بسم الله الرحمن الرحيم

 در دفاع از افتخار برزگ آذر بايجان آيت الله شريعتمداري

تجربه حكومتي تقديس‌گرايان زور:

امروزه در قلمرو همه علوم اجتماعي از جمله تاريخ، روش تجربه‌گرائي، محك مقبولي براي پذيرش يك نظر روش و عملكرد اجتماعي است. در علم تاريخ نيز،‌ تجربيات زندگي، و وقايع اجتماعي، معيار صحيحي در ارتقاء انحطاط جامعه يا جامعه‌هائي را رقم ميزند. انديشه اسلامي و بيان آيات كريم نيز،‌ اين حقيقت را نشان مي‌دهد كه هر ملت يا ملتهائي دوره‌اي از حكومت و زمامداري جامعه‌اي را بدست مي‌گيرند و از طريق «تجربه عملكردي خود مورد آزمايش الهي قرار مي‌گيرند كه آيا خط مستقيم الهي را صحيح پيمودند يا مرتكب اشتباه شده و در محك آزمايش از عهده وعده‌هاي طلائي نتوانستند بخوبي، امتحان پس دهند و رفوزه شدند. «ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الاَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلونَ»[1]جمله «لِنَنْظُرَ كَيفَ تَعْمَلوُنَ» تا نگاه كنيم كه چگونه عمل مي‌كنيد و از عهده امتحان بر‌مي‌آييد، نشان دهنده فلسفه زمامداري و خلافت انسان در روي زمين است.

داوري‌ها درباره حكومت نيز، دقيقا از همين مسير مي‌گذرد و اعمال و رفتار زمامداران و مدعيان اسلامخواهي در نظام حكومتي دين، تنها معياري است براي داوري، دينداري، يا بي‌تقوايي و خطاكاري.

در عهد نامه مالك اشتر، امام علي(ع) به فرماندار صالح‌اش مالك چنين مي‌نويسد:

«وَ اِنَّ الناسَ يَنظُرونَ مِنْ اُمورِكَ فَي مِثْلِ ما كُنتَ تَنْظُرُ فيهِ مِنْ اُمُورِ الْوَلاةِ ق‍‍‍ّبْلُكَ وَ يَقولونَ فيكَ ما كُنتَ تَقولَ فيهِمْ وَ اِنَّما يَسْتَدلَّ عَلي الصّالِحين بِما يَجْري اللهُ لَهُم عَلي اَلْسُنِ عِبادِهِ»[2].

اي مالك بدان كه : «مردم در كارهاي تو چنان مي‌نگرند كه تو در كارهاي واليان پيش از خود مي‌نگريستي و دربارة تو آن مي‌گويند كه تو دربارة آنان ميگفتي و نيكوكاران را به نام نيكي توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانهاي بندگانش جاري مي‌سازد.»

اكنون كه بعد از گذشت 25 سال از پيروزي انقلاب و پشت سرگذاشتن هشت دوره انتخابات رياست جمهوري، رفتار دست اندركاران نظام، مورد مطالعه قرار مي‌گيرد، ضعفها و نقصانها، و نارسائيها و اشتباه‌كاريشان همراه با موفقيّتها و نقاط مثبت آنها، مورد داوري ملت و مردم فهميده كشور قرار مي‌گيرد كه اين دولت كه متكي بر ديانت بوده،‌ كجاها به خطا رفته و در چه مواردي اشتباه كرده است؟ آيا به وعده‌هاي طلائي كه در اول انقلاب وعده داده مي‌شد، عمل گرديد؟ يا با قدرت طلبي و اجحاف‌كاري و احيانا خطاهاي فاحش تاريخي، انقلاب از مسير راستين خود به انحراف رفت و وعده‌هاي داده شده عملي نگرديد. اين روش به تعبير فقاهتي، «ما قُصِدَ لَمْ يَقَعَ وَ ما وَقَعَ لَمْ يَقْصِدْ» مي‌باشد كه استاد محمد رضا حكيمي نيز،‌ اين عدم تحقّق آرمانهاي اسلامي را در رساله‌اي بنام «قصد و عدم وقوع» به رشته تحرير درآورده است.

