خاطراتی از

انقلاب بهمن 57

 

اواخر سال 1357 -  1979 بود. سه سالی بود که به خارج از ایران آمده بودم و در شهر ... تحصیل می کردم. انقلاب بهمن 57 ملتهای زحمتکش ایران چند ماهی بود که شروع شده بود و در حال شکل گرفتن بود. کانالهای مختلف رادیو و تلویزیون شهر محل اقامتم سر هر ساعت، اخبار ایران را که در صدر خبرها قرار داشت، پخش می کردند.

در آن سالها مثل امروز هنوز کامپیوتر، اینترنت، ایمیل، ساتلیت، تلفن همراه، اس – ام – اس و ...،  وجود نداشت. یعنی اگر هم وجود داشت، فقط در اختیار سازمانهای اطلاعاتی و جاسوسی و ... بود و افراد عادی و معمولی در اجتماع، اصلاٌ با چنین پدیده هایی آشنایی نداشتند. نتیجه اینکه منابع اطلاعاتی ما شهروندان کشور کثیرالمه، مشترک و عزیزمان ایران که در خارج از کشور زندگی می کردیم، رادیو،  تلویزیون، روزنامه ها و مجلات کشورهای محل اقامتمان و روزنامه ها و مجلات سازمانهای سیاسی ایرانی و غیر ایرانی بودند. البته سازمانهای سیاسی مختلف ایرانی و غیر ایرانی ( بصورت مخفی ) با عده ایی از افراد خود در داخل ایران تماس داشتند و از این طریق اطلاعاتی دریافت می کردند.     

در شهری که من اقامت داشتم، بین 300  تا  400  نفر ایرانی زندگی می کردند. اکثر آنها دانشجو بودند و ضد رژیم شاه. اکثرشان از قشرهای میانی و پایین جامعه بودند، مثل من که از یک خانوادۀ کارگری آذربایجانی برخاسته ام.

با شکل گیری انقلاب در ایران، من نیز مثل اکثر ایرانیان خارج از کشور، بیشتر در حال مبارزه با رژیم شاه بودم تا تحصیل کردن. اصلاٌ آرام و قرار نداشتم. به هیچوجه نمی توانستم روی تحصیلم تمرکز کنم. نه تمرکز داشتم و نه انگیزه، هر روز و هر ساعت به دنبال اخبار جدید از ایران می گشتم.

وقتی تلویزیون، فیلم جوانهای ایران رو که در خیابانها بلند - بلند فریاد می زدند " بگو مرگ بر شاه – بگو مرگ بر شاه " نشان می داد، من واقعاٌ دیوونه می شدم و دیگه طاقت نشستن روی صندلی را هم نداشتم، ناراحت بودم که چرا در ایران نیستم و نمی توانم از نزدیک در این تظاهرات شرکت کنم و با آنها همراه باشم. ( واقعاٌ عجب روزگاری بود. اینک که در آستانۀ 31 سال انقلاب بهمن 57 قرار داریم، یاد آن  روزها می افتم، اشک در چشمانم حلقه می زند و مجدداٌ بغضم می ترکد ... واقعاٌ چی بود و چی شد؟ چی می خواستیم بشیم و چی شدیم؟ دنبال چی بودیم و چی بدست آوردیم؟ ).

با اوج گیری مبارزات ملتهای ساکن ایران، رادیو و تلویزیونهای اروپا و آمریکا، یواش - یواش شروع کرده بودند به صحبت کردن در مورد شخصی به نام خمینی و مرتب مصاحبه ها و فیلمها و عکسهای او را در تلویزیونها نشان می دادند.

من در آن سالها بسیار جوان بودم و اصلاٌ اسم شخصی به نام ( خمینی ) رو نشنیده بودم. یعنی کلاٌ کسی در آن سالها به آن صورت خمینی را نمی شناخت. فقط تعداد کمی از مذهبیون و مسن ترها بودند که او را می شناختند.

من از دوستان و آشنایانم در مورد خمینی و نظراتش سئوالاتی می کردم، اما آنها نیز نمی توانستند جواب بدرد بخوری به من بدهند. زیرا که خود آنها نیز شناختی آنچنانی از او و نظراتش نداشتند. آنها فقط تکرار می کردند که او در سال 1342  بر علیه شاه مبارزه کرده بود و به این علت شاه او را از ایران تبعید کرده بود.

