضهخواني
نبايد براي
مصيبتزدگان
روضه بخواند!
18
- مصيبتزدگان
اگر نزد كسي
شكايت كنند
ضدّ انقلاب
خواهند بود!
آيا
اين فرمان صد
در صد مطابق
اسلام است؟!!
غسل
غريبانه:
نيمههاي
شب بود كه به
قم رسيديم.
يكسره به خانه
بيصاحب
رفتيم. خبر
دادند، جنازه
را آمبولانس
به غسالخانه
بهشت معصومه
برده تا در
آنجا غسل دهند
و گفتهاند:
نبايد سيّد
رضا صدر بر آن
نماز بخواند.
آقاي امامي كه
از داماد
گذشته، فرزند
بحق آن مرد
بزرگ به حساب
ميآمد،
پيشنهاد كرد
به آقاي
گلپايگاني
تلفن كنيد تا
وساطت كند و به
وصيّت عمل شود
و شما بر جنازه
نماز بخوانيد.
گفتم: كار
صحيحي نيست.
اين كار ممكن
است براي آقاي
گلپايگاني
ناراحتي
ايجاد كند.
باري با كساني كه از بستگان و نزديكان متوفي براي شركت در مراسم از تهران آمده بودند، به سوي بهشت معصومه رهسپار شديم. باران بند آمده بود و هوا كمي رطوبت داشت و ماه تازه ميخواست نيمرخي از خود نشان دهد و تماشاچي باشد؛ چون بيدار بود و كساني كه صلاحيت براي تماشا داشتند، همگي در خواب بودند! بهشت معصومه در كنار راه تهران - قم قرار دارد و مسافري كه از قم به تهران ميرود، در دست راست