اخيراً يكي از نويسندگان هفته‌نامه «اميد جوان» به نام آقاي «بهرام ساقي پوش» در شماره 405 به تاريخ 22/9/83 مقاله‌اي را زير عنوان «عبرت‌هاي آيت الله» بچاپ رسانده است و در آن مقاله ربط و يابسي را بهم بافته و با تحريف تاريخ، «بنا بر شهادت گزارش‌گران عيني» حقايق را وارونه نوشته و در مورد «آيه الله‌ها» به داوري نشسته است. به نظر مي‌رسد كه نويسنده از گروه خشونت‌گران و برباد دهندگان آبروي اسلام و رحمت و عدالت است. و با تحكّم و يك جانبه‌گري و تحريف حقايق و وقايع و دركي تنگ نظرانه كارها و اقدامات اصلاحي مرجعي روشن بين و آينده نگر را وارونه نشان مي‌دهد و از استبداد انديشه همراه با استبداد حكومتي «توتاليتر» به ظاهر ديني، دفاع مي‌كند. در حاليكه فراموش كرده است كه مَنْ اِسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ فَقَدْ هَلَكَ؛ «هر كس خودرأي باشد نابود مي‌گردد.»

اينك ما نوشته اين نويسندة متعصّب و تنگ نظر و استبدادي را در مورد خدمات ارزنده آيت الله شريعتمداري و تحريف حقايق اصلي جريان تبريز مورد بررسي قرار داده و تحليل مي‌نماييم و داوري را به عهدة خوانندگان مي‌گذاريم.

طرح اصل «ولايت فقيه» در قانون اساسي:

ايشان پس از تحرير مقدماتي، از «انتخابات قانون اساسي» سخن مي‌گويد و خود اعتراف دارد كه در تحرير قانون اساسي اول كه در فرانسه بوسيله دكتر حسن حبيبي، نگارش يافته بود. موضوع «ولايت فقيه» گنجانده نشده بود و «توده‌هاي مردمي نسبت به اين موضوع نظر خاصّي نداشتند» كه البته توده‌هاي مردمي چندان علم و اطلاعي هم از مفهوم محتواي فقهي و حقوقي آن، نيز، نداشتند و نمي‌دانستند كه‌ «ولايت فقيه» يعني چه؟ و قطعا اين مسأله و داوري دربارة آن در شأن صاحب‌نظران و اسلام شناسان شايسته قرار مي‌گيرد كه از موضوع عالمانه خود دربارة آن سخن بگويند!

در اين ميان، در مجلس خبرگان قانون اساسي، به تعبير نويسنده مقاله، بوسيله يك چهره نه چندان طراز اول و معروف «آقاي دكتر حسن آيت»، اصل «ولايت فقيه» مطرح مي‌شود.

البته مرحوم دكتر آيت از اعضاي «حزب زحمتكشان» دكتر مظفر بقائي و شايد معاون ايشان بوده است. در تاريخ ايران از آقاي مظفر بقايي به عنوان «چهره مرموز» طرفدار جزيره نشينان انگليس ياد مي‌شود و اين نكته قابل تأمّل است.

از صاحب‌نظران اسلام شناس كه در مورد قانون اساسي اظهار نظر كرده بود يكي هم آيت الله شريعتمداري بوده است كه قسمتي از اعلاميه ايشان كه گوياي نقطه نظرات روشن‌بينانه ايشان است در آن مقاله آورده شده است:

«حفظ حاكميت ملي در چارچوب تعاليم عاليه اسلام، ضروري و واجب است و اگر تضادّ اصل شش و پنجاه و شش (كه حاكميت ملي را تصريح مي‌كند) با اصل صد و دهم و بعضي از اصول ديگر اصلاح شود، بقيه موادّ قانون اساسي بلامانع است.»