این شخص ( خمینی ) که در آن سالها هنوز چهرۀ کریه و جنایتکار خود را به ملتهای ساکن ایران نشان نداده بود و هنوز دستش در " مسلخ " به خون صدها هزار نفر از بهترین فرزندان ملتهای زحمتکش ساکن ایران آلوده نشده بود، در آن سالها بسیار شبیه آیت الله منتظری امروز بود. یعنی او هم مثل منتظری حرفهای قشنگ و خوبی می زد ( البته قصدم از این مقایسه واقعاٌ بهیچوجه بی اعتبار کردن آیت الله منتظری نیست ). قصد و منظورم از این مقایسه فقط این است که بگویم خمینی قبل از رسیدن به قدرت چه حرفهای قشنگ و خوبی از آزادی و دمکراسی و ... می زد و می خواست یک رهبر!! برای ( همۀ ایرانیان؟! ) باشد؟!. او در آن سالها می گفت " ... کمونیستها هم در ایران فردا آزاد خواهند بود؟؟؟؟ ... محمد رضا پهلوی باید برود چون که به جای این که ایران را آباد کند، بهشت زهرا را آباد کرده است ". او می گفت " ... ما ایران را آباد خواهیم کرد؟؟؟؟ ...".

که البته بعدها یک قانون اساسی خوشگل هم برایمان درست کرد و چیزهای بسیار قشنگی هم در مورد همه چیز در آن نوشت و ( تنها؟؟ ) اشکالی که این قانون اساسی دارد این است که در آخر هر بند نوشته شده است که ( ... اگر مغایر با اسلام نباشد؟؟؟؟ ).

به یکی از این بندها توجه کنید " اصل ۲۴ -  نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند، مگر آن که مخل به مبانی اسلام؟؟ ... باشد؟؟. "

و یا اصل ۲۶ " احزاب، جمعیت‏ها ... و یا اقلیتهای؟؟ دینی شناخته‌ شده ( ؟؟ ) آزادند، مشروط ( ؟؟ ) به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی و ( موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی ( ؟؟ ) را نقض نکنند ( ؟؟ ).

اگر ( قانون اساسی حکومت اسلامی؟؟ ) را که ( رهبران خود خواندۀ ) جنبش ملتهای زحمتکش ایران می خواهند آن را پس از سی و یک سال ( درست و کامل؟؟ ) اجرا کنند ( ؟؟ ) تا به حال نخوانده اید، حتما زحمتی به خود داده، در یک زمان مناسب که حوصله و احوال خوش دارید، آن را بخوانید، واقعاٌ شگفت زده خواهید شد!!.

 

اما متاسفانه دیری نگذشت که همه فهمیدیم که خمینی سر همۀ ما کلاه گشادی گذاشته، عهد شکنی کرد و همه دیدیم که چگونه این " ضحاک جدید زمانه "، بهشت زهرای تهران را تبدیل به " بهشت بهترین فرزندان ملتهای ساکن ایران " کرد و چنین شد که همه ( به غیر از رهبران خود خواندۀ جنبش سبز و دست اندرکاران حکومت اسلامی ) او را با " هیتلر " مقایسه کرده و می کنند.

اشکال ما ایرانیان در آن سالها، این بود که اصلاٌ به این مسئله فکر نمی کردیم که او چه کاری می تواند بکند؟؟. آنقدر ( اویفوریش ) بودیم که خودمان هم باور کرده بودیم که او واقعاٌ ( بت شکن؟! ) است؟!.

در آن سالها ما واقعاٌ همه چیز را در وجود شاه می دیدیم و فکر می کردیم که با شکستن این بت، همه چیز درست خواهد شد؟؟. یعنی ما فقط این قسمت جریان را می دیدیم که خمینی ( مخالف شاه؟! )  است و دارد با او ( مبارزه ) می کند!!، اما این که خود خمینی چه ماهیتی دارد و افکار و نظرات و جایگاه فکری اش چیست و چه کاری از توانش می تواند برآید؟ و ( جمهوری اسلامی؟؟ ) که او از آن نام می برد چه مقوله ای است را نمی دانستیم ( ؟؟!! ).

ما فکر می کردیم چون خمینی از آزادی، دمکراسی و ... ( حرف می زند؟! ) پس حتماٌ خودش هم باید ( آزادی خواه و دمکرات و ... ) باشد؟؟. ما نمی دانستیم که " حرف زدن و قول دادن؟؟ " حتماٌ برابر با " عمل کردن نیست!! ".