اين فقره بخوبي نشان مي‌دهد كه ديدگاه اين شخصيت اسلام شناس چه بوده است.

اكنون سؤال اين است كه آيا اين تناقض و تضادّ اصول قانون اساسي بعد از گذشت 25 سال، اصلاح گرديده است؟! يا اينكه هنوز باقي است همچنانكه در دوره انتخابات هفتم به خوبي ديديم كه نظر استصوابي شوراي نگهبان كه مورد اختلاف جناحهاي ايراني بود انتخاب ملي را مخدوش و حاكميت ملي را نقض كرد كه حتي در روز 16/9/83 مورد اعتراض آقاي خاتمي رئيس جمهوري منتخب مردم قرار گرفت.

بهتر است آقاي بهرام ساقي پوش روي تناقضات قانون اساسي تأمل نمايد و از حاكميت نظام به ظاهر ديني دفاع ننمايد و مخدوش شدن اصل «حاكميت ملي» نقض غرضي است كه ايران در انقلاب مشروطيت در راه آن خونبهاي زيادي نثار كرده است.

قطعا ايشان چندان پاسخ صحيحي در مورد اين تناقض قانون اساسي ندارد.

تحول اجتماعي در پرتو اصلاح عميق فرهنگي است.

آقاي بهرام ساقي پوش «تأسيس دارالتبليغ اسلامي» در سال 42 را به زعم ياران و دوستداران امام(خميني) نوعي انحراف از مسير انقلاب ميداند، در حاليكه غافل است از اينكه تحوّل عميق فرهنگي در جامعه، تنها از طريق اصلاح فرهنگي و فكري پديد مي‌آيد و بس، چرا كه انديشه‌ورزان، الفباي اصلاحي «فرهنگي‌ ـ سياسي» جامعه را در طولاني مدت مطرح مي‌كنند تا جامعه پس از تحول از درون به تحوّل ديگر ابعاد نيز گرايش يابد. بعنوان مثال:

1- رسائل اخوان الصفا در قرن سوم چهارم هجري كه بعدها به تأسيس دولت فرهنگي شيعي فاطمي منجر شده است.

2- انديشه‌هاي سيد جمال الدين و ياران و همفكرانش، مشروطيت را به دنبال آورده است.

3- و انديشه‌هاي روشنفكران قرن هفده، انقلاب كبير فرانسه را تحقق بخشيده است.

تأسيس دارالتبليغ اسلامي بوسيلة آيت الله شريعتمداري در قم

و تأسيس مدرسه عالي علوم اسلامي بوسيله آيت الله سيلاني در مشهد كه همان برنامه دارالتبليغ را ادامه مي‌داد

و تأسيس حسينيه ارشاد در تهران و همكاري اين مؤسسه علمي ارشادي با دارالتبليغ خود شاهد اين گفته است.

از طرف ديگر، همكاري شهيد آيت الله مطهّري «دبير اول شوراي انقلاب» با آن دو مؤسسه و تدريس مرحوم دكتر حسن آيت، در رشته جامعه‌شناسي در دارالتبليغ اسلامي قم، نارسائي ذهني و فكري افرادي را نشان مي‌دهد كه از تحليل سياسي عاجزند. و همكاري شخصيتهاي علمي همانند شهيد مطهري و دكتر آيت با مؤسسات مذكور در ايشان بصيرت نمي‌بخشد و به خشك انديشي، جمود و تعصب كور خود، عناد مي‌ورزند و پاي مي‌فشارند. كه اين خود نشان مي‌دهد كه انگار اين طيف تنگ‌نظر از گروه خوارج قرن اوّل، يا طالبان افغاني و يا خشونت‌ورزان مدرسه حقاني هستند.

تجربة اجتماعي بخوبي نشان داد كه اين فضلاي تربيت يافته دارالتبليغ اسلامي بودند كه بعد از انقلاب در سطوح دانشگاهي از چهره‌هاي موفق انقلاب فرهنگي شده‌اند، نه خشونت ورزان بي منطق كه زور را تقديس مي‌كنند و خود را محور اسلام مي‌دانند!!