برای من که در خارج از ایران زندگی می کردم، خمینی به این شکل و فرم، و اینگونه به یکباره تبدیل به یک( شخصیت معروف و رهبر انقلاب بهمن 57 ؟! ) شد. یعنی از طریق تبلیغات رادیو و تلویزیون و مجلات و روزنامه های خارج از ایران.

اینک خمینی بعد از جریانات سالهای 1342 که باعث تبعید او از ایران شده بود و پس از ماجراهای بسیار، به یکباره به کشور فرانسه، شهر پاریس آمده بود و در محلی به نام نوفل نوشاتو رحل اقامت گزیده بود و رادیو، تلویزیون، مجلات و روزنامه های خارجی، هر روز و هر ساعت با او مصاحبه می کردند و آنها را پخش می کردند و انتشار می دادند.

برای من یک مسئله در آن سالها ( و امروز در مورد رهبران خود خواندۀ جنبش سبز ) واقعاٌ خیلی عجیب بود؟!. و آن این که چطور ممکن است که ملتهای ساکن ایران که در خیابانهای ایران بر علیه شاه برای بدست آوردن :

1-     استقلال، آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی

2-     آزادی احزاب و سازمانهای سیاسی و ...

و ...، مبارزه می کردند و کشته می شدند، شخصی را که مذهبی بود و بسیاری قبلاٌ اصلاٌ او را نمی شناختند و با نظرات او آشنایی نداشتند و اصلاٌ نمی دانستند که چنین شخصی وجود خارجی دارد یا نه؟!، به یکباره تحت تاثیر تبلیغات و ... چنین شخصی را به عنوان ( رهبر؟؟ ) انقلاب آزادی خواهی و عدالت اجتماعی خواهی خود انتخاب می کنند؟!.

اشتباه ما این بود که هر کدام از ما، تا آن روز از " اسلام " شناخت آنچنانی نداشتیم و هر کس با ذهنیت و جهان بینی خود، با باور و ایمان خود، با تصور خود از اسلام، نسبت به حرفهای خمینی قضاوت می کرد و فکر می کرد که خمینی از همان اسلام پاک و پاکیزه و تمیزی که پدر، مادر، مادربزرگ و پدر بزرگمان برای ما صحبت کرده اند، حرف می زند؟؟.

در حقیقت با جرات می توان گفت که ما در آن سالها بدون هیچگونه " علم و دانشی، تضمین و ضمانتی، تحقیق و پژوهشی " اول به خمینی ایمان آوردیم و بعد شروع کردیم به شناخت او؟؟!!. و نتیجۀ این کار خطا، این شد که می بینیم، و صد افسوس که امروز ( رهبران خوخواندۀ؟! ) جنبش ملتهای زحمتکش ایران می خواهند ما را یکبار دیگر به زمان این ( ضحاک خونخوار ) به 31 سال پیش برگردانند و یک بار دیگر ( قانون اساسی؟؟ حکومت اسلامی ) مستقر شده در کشور کثیرالمله، مشترک و عزیزمان ایران را از اول ( بازخوانی؟؟ ) کنند و این بار؟؟ ( ملتهای ساکن ایران چند بار باید آزموده ها را بیازمایند؟؟ ) آن را ( درست و کامل؟؟ ) اجرا کنند؟؟؟؟.

باری، تاسف که 31 سال پیش به یک باره شخصی ناشناس از عراق و ترکیه و ... به فرانسه آمد و در نزدیکی پاریس در نوفل نوشاتو اقامت گزید و از آنجا یواش – یواش بر موج انقلاب سوار شده، تبدیل به ( رهبر؟! ) انقلاب  ملتهای زحمتکش ایران شد و بقیۀ داستان ....؟!.

در مدت زمانی که خمینی در نوفل نوشاتو زندگی می کرد، همیشه حداقل سه یا چهار نفر مترجم ( البته معلوم نیست که اینها چطوری با خمینی آشنا شده بودند و به یکباره مترجم او ...؟؟؟؟ ) در کنار او بودند و گفته های او را برای رادیو و تلویزیونها ترجمه می کردند. سه نفر همیشه پای ثابت این ترجمه ها بودند :

1-     صادق قطب زاده مترجم انگلیسی

2-     ابراهیم یزدی ( اشتباه نکنم ) مترجم فرانسه و انگلیسی

3-     صادق طباطبایی مترجم آلمانی

و ...، که اولی در همان سالهای اول انقلاب اعدام شد. دومی بعد از انتخابات دهمین دورۀ ریاست جمهوری روانۀ زندان شد و هنوز هم در آنجاست. از سومی هم بعد از دستگیریش در فرودگاه ... بخاطر ... دیگر خبری نیست یا حداقل من خبری ندارم.

این افراد ( خمینی، صادق قطب زاده، ابراهیم یزدی، صادق طباطبایی و ... ) برای من کاملاٌ ناشناخته بودند. اصلاٌ تا به حال نه آنها را دیده بودم، نه اسمشان را شنیده بودم، نه می دانستم نظرشان چیست و نه شناختی از آنها داشتم. وضع اطرافیانم نیز در این مورد بهتر از من نبود. آنها به یکباره دور خمینی جمع شده بودند و به همراه خمینی در خارج از ایران ( سخنگوی ) انقلاب ملتهای زحمتکش ایران شده بودند و با ترجمۀ سخنان خمینی به زبانهای مختلف " انقلاب بهمن 57 ملتهای زحمتکش ایران " را آنطور که دلشان می خواست تعبیر و تفسیر کرده، به جهانیان نشان می دادند و انقلاب را به آن سمت و سویی که دلشان می خواست ( هدایت ) می کردند که پس از 31 سال بايد اقرار کرد و گفت که آنها و حامیانشان در این کار، حداقل تا به امروز ( پیروز شده اند ).

جدیداٌ در تلویزیون ... فیلمی از آن سالها نشان می دادند که یکی از صحنه های این فیلم، صحنۀ بیرون آمدن خمینی از منزل مسکونی اش در نوفل نوشاتو بود که صادق خلخالی ( مرشد اسدالله لاجوردی دیروز و سعید مرتضوی امروز ) نیز در کنار خمینی در حال قدم زدن دیده می شد. در آن سالها من او را نیز مثل بقیه اصلاٌ نمی شناختم، سالها بعد اما، با چهره و نام او، از طریق اعدامهای وحشیانه اش که ده ها هزار نفر از فرزندان ملتهای ساکن ایران را اعدام کرد، آشنا شدم. وقتی فیلم رو دیدم، خیلی تعجب کردم که یکی از آن  اشخاصی که در آن سالها در کنار خمینی در نوفل نوشاتو قدم می زد، همین صادق خلخالی بود. با خودم فکر کردم و هنوز هم  فکر می کنم که " ... عجبا!! خلخالی کجا؟ پاریس کجا؟ این دیگه اون موقع اینجا چیکار می کرد؟! ". واقعاٌ هنوز هم این صحنه برایم خیلی تعجب آور است؟.

در آن سالها دوستی داشتم که آپارتمانش در نزدیکی ناهارخوری دانشگاه شهر محل اقامتم بود و بغیر از او نیز 5 – 6 نفر ایرانی دیگر در آن خیابان زندگی می کردند. عادت هر روز ما در آن سالها ( فکر می کنم عادت اکثر ایرانیان دانشجوی مخالف شاه در اکثر شهرهای اروپا و امریکا در آن سالها ) این بود که از ساعت 30/11 به سالن ناهار خوری دانشگاه می رفتیم و ( میز کتاب ) می گذاشتیم. هر گروه سعی می کرد که بهترین جا را برای خودش بگیرد و میزش در معرض بهترین دید باشد. میز کتاب را که می چیدیم ( محتوای روی میز کتاب عبارت بود از کتاب، مقاله، نوشته جات مختلف و اعلامیه ... ) به نوبت می رفتیم ناهار بخوریم و دوباره سر میز کتاب برمی گشتیم و بعد از بحث و گفتگو و گاهاٌ دعوا و سر و کله زدن با گروه های دیگر ( مخصوصاٌ با مائویستها ) و سر زدن به میز سازمانهای دیگر و ...،.پس از مراسم سالن ناهار خوری دانشگاه، حدود 7 - 8 نفر در منزل همان دوستی که خانه اش در نزدیکی ناهارخوری دانشگاه بود، جمع می شدیم و بحث و گفتگو در مورد حوادث و مسائل ایران و دنیا ادامه پیدا می کرد. ساعتها صحبت می کردیم و چایی می خوردیم و سیگار می کشیدیم و اخبار تلویزیون را نگاه می کردیم و فکر می کردیم که ما در اینجا چکار می توانیم بکنیم؟. بیکار که نمی توانستیم بنشینیم؟!. مردم در ایران، روبروی رژیم ایستاده بودند و مبارزه می کردند و کشته می شدند، ما در خارج از ایران، چطور می توانستیم بیکار بنشینیم؟!. یکی از کارهایی که می کردیم این بود که به اتفاق چند نفر از دوستانم، شبها، بدور از چشم پلیس شهر، با اسپری و رنگ، روی دیوارهای شهر، شعار می نوشتیم. شعارهایمان عبارت بودند از " ... سرنگون باد رژیم فاشیستی شاه، زندانی سیاسی آزاد باید گردد و ... ". بعد از شعار نویسی و صحبت و گفتگو و تبادل نظر، هر کس به دنبال کار خود می رفت. این صحنه ها، صحنه های 31 سال پیش بود. انگار دیروز بود. واقعاٌ چه امیدی، چه شوری و چه حالی داشتیم. حقیقتاٌ فکر می کردیم داریم به " بهار آزادی " و حتی خود " آزادی " نزدیک می شویم؟!.