رفتار زشت مدعيان اسلام ناب!

نويسندة مقالة مذكور اينقدر كه از خلوص و اسلام خواهي و انقلابي‌گري ياران دم مي‌زند، بتهر است كه  اين گزارش واقعي آقاي جلال الدين فارسي را نيز بخوانيد:

«موضوع ديگري ... كه در نجف مطرح بود ... موضوع چك بانك رافدين بود كه مي‌گفتند:

«از ايران براي حجة الاسلام سيد محمد روحاني [آيت الله روحاني] از مدرسان حوزه عليمه نجف، آمده است. اين شايعه بر سر زبانها افتاده بود. عده‌اي هم آنرا باور كرده بودند عجيب است كه تا به امروز عده‌اي از آن به عنوان يك امر واقع ياد مي‌كنند حال آنكه دروغ آشكاري بود كه هيچ عاقلي و منصفي آن را باور نمي‌كرد: «دو طلبه جوان، توطئه مي‌كنند، نامبرده را به علتي كه ذكرش را جايز نمي‌دانم[3] بدنام كنند. قطعه چك سفيدي از بانك رافدين عراق را برداشته [يعني دزديدند] مبلغي در محل آن مي‌نويسند. شايد نام ايشان را هم در متن چك نوشته باشند. بعد، مدعي مي‌شوند اين چك در جوف يك پاكت پستي از ايران اشتباها به آدرس يكي از اين دو طلبه رسيده است. چك را مي‌برند به اين و آن نشان مي‌دهند تا او را «آيت الله روحاني» را بدنام كنند. تصادفا يكي با تعجّب به آنان مي‌گويد: «پس چرا در چكي كه مال بانك رافدين عراق است، مبلغ به جاي اينكه به دينار نوشته شود به «ريال» كه واحد پول ايران است، نوشته شده است»؟! آن دو نفر كه پي به اشتباه خود مي‌برند چك ساختگي را پنهان مي‌كنند. از آن طرف، شاگردان و دوستان حجة الاسلام [آيت الله] سيد محمّد روحاني با جديّت تمام آن «چك» را مطالبه مي‌كنند تا به معرض تماشا در آمده جعلي بودن و فضاحت عاملان آن ثابت گردد. اين دو نفر به مسافرت مي‌روند»[4]

اين همان ياران! است كه اسلام خالص را مي‌خواهند كه در آن هرگز هدف وسيله را مقدّس نمي‌كند، اين چنين دست به دزدي چك مي‌زنند تا مسلماني را متهم نمايند!!

آري اين چنين مكتبي‌ها در همه جا پيروز شده‌اند!!

در دوران انقلاب عكس آيت الله شريعتمداري و دكتر شريعتي هم بود.

مرحوم مهندس بازرگان در كتاب‌ «انقلاب ايران در دو حركت ص 39» آنجا كه از راه‌پيمائي ميليوني سخن مي‌گويد؛ چنين گزارش مي‌دهد: «در ميان عكسهايي كه حمل مي‌شد بعد از عكس [آيت الله] خميني كه بيش از 50 يا 60% بود، عكسهاي آيت الله طالقاني، دكتر علي شريعتي،‌ دكتر مصدق و آيت الله شريعتمداري را نيز بچشم مي‌خورد.

گر چه امام (خميني) رهبر انقلاب بود و مسئوليت دنيوي و اخروي تحوّلات را بعهده گرفته بود و حتي تبريزيها هم كه اكثراً از طرفداران آيت الله شريعتمداري بودند رهبري ايشان را باور داشتند و در شعارهاي خود مي‌گفتند،‌ امّا عكس ديگر شخصيتهاي اسلامي و مراجع نيز مطرح بود كه بعدها سركوب شدند. و اين همان معناي مردمي بودن انقلاب به نظر انحصارطلبان است؟!

وقايع تبريز و تحريف حقايق:

وقايع تبريز، در آذرماه 1358 حادثه‌اي است كه بايد مورد تأمل و بررسي واقع‌بينانه قرار گيرد.