در روزهایی که به ( پیروزی انقلاب؟! ) نزدیک می شدیم، با هر روز که مبارزات در ایران بیشتر اوج می گرفت، در من نیز این فکر بیشتر قوت می گرفت که چه زمانی می توانم به ایران بر گردم؟. روزها و ساعتها و ثانیه ها را می شمردم و ...، و در این گیر و دار بود که ناگهان یک روز با خبر شدیم که  " شاه از ایران در رفت ".

عجب روزی بود. یکی از بهترین روزهای زندگی نه من ، بلکه فکر می کنم اکثر ملتهای ساکن ایران بود. این یک موفقیت بزرگ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی بود. ملتهای ساکن ایران، سالها نه، بلکه قرنها برای " برچیده شدن بساط سلطنت در ایران " مبارزه کرده بودند و کشته ها داده بودند.

چه کسی می توانست در چنین روزی خوشحال نباشد؟!. فقط آنهایی که در ( بودن و ماندن!! ) رژیم سلطنتی و شاه در ایران منافعی داشتند، می توانستند از این موضوع ناراحت باشند. ملتهای ساکن ایران بجز خیانت، ضرر و زیان " خیری " از شاهان ایران، مخصوصاٌ رضا پهلوی و پسرش محمد رضا پهلوی ندیده بودند. به تاریخ که نگاه می کنیم، انسان واقعاٌ شرمش می شود. من نمی خواهم زیاد به عقب برگردم، اما حداقل به نود سال گذشته که نگاه می کنیم؟! ( بدون در نظر گرفتن یک سال حکومت ملی در آذربایجان و کردستان که حکومتی مردمی، ملی و مترقی بودند )، کدام روز را می توانیم پیدا کنیم که ملتهای ساکن ایران حقیقتاٌ یک روز آب خوش از گلویشان پایین رفته باشد؟!. آیا شاهان ایران و از آن جمله شاهان پهلوی، بجز فقر و فلاکت و بدبختی و تحقیر و کشت و کشتار و شکنجه و اعدام و ...، ارمغان دیگری برای ملتهای ساکن ایران به همراه داشته اند؟؟.   

شاه پرستان و سلطنت پرستان امروزی و دنبالچه های چپ و راست آنها معتقدند که رضا پهلوی و پسرش محمد رضا پهلوی برای کشور ( گل و بلبل ایران زمین؟! ) ساختمان، راه، راه آهن، کارخانه، کارگاه، مدرسه، دانشگاه و ...، ساخته اند و در ایران ( کشف حجاب؟! ) کرده اند و ( انقلاب سفید؟! ) را راه انداخته اند و در زمان محمد رضا پهلوی، آبرو و حیثیت ایران نسبت به امروز در ( سطح جهانی؟! ) ( بالاتر؟! ) بوده است و ...، که البته طبیعی است که مدافعان چنین حکومتهایی چنین صحبتهایی نیز بکنند.

اما واقعیت چیست؟. یعنی همان واقعیت نسبی که دیگر سالهاست برای اکثر ملتهای ساکن ایران اعیان شده است.

واقعیت این است که شاهان پهلوی از طرف کشورهای سرمایه داری غرب و در راس آنها انگلیس و آمریکا برای پیشبرد اهداف سلطه گرایانۀ خود، یعنی غارت منابع طبیعی ایران، غارت نفت و گاز و ... ایران، حفظ موقعیت خود در خاورمیانه، کشیدن دیوار دفاعی بر علیه حکومت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و ... ، توسط کودتاهای ننگین و خونین، به زور اسلحه و بر خلاف خواست و منافع ملتهای ساکن ایران بر سر کار آورده شدند.

در زمان حکومت محمد رضا پهلوی بود که، حکومت ملی آذربایجان، حکومتی که با رای قاطع اکثریت ملت آذربایجان به سازماندهی فرقۀ پر افتخار دمکرات آذربایجان ایران به رهبری فرزند انقلابی ملت آذربایجان " پیشه وری کبیر " تشکیل شده بود، قلع و قمع شد و ده ها هزار نفر بدست جلادان محمد رضا پهلوی کشته شدند و صد ها هزار نفر مجبور به مهاجرت اجباری از آذربایجان شدند که این جنایت باعث چنان ضربات و آسیبهایی به ملت آذربایجان و کل کشور ایران شده است که امروزه پس از گذشت 64 سال از آن روزها، اثرات آن هنوز هم از بین نرفته و سالها طول خواهد کشید تا اثرات شوم این " جنایت علیه بشریت جنایت علیه انسانها " از خانه و کاشانۀ ملت آذربایجان رخت بندد.  

حکومتهای پهلوی چگونه حکومتهایی بودند که هم حکومت پدر و هم حکومت پسر، به دستور اربابان انگلیسی و آمریکایی خود، توسط زور تفنگ و اسلحه بر سر کار آورده شدند و بدستور خود آنها نیز از حکومت بر کنار شدند؟؟.

شاه اللهی ها می گویند که رضا پهلوی کشف حجاب کرد ( ؟! ).

عجبا!! حجاب را با تفنگ و اسلحه و به زور باید از سر زنها برداشت؟؟ یا این که خود آنها باید با بالا رفتن سطح فکری، فرهنگی، شعور و خواست خود شان ( کشف حجاب؟! ) کنند؟!.

شاه اللهی ها می گویند که شاهان پهلوی خدمات زیادی به ایران کردند؟؟.

ما می گوییم که اگر شاهان پهلوی کار و خدمتی؟! به ملتهای زحمتکش ایران کرده باشند، با پول و ثروت خود زحمتکشان ملتهای ساکن ایران انجام داده اند و در اصل نیز به عنوان یک ( شاه؟! ) این وظیفۀ آنها بوده است که این کارها را انجام دهند. چشمشان کور و دندشان نرم، می بایستی که این کارها را انجام می دادند. مگر خدمتگزار ملتهای ساکن ایران " وظیفۀ " دیگری هم دارد؟؟. 

این که شاهان پهلوی 58 سال به زور تفنگ و گلوله بر ایران حکومت کردند و صدها هزار نفر از بهترین فرزندان ملتهای ساکن ایران را کشتند و هست و نیست آنها را غارت کردند و با پول ملتهای ساکن ایران، اسلحه خریدند و بر علیه خود آنها از آنها استفاده کردند و ایران را " دو دستی " تقدیم انگلیس، آمریکا و دیگر کشورهای سرمایه داری غرب کردند و ... را هیچوقت شاه اللهی ها بر زبان نمی آورند؟!.

و چنین بود که شاهان پهلوی، هر دو پس از انجام ماموریتهای خود برای بیگانگان، آخر سر مجبور به فرار از ایران شددند و هر دو در غربت، با خفت و خاری از دنیا رفتند. یعنی آنها حتی نتوانستند در زادگاه خود بمیرند، چرا که ملتهای ساکن ایران به هر دوی آنها در مقابل ( زحماتی؟؟ ) که برای ایران و ایرانی ( کشیده بودند؟؟ ) " کارت قرمز " نشان دادند و به هر دوی آنها " نه " گفتند.

شمردن ( کارنامۀ جنایتهای دو پهلوی ها ) از حوصلۀ این نوشته خارج است، اما تجربه ایی که می توان از لحاظ تاریخی از سرنوشت ( شاهان!! ) گرفت، این است که هیچکس نتوانسته، نمی تواند و نخواهد توانست در مقابل " خواست " ملتهای ساکن کشور کثیرالمۀ مشترک و عزیزمان ایران بایستد. ملتها که به پا خاستند، قویترین بمبهای اتمی دنیا نیز تاب مقاومت در برابر آنها را ندارند.