آقاي بهرام ساقي پوش مغرضانه يا جاهلانه وقايع تاريخي را نقل كرده است و بمانند هر مورخ دولتي تحريف‌گرا از گفتن واقعيات و حقايق طفره رفته است. آقاي ساقي پوش از خود نپرسيده است كه «چرا مردم تبريز و ديگر دوستداران آيت الله شريعتمداري ناراحت بودند و اعتراض مي‌كردند».

طرح شعارهاي انحرافي:

همگان مي‌دانند كه انقلاب اسلامي براي تحقق آرمانهاي اسلامي به رهبري علماء بويژه آيت الله خميني، و ديگر مسلمانان مبارز و روشنفكر پيروز شد. چنانچه در گزارش مهندس بازرگان آمده است هيچكس انتظار نداشت كه دقيقا بعد از گذشت مدت بسيار كوتاهي از پيروزي انقلاب، شعارهاي انحرافي مخالف اعتقادات مسلمانان مطرح شود و نيز همگان مي‌دانند كه همواره در فرهنگ تشيع، مسأله تقليد و تشخيص مجتهد صاحب نظر موضوعي آزاد و انتخابي بوده است و از اين جهت مسلمانان در انتخاب مرجع تقليد خود بر مبناي معيارهائي كه دارند، آزاد مي‌باشند. «بهترين نوع دموكراسي مذهبي» و لذا مراجع تقليد متعدد شده‌اند اما متأسفانه بعد از پيروزي انقلاب، مدعيان اسلام ناب، شروع به تحميل عقيده و تفتيش عقيده و مذهب كردند و خواستار عدول از تقليد مراجع محترم شيعه به تقليد از آيت الله خميني گرديدند، چيزي كه رسماً تحميل عقيده بود و شعار «هم رهبري، و هم مرجعي خميني» را مطرح ساختند و به ديگر مراجع از جمله آيت الله خوئي و آيت الله شريعتمداري فحش و ناسزا گفتند. طبيعي است كه مردم اين شعار انحرافي و انحصاري را نمي‌پذيرفتند. شعار مردم بنقل نويسنده مقاله «خميني رهبر ماست، شريعتمداري مرجع ما است» بوده است.

اين شعاري كه آقاي ساقي پوش خودنقل مي‌كند، نشان دهندة اهداف و خواسته‌هاي مردم تبريز مي‌باشد. به چه حقي انحصارگرايان خواستار عدول از تقليد از يك مرجع به مرجع ديگر شدند؟

امر دين و تقليد آزاد است، نه تحميلي. و دقيقا انحراف از اين نقطه آغاز شده است. شايد در تاريخ، دين و تقليد تحميلي نداشته‌ايم حتي ظاهراً آيت الله خميني هم به عدول از تقليد مراجع ديگر راضي نبود[5]، اما تقديس‌گران زور و تشنگان قدرت و انحصارطلبان چنين خواسته‌اي را داشته‌اند كه متأسفانه تا كنون هم چنين زورگوئي ادامه دارد. انقلاب مردم ايران براي كسب آزادي مشروع و معقول بوده است، و نه براي قبول تحميل عقيده و مذهب.

مردم تبريز اعتراض داشتند به اين كه بنام انقلاب اسلامي دينشان مورد تحقير قرار مي‌گيرد و بهمين دليل خواستار تعويض مهره‌هاي گماشته‌شده از سوي تحميلگران بودند.

تحريفي ديگر:

آقاي ساقي پوش نوشته است كه «آقاي سيد اسدالله مدني كه اهل همدان بود، پس از شهادت آيت الله قاضي وارد تبريز شده است.» در حالي كه دقيقاً در زمان حيات مرحوم قاضي طباطبائي، تقديس‌گران زور آقاي مدني را از همدان به تبريز آوردند تا به مرحوم آيت الله قاضي توهين نمايند و او را عزل كنند و چنين كردند.