یکی دیگر از اشتباهاتی که اکثر ما ایرانیان در زمان انقلاب بهمن 57 می کردیم، این بود که فکر می کردیم با ( در رفتن شاه از ایران ) همه چیز تغییر خواهد کرد؟؟. یعنی همه چیز را در ( بیرون رفتن شاه از ایران!! ) می دیدیم؟! و نه در تغییر ریشه ایی و پایه ایی ساختارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در ایران و نهایتاٌ در درون خودمان؟!.

اکثر ما واقعاٌ فکر می کردیم که اگر " شاه از ایران در برود " همه چیز تغییر کرده و اوضاع عوض خواهد شد؟!. ما واقعاٌ از این مسئله غافل بودیم که " تخم " شاه و دیکتاتور شدن را در طول تاریخ، در درون تک – تک ما به اشکال مختلف کاشته اند و اکثر ما یک ( شاه و دیکتاتور ) هستیم و روز به روز نیز آن را باز تولید می کنیم.

ما غافل بودیم که تا زمانی که به این " آگاهی فکری " نرسیم که "علل بوجود آمدن مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در جامعه چیست؟، علل بوجود آمدن فقر در جامعه چیست؟، چرا و چگونه این مشکلات بوجود می آیند؟ چگونه می توان این مشکلات را از بین برد؟؟ "، در رفتن شاه  و خمینی و خامنه ایی و احمدی نژاد و ... از ایران " فقط یک قدم مثبت اولیه " است و قدمهای بعدی خیلی مهمتر می باشند.

ما غافل بودیم که رفتن شاه، برابر با بدست آوردن دمکراسی، عدالت اجتماعی، تقسیم عادلانۀ ثروت بین آفرینندگان حقیقی این ثروت، برابر حقوقی زنان با مردان، برسمیت شناخته شدن حق تعیین سرنوشت ملتهای ساکن ایران به دست خودشان، و ...، نیست و تا زمانی که در درون تک – تک ما یک دیکتاتور نهفته است، طاس همان طاس و حمّام همان حمّام خواهد بود.

ما فریاد می زدیم ( مرگ بر شاه؟! )، در صورتی که منظورمان " برچیده باد بساط هر نوع  دیکتاتوری استثمار گرانه و ضد انسانی " بود.

ما مخالف شاه بودیم و فریاد می زدیم مرگ بر شاه، زیرا که او انسانها را زندانی و شکنجه می کرد و می کشت. در صورتی که منظور ما از ( مرگ بر شاه؟! ) می بایستی دادگاهی کردن شاه و رسیدگی به جنایتهای او طبق قانون می بود.

ما با شاه مخالفت می کردیم زیرا که مخالف زندان و شکنجه و اعدام بودیم و او این کارها را با ما انجام می داد، اما غافل از این بودیم که خودمان همان کاری را که مخالفش بودیم و بخاطر آن با شاه مبارزه می کریدم، می خواستیم در مورد او انجام بدهیم و اگر دستمان به او می رسید تکه پاره اش می کردیم؟!. یعنی همان کاری را با او انجام می دادیم که او با ما انجام می داد ؟! ( چه بسا که با بسیاری از ساواکیها، ارتشیان، دست اندرکاران رژیم محمد رضا پهلوی انجام دادیم ).

ما در سال 57  با شکنجه، اعدام، کشتن هر کس به هر علت " مخالف " نبودیم، بلکه فقط با " کشتن خودمان " از طرف شاه مخالف بودیم؟!.

ما با دیکتاتوری شاه، خامنه ایی، احمدی نژاد مخالف بودیم و هستیم!!. در صورتی که بسیاری از ما خودمان، یک دیکتاتور کوچولو هستیم.

ما مخالف شاه و پدرش بودیم، چون که آنها ایران را به شکل ( یک حکومت - یک ملت - یک زبان واحد ؟؟؟ ) می خواستند و اجازه نمی داند که در ایران ( ایران آنها و اربابانشان )، آزادی اندیشه، بیان، احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف آنها وجود داشته باشد؟!، اما نمی دانستیم که به خاطر تحت تاثیر قرار گرفتن سیاست شبیه سازی پهلویها، به خاطر سیاست شبیه سازی حکومت اسلامی، سیاستی که در تک – تک سلّولهایمان نفوذ کرده، بدتر از آنها و اینها بودیم و هستیم، زیرا که حتی امروز هم بسیاری از ما ایرانیان، هنوز نمی دانیم که همۀ ملتهای ساکن ایران، علاوه بر داشتن فرهنگ، زبان، موسیقی، هنر و ... مشترک با یکدیگر، هر کدام به صورت مستقل و جداگانه، صاحب تاریخ، فرهنگ، زبان، هنر، موسیقی و ... مخصوص به خود نیز می باشند که تاکید بر این واقعیت موجود و برسمیت شناختن آن از طرف همه، برای کشور کثیرالمله، مشترک و عزیزمان ایران، یک " ثروت " به حساب می آید و نه خطر تجزیه؟؟.

اما امروزه دیگر ملتهای ساکن ایران تصمیم خود را گرفته اند و ( سیاستمداران ایرانی؟!) و افرادی که با این واقعیتها آشنا نیستند، باید تصمیم خود را بگیرند!!.

آنها باید تصمیم بگیرند که یا باید این واقعیت را بپذیرند که ایران کشوری کثیرالمله و چند فرهنگی می باشد و در کنار ملتهای ساکن ایران قرار گرفته به آنها خدمت کنند و یا این که اگر سواد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی  و ... لازم را در این زمینه ندارند، سطح علم و دانش خود را بالا ببرند و ...، و یا این که در صورت ناتوانی از درک و فهم این موضوع و عدم قبول آن، از سیاست کناره گیری کنند.

اگر آنها، با این تفکر و با این پدیده ها، آشنا نیستند و نمی توانند ( و یا نمی خواهند ) با آنها کنار بیایند و از درک آن عاجزهستند، این مشکل آنها می باشد و ملتهای ساکن ایران، دیگر منتظر آنها نخواهند شد. آنها نمی توانند و اجازه ندارند جلوی خواست ملتهای ساکن ایران را گرفته، آن را محکوم کنند و باعث عقب ماندن ملتهای ساکن ایران شوند!!. " قطار رو به سمت رشد و پیشرفت و تعیین سرنوشت به دست خود ملتهای ساکن ایران به راه افتاده است و دشمنان ملتهای ایران دیگر نخواهند توانست جلوی آن را بگیرند ".

این " التیماتومی " است که ملتهای ساکن ایران با مبارزات خود به این افراد می دهند.

ما با شاه و پدرش مخالف بودیم، زیرا که آنها حق و حقوق طبیعی ملتهای ساکن ایران را برسمیت نمی شناختند، اما خودمان تحت تاثیر سیاستهای آسیمیلاسیون آنها و فرزندان خلفشان ( حکومت اسلامی )، هنوز که هنوز است، با یکدیگر، چه ها که نمی کنیم؟!.

هنوز که هنوز است، هموطنان خودمان را ( ترک خر، رشتی بی غیرت، زنان رشتی ...، قزوینی ...، خراسانی کله خر، کرد گردن بر، عرب سوسمار خور و ...) می نامیم و هروز به آنها ( درجۀ ترفیع؟؟!! ) عطا می کنیم و ترک را ( ترک سوسک؟! لر را، لر خر تر از ترک ؟! ) و ...می نامیم.

ما هنوز زبان مادری اکثریت "70% " درصدی ایران را برسمیت نمی شناسیم و از این ثروت برای پیشرفت کشور ایران استفاده نمی کنیم. بیایید برای یک لحظه با هم تصور کنیم که هر یک از ما به سه زبان، یعنی به " زبان مادری خود – یک زبان مشترک - یک زبان خارجی " آشنایی داریم و به سه زبان مختلف می توانیم " صحبت کنیم و بنویسیم و بخوانیم !! ".

آیا این صحنه " سه زبانه بودن شهروندان کشور ایران " یکی از بهترین مناظر و صحنه های طبیعت در دنیا نیست؟؟.               هر ایرانی =  3 زبان

به نظر نویسندۀ این مقاله، فقط و فقط " دشمنان ملتهای ساکن ایران " می توانند مخالف چنین پدیده ایی باشند!!. زیرا که آنهایی که حقیقتاٌ دلشان برای ملتهای ساکن ایران ( نه چمدان پولهایشان ) می سوزد، نمی توانند با چنین کشوری مخالف باشند؟!.

باری، فردای آن روز که شاه از ایران در رفت، به اتفاق 4 نفر از دوستانم که آنها نیز برای رفتن به ایران روزشماری می کردند، عازم ایران شدم و به ملتهای در حال مبارزه  با شاه  ساکن ایران پیوستم.   

ن. قره باغلی

10/2/2010