اگر مرحوم قاضي طباطبائي در امامت جمعه تبريز مانده بود شايد نه اتفاق شومي واقع مي‌شد و نه هتك حرمتي به مرجعي صورت مي‌گرفت. دنياطلبانِ فرصت طلب كه الان نيز در تبريز حضور دارند، متأسفانه براي حيات چند روزه دنيا، خيانتي را مرتكب شدند و با حضور مرحوم قاضي آقاي مدني را از همدان به تبريز آوردند. آقاي مدني نه از «همدان» بلكه از آذرشهر بود كه سالهاي متمادي بود از منطقه رفته بود. از اخلاق مديريّتي هم برخوردار نبود. او آدمي ساده، خشن، خشك و عصباني بود كه هرگز به امامت جمعه استاني بمانند تبريز شايستگي نداشت و اين دومين انحرافي بود كه با وجود مرد فاضلي چون آية الله قاضي، كه اعرف به حال قوم خود بود، مرد خشني را امامت جمعه دادند كه تبريز را به بحران كشيد. خدا همگان را رحمت كند ولي آيا آقاي مدني و همفكرانش مي‌توانند در روز قيامت پاسخ‌گوي نتايج آن فتنه‌اي كه در تبريز بپا كردند باشند؟!

دروغي شاخدار:

آقاي ساقي پوش نوشته است كه «خواسته شريعتمداري اين بود كه تمام مسائل آذربايجان بايد با وي هماهنگ شود او خود را صاحب آذربايجان مي‌شمرد و به خود حق مي‌داد در تمامي مسائل حكومتي و سياسي، اجتماعي آذربايجان دخالت كند».

اين يك دروغ فاحش است، تنها خواسته‌آيت الله شريعتمداري اين بود كه «كارگزاران دولت در آذربايجان عقيده مردم را محترم شمارند و به مرجع تقليد توهين نكنند و اگر حاكمي يا كارگزاري به تبريز اعزام مي‌شود با او نيز مشورت نمايند[6].

اينكه آقاي ساقي‌پوش، مقدم مراغه‌اي را به حساب آقاي شريعتمداري رقم مي‌زند كاملا يك تهمت فاحش و افتراء افتضاح آور است، مقدم مراغه‌اي را مهندس بازرگان بعنوان استاندار به تبريز فرستاده بود، آنهم از آنجا كه در زندان با او هم زنداني بوده است. مداركي كه در شوراي انقلاب موجود است، اين حقيقت را ثابت مي‌كند. به علاوه مردم هر شهري، حق مردمي و دموكراتيك دارند كه حاكم خود را قبول كنند يا رد نمايند و اين ابتدائي‌ترين حق شهروندي هر ايراني است.

بهتر است آقاي ساقي‌پوش يك بار ديگر در انتخاب سرنوشت مردم به دست خود كه يك قانون الهي است، مطالعه كنند و زور و استبداد را بنام اسلام تجويز ننمايند. آيه شريفة [انَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّي يُغَيِّروا ما بِانْفُسِهِم][7] دقيقا اين خواسته انساني-اسلامي را تبيين مي‌كند.

بعضي از كساني كه براي حلّ اختلاف به تبريز رفته بودند كه آقاي ساقي پوش چند نفر از آنها اسم مي‌برد، دين خود را به دنياي ديگران فروختند يكي از آنها آقاي سيد يونس عرفاني بود كه در برابر نمك ناشناسائي‌هايي كه در حق مرجع خود مرتكب شده بود به تير بلاي مرگ دچار آمد.

و اين پاداش هر نمك نشناسي است كه در اين دنيا كيفر مي‌بينند، آخرت بجاي خود!

تنگ نظري مدعيان اسلام ناب:

آنچه مايه تأسّف است، اين است كه اين كارهاي خلاف عقل(اسلام) ثابت كرد كه سياست بي‌پدر و مادر است و دين و مذهب را نمي‌شناسد» و آنجا كه دين و سياست با هم مخلوط شده است، سياست غلبه داشته است «نه تقوي و ديانت».

بر خلاف نظر آقاي ساقي‌پوش، آيت الله شريعتمداري در ميان مسلمانان و كشورهاي اسلامي پاكستان، لبنان، تركيه،‌ بحرين و كشورهاي خليج، محبوبيت قابل ملاحظه‌اي داشت. اگر چند نفري خوارج‌وار، ديگران را نامسلمان مي‌دانستند اين كوري دل اين تيپ مسلمانان طالباني است.

همو امروز نيز در ايران عزيز است.

سرانجام مرجع‌كشي، بصورت يك سنت درآمد و با اتهام واهي از فاسقي بمانند قطب زاده، پرونده سازي بر عليه آيت الله شريعتمداري تكميل گرديد و او در خانه‌اش زنداني شد و مظلومانه دار فاني را وداع كرد. به تعبير آيت الله گلپايگاني «حكومت و داوري درباره‌ آيت الله شريعتمداري، حقيقتش پيش خدا ظاهر آن با تاريخ خواهد بود».

اگر آيت الله شريعتمداري رقيب بحساب مي‌آمد كه انحصارگران نتوانستند حضور او را تحمّل نمايند. تقصير آيت الله قمي و آيت الله روحاني چيست؟ مگر اين دو از مبارزان خستگي ناپذير دوران طاغوت نبودند؟ آنان مرتكب چه خطائي شده بودند؟ جز اينكه تشنگان قدرت و تقديس‌گران زور، آنان را نيز تحمّل نمي‌كردند.

امّا جريان آيت الله منتظري، داستان ديگري دارد كه خود ايشان در خاطراتش آنها را آورده و تاريخ نيز، اسناد واقعي را بعدها، در اختيار همگان قرار خواهد داد.

جرم اين آيت‌الله‌ها كه صاحب نظران ديني و اجتماعي بودند، اين بود كه دربارة مسائل اجتماعي و انحرافات پديد‌آمده اظهار نظر كرده بودند.»

سنجيدن نظر و رفتار صاحبان نظران و مجتهدان اسلام شناس با نظرية يك مجتهد ديگر قياس مع‌الفارق است تبعيت و پيروي يك صاحب نظر از موضع اجتهاد از خط يك مجتهد ديگر دگماتيسمي فكر كردن و نشناختن جوهره مكتب تشيع است.

اين چه منطقي است كه يكي بگويد كه «همگان بايد تابع و پيرو يك نفر باشد»؟!

انحراف از آنجا آغاز شد كه در دوران پيروزي انقلاب كه شعار «همه با هم» سر داده مي‌شد، بعد از انقلاب به شعار «همه با من» تغيير يافت همانند شعار شاه‌پرستان كه «يكي براي همه، همه براي يكي!».

و هر كسي بمانند «ما» نيانديشد و اسلام را نفهمد او خائن است! اين يك تفسير استاليني از اسلام است.

بهتر است امثال آقاي ساقي‌پوش، اگر شجاعت دارند از خطاهاي گذشته خود، از ملّت عذرخواهي نمايند. اگر به نظر آقاي ساقي پوش، اين وقايع به عنوان «عبرتهاي آيت الله» تلقي گرديده،‌به نظر ما، اين وقايع به عنوان «تجربه حكومتي تقديس‌گران زور» مطرح مي‌باشد.

بر مسلمانان ضروري مي‌نمايد كه از ارزشهاي اصيل اسلامي دفاع نمايند و پاسدار «مجد تشيّع» باشند.

                                                                        25/9/83



[1] - يونس 14

[2] - نهج البلاغه «ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدي» ص 325

[3] - ظاهرا علت مورد نظر عدم ارزش علمي و معنوي رهبر انقلاب در نظر علماي نجف بوده است.

[4] - جلال الدين فارسي: زواياي تاريك- صفحه 218-217

[5] - هفته‌نامه دنيا، آبان 58

[6] - كيهان، ص 9، شنبه 17/9/58

[7] - رعد 11